به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند

اگر می‌خواهید داستانی بخوانید که از نخستین جمله تا واپسین سطرش تپش گناه، عشق و سرنوشت را در خود دارد، پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند را از دست ندهید. این رمان کوتاه با نثری تند و بی‌رحم، نشان می‌دهد چگونه وسوسه می‌تواند در یک لحظه، زندگی را به فاجعه بدل کند. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند

فهرست مطالب

«پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند» اثری است از جیمز ام. کین (نویسنده‌ی آمریکایی، از ۱۸۹۲ تا ۱۹۷۷) که در سال ۱۹۳۴ منتشر شده است. این رمان درباره‌ی عشق ممنوع و ویرانگری است که دو عاشق را به سوی جنایت، خیانت و سرنوشت محتوم نابودی می‌کشاند.

درباره‌ی پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند

رمان پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند (The Postman Always Rings Twice) نوشته‌ی جیمز ام. کِین، یکی از شاهکارهای ادبیات جنایی قرن بیستم است که نخستین بار در سال ۱۹۳۴ منتشر شد. این اثر کوتاه اما تأثیرگذار، با نثری موجز و ضرب‌آهنگی تند، داستانی از عشق، خیانت، حرص و جنایت را روایت می‌کند. کِین با این رمان نه‌تنها پایه‌گذار شاخه‌ای از داستان‌نویسی موسوم به «نوآر آمریکایی» شد، بلکه تصویری تیره و تلخ از واقعیت انسانی در برابر وسوسه و گناه ارایه داد.

جیمز ام. کِین، که از روزنامه‌نگاری آغاز کرده بود، در این اثر به خوبی از مهارتش در روایت دقیق و بدون پیرایه بهره می‌گیرد. او سبک روایی خود را بر پایه‌ی گفت‌وگوهای طبیعی و فضاسازی سرد و بی‌رحمانه بنا می‌کند. هیچ شخصیت کاملاً بی‌گناهی در داستان وجود ندارد، و حتی عشق، در این جهان، رنگی از تباهی و اجبار دارد. به همین دلیل، پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند بیش از آنکه صرفاً داستان یک جنایت باشد، کاوشی در روانِ انسان‌های درگیر در تمایل، ترس و گناه است.

داستان در جاده‌ای در جنوب کالیفرنیا آغاز می‌شود، جایی که فرانک چمبرز، یک ولگرد بی‌هدف، به رستوران کوچکی پناه می‌برد که صاحبش مردی یونانی و همسرش، کورا، زنی جوان و زیباست. از همان دیدار نخست، میان فرانک و کورا آتشی از میل و وسوسه شعله‌ور می‌شود. اما آنچه به ظاهر یک عشق پرشور است، به‌تدریج به طرحی شوم برای قتل شوهر بدل می‌گردد. همین تضاد میان عشق و جنایت، عنصر مرکزی رمان را شکل می‌دهد.

کِین در این اثر از زاویه دید اول‌شخص استفاده می‌کند و فرانک، راوی ماجرا، با زبانی ساده و بی‌پرده، وقایع را بازمی‌گوید. این شیوه باعث می‌شود خواننده درون ذهن شخصی گرفتار وسوسه و بی‌ثباتی را لمس کند. نثر کوتاه، بی‌تعارف و گاه حتی خشونت‌آمیز کتاب، با محتوای آن درهم آمیخته است؛ گویی نویسنده آگاهانه کلمات را چون تبر بر ذهن و وجدان خواننده فرود می‌آورد.

عنوان رمان، که در نگاه نخست رازآمیز می‌نماید، در پایان معنا می‌یابد: «پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند» استعاره‌ای از سرنوشت و عدالت است. گناهکاران شاید بار نخست از مجازات بگریزند، اما در نهایت، تقدیر درِ خانه‌شان را برای بار دوم می‌کوبد. این مفهوم، عصاره‌ی جهان‌بینی بدبینانه‌ی کِین است، جایی که فرار از پیامدهای اعمال ناممکن است و زندگی، حتی در اوج لذت، به سوی سقوط میل می‌کند.

این رمان در زمان انتشار خود به دلیل محتوای شهوانی و خشونت‌بارش جنجال‌برانگیز شد و در برخی ایالت‌های آمریکا ممنوع گردید. اما همین ویژگی‌ها موجب شد که اثر به سرعت به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های دهه‌ی ۱۹۳۰ بدل شود. خوانندگان در فرانک و کورا، چهره‌هایی از خودِ پنهانشان را می‌دیدند؛ انسان‌هایی که میان میل و اخلاق در نوسان‌اند.

از نظر ساختار، کتاب الگویی ساده اما بسیار موثر دارد. طرح داستانی آن خطی است، اما کشش عاطفی در آن به شکلی استادانه افزایش می‌یابد. هر گفت‌وگو، هر تصمیم کوچک، بذر فاجعه‌ای بزرگ‌تر را می‌کارد. در همین ظرافت است که نبوغ کِین آشکار می‌شود؛ او بدون نیاز به توصیف‌های طولانی، در چند صفحه دنیایی از اضطراب و وسوسه خلق می‌کند.

پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند الهام‌بخش نسل بزرگی از نویسندگان جنایی و فیلم‌نامه‌نویسان شد. اقتباس سینمایی مشهور آن در سال ۱۹۴۶ و سپس در ۱۹۸۱، هر دو با استقبال فراوان مواجه شدند و به تثبیت جایگاه این داستان در فرهنگ عامه انجامید. بسیاری از منتقدان معتقدند که این اثر، همراه با رمان‌هایی چون غرامت مضاعف (Double Indemnity)، مسیر ادبیات و سینمای نوآر را شکل داده است.

درون‌مایه‌های اثر، از جمله کشمکش میان تقدیر و اختیار، میل و گناه، عدالت و انتقام، همچنان برای خواننده‌ی امروز زنده و آشناست. کِین جهان را عرصه‌ای می‌بیند که در آن اخلاق و قانون اغلب در برابر خواست‌های غریزی انسان شکست می‌خورند. با این حال، عدالت در شکل بی‌رحمانه‌اش بازمی‌گردد تا تعادل را بازسازی کند.

زبان کتاب از زرق‌وبرق ادبی به دور است و همین سادگی، قدرت آن را چندبرابر می‌کند. جملات کوتاه، دیالوگ‌های خشک، و فقدان هرگونه رمانتیسم سطحی، خواننده را مستقیم به قلب تاریک ماجرا پرتاب می‌کنند. کِین نه می‌خواهد قضاوت کند و نه دل‌سوزی، بلکه می‌خواهد نشان دهد که انسان، در برخورد با وسوسه، چگونه فرو می‌ریزد.

این رمان را می‌توان نوعی تراژدی مدرن دانست؛ تراژدی‌ای که نه در کاخ‌ها، بلکه در یک مهمان‌خانه‌ی کوچک در کنار جاده رخ می‌دهد. قهرمانانش نه شاهان و پهلوانان، بلکه مردمی عادی‌اند که به دام غرایز خود گرفتار آمده‌اند. چنین رویکردی باعث می‌شود اثر، در عین جنایی بودن، وجهی فلسفی و انسانی نیز داشته باشد.

در نهایت، پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند نه صرفاً داستانی درباره‌ی قتل، که روایتی درباره‌ی ماهیت گناه و سرنوشت است. کتاب با حجمی اندک، تأثیری عمیق بر ذهن خواننده می‌گذارد و نشان می‌دهد که ادبیات، برای ماندگار شدن، به عظمت ظاهری نیاز ندارد؛ کافی است حقیقت را، هرچند تلخ، بی‌پرده بازگو کند. این همان کاری است که جیمز ام. کِین در این اثر به کمال انجام داده است.

رمان پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۷۶ با بیش از ۴۷۰۰۰ رای و ۴۰۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمه‌هایی از بهرنگ رجبی، پرهام دارابی و مرجان بخت مینو به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی داستان پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند

فرانک چمبرز، مردی بی‌خانمان و ماجراجو، در جاده‌ای در جنوب کالیفرنیا پرسه می‌زند تا کار موقتی پیدا کند. او به رستورانی کوچک در کنار جاده می‌رسد که صاحبش مردی یونانی به نام نیک پاپاداکیس است. نیک مردی ساده‌دل و زحمت‌کش است و همسر جوان و زیبایی دارد به نام کورا. فرانک برای کار در رستوران استخدام می‌شود، اما از همان لحظه‌ی نخست، میان او و کورا جاذبه‌ای خطرناک شکل می‌گیرد.

به‌تدریج، این جاذبه به رابطه‌ای پنهانی تبدیل می‌شود. کورا از زندگی با شوهر پیر و بی‌احساسش خسته است و آرزو دارد رستوران را برای خود اداره کند. فرانک نیز، که عاشق او شده، در وسوسه‌ای میان عشق و گناه گرفتار می‌شود. خیلی زود، هر دو به این نتیجه می‌رسند که تنها راه رهایی‌شان، کشتن نیک است. آن‌ها نقشه‌ای دقیق برای قتل می‌کشند تا حادثه شبیه یک تصادف جلوه کند.

نخستین تلاششان برای کشتن نیک با شکست روبه‌رو می‌شود. آن‌ها قصد دارند با برق او را بکشند، اما اتفاقات غیرمنتظره باعث می‌شود نقشه عملی نشود. این ناکامی، شک و ترس را در دلشان می‌کارد، ولی وسوسه هنوز در آن‌ها زنده است. پس از مدتی، نقشه‌ای دوم می‌ریزند تا با صحنه‌سازیِ یک تصادف رانندگی، نیک را از میان بردارند. این بار، نقشه موفق می‌شود و نیک در ظاهر در اثر سانحه جان می‌دهد.

پس از مرگ نیک، فرانک و کورا وانمود می‌کنند که بی‌گناه‌اند، اما پلیس به آن‌ها مشکوک است. بازپرس و وکیل بیمه سعی می‌کنند ثابت کنند که این تصادف عمدی بوده است. فرانک و کورا در برابر بازجویی‌ها مقاومت می‌کنند و با کمک وکیلی زیرک از اتهام قتل تبریه می‌شوند. هرچند قانون آن‌ها را آزاد می‌کند، اما میانشان بی‌اعتمادی و ترس از خیانت شکل می‌گیرد.

پس از مدتی، فرانک و کورا تلاش می‌کنند زندگی تازه‌ای آغاز کنند. کورا دوباره به اداره‌ی رستوران مشغول می‌شود و فرانک نیز کنار او می‌ماند. با این حال، آرامششان زود از میان می‌رود. عشقشان که روزی پرشور بود، اکنون آمیخته با نفرت، پشیمانی و اضطراب شده است. کورا باردار می‌شود و برای نخستین بار، به فکر زندگی واقعی و آینده می‌افتد.

در این میان، گذشته همچنان آن‌ها را تعقیب می‌کند. فرانک مدتی به کورا مشکوک می‌شود و رابطه‌شان بار دیگر به تلاطم می‌افتد. در یکی از سفرهای کوتاه با ماشین، آن‌ها آشتی می‌کنند و تصمیم می‌گیرند دوباره از نو شروع کنند. فرانک در دل می‌خواهد همه‌چیز را جبران کند، اما سرنوشت برایشان نقشه‌ی دیگری دارد.

در بازگشت از سفر، اتومبیلشان دچار سانحه می‌شود. کورا در حادثه کشته می‌شود، اما فرانک زنده می‌ماند. پلیس که گذشته‌ی آن‌ها را می‌داند، او را متهم می‌کند که این بار، قصد داشته همسرش را بکشد. هیچ‌کس سخن او را باور نمی‌کند، و حتی شواهد تصادف نیز علیه اوست.

فرانک در زندان در انتظار اعدام است و از آنجا اعتراف‌نامه‌ای می‌نویسد تا داستان را بازگو کند. او هنوز کورا را دوست دارد و مرگ او را گناهی بزرگ‌تر از قتل نیک می‌داند. در واپسین لحظات، به این فکر می‌افتد که شاید این همان «دومین زنگ پستچی» باشد، بار اول از مجازات گریخت، اما اکنون سرنوشت برای بار دوم درِ خانه‌اش را کوبیده است.

کتاب با همین حس تلخ پایان می‌یابد: مردی که از عدالت زمینی گریخته بود، در نهایت به دست سرنوشت به مجازات خود می‌رسد. فرانک، در سلولش، در انتظار چوبه‌ی دار، تنها چیزی را که باقی مانده حسرتِ عشق از دست‌رفته می‌داند.

بخش‌هایی از پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند

همین که دیدمش، فهمیدم کارم تمام است. آفتاب درست روی صورتش می‌تابید و موهای طلایی‌اش برق می‌زد. لب‌هایش کمی باز بود، انگار داشت چیزی می‌گفت، اما صدایی از او بیرون نمی‌آمد. من آن‌جا ایستاده بودم، تکیه داده به در، و فکر می‌کردم که اگر همین حالا بیرون بروم، شاید همه چیز عوض شود. اما نرفتم. همان‌جا ماندم، چون می‌دانستم دیگر راه برگشتی نیست.

………………..

ما فکر می‌کردیم همه چیز تمام شده است. فکر می‌کردیم می‌توانیم زندگی تازه‌ای شروع کنیم، مثل دو نفری که از آتش بیرون آمده‌اند و حالا فقط خاکستر پشت سرشان مانده. اما آتش هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود، فقط زیر خاکستر پنهان می‌شود. وقتی دوباره نفس بکشد، شعله می‌کشد و همه چیز را می‌سوزاند، درست مثل ما.

……………………

گاهی شب‌ها بیدار می‌شدم و به صدای نفس کشیدنش گوش می‌دادم. نمی‌دانم چرا، ولی هر بار که صدایش را می‌شنیدم، هم دلم آرام می‌گرفت، هم می‌ترسیدم. چون می‌دانستم این صدا، روزی قطع می‌شود؛ و شاید من خودم آن را قطع کنم. هیچ‌چیز وحشتناک‌تر از عشقی نیست که بوی مرگ بدهد.

……………………

وقتی ماشین چپ کرد، برای یک لحظه فکر کردم خدا مرا بخشیده. دستم را به سمتش دراز کردم، ولی دیگر دیر شده بود. فقط سکوت بود و بوی بنزین و خون. همه چیز تمام شد. حالا که به آن فکر می‌کنم، می‌فهمم هیچ‌وقت از آن روزِ اول تا آن شبِ آخر، آزاد نبودیم. از لحظه‌ای که هم‌دیگر را دیدیم، طناب دار دور گردنمان افتاد، فقط نمی‌دانستیم چه وقت کشیده می‌شود.

………………….

می‌گویند پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند. بار اول، اگر نشنوی، هنوز شانسی داری؛ می‌تواند بگذرد و بروی دنبال کارت. اما بار دوم، اگر باز نکنی، در را خودش باز می‌کند. آن‌وقت دیگر فرقی نمی‌کند که چه‌قدر التماس کنی یا چه‌قدر پشیمان باشی. نامه‌ات را آورده، و باید آن را بگیری، حتی اگر مهر مرگ خورده باشد.

 

اگر به کتاب پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند علاقه دارید، بخش معرفی برترین کتاب‌های جنایی و پلیسی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر موارد مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x