«نگهبان او» اثری است از ژان باتیست آندرهآ (نویسندهی فرانسوی، متولد ۱۹۷۱) که در سال ۲۰۲۳ منتشر شده است. این کتاب روایت زندگی یک هنرمند در دل تحولات پرآشوب قرن بیستم است که در پیوندی عمیق میان عشق، هنر و تاریخ، معنای مراقبت از انسان، خاطره و حقیقت را جستوجو میکند.
دربارهی نگهبان او
رمان «نگهبان او» نوشتهی ژانباتیست آندرهآ با عنوان اصلی Veiller sur elle یکی از شاخصترین آثار ادبیات فرانسهی معاصر است که با تکیه بر روایت انسانی، تاریخی و هنری، افقی گسترده از تجربهی زیستهی قرن بیستم را پیش روی خواننده میگشاید. این کتاب نهتنها داستان یک زندگی، بلکه تأملی عمیق بر پیوند میان عشق، هنر، سرنوشت و حافظه است.
آندرهآ در این رمان، روایت خود را بر بستری تاریخی بنا میکند که تحولات سیاسی و اجتماعی اروپا، بهویژه ایتالیا، در آن حضوری تعیینکننده دارند. تاریخ در «نگهبان او» صرفاً پسزمینه نیست، بلکه نیرویی فعال است که سرنوشت شخصیتها را شکل میدهد و مسیر زندگی آنها را بهگونهای گاه ناگزیر تغییر میدهد.
در مرکز رمان، زندگی «میمو» قرار دارد؛ شخصیتی که مسیر رشد و بالندگیاش با هنر گره خورده است. نویسنده با دقتی وسواسگونه، شکلگیری هویت هنری او را در دل محدودیتها، فقر، طردشدگی و نابرابری اجتماعی دنبال میکند و نشان میدهد چگونه هنر میتواند هم پناه باشد و هم میدان نبرد.
رابطهی میمو با «ویولا» یکی از محورهای اصلی رمان است؛ رابطهای پیچیده، چندلایه و عمیق که از مرزهای دوستی ساده فراتر میرود. این پیوند، هم الهامبخش است و هم دردناک، و در طول سالها دستخوش تغییر میشود، بیآنکه از نیروی تعیینکنندهاش در زندگی شخصیتها کاسته شود.
«نگهبان او» بهطور جدی به مسئلهی نابرابری طبقاتی میپردازد. آندرهآ با ظرافت نشان میدهد که چگونه جایگاه اجتماعی، فرصتها و حتی درک انسان از خودش را محدود یا گسترش میدهد. با این حال، رمان هرگز به شعار نزدیک نمیشود و نقد اجتماعی خود را در دل روایت انسانی جای میدهد.
یکی از وجوه برجستهی کتاب، پرداختن به هنر، بهویژه مجسمهسازی، بهعنوان زبانی برای بیان ناگفتنیهاست. هنر در این رمان نه تزئینی است و نه حاشیهای؛ بلکه راهی برای بقا، معنا بخشیدن به رنج و ثبت آن چیزی است که تاریخ رسمی اغلب نادیده میگیرد.
نثر آندرهآ در این اثر، روان، تصویری و در عین حال عمیق است. او از زبان پرطمطراق پرهیز میکند و با جملههایی سنجیده، احساسی آرام اما ماندگار ایجاد میکند. این نثر به خواننده اجازه میدهد هم با داستان پیش برود و هم مکث کند و بیندیشد.
زمان در «نگهبان او» ساختاری خطی و ساده ندارد. روایت میان گذشته و حال حرکت میکند و بهتدریج لایههای پنهان زندگی شخصیتها را آشکار میسازد. این بازی زمانی، نه باعث سردرگمی، بلکه موجب تعمیق فهم خواننده از پیوستگی تجربهها میشود.
رمان به مسئلهی مراقبت و محافظت نیز معنایی چندگانه میبخشد. «نگهبانی» در این کتاب فقط به مراقبت از یک فرد محدود نیست، بلکه شامل حفظ خاطره، هنر، حقیقت و حتی کرامت انسانی در برابر فرسایش زمان و خشونت تاریخ میشود.
آندرهآ در این اثر، از قهرمانسازیهای سادهانگارانه پرهیز میکند. شخصیتهای او خاکستریاند، اشتباه میکنند، میترسند و گاه شکست میخورند. همین انسانبودنِ بیپیرایه است که آنها را باورپذیر و نزدیک میسازد.
«نگهبان او» رمانی است که هم برای علاقهمندان به داستانهای عاشقانهی عمیق جذاب است و هم برای خوانندگانی که به ادبیات تاریخی و هنری گرایش دارند. کتاب، مخاطب را به سفری طولانی دعوت میکند؛ سفری که پاداشش درک ژرفتری از زندگی و پیچیدگیهای آن است.
در نهایت، این رمان تصویری ماندگار از این پرسش ارائه میدهد که چه چیزهایی ارزش محافظت دارند و انسان تا کجا میتواند و باید نگهبان آنها باشد. «نگهبان او» اثری است که پس از پایان نیز در ذهن خواننده باقی میماند و او را به تأملی آرام اما مداوم فرا میخواند.
رمان نگهبان او در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۳۰ با بیش از ۱۲۰۰۰ رای و ۱۵۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمههایی از آسوله مرادی (با عنوان نگاهبان او)، نرگس کریمی (با عنوان مراقبش باش) و مهدی بهنوش (تحت عنوان مراقبت از او) به بازار عرضه شده است.
خلاصهی داستان نگهبان او
داستان «نگهبان او» با روایت زندگی مردی سالخورده آغاز میشود که در واپسین سالهای عمرش، در مکانی مذهبی پناه گرفته و گذشتهی خود را مرور میکند. این بازگشت به گذشته، چارچوب اصلی رمان را میسازد و خواننده را به تدریج با مسیر پرپیچوخم زندگی او آشنا میکند.
قهرمان داستان، «میمو»، کودکی است که در فقر و حاشیهنشینی بزرگ میشود. او از همان سالهای نخست زندگی با احساس طردشدگی و نابرابری روبهروست، اما در عین حال استعداد و حساسیتی درونی دارد که بهتدریج راه خود را به سوی هنر باز میکند. کودکی او سرشار از سختی است، اما همین سختیها پایههای شخصیت آیندهاش را شکل میدهند.
در همین دوران، میمو با «ویولا» آشنا میشود؛ دختری از طبقهای اجتماعی کاملاً متفاوت. این آشنایی به رابطهای عمیق و ماندگار تبدیل میشود که سراسر زندگی هر دو را تحت تأثیر قرار میدهد. پیوند میان آنها، آمیزهای از دوستی، عشق، وابستگی و فاصله است؛ رابطهای که هرگز ساده یا یکبعدی نیست.
با گذر زمان، استعداد میمو در مجسمهسازی آشکار میشود و هنر به مسیر اصلی زندگیاش بدل میگردد. او در جهانی که اغلب به او بیاعتماد است، تلاش میکند جایگاه خود را بیابد و از طریق خلق آثار هنری، هویت و صدای شخصیاش را تثبیت کند. هنر برای او نهتنها شغل، بلکه راهی برای بقا و معنا بخشیدن به زندگی است.
داستان در بستر تحولات سیاسی و اجتماعی قرن بیستم پیش میرود؛ دورانی پرتنش که زندگی فردی شخصیتها را بهشدت تحتتأثیر قرار میدهد. ظهور ایدئولوژیها، فشار قدرت و فضای سرکوب، انتخابهای اخلاقی دشواری پیش روی میمو و اطرافیانش میگذارد و مسیر زندگی آنها را تغییر میدهد.
رابطهی میمو و ویولا در طول سالها دچار فاصله، سکوت و بازگشتهای پیاپی میشود. شرایط اجتماعی، تفاوت طبقاتی و تصمیمهای ناگزیر، آنها را بارها از هم دور میکند، اما پیوند عاطفی میانشان هرگز بهطور کامل گسسته نمیشود و همچون خطی پنهان در سراسر روایت ادامه مییابد.
در بخشهای میانی داستان، موفقیتهای هنری میمو با بهایی سنگین همراه میشود. او درمییابد که دیدهشدن و پذیرفتهشدن در جهان هنر، همواره با سازش، تنهایی و گاه خیانت به خود همراه است. این تجربهها، نگاه او را به هنر، قدرت و مسئولیت هنرمند تغییر میدهد.
با نزدیکشدن به سالهای پایانی عمر، میمو بیش از پیش به گذشته و انتخابهایش میاندیشد. خاطرات، نه بهصورت نوستالژیک، بلکه با نگاهی انتقادی و اندوهبار بازمیگردند و او را وادار میکنند با پیامدهای تصمیمهایش روبهرو شود؛ بهویژه در رابطه با ویولا و آنچه هرگز به زبان نیامده است.
عنوان رمان در این بخشها معنای عمیقتری مییابد: «نگهبانی» به مفهومی فراتر از مراقبت از یک انسان تبدیل میشود. میمو در مییابد که تمام عمر، نگهبان خاطرهها، هنر و احساسی بوده که اگرچه گاه پنهان مانده، اما هرگز از میان نرفته است.
داستان با تأملی آرام و انسانی به پایان میرسد؛ پایانی که بر پاسخ قطعی تکیه ندارد، بلکه بر پذیرش پیچیدگی زندگی استوار است. «نگهبان او» سرگذشت انسانی است که در میان عشق، هنر و تاریخ، کوشیده چیزی را حفظ کند که ارزش از دست ندادن داشته است، حتی اگر بهای آن سنگین بوده باشد.
بخشهایی از نگهبان او
چشمانش خاکسترم میکرد، درست مثل هجده سال پیش که جرئت کرده بودم بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم ترکش کنم. شاید دلیل جروبحثهای همیشگیمان درواقع همین بود، در یک نوستالژی ساده برای خشممان، در دورهای که شوالیهها خوب بودند و اژدها بد، عشق نجیبانه بود و هر ضربهای که زده میشد با دلیلی والا توجیه میشد.
……………………
پیهتای ویتالیانی در شش ماه آخر سال ۱۹۵۱، در تاریخی نامعلوم به ساکرا منتقل شد. ساکرا بهدلیل انزوا و تعداد کم بازدیدکنندگانش در آن دوره انتخاب شد؛ پدر وینچنزو با خودش فکر میکند چهقدر اوضاع تغییر کرده است.
مجسمه در جعبهای سه لایه، یک ساختار خارجی فلزی و دو پوشش چوبی، بستهبندی شد. علیرغم رسوایی و شاید هم بهخاطر خودش که اثر هنری گرانبهایی بود، یکی از معدود مجسمههای باقیمانده از میمو ویتالیانی که از توانایی تا حدودی ماوراءطبیعی خود هنرمند برای دردسر آفرینی جان سالم به در برده بود.
………………………….
سی و دو نفرند؛ سی و دو نفر که هنوز در این روز پاییزی سال ۱۹۸۶ در صومعه منزل دارند؛ در انتهای جادهای که رنگ میپراند از رخ هر که در آن گام مینهد. هیچ چیز در درازنای هزار سال تغییر نکرده است… چند ساعت دیگر یک تن از آنان کم خواهد شد.
………………………….
برادرها بر گرد او که آهنگ رفتن کرده حلقه زدهاند… این محتضر مانند دیگران نیست. او در اینجا تنها کسی است که سوگند نخورده است. با این حال گذاشتهاند چهل سال بماند.
………………………….
و بعد محبوبترین و پنهانیترین تعبیر – چرا که رمانتیسم اینجا تنها قاچاقی میتواند به درون راه یابد – از این قرار است: او اینجاست که نگاهبان او باشد، همو که در شب مرمرینش در چند صدمتری اتاقک انتظار میکشد، او که چهل سال است بردبارانه چشم به راه است.
……………………
زمینلرزه ۴۷۲ قربانی بر جای گذاشته بود. تقریباً تمام جمعیت پیترا دالبا، اما در مقایسه با صدهزار قربانیِ مسینا در سال ۱۹۰۸ یا سیهزار قربانیِ مارسیکا در منطقهی آبروتزو در سال ۱۹۱۵ که آنها هم ۱۱ درجه قدرت داشتند، مانند قطره به حساب میآمد. دوقلوها، مادرشان و مادرم زندهماندنشان را به سفرشان به جنوا مدیون بودند. خانوادهی اورسینی به غیر از فرانچسکو که همان شب به رم رفته بود از بین رفته بودند.
دُنآنسلمو و سایرین در همان دشتی که در آن متولد شده بودند، زندگیشان را از دست داده بودند. متخصصان توضیح دادند که ترکِ گنبدِ سانپیترو دللاکریمه بهنوعی خبر از حادثه داده است و باید جدی گرفته میشد. فقط مارکی فهمیده بود، اما کسی درکش نکرد. چند ماه بعد از طریق یکی از نشریات متوجه شدم که یک دانشمند، بعد از خواندن مقالهیی دربارهی ترکخوردن کلیسا، به شهردار نامهیی نوشته تا به ما هشدار دهد.
هرگز پاسخی دریافت نکرده بود. بخشی از وجود من، شاعرانهترین و سیاهترینش، هنوز هم از خود میپرسد که اگر برحسبِ اتفاق آن نامه در کیفِ امانوئله نبود که پیش از به دارکشیدنش دزدیده شده بود، چه میشد؟ شاید کسی بالأخره آن را در میان بوتهها پیدا میکرد، درحالیکه در کیف چرمی ترکخورده خشک شده بود و حاوی آن هشدارِ مضحک بود.
زمینلرزه باعث کشفِ بقایای روستای دیگری شد که دقیقاً زیرِ روستای ما قرار داشت و در اثر اتفاقی مشابه در قرن سیزدهم ویران شده و یادش هم به فراموشی سپرده شده بود. برخلاف آنچه ویولا فکر میکرد، نه قصر طلایی وجود داشت و نه آدمهای زال، بلکه شبکهیی زیرزمینی بود که بهخوبی حفظ شده بود و توماسو بالدیِ جوان با فلوتش در آن سرگردان بود. قبرستان پیترا تنها جایی بود که در زلزله سالم ماند، که مانند طنز سرنوشت بود. نیروهایی وجود دارند که از ماگما قویترند.
بهخاطرِ نبودِ نامزدی دیگر، اوراتزیو گامبال از طرف روستاهایی که از آسیب در امان مانده بودند انتخاب شد. با وجود این، پروژهی بزرگراه بعد از فاجعهی پیترا رها شد، احمقانه بود که در درههایی چنان خطرناک کار ساختوساز انجام دهند. بزرگراه آ.۶ در سال ۱۹۶۰ بیشتر از سمت غرب عبور کرد.
اگربه کتاب نگهبان او علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار ادبیات فرانسه در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









