به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

سرباز خوب

اگر به رمان‌هایی علاقه دارید که در پس زندگی آرام و آراستهی شخصیت‌هایشان، رازهایی تکان‌دهنده و حقیقت‌هایی تلخ پنهان شده است، «سرباز خوب» شما را با روایتی هوشمندانه و پرکشش از عشق، خیانت و فروپاشی روابط انسانی همراه می‌کند. فورد مادوکس فورد با روایتی غیرخطی و استادانه، قدم‌به‌قدم پرده از رازهای شخصیت‌ها برمی‌دارد و نشان می‌دهد که گاهی حقیقت، بسیار پیچیده‌تر و دردناک‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کنیم. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
سرباز خوب

فهرست مطالب

«سرباز خوب» اثری است از فورد مادکس فورد (نویسنده‌ی انگلیسی، از ۱۸۷۳ تا ۱۹۳۹) که در سال ۱۹۱۵ منتشر شده است. این رمان داستان فروپاشی زندگی دو زوج از طبقه‌ی مرفه جامعه است که در آن عشق‌های پنهانی، خیانت، دروغ و خودفریبی، ظاهر آراسته‌ی زندگی را کنار می‌زنند و پیچیدگی روابط انسانی و پیامدهای ویرانگر شور و اشتیاق را آشکار می‌کنند.

درباره‌ی سرباز خوب

رمان سرباز خوب: داستانی از شور و اشتیاق (The Good Soldier: A Tale of Passion) نوشته‌ی فورد مادوکس فورد، یکی از آثار برجسته‌ی ادبیات مدرن انگلیسی در آغاز قرن بیستم است. این رمان که نخستین بار در سال ۱۹۱۵ منتشر شد، با نگاهی موشکافانه به زندگی خصوصی انسان‌ها، مناسبات اجتماعی و پیچیدگی روابط عاطفی، تصویری از جهانی ارائه می‌دهد که در پس ظاهر آراسته و متمدن خود، سرشار از تناقض، پنهان‌کاری و رنج است.

فورد در این اثر به جای روایت رویدادهای بزرگ تاریخی یا ماجراهای پرحادثه، به سراغ زندگی چند انسان می‌رود که روابط میان آن‌ها به‌تدریج از هم می‌گسلد و حقیقتی تلخ را آشکار می‌کند.

فورد مادوکس فورد، با نام اصلی فورد هرمان هوفر، از چهره‌های مهم ادبیات انگلیسی در دوران گذار از سنت‌های روایی قرن نوزدهم به شیوه‌های نوین داستان‌نویسی بود. او افزون بر رمان‌نویسی، در زمینه‌ی نقد ادبی و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت داشت و با نویسندگان برجسته‌ی زمان خود ارتباط فکری و ادبی برقرار کرد.

توجه او به ساختار روایت، ذهنیت شخصیت‌ها و شیوه‌ی بازنمایی تجربه‌ی انسانی، جایگاه ویژه‌ای برایش در تحول رمان مدرن پدید آورد. «سرباز خوب» را می‌توان یکی از روشن‌ترین نمونه‌های توانایی او در به‌کارگیری این امکانات روایی دانست؛ اثری که در آن، چگونگی روایت یک ماجرا به‌اندازه‌ی خود ماجرا اهمیت دارد.

عنوان فرعی کتاب، «داستانی از شور و اشتیاق»، به‌خوبی با فضای عاطفی و مضمون اصلی رمان تناسب دارد. در اینجا شور و اشتیاق صرفاً به معنای عشق رمانتیک یا دلبستگی میان دو انسان نیست، بلکه نیرویی است که می‌تواند داوری افراد را مختل کند، آن‌ها را به انتخاب‌هایی ویرانگر بکشاند و مرز میان خواسته‌های شخصی و مسئولیت اخلاقی را مبهم سازد.

شخصیت‌های داستان در جهانی زندگی می‌کنند که در آن، احساسات عمیق اغلب با سکوت، ملاحظه‌کاری و حفظ ظاهر همراه می‌شوند. همین تضاد میان شدت عواطف درونی و آرامش بیرونی، یکی از سرچشمه‌های اصلی تنش در رمان است.

داستان پیرامون دو زوج ثروتمند و تحصیل‌کرده‌ی انگلیسی و آمریکایی شکل می‌گیرد که سال‌هاست با یکدیگر معاشرت دارند. در نگاه نخست، زندگی آن‌ها نمونه‌ای از آسایش، نظم و احترام اجتماعی به نظر می‌رسد. سفرهای تفریحی، اقامت در هتل‌های مجلل و روابط دوستانه، فضایی آرام و حتی دلپذیر برای این شخصیت‌ها فراهم کرده است.

بااین‌حال، این ظاهر مطمئن و بی‌دغدغه به‌تدریج ترک برمی‌دارد و خواننده درمی‌یابد که زیر سطح زندگی آن‌ها، بحران‌هایی عمیق جریان دارد. آنچه ابتدا مجموعه‌ای از خاطرات و معاشرت‌های معمولی به نظر می‌رسد، کم‌کم به روایتی پیچیده از عشق، خیانت، فریب و فروپاشی تبدیل می‌شود.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان، حضور ادوارد اشبرنهام، مردی است که عنوان «سرباز خوب» بیش از همه با شخصیت او ارتباط پیدا می‌کند. او افسری انگلیسی، خوش‌رفتار، خوش‌نام و برخوردار از جایگاهی محترم در جامعه است؛ مردی که در نظر دیگران تجسم نجابت و شرافت به شمار می‌رود. بااین‌حال، رفتار و روابط خصوصی او با تصویری که جامعه از وی ساخته، تفاوت چشمگیری دارد.

فورد از خلال این تضاد، پرسشی اساسی را مطرح می‌کند: آیا می‌توان درباره‌ی شخصیت اخلاقی یک انسان تنها بر پایه‌ی ظاهر، شهرت و قضاوت دیگران داوری کرد؟ عنوان رمان نیز در پرتو همین پرسش، معنایی پیچیده‌تر پیدا می‌کند و خواننده را به بازنگری در معیارهای معمول تشخیص خوبی و بدی فرامی‌خواند.

در کنار ادوارد، شخصیت جان داول جایگاه محوری در شکل‌گیری روایت دارد. او داستان زندگی خود و دوستانش را بازگو می‌کند و از خلال خاطراتش، خواننده با روابط میان دو زوج و رخدادهایی آشنا می‌شود که سرنوشت آن‌ها را تغییر داده‌اند. بااین‌حال، داول را نباید صرفاً راوی بی‌طرفی دانست که وقایع گذشته را با نظم و دقت بازسازی می‌کند. روایت او آمیخته با برداشت‌های شخصی، تردیدها، احساسات و تلاش برای فهمیدن اتفاقاتی است که در زندگی‌اش رخ داده‌اند.

او گاه به موضوعی بازمی‌گردد که پیش‌تر به آن اشاره کرده، گاه اطلاعات تازه‌ای ارائه می‌دهد و گاه برداشت قبلی خود را تغییر می‌دهد. ازاین‌رو، خواننده نه‌تنها با سرگذشت شخصیت‌ها، بلکه با فرایند دشوار فهمیدن و تفسیر کردن گذشته نیز روبه‌رو می‌شود.

ساختار غیرخطی روایت از مهم‌ترین دستاوردهای هنری «سرباز خوب» است. فورد داستان را به شیوه‌ی معمول و بر اساس ترتیب زمانی رویدادها پیش نمی‌برد، بلکه خاطرات و اطلاعات را در بخش‌های پراکنده و گاه با فاصله از زمان وقوعشان عرضه می‌کند. این شیوه ممکن است در ابتدا خواننده را با پرسش‌هایی روبه‌رو سازد، اما به‌تدریج روشن می‌شود که این پراکندگی صرفاً یک انتخاب سبکی نیست.

ذهن انسان گذشته را همچون مجموعه‌ای مرتب از وقایع ثبت‌شده به یاد نمی‌آورد؛ خاطره‌ها بر اساس اهمیت عاطفی، احساس گناه، شوک یا نیاز به توجیه دوباره ظاهر می‌شوند. روایت داول نیز چنین کیفیتی دارد و به همین دلیل، شکل داستان با وضعیت روانی راوی پیوندی عمیق برقرار می‌کند.

از سوی دیگر، رمان به‌دقت مناسبات اجتماعی طبقه‌ی مرفه اروپا و آمریکا را در آستانه‌ی جنگ جهانی اول ترسیم می‌کند. شخصیت‌ها به جهانی تعلق دارند که در آن، آداب معاشرت، اعتبار خانوادگی، موقعیت اقتصادی و حفظ آبرو اهمیت فراوانی دارد. بسیاری از رفتارهای آنان نه صرفاً بر اساس خواسته‌های شخصی، بلکه در واکنش به انتظارات جامعه و ترس از رسوایی شکل می‌گیرد.

در چنین فضایی، حقیقت ممکن است برای مدتی طولانی پشت تعارف‌ها و سکوت‌ها پنهان بماند. فورد با نمایش این روابط، جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن، ظاهر محترمانه‌ی زندگی می‌تواند به پوششی برای بحران‌های اخلاقی و عاطفی تبدیل شود.

یکی از مضامین اصلی کتاب، ناتوانی انسان‌ها در شناخت کامل یکدیگر است. شخصیت‌ها سال‌ها با هم معاشرت می‌کنند، در سفرها کنار یکدیگر هستند و از بسیاری از جزئیات زندگی هم خبر دارند؛ بااین‌حال، همین نزدیکی ظاهری مانع از آن نمی‌شود که بخش‌های مهمی از وجود یکدیگر را نشناسند. گاه آنچه یک نفر درباره‌ی دیگری می‌داند، بیش از آنکه بر پایه‌ی واقعیت باشد، حاصل تصوری است که در ذهن خود ساخته است.

فورد نشان می‌دهد که روابط انسانی چگونه می‌توانند بر مجموعه‌ای از برداشت‌های نادرست، امیدهای بی‌پایه و حقیقت‌های ناگفته استوار شوند. از این منظر، رمان تنها داستان خیانت در روابط زناشویی نیست، بلکه تأملی درباره‌ی محدودیت شناخت انسان از دیگران و حتی از خویشتن است.

عنوان کتاب همچنین خواننده را به بررسی معنای اخلاق و مسئولیت فردی دعوت می‌کند. در جهانی که شخصیت‌ها برای حفظ ظاهر خود به سکوت یا توجیه پناه می‌برند، مرز میان قربانی و مقصر همیشه روشن نیست. تصمیم‌های فردی، حتی هنگامی که با نیت خیر یا از سر دلسوزی گرفته می‌شوند، می‌توانند پیامدهایی ناخواسته و دردناک داشته باشند.

شخصیت‌ها در مواجهه با رنج، گاه به جای پذیرفتن حقیقت، به روایت‌هایی پناه می‌برند که تحمل زندگی را برایشان آسان‌تر می‌کند. فورد بدون آنکه به قضاوت‌های ساده و مستقیم متوسل شود، نشان می‌دهد که چگونه ضعف‌های انسانی، خودفریبی و ترس از مواجهه با واقعیت می‌توانند زندگی چندین نفر را تحت تأثیر قرار دهند.

با وجود تلخی موضوع، «سرباز خوب» صرفاً رمانی درباره‌ی تباهی و ناامیدی نیست؛ ارزش آن در توانایی نویسنده برای نمایش ظرافت‌های ذهن و احساس انسان نهفته است. شخصیت‌ها به‌سادگی در دسته‌های مشخص خوب و بد قرار نمی‌گیرند و رفتارهایشان را نمی‌توان همیشه با یک انگیزه‌ی واحد توضیح داد.

همین پیچیدگی، داستان را از یک روایت اخلاقی ساده فراتر می‌برد و به تجربه‌ای انسانی و تأمل‌برانگیز تبدیل می‌کند. فورد به خواننده اجازه می‌دهد که در کنار دنبال کردن سرگذشت شخصیت‌ها، درباره‌ی ماهیت عشق، معنای وفاداری، نقش حافظه و دشواری تشخیص حقیقت نیز بیندیشد. رمان در بسیاری از لحظات، بیش از آنکه پاسخ قطعی ارائه دهد، پرسش‌هایی تازه پیش روی خواننده قرار می‌دهد.

«سرباز خوب» با گذشت بیش از یک قرن از انتشارش، همچنان اثری قابل‌توجه در تاریخ رمان‌نویسی مدرن به شمار می‌رود. نوآوری در روایت، توجه به ذهنیت راوی، آشکار کردن تدریجی حقیقت و ترسیم تضاد میان ظاهر اجتماعی و واقعیت درونی، از ویژگی‌هایی هستند که به ماندگاری آن کمک کرده‌اند. این کتاب برای خوانندگانی که به داستان‌های روان‌شناختی، روابط پیچیده‌ی انسانی و روایت‌هایی علاقه دارند که معنای رخدادهایشان به‌تدریج آشکار می‌شود، تجربه‌ای ارزشمند خواهد بود.

فورد مادوکس فورد در این رمان نشان می‌دهد که گاهی برای روایت یک تراژدی بزرگ، نیازی به میدان‌های جنگ یا حوادث خارق‌العاده نیست؛ کافی است به زندگی چند انسان نزدیک شویم و اجازه دهیم حقیقت‌های پنهان آن‌ها، آرام و دردناک، از میان خاطرات و سکوت‌هایشان سر برآورند.

رمان سرباز خوب در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۶۶ با بیش از ۲۹۶۰۰ رای و ۲۵۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمه‌هایی از زهرا نصرالهی و ابراهیم یونسی به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی داستان سرباز خوب

جان داول، مردی آمریکایی و ثروتمند، داستان زندگی خود و همسرش فلورنس را در کنار ادوارد اشبرنهام، افسر انگلیسی خوش‌نام، و همسر او لئونورا روایت می‌کند. این دو زوج سال‌ها پیش در شهر نوهیم آلمان، که به دلیل چشمه‌های آب‌درمانی‌اش شهرت دارد، با یکدیگر آشنا شده‌اند.

فلورنس و ادوارد هر دو از بیماری قلبی رنج می‌برند و برای درمان به این شهر رفت‌وآمد می‌کنند. روابط دوستانه‌ی دو خانواده به‌تدریج استحکام می‌یابد و جان، ادوارد را مردی شریف، قابل‌اعتماد و نمونه‌ی کامل نجابت می‌داند؛ کسی که حتی می‌توان همسر خود را با خیال آسوده به او سپرد. بااین‌حال، جان از آنچه در پس این دوستی ظاهراً صمیمانه جریان دارد، بی‌خبر است.

پیش از آشنایی با خانواده‌ی داول، زندگی زناشویی ادوارد و لئونورا با مشکلات فراوانی روبه‌رو بوده است. ادوارد مردی احساساتی و خوش‌گذران است که بارها به همسرش خیانت کرده و در جریان روابط نامشروع و ولخرجی‌هایش، خانواده را با بحران‌های مالی روبه‌رو ساخته است. لئونورا که به اصول مذهبی و حفظ بنیان ازدواج پایبند است، می‌کوشد پیامدهای رفتارهای شوهرش را کنترل کند. او سرانجام اداره‌ی امور مالی خانواده را در دست می‌گیرد تا از نابودی دارایی‌هایشان جلوگیری کند. ادوارد با وجود جایگاه اجتماعی محترمانه‌اش، در زندگی خصوصی مردی بی‌ثبات است و لئونورا، با آنکه از رفتارهای او رنج می‌برد، همچنان می‌کوشد زندگی مشترکشان را حفظ کند.

در همین دوران، ادوارد به میزی میدن، زن جوانی که با خانواده‌ی اشبرنهام به نوهیم آمده است، توجه نشان می‌دهد. لئونورا از علاقه‌ی شوهرش به میزی آگاه است و تصور می‌کند این رابطه نیز مانند دلبستگی‌های پیشین ادوارد، سرانجامی موقت خواهد داشت. روزی متوجه می‌شود میزی از اتاق ادوارد بیرون می‌آید و در واکنشی خشمگینانه با او برخورد می‌کند.

فلورنس که شاهد این ماجراست، درمی‌یابد که زندگی زناشویی دوستان تازه‌اش برخلاف ظاهر آرام آن‌ها، مشکلاتی جدی دارد. پس از این اتفاق، فلورنس و ادوارد به یکدیگر نزدیک می‌شوند و رابطه‌ای عاشقانه میانشان شکل می‌گیرد. میزی نیز که از موقعیت خود و نقش در نظر گرفته‌شده برایش آگاه می‌شود، به‌شدت پریشان می‌گردد و هنگام آماده شدن برای ترک نوهیم، بر اثر بیماری قلبی جان می‌بازد.

رابطه‌ی فلورنس و ادوارد به‌تدریج به عشقی پنهانی و طولانی‌مدت تبدیل می‌شود که سال‌ها ادامه پیدا می‌کند. جان در تمام این مدت از خیانت همسرش بی‌خبر است؛ زیرا فلورنس از آغاز ازدواجشان او را فریب داده است. او پیش از سفر به اروپا ادعا کرده بود که بیماری قلبی خطرناکی دارد و رابطه‌ی زناشویی برای سلامتی‌اش زیان‌بار است.

جان نیز با اعتماد به گفته‌های همسرش، سال‌ها از هرگونه رابطه‌ی جنسی با او خودداری می‌کند. بعدها روشن می‌شود که بیماری فلورنس ساختگی بوده و او از این بهانه برای پنهان کردن زندگی واقعی خود استفاده کرده است. در واقع، ازدواج آن‌ها از ابتدا بر پایه‌ی دروغی شکل گرفته که جان تا مدت‌ها قادر به تشخیص آن نیست.

فلورنس علاوه بر رابطه با ادوارد، در گذشته نیز با مرد دیگری به نام جیمی رابطه داشته است؛ موضوعی که جان از آن بی‌خبر مانده است. در همین حال، فلورنس امیدوار است با ازدواج مجدد با ادوارد، موقعیت اجتماعی مطلوب‌تری به دست آورد و به زندگی‌ای که آرزویش را دارد برسد. اما با گذشت زمان، توجه ادوارد به نانسی رافورد، دختر جوانی که تحت سرپرستی خانواده‌ی اشبرنهام قرار دارد، جلب می‌شود. نانسی پس از گذراندن دوران تحصیل در صومعه، در محیط خانواده‌ی اشبرنهام زندگی می‌کند و به ادوارد علاقه و اعتماد فراوانی دارد. ادوارد نیز به‌تدریج دلبستگی عمیقی به او پیدا می‌کند؛ دلبستگی‌ای که برخلاف بسیاری از روابط پیشینش، برای او معنایی جدی و عاطفی دارد.

لئونورا که سال‌ها خیانت‌های شوهرش را تحمل کرده است، این بار با وضعیتی متفاوت روبه‌رو می‌شود. او درمی‌یابد که علاقه‌ی ادوارد به نانسی ممکن است از روابط پیشین او فراتر رود و زندگی مشترکشان را برای همیشه تغییر دهد. فلورنس نیز متوجه دگرگونی احساسات ادوارد می‌شود و حسادت و نگرانی بر او غلبه می‌کند.

در یکی از روزهای سرنوشت‌ساز، فلورنس ادوارد و نانسی را در موقعیتی می‌بیند که علاقه‌ی میان آن دو را برایش آشکار می‌سازد. هم‌زمان، مردی به نام بگشاو که از گذشته‌ی فلورنس خبر دارد، با جان گفت‌وگو می‌کند و از رابطه‌ی قدیمی او با جیمی سخن می‌گوید. فلورنس با دیدن این مرد درمی‌یابد که احتمال دارد رازهای زندگی‌اش برملا شوند و دیگر نتواند موقعیت خود را حفظ کند.

فلورنس به اتاقش بازمی‌گردد و اندکی بعد جان او را مرده می‌یابد؛ در دست او شیشه‌ای حاوی ماده‌ای سمی قرار دارد که پیش‌تر آن را به‌عنوان داروی قلب معرفی کرده بود. مرگ فلورنس، رابطه‌ی پنهانی او با ادوارد را پایان می‌دهد، اما برای جان به معنای آغاز مواجهه با حقیقتی است که سال‌ها از آن بی‌خبر بوده است.

پس از مرگ همسرش، جان به آمریکا بازمی‌گردد تا امور مالی و ارث او را سر و سامان دهد. سپس به انگلستان می‌رود و به خانه‌ی اشبرنهام‌ها سر می‌زند. او در این مقطع به نانسی علاقه‌مند شده و امیدوار است بتواند با او ازدواج کند؛ اما در آنجا درمی‌یابد که زندگی خانواده‌ی اشبرنهام نیز به‌سرعت رو به فروپاشی است.

ادوارد همچنان گرفتار عشق به نانسی است، اما نمی‌تواند میان خواسته‌ی قلبی خود و محدودیت‌های اخلاقی و اجتماعی راهی پیدا کند. لئونورا که از شدت رنج و حسادت به مرز فروپاشی روانی رسیده است، سرانجام به نانسی می‌گوید که ادوارد تا چه اندازه مردی خطاکار بوده و چه رنج‌هایی بر او تحمیل کرده است.

بااین‌حال، لئونورا در لحظاتی از شدت درماندگی حتی به نانسی پیشنهاد می‌کند که معشوق ادوارد شود؛ پیشنهادی که نانسی نمی‌پذیرد. سرانجام تصمیم گرفته می‌شود نانسی به هند برود و در کنار پدرش زندگی کند. او انگلستان را ترک می‌کند و در پیامی به ادوارد اطلاع می‌دهد که سفرش به‌خوبی پیش می‌رود. اما این جدایی برای ادوارد که آخرین امید خود را از دست‌رفته می‌بیند، ضربه‌ای تحمل‌ناپذیر است.

ادوارد پس از دریافت پیام نانسی، در حضور جان با تیغی گلوی خود را می‌برد و به زندگی‌اش پایان می‌دهد. مرگ او نانسی را نیز از نظر روانی درهم می‌شکند؛ هنگامی که از خودکشی ادوارد باخبر می‌شود، توانایی زندگی عادی و برقراری ارتباط با دیگران را از دست می‌دهد. لئونورا پس از مرگ شوهرش سرانجام با مردی به نام رادنی بیهم ازدواج می‌کند و زندگی تازه‌ای برای خود می‌سازد.

جان، که خود نیز درگیر تنهایی و ناکامی عاطفی است، مسئولیت مراقبت از نانسی را بر عهده می‌گیرد. داستان با تصویری تلخ از سرنوشت شخصیت‌هایی پایان می‌یابد که هر یک به شیوه‌ای گرفتار دروغ، عشق، حسادت، خودفریبی یا ناتوانی در شناخت حقیقت شده‌اند؛ انسان‌هایی که ظاهر محترمانه‌ی زندگی‌شان نتوانسته است آن‌ها را از پیامدهای ویرانگر انتخاب‌هایشان نجات دهد.

بخش‌هایی از سرباز خوب

از رفتار این مردک این طور دریافتم که چیزی که فلورانس بیشتر به آن نیاز دارد خواب و خلوت است. من، هیچ وقت نباید در نزده و بی اجازه به اتاقش وارد می شدم، چون ممکن بود ناراحتی قلبی به او دست دهد، واز بین برود… در نظرم وارد شدن بی اجازه به اتاقش به منزله ی دستبرد زدن به کلیسا بود. من حاضر بودم چنین جنایتی بکنم و سرزده به اتاقش نروم.

……………..

شاید بپرسید این چیزها را چرا می نویسم؟ برای این کار علل و موجبات بسیار دارم. برای مردمی که غارت و انهدام یک شهر را دیده اند یا شاهد نابودی جامعه ای بوده اند، غیرعادی نیست که خواسته باشند دیده هاشان را برای استفاده ی نسل های بسیار دور خود به روی کاغذ بیاورند. یا نه … تنها به این منظور که آن مناظر را از خاطرشان دور کنند.

………………….

اگرچه فلورانس آن قدر خواسته هایش زیاد بود که با شوهری که در یک فروشگاه خشکبار از صبح تا شب جان می کند، کارش راه نمی افتاد. این همه ی آن چیزی بود که پیرمرد می توانست از آن مردک بخواهد. از آن یارو نفرت داشت.

 

اگر به کتاب سرباز خوب علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار ادبیات انگلیس در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x