«کلت ۴۵» اثری است از حسامالدین مطهری (نویسنده، متولد ۱۳۶۶) که در سال ۱۳۹۲ منتشر شده است. این رمان دربارهی تأثیر تحولات سیاسی و اجتماعی دههی ۵۰ و ۶۰ ایران بر زندگی یک خانواده و سرنوشت متفاوت فرزندان آن است.
دربارهی کلت ۴۵
رمان «کلت ۴۵» اثر حسامالدین مطهری از آن دست آثاری است که هم به دلیل موضوعش و هم به خاطر جسارت نویسنده در ورود به عرصهای حساس، شایسته توجه ویژه است. این کتاب به بازهای تاریخی میپردازد که کمتر در قالب داستان روایت شده و از همین رو جایگاه خاصی در ادبیات داستانی معاصر ایران دارد. روایت پرکشش و پرداخت دقیق نویسنده سبب میشود که مخاطب بتواند همزمان با خواندن یک داستان خانوادگی، تاریخ پرحادثه یک دهه مهم از حیات سیاسی و اجتماعی ایران را لمس کند.
این کتاب داستان خانوادهای را در دهه پنجاه و شصت خورشیدی دنبال میکند؛ خانوادهای که درگیر موجی از تحولات سیاسی میشوند و زندگیشان به شکلی بنیادین دگرگون میگردد. شخصیتهای اصلی داستان، فرزندان خانواده هستند که مسیرهای متفاوتی را طی میکنند و همین تفاوت سرنوشت آنان بستر اصلی کشمکشهای رمان را رقم میزند. این روایت خانوادگی در عین سادگی، تصویری گویا از جامعه ایرانی در دوران انقلاب و سالهای پرتنش پس از آن ارایه میدهد.
یکی از نقاط قوت «کلت ۴۵» پرداختن به نقش سازمان مجاهدین خلق و نحوه تأثیرگذاری آن بر زندگی آدمهای عادی است. نویسنده توانسته است این موضوع را نه به صورت گزارشی خشک، بلکه در قالب زندگی و انتخابهای شخصیتهای داستانی بازتاب دهد. همین امر باعث میشود خواننده بدون احساس فاصله، با حوادث دهه شصت همراه شود و تجربه زیسته شخصیتها را بهطور ملموس درک کند.
در مرکز این داستان، رابطه خواهر و برادری قرار دارد که شرایط سیاسی روزگار، آنها را در دو سوی متضاد قرار میدهد. صالح در فضایی مذهبی و انقلابی رشد میکند و به کمیته انقلاب اسلامی میپیوندد، در حالی که مینو در خانوادهای با گرایش چپ بزرگ میشود و جذب سازمان مجاهدین خلق میگردد. تضاد این دو مسیر، استعارهای از شکافهای بزرگ اجتماعی و سیاسی آن دوران است و نویسنده با مهارت، آن را در قالب یک تراژدی خانوادگی روایت کرده است.
رمان با پرداختی انسانی و عاطفی، نشان میدهد که چگونه سیاست میتواند به قلب خانواده نفوذ کند و نزدیکترین افراد را در مقابل یکدیگر قرار دهد. این نکته شاید مهمترین ارزش داستان باشد، چرا که آن را از یک روایت صرفاً تاریخی فراتر برده و به تجربهای انسانی و عاطفی تبدیل کرده است.
مطهری در روایت خود، موفق شده است فضایی پرتنش و پرهیجان خلق کند. خواننده در حین مطالعه، بارها با صحنههایی مواجه میشود که ضربان قلب او را تندتر میکند و او را وادار میسازد تا بدون مکث داستان را ادامه دهد. این کشش روایی، نتیجه ترکیب درست شخصیتپردازی، فضاسازی تاریخی و نثری روان است.
انتخاب عنوان «کلت ۴۵» نیز هوشمندانه است. اسلحهای که در آن سالها به نماد قدرت بدل شده بود، در این رمان تنها ابزار جنگ نیست، بلکه نشانهای از تضاد، خشونت و تقدیر تلخی است که بر زندگی شخصیتها سایه میاندازد. این انتخاب عنوان، هم بار تاریخی دارد و هم بار نمادین، و به درک عمیقتر مضمون رمان کمک میکند.
از نظر ساختاری، رمان در ۳۶ فصل و حجمی قابل توجه تنظیم شده است، اما طولانی بودن آن به دلیل تنوع حوادث و فراز و فرودهای داستان خستهکننده نمیشود. نویسنده به خوبی توانسته است ریتم داستان را حفظ کند و با افزودن موقعیتهای تازه، مخاطب را تا پایان درگیر نگه دارد.
از ویژگیهای مهم «کلت ۴۵» توجه به جزییات تاریخی است. نویسنده با تکیه بر شناخت دقیق از فضای انقلاب و سالهای آغازین جمهوری اسلامی، موفق شده است تصویری واقعی از آن دوران ارایه دهد. همین دقت باعث میشود خواننده ضمن همراهی با داستان، احساس کند در حال مطالعه بخشی از تاریخ زنده کشور است.
هرچند این اثر در زمره شاهکارهای کلاسیک ادبیات داستانی قرار نمیگیرد، اما از نظر جسارت و محتوای تاریخی، اهمیت ویژهای دارد. مطهری به عنوان نویسندهای جوان توانسته است در فضایی که پرداختن به چنین موضوعاتی دشوار و پرحساسیت است، داستانی تاثیرگذار خلق کند و این خود نقطه قوتی کمنظیر است.
به بیان دیگر، «کلت ۴۵» نه تنها روایتی جذاب از یک خانواده است، بلکه آینهای از جامعهای است که درگیر تغییرات بنیادین بود. این رمان با نشان دادن سرنوشتهای متضاد افراد یک خانواده، تصویر وسیعتری از شکافها و کشمکشهای آن دوره تاریخی پیش روی مخاطب میگذارد.
در نهایت میتوان گفت که این اثر نمونهای موفق از ترکیب تاریخ و داستان است؛ ترکیبی که هم برای علاقهمندان به ادبیات داستانی و هم برای کسانی که به تاریخ معاصر ایران علاقه دارند، جذاب و ارزشمند است. «کلت ۴۵» روایتی است از سرنوشت، سیاست و خانواده؛ داستانی که نشان میدهد چگونه تصمیمها و شرایط اجتماعی میتواند مسیر زندگی انسانها را برای همیشه تغییر دهد.
رمان کلت ۴۵ در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۵۸ است.
خلاصهی داستان کلت ۴۵
رمان «کلت ۴۵» داستان خانوادهای به نام فیروزی را روایت میکند که در دهه ۱۳۵۰ خورشیدی درگیر تحولات سیاسی و اجتماعی میشوند. پدر و مادر خانواده در فعالیتهای انقلابی علیه رژیم پهلوی حضور دارند و به همین دلیل تحت تعقیب ساواک قرار میگیرند. در جریان دستگیری آنها، فرزندانشان سرنوشت متفاوتی پیدا میکنند و همین آغاز شکافی است که تا سالها ادامه مییابد.
صالح، پسر خانواده، شاهد لحظه تلخ دستگیری پدر و مادرش است. او پس از این حادثه در محیطی مذهبی و انقلابی رشد میکند و با آرمانهای انقلاب اسلامی همراه میشود. در مقابل، خواهر کوچک او، مینو، به خانوادهای سپرده میشود که گرایشهای چپ دارند. همین تفاوت محیط پرورش، مسیر آینده این دو خواهر و برادر را به کلی از هم جدا میکند.
با گذشت سالها و پیروزی انقلاب، صالح به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درمیآید و تلاش میکند در جهت تثبیت ارزشهای نظام تازهتأسیس فعالیت کند. اما مینو، که تحت تأثیر خانوادهای با تفکرات مارکسیستی بزرگ شده، جذب سازمان مجاهدین خلق میشود و در راهی گام میگذارد که کاملاً در تضاد با برادرش قرار دارد.
این تقابل فکری و سیاسی به مرور به رویارویی مستقیم میان آنها منجر میشود. صالح و مینو، که روزگاری اعضای یک خانواده بودند، اکنون در دو جبهه مخالف ایستادهاند؛ یکی در صفوف نیروهای انقلابی و دیگری در کنار سازمانی که به تقابل با جمهوری اسلامی برخاسته است. این رویارویی، در حقیقت، بازتاب کشمکشهای گستردهتر جامعه ایران در سالهای ابتدایی پس از انقلاب است.
در این میان، مادر خانواده نیز پس از آزادی از زندان، سرگذشتی متفاوت پیدا میکند و انتخابهای او، خود به لایهای دیگر از پیچیدگیهای داستان میافزاید. تغییراتی که در شخصیت او پس از زندان رخ میدهد، هم برای فرزندانش و هم برای مخاطب غافلگیرکننده است.
در نهایت، رمان «کلت ۴۵» نشان میدهد که چگونه فشارهای سیاسی و اجتماعی میتواند بنیان یک خانواده را از هم بپاشد و اعضای آن را در برابر یکدیگر قرار دهد. قصه، علاوه بر روایت شخصی زندگی خانواده فیروزی، تصویری از فضای پرالتهاب انقلاب ۱۳۵۷ و پیامدهای آن برای مردم عادی ارایه میدهد.
این داستان با تمرکز بر سرنوشت صالح و مینو، نه تنها تقابل دو جریان سیاسی مهم تاریخ معاصر ایران را نشان میدهد، بلکه تراژدی انسانیِ جدا شدن اعضای یک خانواده بر اثر شرایط زمانه را نیز به تصویر میکشد. چنین روایتی سبب میشود خواننده با هر دو سوی ماجرا همدلی کند و از دل یک داستان خانوادگی، تجربهای تاریخی و اجتماعی به دست آورد.
بخشهایی از کلت ۴۵
ظهر یکی از روزهای اوایل شهریور ماه بود و زور گرما کم شده بود. نزدیک بود سروکلهی مردهای خسته پیدا بشود. مهین در آشپزخانه سرگرم کار بود. اگر صدای زنگ در بلند میشد، اطمینان داشت که حمزه و صالح آمدهاند. عادت شوهرش را میشناخت: حمزه کلید خانه را داشت اما دلش میخواست وقتی از مغازه برمیگردد، کسی در را برایش باز کند.
مهین گوشبهزنگ بود تا سفره بیندازد. بوی قرمهسبزیاش کوچه را برداشته بود. شعلهی زیر خورش را کم کرده بود، برنج را دم انداخته بود و حالا داشت توی پیالههای کوچک سفالی ماست میریخت.
ماست را خودش بسته بود. به خاطر غلظت از دور شبیه سرشیر بود. شیرینی مطبوع و رنگ سفیدش آدم گرسنه را به نان و ماست هم راضی میکرد. مهین قاشققاشق ماست را از دبه توی پیالهها خالی کرد. نگاهی به دبهی نیمهپر انداخت و پیش خودش فکر کرد «همین روزها ماستمان تمام میشود و باید دوباره یک دبهی دیگر درست کنم.» خوش به حال شیرهایی که حمزه میخرید!
با انگشت دست راست ماست روان دور دبه را پاک کرد و با دست دیگرش روی کابینت دنبال شیشهی نعنا خشک گشت. پیدایش کرد. انگشت ماستیاش را با اشتیاق لیسید و دودستی در شیشهی نعنا را باز کرد. با سلیقه یک دایرهی تو خالی وسط همهی ماستها درست کرد. بعد شیشهی گلمحمدیِ خشکشده را از توی کابینت حبوبات و خشکبار بیرون آورد و وسط دایرههای سبزرنگ را با صورتی گلمحمدیها پر کرد.
چند ثانیهی کوتاه به ظرف ماستها خیره شد. انگار گرافیستی بود که طرح تازهای خلق کرده بود و با وجه خودستای وجودش به خودش آفرین میگفت. اما گرافیست یک دفعه یادش افتاد کارش هنوز تمام نشده و وقت چندانی هم ندارد. با بار سنگین دهدوازدهکیلوییاش طوری چرخید که دامن سارافونش جا ماند.
……………..
وقتی سه کمیتهچی به طرفِ راننده موتور رفتند تا ببینند هنوز زنده است یا نه، ابراهیم خودش را به مردن زد. او گزینه بهتری یافته بود و برایِ رسیدن به آن، میبایست جلبِ توجه نکند.
دمر رویِ زمین افتاده بود. سرش به طرفِ ماشین تمایل داشت. با یک چشم میتوانست اوضاع را بررسی کند. همه درهایِ پاترول باز بود. کمیتهچیها آنقدر سریع پیاده شده بودند که به این فکر نکردند.
ابراهیم با گوشش صدایِ موتورِ پاترول را میشنید. این را به فالِ نیک گرفت. کمیتهچیها بالا سرِ راننده موتور ایستاده بودند و پشتشان به ابراهیم بود. یکیشان نشست و نبضِ راننده را گرفت:
– زنده است.
– آره… بلندش کنید… سه نفری زیر بغلش را بگیرید…
ابراهیم در خفا کمیتهچیها را تشویق کرد. با خونی که از سرِ رفیقش میرفت بعید بود زنده بماند. از این گذشته، اگر تا آن موقع نمرده بود و هنوز هوشیاری داشت، پس میتوانست قرصِ سیانور را ببلعد.
مجاهد حتی موقعِ دستگیر شدن هم باید دشمنش را ناکام میگذاشت. هیچ ناکامی برایِ کمیتهچیها از باد کردنِ مرده رویِ دستشان بزرگتر نبود.
دو نفر از کمیتهچیها سر و پایِ راننده موتور را گرفتند. نفرِ سوم مثلِ معماری که از چیده شدنِ درستِ دیوار توسطِ بناها راضی باشد، دست به کمر تماشایشان کرد و بعد از مکثی کوتاه به طرفِ ابراهیم راه گرفت.
مردِ رویِ زمین چشمانتظارش بود. وقتی خوب نزدیک شد، نشست. سمتِ گردنِ ابراهیم دست برد تا نبضاش را بگیرد. ابراهیم با شتاب نیمخیز شد، دستِ کمیتهچی را از مچ گرفت و پیچ داد.
اگر به کتاب کلت ۴۵ علاقه دارید، بخش معرفی برترین رمانهای فارسی در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









