به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

و هیچ چیز جاودانه نیست

اگر می‌خواهید روایتی بخوانید که با ظرافت تمام قلب انسان زخم‌خورده را پیش چشمتان ورق می‌زند، این کتاب شما را رها نخواهد کرد. تاردیو با نثری موج‌دار و احساسی، تجربه‌ای می‌آفریند که مدت‌ها پس از پایان خواندن، در ذهن و جان شما باقی می‌ماند. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
و هیچ چیز جاودانه نیست

فهرست مطالب

«و هیچ چیز جاودانه نیست» اثری است از لورانس تاردیو (نویسنده‌ی اهل فرانسه، متولد ۱۹۷۲) که در سال ۲۰۰۶ منتشر شده است. این کتاب روایت سرگذشت دو انسان است که پس از گم‌شدن فرزندشان، با ویرانی عاطفی و گذر زمان دست‌وپنجه نرم می‌کنند و می‌کوشند معنایی برای ادامه‌ی زندگی بیابند.

درباره‌ی و هیچ چیز جاودانه نیست

رمان «و هیچ چیز جاودانه نیست» (Puisque rien ne dure) اثر لورانس تاردیو با ضربه‌ای عاطفی آغاز می‌شود؛ ضربه‌ای که خواننده را از همان سطرهای نخست در میان تپش‌های اضطراب و شگفتی رها می‌کند. نویسنده با جمله‌ای لرزاننده در را به دنیایی می‌گشاید که عشق، ترس و خاطره در آن به‌هم می‌پیوندند و آینده‌ای تاریک و نامعلوم پیش چشم شخصیت‌ها می‌تابد. چنین آغاز تکان‌دهنده‌ای از همان ابتدا نشان می‌دهد که تاردیو چه اندازه در خلق لحنی عمیق و احساسی مهارت دارد.

در قلب این داستان، پیوندی پنهان اما نیرومند میان دو انسان دیده می‌شود؛ پیوندی که سال‌ها دوام داشته و با وجود ضربه‌های سهمگین، از میان نرفته است. نویسنده توانسته است لحظه‌های فروپاشی و بازسازی این رابطه را با حساسیتی ظریف ترسیم کند و وضعیت شکننده‌ی آدمی را در مواجهه با غم و دلتنگی نشان دهد.

داستان در فضایی پیش می‌رود که گذشته همچون سایه‌ای سنگین بر شانه‌های شخصیت‌ها افتاده است. شخصیت اصلی، پس از حادثه‌ای ویرانگر، در تلاش است تا از لابه‌لای غبار خاطرات، معنایی تازه برای ادامه‌ی زندگی بیابد. او در مرز میان واقعیت و یادآوری حرکت می‌کند و هر قدمی که برمی‌دارد، زخمی نهفته را آشکار می‌سازد.

در پس این آشوب درونی، صدایی دیگر نیز حضور دارد؛ صدای زنی که سال‌ها سکوت کرده و اکنون دوباره از دل تاریکی سخن می‌گوید. او با کلماتش پلی می‌سازد میان اکنون و گذشته، میان امید و سرخوردگی، و خواننده را وارد جهانی می‌کند که هر جمله باری احساسی و فکری در خود دارد.

تاردیو با مهارتی کم‌نظیر نشان می‌دهد که چگونه یک حادثه می‌تواند همه‌چیز را در زندگی دگرگون کند. او از دل یک اتفاق ظاهراً ساده، انبوهی از سؤال‌های اخلاقی، روان‌شناختی و احساسی را بیرون می‌کشد و اجازه می‌دهد خواننده نیز این تکانه‌ها را تجربه کند. همین ویژگی است که اثر را از سطح یک روایت معمولی فراتر می‌برد.

در بخشی از روایت، خواننده به گذشته‌ای دورتر پرتاب می‌شود؛ زمانی که خانواده هنوز انسجامی ظریف و شکننده داشت و روزمرگی‌ها پر از نور و آرامش بود. این بازگشت به گذشته نه‌تنها برای توضیح یک واقعه است، بلکه برای ترسیم جهانی است که قرار است از هم گسیخته شود.

وقتی حادثه‌ی گم‌شدن فرزند خانواده رخ می‌دهد، همه‌چیز رنگ دیگری به خود می‌گیرد. آنچه تا پیش از این بدیهی می‌نمود، به ناگاه ناپدید می‌شود و خلأیی تلخ جای آن را می‌گیرد. نویسنده به‌جای تمرکز صرف بر جنبه‌ی روایی ماجرا، به پیامدهای احساسی و روانی آن می‌پردازد؛ پیامی که در لایه‌لایه‌ی داستان خانه کرده است.

این واقعه، همچون نقطه‌ای سیاه، مسیر زندگی شخصیت‌ها را تقسیم می‌کند: پیش از حادثه و پس از آن. از همین‌جا، داستان ابعاد تازه‌ای می‌یابد؛ ابعادی که بیش از آنکه به یک معمای بیرونی مربوط باشند، به جست‌وجوی درونی شخصیت‌ها ارتباط پیدا می‌کنند.

ساختار سه‌بخشی کتاب نیز بر همین کاوش درونی بنا شده است. هر بخش مانند فصل تازه‌ای از زندگی شخصیت‌هاست که در آن به بازخوانی احساسات، بازسازی خاطرات و روبه‌رو شدن با حقیقت پرداخته می‌شود. نظم و ظرافت در معماری این ساختار نشان می‌دهد که تاردیو چگونه از فرم برای تعمیق محتوا بهره گرفته است.

قرار دادن ماجرا در دو زمان متفاوت به خواننده امکان می‌دهد تا فراز و فرود یک رابطه را در طول سال‌ها ببیند و با رنج و امید شخصیت‌ها هم‌نفس شود. این جابه‌جایی زمانی، وزن خاصی به روایت می‌دهد؛ وزنی که از تراکم احساسات و تجربه‌های تلخ و شیرین سرچشمه می‌گیرد.

بازگشت دوباره‌ی دو شخصیت اصلی پس از گذشت سال‌ها، در بخش پایانی کتاب، به‌نوعی تلاش برای بازسازی خاطرات و یافتن پاسخی برای پرسش‌های همواره بی‌پاسخ‌مانده است. این ملاقات نه یک آشتی کامل است و نه یک گسست مطلق؛ بلکه راهی برای بستن پرونده بخش‌هایی از گذشته و فهم بخش‌هایی دیگر است.

در نهایت، کتاب «و هیچ چیز جاودانه نیست» سفری است در دل شکنندگی انسان. تاردیو با نثری شاعرانه و روایتی چندلایه، نشان می‌دهد که چگونه عشق، سوگ، امید و فقدان درهم تنیده می‌شوند و مسیر زندگی را دگرگون می‌کنند. این رمان درباره‌ی ایستادن در برابر ضربه‌های زندگی است، همان‌جا که باید تصمیم گرفت چگونه ادامه داد و چگونه دوباره زیست.

و درست در همین نقطه، خواننده درمی‌یابد که پیام نهایی کتاب فراتر از یک ماجراست: هیچ احساسی ثابت نمی‌ماند، هیچ واقعه‌ای بی‌اثر نمی‌ماند، و هیچ رابطه‌ای به شکل نخستین باقی نمی‌ماند. جهان تاردیو جهانی است که در آن همه‌چیز در حرکت و تغییر است؛ جهانی که به ما یادآوری می‌کند چرا «هیچ چیز جاودانه نیست».

رمان و هیچ چیز جاودانه نیست در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۸۱ با بیش از ۲۲۰ رای و ۳۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمه‌ای از الهه کیمیایی به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی داستان و هیچ چیز جاودانه نیست

داستان با دریافت نامه‌ای ناگهانی آغاز می‌شود؛ نامه‌ای از سوی ونسان، مردی که سال‌ها پیش شریک زندگی ژنویو بوده است. در این نامه، او با لحنی ملتهب و آمیخته به بیم و امید از ژنویو می‌خواهد برای آخرین بار یکدیگر را ببینند. این آغاز تکان‌دهنده، ژنویو را به گذشته‌ای می‌کشاند که سال‌ها در تلاش برای فراموش‌کردنش بوده است؛ گذشته‌ای که هنوز با هر یادآور کوچک، دردناک و زنده می‌شود.

در فصل نخست، به زندگی فروپاشیده‌ی ونسان پس از یک حادثه سهمگین وارد می‌شویم. او سال‌هاست که از رمق افتاده و در چنگال افسردگی فرو رفته است. گویی هر لحظه از زندگی‌اش یادآور چیزی است که از دست داده و هر تلاشی برای بازسازی خود، با سایه‌های همان فقدان روبه‌رو می‌شود. روایت این بخش، بیشتر به درون او می‌نگرد و از کوشش‌های بی‌نتیجه‌اش برای ادامه‌دادن می‌گوید.

در سوی دیگر، ژنویو را می‌بینیم که راه متفاوتی را در پیش گرفته است. او برای گریز از سنگینی اندوه، به نوشتن پناه برده و کلمات را سپر خود کرده است. نوشتن برای او نه تنها درمان که راهی برای حفظ تعادل و فاصله گرفتن از گذشته است. بااین‌حال، هر چه بیشتر می‌نویسد، بیشتر درمی‌یابد که خاطرات از او جداشدنی نیستند و همچون نخ نامرئی در زندگی‌اش حضور دارند.

فصل دوم داستان خواننده را به سال‌ها پیش بازمی‌گرداند؛ به روزی که دختر هشت‌ساله‌ی آن‌ها، کلارا، در مسیر بازگشت از مدرسه ناپدید شد. این حادثه نقطه مرکزی روایت است؛ زخمی که عمیق‌ترین شکاف‌ها را میان پدر و مادر ایجاد کرد. جست‌وجوهای گسترده، پرس‌وجوها و امیدهای کوتاه‌مدت، همگی به ناکامی ختم شدند و این شکست روح هر دوی آن‌ها را فرسوده‌تر کرد.

تاردیو در این بخش نشان می‌دهد که فقدان کلارا نه تنها زندگی مشترک ونسان و ژنویو را متلاشی کرد، بلکه برداشت آن‌ها از خود و جهان را نیز زیرورو ساخت. ونسان خود را در برابر این حادثه ناتوان می‌دید و به تدریج از زندگی کناره گرفت، در حالی که ژنویو تلاش کرد فقدان را در قالب کلمات شکل دهد تا شاید معنایی تازه در آن پیدا کند. هر دو راهی برای ادامه یافتند، اما هیچ‌کدام کامل و راضی‌کننده نبود.

سال‌ها می‌گذرد و سکوت میان این دو نفر، به بخشی از زندگی‌شان تبدیل می‌شود. هرچند دیگر در کنار هم نیستند، اما خاطره‌ی زیستن با هم در گذشته، همچنان آنان را به هم پیوند می‌دهد. در این دوران، هیچ‌یک نتوانسته‌اند به طور کامل با حادثه کنار بیایند و هر دو در خلوت خویش بار گمشدن کلارا را حمل می‌کنند.

فصل سوم زمانی آغاز می‌شود که ونسان و ژنویو پس از سال‌ها دوباره یکدیگر را ملاقات می‌کنند. این دیدار نه برای بازگرداندن گذشته است و نه برای پاک‌کردن غم‌ها؛ بلکه فرصتی است برای مواجهه‌ای صادقانه با آنچه سال‌ها از گفتنش گریخته‌اند. هر یک تلاش دارد حقیقت خود را بیان کند و گاه این حقیقت با آنچه دیگری باور دارد متفاوت است.

در پایان روایت، معلوم می‌شود که این داستان بیش از آنکه درباره‌ی یک معمای جنایی باشد، درباره‌ی اثرات عمیق سوگ، جدایی و زمان بر روح انسان است. سرنوشت کلارا همچنان رازآلود باقی می‌ماند، اما آنچه اهمیت دارد، راهی است که والدین او برای ادامه زندگی می‌یابند. تاردیو با مهارتی شاعرانه نشان می‌دهد که بازگشت به گذشته همیشه به معنای ترمیم نیست؛ گاهی فقط نقطه‌ای است که انسان در آن می‌آموزد چگونه با درد خود زندگی کند.

بخش‌هایی از و هیچ چیز جاودانه نیست

امروز روز دوازدهم است. هر روز سخت‌تر از روز قبل می‌گذرد. می‌ترسم نتوانم تاب بیاورم. احساس تنهایی می‌کنم. ونسان دیگر حرف نمی‌زند، چشم‌هایش به تلفن دوخته شده و آرام و قرار ندارد. تنها چیزی که به ذهنش می‌آید بگوید این است که: «پیداش می‌کنیم، خوب می‌دونه نباید بره دنبال غریبه‌ها، بچه‌ی محتاط و زرنگیه، تازه شماره تلفن خونه رو هم می‌دونه.»

جرئت ندارم بهش یادآوری کنم که دوازده روز گذشته، که یکی از اولین چیزهایی که پلیس به ما گوشزد کرد، این بود که احتمال پیدا شدن بچه‌ی گم‌شده تا سه روز بعد از ناپدید شدن بسیار بالاست، بین سه تا شش روز، این احتمال کم می‌شود و بعد از شش روز شانس زنده پیدا شدنش بسیار ضعیف است؛ و اینکه هیچ شاهدی وجود ندارد، هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌داند.

با وجود اینکه این اتفاق وسط عصر افتاده، هیچ‌کس چیزی نمی‌داند، کسی چیزی ندیده، کسی چیزی نشنیده، هیچ سرنخی نداریم، پلیس‌ها هیچ سرنخی ندارند، قشنگ معلوم است می‌خواهند پیش ما این‌طور وانمود کنند که بله نشانه‌ای پیدا کرده‌اند اما من متوجه می‌شوم که چیزی نمی‌دانند، کاری از پیش نمی‌برند.

می‌ترسم. چقدر می‌ترسم خدایا. دارم سقوط می‌کنم، سقوطم تمامی ندارد، هیچ‌وقت به زمین نمی‌رسم. هزار تکه نمی‌شوم. می‌افتم، می‌افتم، دورم را خلأ پر کرده است، خلائی بی‌پایان، و هیچ‌کس اطرافم نیست تا مرا بگیرد، بغلم کند، در گوشم بگوید که زمین زیر پایم سفت است. یعنی ما چه‌کار کرده‌ایم که باید چنین تاوانی بدهیم؟

اضطراب مرا به یاوه‌گویی انداخته است: ما کاری نکرده‌ایم که مستحق این‌همه درد باشیم، بله، درد از ناکجا می‌آید، می‌تواند سر هر کسی نازل شود، و به همین دلیل است که همه‌ی ما مثل هم هستیم، همه به یک اندازه شکننده‌ایم: یک روز خوشبختیم، فردای آن روز زندگی‌مان در یک چشم به هم زدن خرد و نابود می‌شود.

اطرافیانمان را دیده بودیم که چطور سقوط می‌کنند اما فکر می‌کردیم که ما دچارش نمی‌شویم، در امان هستیم، تا زمانی که نوبت به ما می‌رسد: زمین یک‌دفعه فرو می‌ریزد. اینجاست که می‌فهمیم ما هم مثل دیگران، به همان اندازه آسیب‌پذیر، به همان اندازه فانی هستیم. زندگی‌مان ارزشمندتر از زندگی آن‌ها نیست.

آیا غرور است که تا این حد ما را کور می‌کند؟

چقدر انتظار سخت است. بدون امیدواری چطور می‌توان صبر کرد؟ و زمانی که باید از خود دفاع کنیم، و خود را برای بدترین‌ها آماده کنیم، چطور می‌توانیم امید هم داشته باشیم؟

امروز صبح این دفترچه‌یادداشت را خریدم. اگر بتوانم به صورت مرتب بنویسم، حتی چند جمله، به من کمک خواهد کرد. در غیر این صورت، می‌ترسم دیوانه شوم.

 

اگر به کتاب و هیچ چیز جاودانه نیست علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستان‌های معاصر در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x