به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

ضحاک

اگر می‌خواهید ببینید اسطوره چگونه می‌تواند به آینه‌ای برای فهم قدرت، ترس و خشونت در دنیای انسان امروز بدل شود، «ضحاک» غلامحسین ساعدی کتابی است که نباید از دست بدهید. این نمایش‌نامه با زبانی ساده اما هولناک، شما را قدم‌به‌قدم در مسیر تولد استبداد همراهی می‌کند و تا پایان رهایتان نمی‌کند. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
ضحاک

فهرست مطالب

«ضحاک» اثری است از غلامحسین ساعدی (نویسنده‌ی اهل تبریز، از ۱۳۱۴ تا ۱۳۶۴) که در سال ۱۳۵۵ منتشر شده است. این نمایش‌نامه درباره‌ی شکل‌گیری تدریجی استبداد و سقوط اخلاقی انسانی است که با تکیه بر ترس، عادت و خشونت، از درون به هیولای قدرت بدل می‌شود.

درباره‌ی ضحاک

در این نمایش‌نامه، غلامحسین ساعدی به سراغ یکی از کهن‌ترین و شناخته‌شده‌ترین روایت‌های اسطوره‌ای فرهنگ ایرانی می‌رود و آن را در قالبی نمایشی، منسجم و چندپرده‌ای بازمی‌آفریند. «ضحاک» نه صرفاً بازگویی یک داستان آشنا، بلکه تلاشی آگاهانه برای تبدیل اسطوره به درامی زنده و معاصر است؛ درامی که با تکیه بر گفت‌وگو، کنش صحنه‌ای و تنش روانی شخصیت‌ها شکل می‌گیرد.

ساعدی ساختار اثر را بر پایه پنج پرده و ده‌ها صحنه کوتاه بنا می‌کند؛ ساختاری که به او امکان می‌دهد روایت را پله‌پله پیش ببرد و ذهنیت شخصیت‌ها را در موقعیت‌های متغیر و گاه متضاد آشکار سازد. این چینش صحنه‌ها بیش از آنکه بر حادثه‌پردازی بیرونی استوار باشد، بر گسترش تدریجی بحران درونی و اخلاقی تمرکز دارد.

نمایش‌نامه از همان آغاز، مخاطب را با فضایی آمیخته از تشریفات قدرت، پیشگویی، ترس و سوءظن روبه‌رو می‌کند. جهان اثر جهانی است که در آن اقتدار سیاسی و دینی در هم تنیده شده و پیشگویان، نجیب‌زادگان و صاحبان قدرت، همگی در شکل‌گیری سرنوشت ضحاک نقش دارند. این فضا به‌تدریج بستر ظهور استبداد و خشونت را فراهم می‌کند.

ضحاکِ ساعدی شخصیتی یک‌بعدی یا صرفاً اهریمنی نیست؛ او در مسیر نمایش‌نامه، موجودی متزلزل، وسواسی و گرفتار هراس‌های درونی تصویر می‌شود. نویسنده با پرهیز از نمایش مستقیم عناصر فراطبیعی، ترس و جنون را به ساحت ذهن و روان او منتقل می‌کند و بدین‌گونه، منشأ شر را از بیرون به درون انسان می‌کشاند.

یکی از ویژگی‌های مهم این اقتباس، حذف یا کمرنگ‌کردن جلوه‌های شگفت و غیرواقعی روایت کهن است. آنچه در شاهنامه به شکل نشانه‌های عینی و افسانه‌ای نمود دارد، در این نمایش‌نامه اغلب به صورت هراس، وسواس و میل بیمارگونه بروز می‌کند. این تغییر، روایت را به تجربه‌ای انسانی‌تر و ملموس‌تر بدل می‌سازد.

ساعدی در پرداخت شخصیت‌ها، به‌ویژه ضحاک، از شیوه‌ای روان‌شناسانه بهره می‌گیرد. گفت‌وگوها اغلب ساده، تکرارشونده و گاه آشفته‌اند و همین آشفتگی زبانی، بازتابی از آشفتگی ذهنی و اخلاقی شخصیت‌هاست. زبان نمایش‌نامه نه آرکائیک و حماسی، بلکه عامدانه به گفتار روزمره نزدیک است.

روابط قدرت در این اثر، نقشی تعیین‌کننده دارند. مؤبدان، نجیب‌زادگان و اطرافیان ضحاک نه تنها تابع او نیستند، بلکه با تملق، ترس یا محاسبه‌گری، در تثبیت موقعیتش سهم دارند. نمایش‌نامه به‌روشنی نشان می‌دهد که استبداد، حاصل اراده یک فرد تنها نیست، بلکه نتیجه همکاری و سکوت جمعی است.

حضور جمشید در متن، بیش از آنکه یادآور یک قهرمان مغلوب باشد، کارکردی آینه‌وار دارد. او به‌مثابه صدایی از گذشته و امکان ازدست‌رفته، ضحاک را با انتخاب‌ها و خطاهایش روبه‌رو می‌کند و تضاد میان دو نوع نگاه به قدرت و انسان را برجسته می‌سازد.

شخصیت آشپز، با ظاهر ساده و رفتاری به‌ظاهر بی‌اهمیت، نقشی کلیدی در پیشبرد معنا دارد. او واسطه‌ای است میان امر روزمره و امر هولناک؛ کسی که خشونت را در قالب عادت و خوراک عادی می‌کند و به این ترتیب، عادی‌شدن شر را به نمایش می‌گذارد.

در این نمایش‌نامه، خشونت نه به‌عنوان انفجاری ناگهانی، بلکه به‌صورت فرایندی تدریجی تصویر می‌شود. تصمیم‌ها، عادت‌ها و توجیه‌ها آرام‌آرام مرزهای اخلاقی را جابه‌جا می‌کنند تا جایی که جنایت، امری معمول و حتی ضروری جلوه می‌کند.

فضای صحنه، با تأکید بر درها، پله‌ها، زندان و تاریکی، به‌گونه‌ای طراحی شده که حس محصوربودن و ناامنی را تقویت کند. این عناصر مکانی، صرفاً دکور نیستند، بلکه ادامه همان ذهنیت بسته و هراسانی‌اند که بر جهان نمایش حاکم است.

در مجموع، «ضحاک» غلامحسین ساعدی اثری است که با وفاداری به استخوان‌بندی اسطوره‌ای روایت، خوانشی تازه و انسانی از آن ارائه می‌دهد. این نمایش‌نامه اسطوره را از مقام روایت دوردست تاریخی فرومی‌کشد و آن را به پرسشی زنده درباره قدرت، ترس، مسئولیت و امکان مقاومت در برابر شر بدل می‌سازد.

کتاب ضحاک در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۲۰ است.

خلاصه‌ی داستان ضحاک

نمایش‌نامه «ضحاک» با فضایی آیینی و رسمی آغاز می‌شود؛ جایی که مؤبدان و نجیب‌زادگان از فروپاشی نظم پیشین و کناررفتن جمشید سخن می‌گویند و در پی استقرار قدرت تازه‌اند. آنان ضحاک را، که شخصیتی مردد و ناآرام دارد، به‌عنوان امیر جدید برمی‌گزینند و با پیشگویی‌ها و وعده‌های امیدوارکننده می‌کوشند او را برای پذیرش سلطنت آماده کنند.

ضحاک به‌تدریج وارد صحنه قدرت می‌شود، اما از همان ابتدا نشانه‌های بدگمانی، خشونت و ناپایداری روانی در رفتار او آشکار است. او به پیشگویان اعتماد ندارد و مدام آنان را می‌آزماید تا مطمئن شود چیزی از آینده پنهان نمی‌کنند. این سوءظن، به‌تدریج به یکی از ویژگی‌های اصلی شخصیت او بدل می‌شود.

در ادامه، ضحاک دستور می‌دهد آشپزها به قصر بیایند تا برایش غذایی تازه و متفاوت تهیه کنند. در میان آنان، آشپزی عجیب و متفاوت توجه او را جلب می‌کند؛ مردی که رفتارش ساده، اما اثرش تعیین‌کننده است. این آشپز به‌تدریج به نزدیک‌ترین فرد به ضحاک تبدیل می‌شود و نفوذی آرام اما عمیق بر او پیدا می‌کند.

هم‌زمان، ارنواز و شهرناز، خواهران جمشید، به قصر آورده می‌شوند. آنان از ضحاک می‌ترسند و از همان ابتدا می‌دانند که حضورشان در دربار با تهدید و اجبار همراه است. گفت‌وگوهای آنان سرشار از اضطراب، درماندگی و تلاش برای یافتن راهی برای بقاست.

ضحاک می‌کوشد با برگزاری ضیافت و رفتار به‌ظاهر دوستانه، ارنواز و شهرناز را به اطاعت وادارد. او آنان را به خوردن غذا مجبور می‌کند، اما خواهران در برابر این اجبار مقاومت می‌کنند. این مقاومت، خشم پنهان ضحاک را برمی‌انگیزد و او را بیش‌ازپیش به خشونت سوق می‌دهد.

در یکی از صحنه‌های مهم، آشپز برای ضحاک غذایی تهیه می‌کند که به‌تدریج ماهیتی هولناک می‌یابد. خوردن این غذا به‌صورت نمادین آغازگر عادت تازه‌ای است؛ عادتی که مرز میان انسان‌بودن و سقوط اخلاقی را در وجود ضحاک از میان می‌برد و او را به پذیرش خشونت عادت می‌دهد.

در میانه نمایش، روشن می‌شود که جمشید زنده است و در زندان قصر نگه‌داری می‌شود. گفت‌وگوی میان ضحاک و جمشید، یکی از محوری‌ترین بخش‌های اثر است؛ جایی که جمشید گذشته، اعتماد ازدست‌رفته و نقش اطرافیان در سقوط خود را بازگو می‌کند و ضحاک را با سرنوشت احتمالی‌اش روبه‌رو می‌سازد.

با وجود این هشدارها، ضحاک نه‌تنها عقب‌نشینی نمی‌کند، بلکه بیش‌ازپیش در مسیر خشونت پیش می‌رود. او برای تحمیل اراده خود، از گرسنگی، ترس و اجبار استفاده می‌کند و اطرافیانش، از جمله آشپز، این روند را طبیعی و حتی ضروری جلوه می‌دهند.

رفته‌رفته، خشونت در قصر به امری عادی بدل می‌شود. ضحاک دیگر نیازی به توجیه ندارد و تصمیم‌هایش را با قطعیت اجرا می‌کند. ارنواز و شهرناز یکی پس از دیگری در برابر این فشار خرد می‌شوند و فضای نمایش‌نامه به‌سوی تیره‌ترین شکل خود پیش می‌رود.

در پایان، «ضحاک» به نقطه‌ای می‌رسد که استبداد نه از سر اجبار بیرونی، بلکه به‌عنوان بخشی از هویت او تثبیت شده است. نمایش‌نامه با نشان‌دادن این فرایند تدریجی، روایت سقوط انسانی را به تصویر می‌کشد که با پذیرش ترس، عادت و خشونت، خود به سرچشمه شر تبدیل می‌شود.

بخش‌هایی از ضحاک

صحنه: میدان بزرگی است در جلوی دیوار بلندی که پله‌ها و برآمدگی‌ها و سکوهای جورواجور و مختلف دارد. دو رشته پله از دو طرف آمده و در بطن هم دیگر گم شد‌ه‌اند. هر رشته پله، سرییچ‌ها، سکوی چهارگوشی دارد و دیوار کم ا‌رتفاعی که نقش نرده‌ها را بازى میکند. روی هم‌رفته دکور، انگار برشى است ازیک محل تشریفاتى، یا درون و بیرون یک قصر باستانی که به‌هم آمیخته است.

حکاکی‌های روی دیوار یادآور یک جدال قدیمی است. وسط دکور پنجره‌مانندی است با میله‌های بلند همچون میله‌های یک زندان، و وقتی در باز است تاریکخانه‌ی کو چک یا محبس و سیاهچالی به‌نظر میرسد که سنگینی تمام ساختمان را از همه طرف تحمل می‌کند.

………………………

ضحاک آرام‌آرام از پشت جرز کوتاه حاشیه پله‌ها بلند می‌شود. او از مدت‌ها پیش به صحبت آنها گوش میداده است. کسی متوجه او نیست ضحاک سوت میزند. مؤبدان برمیگردند و تا او را میبینند به‌خاک می‌افتند، ضحاک جلو می‌آ ید، دشداشه سفیدی به‌تن و شمشیر بلندى به کمر دارد. موهای آشفته و ریش درهمی دارد. جلو مى آ ید و روبروى پیشگویان که صورت به خاک چسبانده‌اند می‌ایستد و با نوک پا به کله مؤبد سوم می زند.

……………………..

بلند شده، مشکوک وسط صحنه آمده. رفت چه کار بکنه؟ چه‌جوری می خواد حال منو عوض بکنه؟ منو ازاین وضع بیاره بیرون؟ بازم یه طشت خون و گوشت و چربی؟ و بعد یه مشت خیالات و بی خوابی؟ بعد هم همهمه‌های عجیب و غریب؟ نه، این‌دفه دیگه نمیخورم، این‌دفه دیگه نمی خورم. سروصدا و خنده‌ی آشپز شنیده می‌شود. ضحاک در گوشه‌ای قایم می‌شود.

……………………….

ضحاک: چرا هیشکی نیس؟ (آشیز پلهها را پائین می آید.) ھیشکی جواب نمیده، برو این تالار (تالار مؤبدان را نشان میدهد.) هرکی رو دیدی بیارش پیش من. (آشیز باعجله وارد تالار مى شود، ضحاک در گوشهای منتظر است.) چه خبرشونه، از چی می ترسن، چه لرزی گرفته‌ان؟ (می‌خندد) دندوناشون بهم دیگه میخوره. خب، خب، من چه کار کنم. (یک مرتبه قیافه عوض کرده، وسط صحنه می‌آ ید. آشیز تنها وارد صحنه میشود. یک دست لباس مؤبدی روی دست دارد.)

………………….

مدت زیادی طول نمیکشد که آن دو مار در جعبه صدفى خود، جفتگیری بکنن، بچه بیارن، و بعدش دیگه همه چی حتمی است )یک مرتبه شمشیر کشیده به پشت سر خود حمله میکند.(کی بود؟ تکون نخور) آرام شده برمیگردد و می‌خندد. (در رفت، همیشه این طوره، همیشه اینطور بوده. ترس از من همه‌جا و همع کس رو گرفته، و من با قدرت تمام در میان سایه‌ها و اشباح زندگی میکنم) گوش می‌خواباند. صدای پارس چند سگگ وحشی، ناله‌ی چند شغال از اطراف قصر شنیده میشود. (میشنفین؟ می شنفین؟ همه‌ی اینا دلیل بر اینه‌که دوران واقعی حکومت من از همین حالا شروع می شه.)

 

اگر به کتاب ضحاک علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار غلامحسین ساعدی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار این نویسنده نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x