«مورخه» اثری است منسوب به ایرج پزشکزاد (نویسنده و طنزپرداز معاصر، از ۱۳۰۶ تا ۱۴۰۰) که در سال ۱۳۵۹ نگاشته شده است. این رمان داستانی طنزآمیز و خاطرهمحور دربارهی ادامه زندگی راوی داییجان ناپلئون است که در پی عشق ناکامش به لیلی، درگیر کشمکشهای خانوادگی، خیالات ضدانگلیسی، و تلاش برای بازیابی هویت خود در ایران و خارج از کشور میشود.
دربارهی مورخه
رمان مورخه که به نام ایرج پزشکزاد منتشر شده، کتابی است که خود را به عنوان «ادامه یا بسطی» از رمان مشهور داییجان ناپلئون معرفی میکند. در صفحات ابتدایی کتاب، نویسندهای با امضای «ا.پ.آشنا» یادآوری میکند که این اثر سالها پس از نگارش اثر نخست نوشته شده و اگرچه پایان داستانی تلخ را در بر دارد، اما همچنان در فضای آشنا و طنزآمیز دنیای داییجان سیر میکند. با این حال، هیچ سند رسمی یا تأیید معتبر ادبی مبنی بر اینکه این اثر بهراستی نوشتهی ایرج پزشکزاد باشد، وجود ندارد و انتساب آن محل تردید است.
داستان مورخه در امتداد جهان داستانی داییجان ناپلئون پیش میرود، با همان شخصیتهای آشنا، همان فضای پر از سوءتفاهم، توهم توطیههای انگلیسی، رقابتهای خانوادگی و عشقهای ناکام. راوی همچنان جوانی است که در چنبرهی دلدادگی به لیلی، دختر داییش، و حسرتهای شکستخوردهاش اسیر مانده و از خلال خاطرات و نگاه طنزآلودش، فضای خانوادگی و اجتماعی ایران دهههای گذشته بازسازی میشود.
رمان با لحنی خودمانی و نثری طنزآمیز روایت میشود و به سبک پزشکزاد، میان تخیل و واقعیت در نوسان است. شخصیتهای محوری از جمله داییجان ناپلئون، آقاجان، پوری، و مشقاسم دوباره بر صحنه میآیند، اینبار در موقعیتهایی که گاه غمانگیزتر و گاه گزندهتر از گذشتهاند. حتی برخی شخصیتهای تازه نیز افزوده میشوند که همچون شخصیتهای سابق، میان خیالپردازی و رفتارهای نمایشی حرکت میکنند.
راوی همچنان گرفتار توهمات و دلبستگیهایی است که در نوجوانی در دل او شکل گرفته و حالا در بزرگسالی نیز او را رها نکردهاند. عشق نافرجامش به لیلی، رقابت پررنگش با پوری، و خاطرات پرکشمکش او با خانواده، مسیر اصلی روایت را شکل میدهند. در این میان، مرگ داییجان ناپلئون بهانهای میشود برای بازگشت به گذشته و مرور قصههایی که اکنون طعمی تلختر یافتهاند.
از نظر سبکی، کتاب کوشیده است نثر و لحن منحصر به فرد پزشکزاد در داییجان ناپلئون را تقلید کند؛ لحنی که از طنز تلخ، دیالوگهای پرکشمکش، و اشارههای فرهنگی و اجتماعی ایران بهره میبرد. با این حال، برخی منتقدان معتقدند که انسجام زبانی و ظرافت طنازانهی پزشکزاد در این اثر کمرمقتر است و ممکن است نشانهای باشد بر این که نویسندهاش شخص دیگری است.
انتساب کتاب به ایرج پزشکزاد مورد تردید است. نام او به صورت کامل در کتاب ذکر نشده و تنها با امضای «ا.پ.آشنا» آمده است. هیچیک از ناشران رسمی آثار پزشکزاد آن را منتشر نکردهاند و پزشکزاد نیز در مصاحبهها یا آثار دیگر خود اشارهای به این کتاب نکرده است. حتی در فهرست آثار رسمی او نیز مورخه جایی ندارد.
با وجود این تردیدها، مورخه در میان علاقهمندان به داییجان ناپلئون با استقبال روبهرو شده است. بسیاری از خوانندگان آن را نوعی دلتنگی برای بازآفرینی فضایی میدانند که پزشکزاد در شاهکار خود خلق کرده بود. این کتاب، اگرچه ممکن است از نظر ادبی به پای اثر اول نرسد، اما همچنان حاوی نکات طنزآمیز، کنایههای سیاسی و اجتماعی، و یادآوریهایی است که برای خوانندگان آشنا با اثر اصلی جذاب خواهد بود.
کتاب علاوه بر پیگیری سرنوشت شخصیتهای سابق، به مسایل اجتماعی، نظام طبقاتی، فریب، فقر، و مهاجرت نیز میپردازد. راوی در نهایت راهی بیروت و سپس پاریس میشود، جایی که در دل زندگی جدیدش، عشقهای تازه و آرزوهای نیمهکارهای را تجربه میکند. این بخشهای فرامرزی، کتاب را از یک داستان خانوادگی صرف فراتر میبرند.
در مجموع، مورخه را میتوان نوعی «ادای احترام» (یا شاید «ادعای ادامه دادن») به داییجان ناپلئون دانست. اگرچه از نظر قدرت روایی، طنز و ساختار به آن نمیرسد، اما همچنان در حافظهی جمعیِ دوستداران ادبیات طنز ایرانی، حضوری حاشیهای و کنجکاویبرانگیز دارد. این کتاب نهفقط از آن رو که روایتگر ادامهی یک رمان محبوب است، بلکه به دلیل رازآلود بودن نویسندهاش نیز توجهبرانگیز شده است.
شاید بتوان گفت مورخه بیش از آنکه یک رمان مستقل باشد، سایهای از اثری درخشانتر است؛ تلاشی برای زنده نگهداشتن دنیای فکری و داستانی داییجان، حتی اگر نتواند درخشش سابق را تکرار کند. اما همین تلاش نیز میتواند ارزشمند باشد، بهخصوص برای خوانندگانی که هنوز در خاطرهی آن داییِ ناپلئونی و باغ افسانهایاش زندگی میکنند.
خلاصهی داستان مورخه
راوی مورخه روایت خود را با اعترافی آغاز میکند: عشق نوجوانیاش به «لیلی»، دختر داییاش، عشقی دوطرفه اما سرشار از رنج، که سرانجام با عقد رسمی لیلی و پسرعمواش «پوری» پایان یافت. او که از خانوادهای صاحبنام بود، این شکست عاطفی را همچون شکافی در زندگیاش بازگو میکند و زمینهی روانی روایت را از همان ابتدا با تلخی و ناکامی بنا میگذارد.
پس از این فصل مقدماتی، داستان اصلی از تیرماه سال ۱۳۲۱ آغاز میشود؛ زمانی که راوی درمییابد لیلی رسماً زن پوری شده است. اسدالله میرزا، خویشاوند پرنفوذ، خبر را به او میدهد و تمام تلاشش را میکند تا او را برای پذیرش واقعیت آماده کند. درست همان روز، حادثهای ناگهانی رخ میدهد: «دائی جان ناپلئون» با تب شدیدی از دنیا میرود و همین مرگ بهطرزی گرهخورده با شوک عشقی، راوی را از پا درمیآورد. او چند روز در بیمارستان میماند و با بیماری و تب بالا دستوپنجه نرم میکند.
راوی پس از بهبود موقت از بیمارستان مرخص میشود، اما در خانه و باغ خانوادگی همهچیز او را به یاد لیلی میاندازد. مراسمها، رفتوآمد اقوام، و گفتگوهای پیدرپی دربارهی مرگ دائی جان ناپلئون و ازدواج لیلی، فضای روانی راوی را تیرهتر میکند. در این میان، اختلافات قدیمی دربارهی املاک، دواخانهی آقاجان، و روابط پیچیدهی خانواده نیز دوباره سر برمیآورد. آقاجان که پیر و بیمار شده، دواخانه را به قیمت ناچیزی فروخته و پریشانحالیاش رو به افزایش است.
مرگ دائی جان ناپلئون و مراسم مربوط به او بخش مهمی از فصلهای نخست را شکل میدهد. راوی و دیگر اعضای خانواده درگیر مراسم، تصمیمها و خبرها میشوند؛ و در تعاملات تند و گاه طنزآمیز اسدالله میرزا با دیگران، تنشهای خانوادگی آشکارتر میشود. در همین دوره است که موضوع سفرها، جابهجاییها و رفتوآمد اقوام از ایران به بیروت و پاریس مطرح میشود و محیط سیاسیــاجتماعی آن سالها سایهای سنگین بر امور میاندازد.
راوی مدتی به زندگی روزمره بازمیگردد، اما ناپایداری اوضاع کشور، جنگ و بحرانهای اقتصادی در دههی ۱۳۳۰، و آشفتگی خانواده سبب میشود که حس ناکامیاش از عشق با حس بیثباتی اجتماعی درهم بیامیزد. او دوباره لیلی را میبیند، اما روابط او با پوری استوار شده و امیدی برای راوی باقی نمانده است. درمان پزشکی و مراجعه به دکتر ناصرالحکما نیز تغییری در وضعیت روحی او پدید نمیآورد.
در این میان، راوی برای مدتی درگیر توجهات زنی به نام «پریدخت» میشود و بعد از ازدواج با او مدتی با او در خانهی پدریاش همخانه میشود. اما این رابطه نیز بهسبب مشکلات خانوادگی، سوءتفاهمها و ناهماهنگیهای شخصیتی به شکست میانجامد. فشارهای اقتصادی، افزایش قیمتها و کمبودها، همراه با ماجراهای متعدد مربوط به خانهها، اجارهها، و ارتباط با «سردار مهارتخان» و دیگر شخصیتهای فرعی، فضای میانی رمان را شکل میدهد.
با گذشت سالها، راوی سعی میکند از گذشته فاصله بگیرد، اما تماسهای گاهبهگاه میرزا اسدالله، که حالا میان ژنو و پاریس رفتوآمد میکند، همچنان راوی را به گذشته پیوند میدهد. اسدالله میرزا همچنان شخصیتی پرجنبوجوش، متظاهر و سرشار از انرژی است و هر بار با شوخیها، سرزنشها و دعوتهای ناگهانیاش حضور خود را به راوی تحمیل میکند. اما او نیز بهتدریج با شتاب سفرها و سرگرمیهایش از دسترس دور میشود.
راوی در سالهای بعدی وارد کار اداری و سپس مأموریتی در سفارت ایران میشود. این مرحله از زندگی او با سفرهای پیدرپی میان ژنو، پاریس و دیگر شهرهای اروپا همراه است. در همین دوره است که احساس تنهاییاش شدت مییابد؛ او در یادداشتهای سال ۱۳۴۹ در ژنو از این مینویسد که گرچه یک سال است در این شهر مستقر شده، اما تنهاییاش از هر زمانی بیشتر است و فضای غریب ژنو در تابستانها برایش دلگیرتر از همیشه است.
در پاریس، راوی با دوستانی جدید آشنا میشود، از جمله بانجیت گیاهخوار هندی و حبیبالله اهل فراهان. در کنار آنها به درس و تجربههای اجتماعی تازه میپردازد، اما سایهی عشق از دست رفته همچنان بر ذهن و روحش سنگینی میکند. تلاش دوستانش برای کشاندن او به سوی زندگی جدید و حتی پیوندهای عاشقانه تازه، غالباً به دلیل خاطرهی لیلی به نتیجه نمیرسد.
همزمان با جداافتادگی راوی از خانواده، پیگیریهای مربوط به املاک و خانههای قدیمی همچنان ادامه دارد. بحث خانهی روبهروی باغ، مشکلات اجاره، و احساس گناه راوی نسبت به دائی جان ناپلئون و وقایع مربوط به سردار مهارتخان از جمله موضوعهایی است که بارها یادآوری میشود. این ماجراها بازتابی از درگیریهای طولانیمدت خانوادگی و گسستهای نسلی است که در سراسر رمان تکرار میشود.
در سالهای پایانی روایت، راوی بیش از هر زمان دیگری درمییابد که ناکامی عشقی گذشته، مرگهای پیدرپی، مهاجرتها، فروپاشی تدریجی خانواده، و ناپایداری اجتماعی، هر یک بخشی از هویت او را ساختهاند. او اکنون در میانهی اروپا، با شغلی اداری و مجموعهای از خاطرات برجایمانده از تهران، باغ خانوادگی، لیلی، پوری، آقاجان، و اسدالله میرزا، به زندگی ادامه میدهد؛ با این آگاهی تلخ که هیچیک از گرههای زندگیاش هرگز گشوده نشدند، بلکه تنها در گذر زمان رنگ باختند.
بخشهایی از مورخه
من در نوجوانی عاشق دختر دائیام، لیلی شدم. عشق ناکامی که محنت و تلخیهای فراوانی بهمراه داشت. با وجود عشق و عالقهای دوطرفه، سرانجام لیلی بعقد پسر عموش، پوری درآمد.
……………….
خانواده ما از سمت مادری، جزو طبقه اشراف بودند. پدر لیلی، «آقا» و بزرگ خانواده، یک لقب طویل هفت سیلابی داشت. یعنی باید هفت دفعه دهن را باز و بسته میکردند تا حق وجود عزیز «آقا» را ادا کنند. او در واقع نایب (ستوان) سوم باز نشسته ژاندارمری زمان محمدعلی شاه قاجار بود که در توهم و خیالش، شباهت زیادی میان خود و ناپلئون بناپارت میدید.
بنابراین، با بهره از تخیل قدرتمندش، خاطراتی واهی از نبردهائی خونین با بریتانیا در ذهن خود ساخته بود. جنگهای کازرون و ممسنی و غیره، دقیقاً با همان کیفیت پیکارهای پیروزمندانه ناپلئون بناپارت، همچون نبرد اوسترلیتز. در حالی که آنها در واقع درگیریهای جزئی باتفاق چند ژاندارم با اشرار و دزدهای سرگردنه بودند که بمرور به جنگهائی با ایادی انگلیس همراه با چندین و چند هزار پیاده نظام و توپخانه مبدل شد. دائی من، در عین حال سرنوشتی همانند سرنوشت ناپلئون بناپارت برای خودش متصور بود و آن چیزی نبود جز، دستگیری و تبعید به جزیره سنت هلن توسط نیروهای انگلیسی.
…………………
پدر پوری، دائی جان سرهنگ، در واقع سرهنگ نبود و درجه سرگردی داشت ولی از وقتی که بحساب خودش استحقاق ترفیع پیدا کرده بود، بحکم ضمنی دائی جان ناپلئون که ناگهان داداش سرهنگ صدایش زده بود، همه خانواده ما او را سرهنگ خطاب میکردند.
………………….
اوایل سال ۱۳۳۵ مادرم جهت اخذ اذن و اجازه از خانواده لاله بمنزلشان رفت. پدر و مادر لاله ظاهراً مخالفتی نداشتند و تنها شرطشان رضایت دخترشان باین امر بود. اما دختر، با این موضوع مخالفت کرد. پس از اصرار و پیگیری مادرم، بالاخره لاله بسخن آمد که چون با لیلی دختر دائیجان ناپلئون دوست صمیمیست و با توجه به علاقه سابق من به لیلی، لذا حاضر بانجام این وصلت نمیباشد.
…………………
در آستانه ۳۰ سالگی بودم که با پریدخت ازدواج کردم. مراسم ازدواج دقیقاً مصادف با ۲۲ فروردین سال ۱۳۳۶ بود. اکثر اقوام و آشنایان و تعدادی از همکاران حضور داشتند. از جمله اقوام، به قمر و آسپیران غیاث آبادی اشاره کنم چند هفته بعد از ایران رفتند. اسدالله میرزا از سال قبل، تا پایان فصل بهار چندین بار بهمراه هیاتی بشوروی سفر میکرد اما هنگام برگزاری مراسم، در ایران بود و بعروسی آمد.
همچنین دائیها و خالهها ازجمله دائی جان سرهنگ و پوری و لیلی همگی جزء مدعوین بودند. اما پوری نیامده بود. میگفتند که برای ماموریتی اداری بشهرستان رفته است.
………………….
من دوستانی در پاریس پیدا کرد ه بودم که یکیشان هندی به نام بانجیت و بقیه همگی ایرانی بودند. خصوصاً دو دوست خوب بنام روح انگیز که دو سال از من کوچکتر است و همانند من حقوق میخواند و حبیب الله دو سال از من بزرگتر و اهل فراهان بود و آنزمان طبابت میخواند و ادعا میکرد که از عموزادگان میرزا محمدتقی خان فراهانی است. ما او را باختصار حبیب صدا میکردیم.
…………………
اوایل تیرماه بود که طی ماموریتی یک هفتهای بشهر بغداد سفر کردم، با وجود گرمای هوا همینکه از محیط پر آشوب منزل دور بودم، آرامش وصف ناشدنی داشتم. سفر به خاطر انجام مقدماتی برای مذاکرات اختالفات رود مرزی بود. من بدلیل سالها اقامتم در بیروت و همچنین علاقهای که خودم در مطالعه ادبیات عربی داشتم، تسلطم بعربی کافی بود لیکن خیلی گوشم با لهجه مردم بغداد آشنا نبود، اگرچه صدی نود از مکالمات غیر رسمی و تمام مکالمات و مکاتبات رسمی را میفهمیدم.
اگر به کتاب مورخه علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثارایرج پزشکزاد در وبسایت هر روز یک کتاب، شما رابا سایر آثاراین نویسندهی خوشقریحه و چیرهدست ایرانی نیز آشنا میسازد.










به خدا اصلا اگه لای کتاب رو باز کرده باشید. چه برسه به اینکه بخواهید اون رو نقد کنید.
با سلام و احترام،
هدف ما در وبسایت هر روز یک کتاب نقد کتاب نیست چرا که چنین کاری در حوزهی تخصصی ما قرار ندارد و هرگز چنین ادعایی نیز نداشتهایم چون میدانیم نقد کتاب حوزهای بسیار تخصصی است و دانش بالایی میخواهد.
ما فقط به معرفی کتاب در چند پاراگراف کوتاه، بیان خلاصهای از داستان یا محتوای آن و ارائهی بخشی از کتاب به عنوان نمونه میپردازیم.
ممنون بابت نظر ارزشمندتان.
معرفی! چطور بدون اینکه کتابی رو حتی ورق زده باشید قراره معرفیش کنید. خود معرفی که پر از اشکاله. بخشهایی هم که از کتاب نقل کردید انگار کلا یه کتاب دیگه ای رو داره نقل میکنه. نه شباهت دقیق داره و نه حتی شباهت مفهومی.
با سلام،
در بخش معرفی سعی میکنیم تا حد امکان معرفی مناسبی از کتاب ارائه دهیم؛ با این حال اگر نقصی وجود داشته باشد (که مطمئناً کار ما بدون نقص نیست)، سعی بر اصلاح خواهیم داشت.
اما در مورد بخشهایی از کتاب، متون آورده شده عیناً از کتاب اصلی نقل شدهاند.
سپاس مجدد بابت نظر و نقد ارزشمندتان.
مثل همیشه عالی و بی نظیر. ممنون بابت سایت خوبتان.