«در» اثری است از ماگدا سابو (نویسندهی اهل مجارستان، از ۱۹۱۷ تا ۲۰۰۷) که سال ۱۹۸۷ منتشر شده است. این رمان داستان رابطهی پیچیده و تأثیرگذار میان نویسندهای به نام ماگدا و خدمتکار مرموزش امرنس است که مرزهای همدلی، اعتماد و احترام به حریم شخصی را به چالش میکشد.
دربارهی در
این کتاب ماگدا سابو، یکی از برجستهترین آثار ادبیات مجارستان و جهان، روایتی عمیق و چندلایه از رابطه انسانی است که با تمام ظرایف و پیچیدگیهایش به تصویر کشیده شده است. این رمان درطی دوران پر تلاطم قرن بیستم مجارستان تحت سلطه دیکتاتوری و سیستمهای سرکوبگر اتفاق میافتد و داستان زندگی زنی به نام امرنس را روایت میکند؛ زنی که ضمن رمزآلود بودن، دارای شخصیتی قوی و استوار است و از ارزشهای خاص خود پیروی میکند.
سابو با این اثر با تبحر و دقت بسیاری، به کاوش روان و انگیزههای انسانها میپردازد و روابط میان کاراکترها را به شکلی ظریف و ملموس به نمایش میگذارد. شخصیت امرنس، به عنوان خدمتکار خانه نویسنده، تجسمی از ایثار، عشق و وفاداری است. او همزمان حال فردی رازآلود و دور از دسترس به نظر میرسد که بسیاری از زخمهای پنهان و خاطرات تلخ را پشت درهای بسته زندگیاش پنهان کرده است.
این کتاب، به شکلی هنرمندانه و زیبا، به تقابل میان آزادی و محدودیتها، رازها و شفافیتها، ضعفها و قدرتهای بشری میپردازد. امرنس که با نگاه اول فردی ساده به نظر میرسد، حقیقتاً نماینده تمامی کشمکشها و تلاشهای انسانی برای بقا و هویتیابی دردنیای سخت و بیرحم است. دراین داستان، مسایلی همچون وظیفهشناسی، وفاداری، احترام و عشق به شکلهای متفاوت و متناقضی تجلی مییابند.
این رمان به نوعی ادای دینی است به افرادی از جامعه که همواره درپسزمینه زندگی میکنند، اما تأثیر شگرفی بر زندگی دیگران دارند. شخصیت امرنس نماینده تمام افرادی است که ضمن کمادعایی و عدم نمایشگری، ستونهای پنهان زندگی دیگران هستند. او بدون شک یکی از جذابترین و تأثیرگذارترین شخصیتهای خلقشده توسط سابو است، کسی که توانسته زندگی و ذهن خواننده را تسخیر کند.
ماگدا سابو با روایت این داستان، چیرهدستی خود را برای شخصیتپردازی، زبان و ساختار داستان به نمایش میگذارد. نثر وی ساده اما عمیق است و به خواننده این امکان را میدهد تا همراه با تجربه احساسات کاراکترها، با تفکرات و درونیات آنها نیز آشنا شود. نویسنده از تکنیکهای ادبی به گونهای بهره میبرد که خواننده دراین داستان، میان واقعیت و تخیل، عشق و نفرت، امید و ناامیدی گرفتار میشود.
یکی از عناصر کلیدی این رمان، مفهوم «در» بهعنوان یک سمبل است؛ که همیشه بسته است و رازها و گذشتهای را پشت خود نهفته دارد. امرنس هرگز اجازه ورود به دنیای درونی خود را نمیدهد و این درِبسته نمایانگر حصاری است که میان او و دیگران کشیده شده است. ضمناً، نویسنده از این سمبل برای نشان دادن محدودیتها و موانع انسانی بهره میبرد، موانعی که شخصیتها برای عبور از آنها تلاش میکنند.
سابو با روایت این داستان به نحوی تأملبرانگیز به موضوع هویت، وظیفه و تعهد میپردازد. هر کدام از کاراکترها، به ویژه امرنس و نویسنده، برای جستجوی معنای واقعی این مفاهیماند و برخوردهای آنها با چالشهای مختلف، بهنوعی سفر درونی و فلسفی برای کشف خود و جهان پیرامونشان محسوب میشود.
این کتاب با نگاهی به لایههای مختلف زندگی اجتماعی و فردی، به ما یادآوری میکند که انسانها با وجود تمامی تفاوتها و مرزهایی که ممکن است فی ما بین آنها وجود داشته باشد، نیازمند ارتباط و درک متقابلاند. این کتاب، تصویری از ناتوانی و تلاش انسانها برای نزدیک شدن به یکدیگر و ضمن محدودیتهای ذاتی هر رابطه انسانی را به تصویر میکشد.
ماگدا سابو با خلق این اثر، موفق شده است به یکی از بزرگترین مضامین ادبیات بپردازد؛ رابطه پیچیده میان انسانها و توانایی یا ناتوانی آنها از فهم و پذیرش یکدیگر. این رمان ضمن این که داستانی از وفاداری و ایثار است، نگاهی منتقدانه به جایگاه و محدودیتهای انسان درجامعهای استبدادی دارد و خواننده را به تفکر عمیق درارتباط با معنا و مفهوم آزادی و استقلال وا میدارد.
این کتاب یک روایت قدرتمند و فراموشنشدنی است که زندگی امرنس و نویسنده را از دریچههای متفاوتی به خواننده نشان میدهد. این اثر با هر بار خواندن، لایههای تازهای از خود را آشکار میکند و با پرداختن به پیچیدگیهای انسانی، جایگاه خود را به عنوان یک شاهکار ادبی نزد خوانندگان حفظ میکند.
این کتاب فراتر از یک داستان ساده، ترکیبی از تاریخ، فلسفه و روانشناسی است که خواننده را به سفری درونی دعوت میکند.
ابن رمان طبق آمار وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۱۰ با بیش از ۲۹۳۰۰ رای و ۴۱۰۰ نقد و نظر است. این کتاب با ترجمههایی از نصرالله مرادیانی و فریبا ارجمند (با عنوان شهر ممنوعه) به بازار عرضه شده است.
داستان در
این اثر ماگدا سابو، داستان پیچیده و عمیق رابطه میان نویسندهای به نام ماگدا و خدمتکارش، امرنس، را روایت میکند. ماگدا، زنی روشنفکر و اهل مطالعه، با ورود امرنس به خانهاش، شاهد تغییرات شگرفی درزندگی خود میشود.
امرنس زنی سرسخت، مستقل و مرموز است که از گذشتهای نامعلوم و پر از زخمهای عمیق میآید و به شدت از افشای زندگی شخصی و گذشته خود امتناع میکند. او به طرز غیرمنتظرهای مورد احترام مردم محله و اطرافیان قرار دارد، اما از نظر احساسی و عاطفی برای دیگران غیرقابلدسترس است.
با وجود تفاوتهای بسیار میان این دو زن، رابطهای عمیق میان آنها شکل میگیرد. ماگدا، که ابتدا امرنس را فردی دور از دسترس و غیرقابلفهم میپنداشت، به تدریج از تواناییها، زخمهای پنهان و شخصیت منحصر به فرد او آگاه میشود. امرنس زنی است که بر اصول خود بسیار پافشاری میکند و ضمناً به گونهای تأثیرگذار و بیدریغ به ماگدا وفادار است. این رابطه دوگانه میان وابستگی و فاصله، به یکی از مهمترین جنبههای داستان تبدیل میشود.
با ادامه داستان، نویسنده به تدریج به چالشهای اخلاقی و روانیای که میان او و امرنس وجود دارد، میپردازد. امرنس همواره مرموز باقی میماند و جزییات زندگی و گذشته خود را پشت درِبسته خانهاش پنهان کرده است. ماگدا با کنجکاوی تلاش میکند که وارد دنیای درونی امرنس شود، اما امرنس به شکلی سمبولیک با بستن درِخانه خود، از او و همه افراد اطرافش فاصله میگیرد و رازهایش را مخفی نگاه میدارد. این نماد به نمادی از مرزهای شخصی و محدودیتهای ارتباطی تبدیل میشود.
با ادامه داستان، ماگدا میفهمد که امرنس ضمن سرسختی، از رنجهای فراوان زندگیاش گذشته و خاطرات تلخ و سختیهای زیادی را با خود حمل میکند. او انسانی ایثارگر است که علیرغم سختیها، همیشه خود را وقف خدمت به دیگران کرده و به آنها کمک کرده است، حتی زمانی که دیگران توانایی درک یا پاسخگویی به این فداکاریها را ندارند. این ویژگی او ماگدا را تحت تأثیر قرار میدهد و احساسات پیچیدهای از احترام، دلسوزی و وابستگی درون او ایجاد میکند.
او نهایتاً از آن عبور کرده و با گذشته تلخ و دردناک او مواجه میشود. این تجربه تلخ، رابطه آنها را دچار تغییر میکند و ماگدا به معنای واقعی وظیفهای که برای امرنس دارد، پی میبرد. با این حال، زمانی که امرنس بیمار و ناتوان میشود، ماگدا دچار چالشی اخلاقی و احساسی میشود؛ اینکه آیا میتواند خود را برای ورود به جهان خصوصی امرنس مجاز بداند یا خیر.
ضمن این مرحله، ماگدا با درکی تازه و متفاوت از مسیولیت و وظیفه برای دیگران مواجه میشود. او به نوعی متوجه میشود که درباره با امرنس، تنها وفاداری و احترام کافی نیست و باید به تصمیمات و مرزهای او احترام بگذارد. این تجربه، ماگدا را از نظر درونی دچار تغییرات عمیقی میکند و او را به درک بیشتری از مفهوم همدلی و درک متقابل میرساند.
کتاب با مرگ امرنس و تأثیرات عمیقی که بر زندگی و شخصیت ماگدا میگذارد، به سرانجام میرسد. این رمان، روایتگر تأثیر شگرف یک رابطه انسانی پیچیده و دردناک است؛ رابطهای که با وجود محدودیتها و تضادهای فراوان، هر دو طرف را به شیوهای عمیق و پایدار تحت تأثیر قرار میدهد و نگاه آنها به زندگی و روابط انسانی را برای همیشه تغییر میدهد.
بخشهایی از در
من خیلی کم خواب می بینم. اما هر وقت خواب می بینم خیس عرق، با تکانی از خواب می پرم. بعد به پشت دراز می کشم و صبر می کنم ضربان قلب هراسانم آرام تر شود و با خودم به قدرت جادوی حیت آور شب که گرفتارش شده ام فکر می کنم. دختربچه که بودم، و همین طور جوانی، خواب نمی دیدم، نه خواب خوب و نه خواب بد و…
……………….
اعتراف دین من جایی ندارد، اعتراقی که به واسطه آن از زبان کشیش اقرار می کنیم که گناهکاریم، اعتراف به اینکه مستحق لعن و نفرین ایم، به این دلیل که خودخواسته ده فرمان را زیرپا گذاشته ایم، اعترافی که بعد از آن، بدون نیاز به توضیح یا ارایه جزییات مسیول آمرزش می شویم.
اما من می خواهم توضیح دهم، می خواهم این جزییات را به زبان بیاورم. این کتاب را محض اطلاع خدا، که از سر ضمیرم آگاه است ننوشته ام و نه حتی محض خاطر ارواح مردگان یکسر بینا که هم شاهد زندگی ام ساعات بیداری اند هم شاهد رویاهایم. من برای دیگران می نویسم. تا حالا با شهامت زندگی کرده ام و امیدم این است که همین طور هم بمیرم، شجاعانه و به دور از دروغ.
اما برای ژنین چیزی باید رک و بی پروا اقرار کنم. امرنس را من کشتم. اما این واقعیت که قصدم نجات او بود، نه نابودی او چیزی را عوض نمی کند.
……………..
اولین دیدار خیلی دلم می خواست از ظاهرش چیزی دستگیرم شود، اما از اینکه اجازه این کار را به من نداد رنجیدم. مثل مجسمه بی حرکت رو به رویم ایستاده بود، برابر نگاه کنجکاو من، نه خشک و رسمی، بلکه کم و بیش خودباخته به نظر می رسید. چیزی از پیشانی اش دیده نمی شد.
آن موقع نمی دانستم که قرار است او را فقط دربالین مرگش بدون روسری ببینم. تا آن موقع همیشه با حجاب اینجا و آنجا می رفت، مثل کاتولیکی مومن یا جهودزنی سوگواری هفت روزه، مثل کسی که ایمانش به او اجازه نمی داد نزد پروردگار بدون پوشاندن سر حاضر شود.
……………….
صبح روز بعد توی هتل با صدای زنگ از خواب بیدار شدیم؛ از انجمن نویسندگان یونانی تماس گرفته بودند. من هنوز چنان خسته و کوفته بودم که نمیتوانستم از حرفهایشان چیزی بفهمم. علتش زبان خارجی یا کیفیت صدا نبود، بلکه احتمالا به خاطر شوکی که بهم وارد شده بود احساس ضعف میکردم، چون نمیتوانستم هیچ چیزی را هیچ زبان بفهمم.
حتی نمیتوانستم لیوانی آب بخواهم، چه برسد به اینکه دربارهی چشمانداز تعاملات صلحخواهانه بینالملی حرف بزنم. کنفرانس، توی ردیف اول به ما جا دادند و به محض شروع کنفرانس من خوابم برد. شوهرم از طرف من از هر کسی که میشد معذرتخواهی کرد و با مطلع کردن رییس جلسه از اتفاقاتی که برایم افتاده بود یا آن بخشی از اتفاقها که بیانشدنی بود مرا به هتل بازگرداند.
اگر به این کتاب علاقه دارید، میتوانید با مشاهده بخش معرفی برترین رمانهای جهان وبسایت هر روز یک کتاب، با دیگر آثار مشابه نیز آشنا شوید.









