به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

انکار مرگ

انکار مرگ کتابی است که با نگاهی ژرف و تکان‌دهنده، پرده از بزرگ‌ترین راز و ترس انسان برمی‌دارد و نشان می‌دهد چگونه همه‌ی دستاوردهای ما ریشه در هراس از فنا دارند. خواندن آن تجربه‌ای است که نه‌تنها نگاهتان را به مرگ، بلکه به معنای زندگی و بودن را برای همیشه دگرگون می‌کند. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را از دست ندهید.
انکار مرگ

فهرست مطالب

«انکار مرگ» اثری است از ارنست بکر (نویسنده و انسان‌شناس آمریکایی، از ۱۹۲۴ تا ۱۹۷۴) که در سال ۱۹۷۳ منتشر شده است. این کتاب  درباره‌ی این است که چگونه ترس و آگاهی انسان از مرگ، بنیان پنهان رفتارها، باورها و فرهنگ او را شکل می‌دهد و چگونه تمدن بشری تلاشی برای فرار از این حقیقت ناگزیر است.

درباره‌ی انکار مرگ

کتاب انکار مرگ (The Denial of Death) نوشته‌ی ارنست بکر یکی از تأثیرگذارترین آثار قرن بیستم در حوزه‌ی روان‌شناسی، فلسفه و انسان‌شناسی است. این کتاب که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد، چند ماه پیش از مرگ نویسنده، جایزه‌ی پولیتزر را برای کتاب غیرداستانی از آن خود کرد. بکر در این اثر عظیم، با زبانی روشن اما فلسفی، به یکی از بنیادی‌ترین اضطراب‌های انسان یعنی ترس از مرگ می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه این ترس نادیدنی، پشت بسیاری از رفتارها، باورها و ساختارهای فرهنگی ما پنهان شده است.

بکر در مقدمه‌ی کتاب خود، مسیله‌ی مرگ را نه به عنوان یک پدیده‌ی زیستی، بلکه به عنوان چالشی روانی و فرهنگی معرفی می‌کند. از نگاه او، انسان موجودی است که همزمان در دو قلمرو زیست می‌کند: قلمرو فانی جسم و قلمرو جاودانه‌ی ذهن. همین دوگانگی سبب می‌شود که انسان هم از مرگ آگاه باشد و هم ناتوان از پذیرش آن. از این تضاد، نوعی اضطراب وجودی زاده می‌شود که انسان‌ها می‌کوشند با سازوکارهای گوناگون از آن بگریزند.

در نگاه بکر، تمدن بشری در حقیقت تلاشی است برای فرار از آگاهی نسبت به مرگ. او می‌گوید انسان از طریق مذهب، هنر، علم، قهرمانی، و حتی رفتارهای روزمره، می‌کوشد جاودانگی نمادینی برای خود بسازد. در واقع، هر جامعه‌ای برای اعضای خود نوعی «نظام قهرمانی» فراهم می‌کند تا انسان‌ها احساس کنند در پروژه‌ای بزرگ‌تر از خود مشارکت دارند و از این راه، از مرگ فراتر می‌روند.

بکر ریشه‌های این نظریه را در اندیشه‌های زیگموند فروید، اتو رانک، و کارل یونگ می‌جوید، اما برخلاف فروید، مرگ را نه به عنوان امری واپس‌رانده‌شده در ناخودآگاه، بلکه به عنوان محور اصلی روان انسان معرفی می‌کند. او می‌کوشد نظریه‌ای جامع از روان انسان ارایه دهد که در آن، میل به جاودانگی جایگزین میل جنسی به عنوان نیروی بنیادی رفتار انسانی شود.

در بخش‌های میانی کتاب، بکر به بررسی اسطوره‌ها و قهرمان‌سازی‌های تاریخی می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه قهرمانان، از جنگجویان باستان گرفته تا دانشمندان مدرن، در واقع کسانی‌اند که از طریق دستاوردهایشان در پی پیروزی بر مرگ هستند. هر فرد در مقیاسی کوچک‌تر، قهرمانی شخصی برای خویش می‌سازد تا معنای زندگی خود را در برابر بی‌معنایی مرگ حفظ کند.

اما این میل به جاودانگی همیشه پیامدهای مثبت ندارد. بکر نشان می‌دهد که همین تلاش برای غلبه بر مرگ، می‌تواند سرچشمه‌ی خشونت، تعصب، و جنگ باشد. هنگامی که نظام‌های قهرمانی با یکدیگر در تضاد قرار می‌گیرند، انسان‌ها برای اثبات برتری معنای خود بر معنای دیگران، دست به نابودی می‌زنند. بدین ترتیب، انکار مرگ می‌تواند هم سرچشمه‌ی تمدن باشد و هم ریشه‌ی ویرانی.

در بخش‌های پایانی، نویسنده به مسیله‌ی ایمان و معنویت می‌پردازد. او بر آن است که تنها راه رهایی از اضطراب مرگ، پذیرش واقعیت فناپذیری و پیوند دوباره با چیزی فراتر از خود است. بکر می‌گوید انسان مدرن با بریدن از ساحت قدسی و مطلق، تنها مانده و نمی‌تواند در جهانی صرفاً مادی آرامش یابد. از این رو، نوعی بازگشت به معنویت، نه به معنای دینی سنتی، بلکه به عنوان تجربه‌ی وحدت با هستی، ضروری است.

سبک نگارش بکر در انکار مرگ ترکیبی است از فلسفه، روان‌کاوی، الهیات و ادبیات. او نه چون فیلسوفان خشک می‌نویسد و نه چون روان‌شناسان بالینی، بلکه با نگاهی شاعرانه و انسانی، به ژرف‌ترین لایه‌های وجود انسان سرک می‌کشد. همین ویژگی سبب شده کتاب او نه‌تنها در حوزه‌ی دانشگاهی، بلکه در میان خوانندگان عام نیز تأثیری عمیق بر جای بگذارد.

کتاب انکار مرگ اثری است که درک انسان را از خود و از جامعه‌اش دگرگون می‌کند. بکر با جسارت، پرده از بزرگ‌ترین تابوی بشر برمی‌دارد و نشان می‌دهد که تمدن، علم، مذهب و حتی عشق، همگی تا حدی تلاشی‌اند برای نادیده‌گرفتن مرگ. این نگاه تلخ اما روشنگر، خواننده را وامی‌دارد تا به انگیزه‌های پنهان رفتار خود بیندیشد.

منتقدان، این کتاب را نقطه‌ی تلاقی میان اگزیستانسیالیسم و روان‌کاوی دانسته‌اند. تأثیر آن بر اندیشمندانی چون اروین یالوم، شلدون سولومون، و جف گرینبرگ، خالقان نظریه‌ی «مدیریت وحشت از مرگ»، انکارناپذیر است. آثار هنری و فلسفی دهه‌های بعد نیز بارها از اندیشه‌های بکر بهره گرفته‌اند.

انکار مرگ تنها درباره‌ی مرگ نیست، بلکه درباره‌ی زندگی است، درباره‌ی چگونگی زیستن آگاهانه در سایه‌ی فنا. بکر از ما می‌خواهد از انکار دست بکشیم و مرگ را به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر از هستی بپذیریم، چرا که تنها در این پذیرش است که می‌توان آزادانه و اصیل زندگی کرد.

در نهایت، ارنست بکر در واپسین سال‌های عمر کوتاه خود، اثری نوشت که خود گواهی است بر اندیشه‌اش. او با آگاهی از مرگ قریب‌الوقوعش، به جای انکار، به نوشتن پرداخت و جاودانگی را نه در بدن، بلکه در اندیشه و کلام خود یافت. انکار مرگ کتابی است که هر نسل باید دوباره بخواند، زیرا پرسشی را پیش می‌کشد که هرگز کهنه نمی‌شود: چگونه می‌توان با دانستن این‌که خواهیم مرد، زندگی کرد؟

کتاب انکار مرگ در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۴.۰۵ با بیش از ۱۵۴۰۰ رای و ۱۷۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمه‌ای از افسانه شیخ الاسلام زاده به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی محتوای انکار مرگ

کتاب انکار مرگ نوشته‌ی ارنست بکر از چند بخش و فصل اصلی تشکیل شده است که هر یک به وجهی از روان‌شناسی، فلسفه و انسان‌شناسی مرگ می‌پردازند. بکر در این اثر می‌کوشد نشان دهد که چگونه ترس از مرگ در ژرفای ضمیر انسان پنهان است و تقریباً همه‌ی جنبه‌های فرهنگی و فردی زندگی از همین ترس سرچشمه می‌گیرد. در ادامه، خلاصه‌ای از محتوای بخش‌ها و فصل‌های اصلی کتاب آمده است.

در فصل نخست، بکر به معرفی ایده‌ی بنیادین خود می‌پردازد: انسان تنها موجودی است که از فناپذیری خود آگاه است و همین آگاهی، او را دچار اضطراب وجودی می‌کند. او با تکیه بر روان‌کاوی فروید، نشان می‌دهد که بسیاری از رفتارهای ما، از غرور گرفته تا جاه‌طلبی و میل به تسلط، در واقع واکنش‌هایی ناخودآگاه برای فرار از این اضطراب‌اند. به باور بکر، انسان در پی ساختن «قهرمانی شخصی» است تا از مرگ فراتر رود و معنایی جاودانه برای زندگی خود خلق کند.

در فصل‌های دوم و سوم، نویسنده به بررسی نظریات فروید و شاگردانش مانند اتو رانک می‌پردازد. بکر ضمن ستایش از بینش فروید در آشکار کردن ناخودآگاه، از او انتقاد می‌کند که چرا اهمیت مرگ را به اندازه‌ی میل جنسی جدی نگرفته است. سپس با بهره‌گیری از ایده‌های اتو رانک، نشان می‌دهد که میل به جاودانگی، نیرویی بنیادی‌تر از میل جنسی است و در واقع همه‌ی فرهنگ‌ها بر اساس تلاشی برای غلبه بر مرگ شکل گرفته‌اند.

در فصل‌های میانی کتاب، بکر نظریه‌ی خود را با نگاهی تاریخی و فرهنگی بسط می‌دهد. او تمدن را همچون تلاشی جمعی برای انکار مرگ تحلیل می‌کند: ادیان وعده‌ی رستاخیز و بهشت می‌دهند، علم وعده‌ی پیشرفت و بقا می‌دهد، و هنر جاودانگی از طریق زیبایی را نوید می‌بخشد. در این میان، نظام‌های قهرمانی هر جامعه، مانند قهرمانان دینی، جنگجویان یا نوابغ فکری، نمادهایی از پیروزی انسان بر مرگ‌اند و افراد با همانندسازی با آنان، احساس معنا و امنیت می‌کنند.

در فصل بعد، بکر به بررسی تضاد میان «خود نمادین» و «خود جسمانی» می‌پردازد. انسان همزمان هم حیوانی فانی است و هم موجودی ذهنی که خود را فراتر از طبیعت می‌داند. این دوگانگی، سرچشمه‌ی اضطراب و خودفریبی اوست. بکر می‌گوید برای کاستن از این تضاد، انسان ساختارهایی از معنا و ایمان می‌آفریند تا خود را جاودانه احساس کند. اما این ساختارها اغلب بر پایه‌ی انکار بنا شده‌اند، نه پذیرش واقعیت.

در فصل ششم و هفتم، نویسنده پیامدهای اجتماعی و اخلاقی این انکار را بررسی می‌کند. هنگامی که نظام‌های قهرمانی انسان‌ها با یکدیگر تضاد پیدا می‌کنند، مثلاً میان ملت‌ها، مذاهب یا ایدیولوژی‌ها، خشونت و جنگ به‌وجود می‌آید. هر گروه، معنای خود را برتر و مطلق می‌پندارد و با نابودی دیگران، در واقع می‌کوشد ترس از مرگ خود را مهار کند. از این‌رو، انکار مرگ به‌طور متناقض، می‌تواند منجر به مرگ و ویرانی شود.

در فصل‌های پایانی، بکر به مسیله‌ی ایمان و معنویت بازمی‌گردد. او نتیجه می‌گیرد که تنها راه نجات از این چرخه‌ی انکار، مواجهه‌ی آگاهانه با مرگ است. انسان باید بپذیرد که فناپذیر است، اما در عین حال می‌تواند معنایی درونی و اصیل برای زندگی بیابد. بکر به نوعی ایمان اگزیستانسیالیستی می‌رسد: ایمان به وجود، به هستی، و به ارزش زیستن در برابر مرگ، بی‌آن‌که به پناهگاه‌های توهم‌آمیز فرهنگی متوسل شویم.

در واپسین فصل کتاب، نویسنده با اشاره به دیدگاه متفکرانی چون کی‌یرکگور و لیو تولستوی، بر اهمیت «پذیرش مرگ» به عنوان نقطه‌ی آغاز آزادی تأکید می‌کند. از نگاه او، کسی که مرگ را می‌پذیرد، از ترس رها می‌شود و می‌تواند زندگی را با شور و صداقت تجربه کند. در مقابل، کسی که مرگ را انکار می‌کند، در دام خودفریبی و اضطراب دایمی گرفتار می‌ماند.

در جمع‌بندی نهایی، بکر انکار مرگ را نه یک نظریه‌ی صرف، بلکه دعوتی اخلاقی و فلسفی می‌داند. او می‌گوید انسان‌ها باید به‌جای جستجوی جاودانگی بیرونی، به معنای درونی زندگی توجه کنند. مرگ، در حقیقت، همان نیرویی است که به زندگی عمق و ارزش می‌بخشد. کتاب در همین نقطه پایان می‌یابد: با این اندیشه که مواجهه‌ی صادقانه با مرگ، شرط زیستن راستین است.

بخش‌هایی از انکار مرگ

انسان حیوانی است که می‌داند می‌میرد. این آگاهی، هم بزرگ‌ترین موهبت اوست و هم عمیق‌ترین نفرینش. او می‌خواهد فراتر از طبیعت برود، اما در بند بدن خویش است. می‌خواهد جاودانه شود، اما در جهانی زاده شده که هرچیز در آن محکوم به زوال است. این تضاد، سرچشمه‌ی همه‌ی رنج‌ها، همه‌ی فرهنگ‌ها و همه‌ی امیدهای ماست.

…………………….

زندگی انسان را می‌توان تلاشی مداوم برای فرار از وحشت مرگ دانست. هر چیزی که می‌سازد، هر عشقی که می‌ورزد، هر اندیشه‌ای که می‌پرورد، در ژرف‌ترین سطح، تلاشی است برای گفتن این جمله به جهان: من زنده‌ام، من مهمم، و من نخواهم مرد. اما در پایان، سکوت جهان پاسخ می‌دهد و انسان درمی‌یابد که تنها کاری که می‌تواند بکند، این است که با شجاعت در برابر این سکوت بایستد.

……………………….

تمدن، بنایی باشکوه است که بر پایه‌ی انکار ساخته شده است. ما معابد، دانشگاه‌ها، ارتش‌ها و آثار هنری خود را می‌سازیم تا مرگ را فراموش کنیم. اما مرگ در هر آجر، در هر سنگ و در هر واژه پنهان است. آنچه می‌سازیم، نه فرار از مرگ، بلکه گفت‌وگوی ابدی با آن است.

……………………….

هر انسان در درون خود می‌خواهد قهرمان باشد، زیرا قهرمان کسی است که مرگ را شکست می‌دهد. قهرمان می‌خواهد در حافظه‌ی دیگران بماند، در سنگ، در کلمه، در موسیقی، یا در فرزندانش. اما حقیقت تلخ این است که حتی یاد قهرمانان نیز روزی محو می‌شود. و شاید تنها راه رهایی، نه در غلبه بر مرگ، بلکه در پذیرش آن باشد.

……………..

دین، علم، عشق، هنر، همه راه‌هایی‌اند برای فرار از بی‌معنایی. اما هیچ‌کدام تا زمانی که بر پایه‌ی انکار بنا شده باشند، ما را نجات نمی‌دهند. نجات در لحظه‌ای است که بپذیریم هیچ پناهگاهی وجود ندارد، و با این‌همه، باز هم زندگی را دوست بداریم.

………………………

شجاعت حقیقی آن نیست که وانمود کنیم مرگ وجود ندارد، بلکه آن است که در میان آگاهی از فناپذیری، همچنان با عشق، خلاقیت و دلسوزی زندگی کنیم. انسان زمانی آزاد می‌شود که دیگر نیاز ندارد جاودانه باشد تا معنای زندگی را بیابد.

……………………..

ما می‌میریم، اما می‌توانیم طوری زندگی کنیم که گویی زنده بودن خود نوعی پیروزی است. شاید جاودانگی در این نباشد که بمانیم، بلکه در این باشد که در لحظه‌ای که هستیم، تماماً حضور داشته باشیم. مرگ سایه‌ای است که معنا را به روشنایی می‌آورد.

 

اگر به کتاب انکار مرگ علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار فلسفی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x