به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

مرگ با وقفه

«مرگ با وقفه» رمانی است که با یک ایده‌ی ساده اما تکان‌دهنده، عمیق‌ترین لایه‌های زندگی، جامعه و معنای انسان بودن را زیر و رو می‌کند. اگر می‌خواهید روایتی را بخوانید که هم ذهن را به چالش می‌کشد و هم روحتان را دستخوش آشوب می‌کند، این کتاب حیرت‌انگیز ساراماگو انتخابی بی‌همتاست. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
مرگ با وقفه

فهرست مطالب

«مرگ با وقفه» اثری است از ژوزه ساراماگو (نویسنده‌ی پرتغالی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، از ۱۹۲۲ تا ۲۰۱۰) که در سال ۲۰۰۵ منتشر شده است. این کتاب درباره‌ی جهانی است که در آن مرگ برای مدتی از کار می‌ایستد و پیامدهای عجیب، اجتماعی، اخلاقی و انسانی این واقعه، سرنوشت جامعه و خود مرگ را دگرگون می‌کند.

درباره‌ی مرگ با وقفه

ژوزه ساراماگو در «مرگ با وقفه» (Death with Interruptions) دست به تجربه‌ای می‌زند که هم ساده و هم عمیق است: او با یک گزاره‌ی موقعیتی، «یک روز همه‌ی مردم دیگر نمی‌میرند»، دنیایی را پیش می‌کشد که هر چه جلوتر می‌رویم لایه‌های پنهانش آشکارتر می‌شود. این جمله‌ی آغازین فرضی، از همان ابتدا خواننده را در برابر یک پرسش بنیانی قرار می‌دهد: اگر مرگ از کار بازایستد، زندگی چه‌گونه معنا پیدا می‌کند؟ ساراماگو اما این پرسش را نه فقط فلسفی، بلکه عملی، اجتماعی و انسانی دنبال می‌کند؛ او می‌خواهد ببیند دستگاه‌های ما شامل دین، اقتصاد، سیاست، خانواده و هنر وقتی دیگر لازم به رویارویی با مرگ نیست، چه واکنش‌هایی نشان می‌دهند.

رمان بر محور تضاد دو واقعیت می‌چرخد: ضرورت مرگ به‌عنوان پایان و سامان‌دهنده‌ی نظم اجتماعی، و عطش بقا و غریزه‌ی بی‌پایان آدمیان. ساراماگو رفتار نهادها را با دقت طنزآلود و نگاهی انتقادی نظاره می‌کند؛ از کلیسا و دستگاه‌های دولتی گرفته تا بخش‌های خصوصی و صنوف وابسته به مرگ، همگی باید مدل‌های خود را بازآرایی کنند. در اینجا رئال‌پراگماتیسم روزمره با پرسش‌های اخلاقی بنیادین در هم می‌آمیزد، و نتیجه تصویری است که هم آزاردهنده و هم کشش‌آور است: جهانی که در آن «نبود مرگ» کمابیش به وضعیتی نامطلوب و پرهزینه بدل شده است.

زبان ساراماگو در این کتاب، همان که خوانندگانش را از ابتدا وادار به تحسین یا چالش می‌کند، بار دیگر نمایان است: جملات بلند و پیچیده، دیالوگ‌های بدون علامت نقل قول رسمی، و طنزی که گاه آرام و گاه گزنده است. این شیوه‌ی روایی، فاصله‌ی سنتی میان راوی و مخاطب را می‌کاهد و خواننده را مستقیماً وارد جریان اندیشه‌ها و واکنش‌های شخصیت‌ها می‌کند. در نتیجه مخاطب نه تنها تماشاچی، که شریک در تأمل است؛ او باید میان شگفتی و قضاوت اجتماعی راهی بیابد.

ساراماگو در پرداخت شخصیت‌ها از کلی‌گویی پرهیز می‌کند اما نه به سود واقع‌گرایی صرف؛ او عمدتاً با نمادها کار می‌کند: شخصیت‌هایی تا اندازه‌ای بی‌نام یا نمادین که نماینده‌ی گروه‌ها و راه‌حل‌ها و واکنش‌های مختلف‌اند. این انتخاب ابهام‌آفرین به اثر اجازه می‌دهد تا از سطحی‌ترین روایت‌های «شخص-محور» فراتر رود و به نوعی داستان جمعی بدل شود، داستانی که می‌خواهد چگونگی زیست یک جامعه را در مواجهه با بحران امکان از میان رفتن یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم بررسی کند.

در لایه‌ای دیگر، رمان پرسش‌هایی درباره‌ی معنای زندگی و ارزش روزمرگی طرح می‌کند. وقتی مُردن از دستور کار خارج شود، مناسباتی که به گونه‌ای تلویحی با مرگ تعریف شده‌اند مثل عشق، دلسوزی، فداکاری و معناسازی هنری، دچار دگرگونی می‌شوند. ساراماگو نشان می‌دهد که مرگ نه الزماً دشمن زندگی، که یکی از مؤلفه‌های پنهان سازنده‌ی معناست؛ فقدان آن می‌تواند سبب شدنی شود که زندگی را به فهرستی از عملیات بوروکراتیک یا لایه‌هایی از مصرف‌زدگی تقلیل دهد.

طنز ساراماگو در این رمان اغلب تلخ است؛ او با ظرافتی سیاه، تناقضات بشری را بیرون می‌کشد: چگونه آدمی می‌تواند از مرگ بترسد و هم‌زمان از نبودنش زیان ببیند؟ چگونه مؤسسات امنیتی و هنری و بهداشتی در یک چشم‌انداز بی‌مرگی، خود را بازتعریف می‌کنند؟ این طنز گزنده به خواننده کمک می‌کند تا با فاصله‌ای نقادانه به رخدادها بنگرد و بفهمد که بسیاری از واکنش‌ها برآمده از خود ساختارهاست، نه از طبیعت انسانی خالص.

یکی از زیبایی‌های متن، توانایی ساراماگو در تبدیل مفاهیم خشک و کلان مثل قانون، اقتصاد و سیاست به موقعیت‌های ملموس و داستانی است. او اقتصاددانان، مقام‌های دولتی و روحانیون را وارد دیالوگی می‌کند که نه صرفاً برای مطلع کردن، که برای نمایش تناقضات اخلاقی ساخته شده‌اند. خواننده در مواجهه با این صحنه‌ها به این نتیجه می‌رسد که «بی‌مرگی» به‌سرعت به مسئله‌ای روی میز همه‌ی اقلیت‌ها و اکثریت‌ها بدل می‌شود؛ مسئله‌ای که حلش، نه با دعا و نه با فرم‌های قانونی، بلکه با بازاندیشی در ارزش‌ها ممکن است.

از منظر ساختاری، «مرگ با وقفه» نمونه‌ای از هنر ساراماگو در هم‌آمیختن خیال و تحلیل اجتماعی است. او مثل همیشه از رئالیسم جادویی فاصله نمی‌گیرد اما آن را به خدمت طرح سؤالاتی می‌گیرد که در قدرتمندترین آثارش دیده‌ایم: نسبت فرد با جامعه، اخلاق در زمان تغییرات بنیادین، و جایگاه قصه‌گویی در بازنمایی حقیقت. نتیجه متنی است که هم می‌توان آن را به‌عنوان یک رمان نظری خواند و هم به‌عنوان قصه‌ای که با ضربان انسانی لحظه‌ها نفس می‌کشد.

این رمان همچنین دعوتی‌ست به مراقبه‌ی جمعی: ما را به اتاقی می‌برد که همه می‌توانند کنار هم بنشینند و درباره‌ی آرزوها، ترس‌ها و آینه‌هایی که برای یکدیگر نگه می‌داریم، حرف بزنند. ساراماگو به ما یادآوری می‌کند که ادبیات می‌تواند میدان تمرین انسان‌دوستی باشد؛ کاری که در آن نقد نهادها و نگاه مهربانانه به فرد، دست به دست هم می‌دهند تا پرسش‌هایی که اغلب فراموش می‌شوند، دوباره مطرح شوند.

در پایان، «مرگ با وقفه» کتابی‌ست که هم‌زمان دل‌خراش و ظریف است؛ اثر نویسنده‌ای که سال‌هاست به‌واسطه‌ی جسارت فکری و صدای روایی‌اش مخاطبان جهانی را به چالش کشیده است. این کتاب نه فقط به عنوان یک ایده‌ی بدیع خواندنی است، که به‌عنوان ادامه‌ی کارنامه‌ی ساراماگو در بررسی پیوستارهای تاریخی، اخلاقی و انسانی جایگاه ویژه‌ای دارد.

اگر بخواهیم کوتاه بگوییم، «مرگ با وقفه» رمانی‌ست درباره‌ی آنچه زندگی را معنا می‌بخشد، نه فقط از منظر فلسفی، بلکه به‌صورت ملموس و روزمره و خواندنش برای هر کسی که از ادبیات انتظار دارد دنیا را با نگاهی تازه نشان دهد، ضروری است.

رمان مرگ با وقفه در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۴.۰۰ با بیش از ۷۳۳۰۰ رای و ۷۶۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمه‌هایی از شهریار وقفی پور (با عنوان در ستایش مرگ)، حبیب گوهری راد (با عنوان وقفه در مرگ)، کیومرث پارسای (تحت عنوان هجوم دوباره‌ی مرگ)، ساناز علمی (تحت عنوان هجوم دوباره‌ی مرگ) و نسرین مجیدی (با عنوان درنگ مرگ) به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی داستان مرگ با وقفه

در آغاز داستان، کشور کوچکی در ابتدای سال نو با واقعه‌ای نامعمول روبه‌رو می‌شود: هیچ‌کس نمی‌میرد. سالمندانی که در آستانه‌ی مرگ‌اند در همان وضعیت نیمه‌جان باقی می‌مانند، بیماران رو به احتضار در آستانه‌ی مرگ معلق می‌مانند و خانواده‌ها با موجوداتی زنده اما از کارافتاده روبه‌رو می‌شوند که نه زنده‌اند و نه مرده. این توقف مرگ بی‌سابقه خیلی زود سراسر کشور را فرا می‌گیرد و جامعه وارد وضعیتی می‌شود که هیچ قانونی برای مدیریت آن وجود ندارد.

در روزهای نخست، مردم از این رخداد خوشحال‌اند؛ رسانه‌ها از «پیروزی بر مرگ» سخن می‌گویند و کلیسا دچار بحران الهیاتی می‌شود، زیرا نبود مرگ، مفهوم رستاخیز و جهان دیگر را زیر سؤال می‌برد. اما این شادمانی چند روز بیشتر دوام نمی‌آورد. خیلی زود مشکلات عینی آغاز می‌شود: بیمارستان‌ها پر می‌شوند، خانه‌های سالمندان به زندان‌هایی برای رنج پایان‌ناپذیر تبدیل می‌شوند و خانواده‌ها زیر بار مراقبت بی‌پایان از عزیزان معلّق در مرگ له می‌شوند.

دولت پس از مدتی با بحرانی بی‌سابقه روبه‌رو می‌شود. نظام بازنشستگی فرو می‌پاشد، شرکت‌های بیمه ورشکست می‌شوند و صنعت تشییع‌جنازه و خاک‌سپاری از بین می‌رود. دولت کمیته‌های ویژه‌ای برای مدیریت وضعیت تشکیل می‌دهد و تلاش می‌کند راه‌حل‌های «قانونی» برای این فاجعه پیدا کند، اما هیچ قانونی برای جهانی بدون مرگ وجود ندارد. هر تصمیم تازه‌ای، مسئله‌ای تازه ایجاد می‌کند و آشفتگی ملی گسترش می‌یابد.

در واکنش به این بحران، خانواده‌ها شروع به انتقال پنهانی عزیزان نیمه‌جانشان به کشورهای همسایه می‌کنند، کشورهایی که مرگ هنوز در آن‌ها فعال است. این انتقال مخفیانه، که تحت عنوان «مافیا» سازمان‌یافته می‌شود، به تجارت سودآوری تبدیل می‌شود. کافی است فرد در آن سوی مرز رها شود تا مرگ، پس از وقفه‌ای طولانی، کار خود را انجام دهد. دولت با این پدیده‌ی تازه مبارزه می‌کند، اما خود نیز در نهایت به‌طور غیرمستقیم به آن وابسته می‌شود و بحران اخلاقی عمیق‌تری شکل می‌گیرد.

در میانه‌ی این نابسامانی، ناگهان مرگ بازمی‌گردد؛ اما این بار با تغییری اساسی. مرگ اعلام می‌کند که از این پس پیش از گرفتن جان افراد، یک نامه‌ی بنفش‌رنگ برایشان ارسال خواهد کرد تا هفت روز قبل از مرگ از آن خبردار شوند. این «اصلاح فرایند مرگ» خود بار دیگر جامعه را در شوک فرومی‌برد: برخی دچار وحشت می‌شوند، برخی آرامش می‌یابند، برخی فرصت انتقام‌گیری یا تسویه‌حساب پیدا می‌کنند و برخی نیز نامه را نادیده می‌گیرند. نظامی تازه از پیش‌بینی و مدیریت مرگ شکل می‌گیرد.

اما این نظام نیز دوام نمی‌آورد، زیرا مرگ با مشکلی عجیب روبه‌رو می‌شود: نامه‌ی بنفش‌شکلی که برای یک نوازنده‌ی ویولنسل فرستاده است، هر بار به شکل اسرارآمیزی بازمی‌گردد. هیچ‌کس نمی‌داند چرا این مرد نمی‌میرد و چرا مرگ قادر به رساندن نامه‌ی هشدار نیست. این نقض در سازوکار بی‌خطای مرگ، او را وادار می‌کند شخصاً وارد جهان انسان‌ها شود و علت را بیابد.

مرگ در هیبت زنی ناشناس وارد زندگی مرد می‌شود و او را زیر نظر می‌گیرد. مرد نه از ماجرا خبر دارد و نه دلیلی برای ترس در خود می‌بیند؛ تنها یک موسیقی‌دان آرام و منزوی است که با زندگی ساده‌اش خو گرفته. مرگ که هرگز با انسان‌ها از نزدیک زیسته، ناگهان با احساساتی ناشناخته مواجه می‌شود؛ او درمی‌یابد که این مرد هیچ ویژگی خارق‌العاده‌ای ندارد جز نوعی زلالی و بی‌پیرایگی که در ذات خود برایش جذاب است.

در روزهایی که مرگ او را دنبال می‌کند، رابطه‌ای عجیب و لطیف میانشان شکل می‌گیرد؛ نه رابطه‌ای عاشقانه به معنای معمول، بلکه اتصال دو نیروی متضاد: زندگی و مرگ. مرگ در مواجهه با مرد، برای نخستین بار در تاریخ، دچار تردید می‌شود: آیا باید رسالت همیشگی خود را انجام دهد یا این‌که وقفه‌ای در وقفه‌ی جهان ایجاد کند؟ این کشمکش درونی مرگ، او را از موجودی مطلق و بی‌عیب به موجودی انسانی‌تر تبدیل می‌کند.

در نهایت، مرگ برای نخستین بار در برابر مأموریت خود سر باز می‌زند. او نامه را بر بالش مرد می‌گذارد اما سرنوشت آن را ناتمام رها می‌کند. رمان با این جمله‌ی نمادین پایان می‌یابد که از آن شب به بعد «کسی نمرد». این پایان دایره‌وار، هم یادآور آغاز کتاب است و هم طرح پرسشی تازه: در جهانی که مرگ می‌تواند درنگ کند یا دچار احساس شود، زندگی چه معنای تازه‌ای پیدا می‌کند؟

خلاصه‌ی داستان نشان می‌دهد که «مرگ با وقفه» تنها رمانی درباره‌ی توقف مرگ نیست، بلکه کاوشی عمیق در مرزهای میان معنا، رنج، بی‌نهایت و انسانیت است؛ داستانی که از یک ایده‌ی ساده آغاز می‌شود و به یکی از پیچیده‌ترین و شاعرانه‌ترین تفکرات ساراماگو درباره‌ی زندگی می‌رسد.

بخش‌هایی از مرگ با وقفه

و بعد انگار که زمان ایستاده باشد، هیچ اتفاقی نیفتاد. وضع ملکه مادر نه بهتر شد، نه رو به وخامت گذاشت. ملکه مادر بین مرگ و زندگی معلق مانده بود و تن نحیفش درست لبه زندگی تکان تکان می خورد و هر لحظه ممکن بود به آن سمت دیگر برود، لیکن با طنابی باریک به این سمت محکم شده بود، طنابی که از روی هوسی نامعلوم، مرگ نگهش داشته بود، چرا که جز مرگ چه کس دیگری می توانست طناب را نگه دارد. آن روز هم گذشت و آن روز، چنان که اول قصه هم گفتیم، هیچ کس نمرد.

……………….

هیچ‌کس نمرد، و همین جمله کافی بود تا جهان واژگون شود.

………………..

مرگ همیشه سر وقت می‌آمد، جز این بار که خودش را گم کرده بود.

………………..

زندگی بدون پایان، نه نعمت بود و نه نقمت؛ فقط هراسی بی‌شکل.

………………..

نامه‌ی بنفش، آرام و بی‌صدا، اعلام می‌کرد که زمان نزدیک است.

………………..

مرگ، برای نخستین بار، فهمید که می‌توان تردید کرد.

 

اگر به کتاب مرگ با وقفه علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار ژوزه ساراماگو در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار این نویسنده نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x