«سور شبانه» اثری است از ناهید طباطبایی (نویسندهی اهل تهران، متولد ۱۳۳۷) که در سال ۱۳۹۲ منتشر شده است. این کتاب مجموعهای از روایتهای کوتاه است که به زندگی روزمره انسانهای معمولی، روابطشان، و شکاف میان واقعیت و برداشتهای ذهنی آنها میپردازد.
دربارهی سور شبانه
در میان مجموعههای داستانی معاصر فارسی، برخی آثار نه با پیچیدگیهای فرمی، بلکه با نزدیکی صمیمانهشان به زندگی روزمره در ذهن خواننده ماندگار میشوند؛ «سور شبانه» از ناهید طباطبایی نیز از همین دست است. این کتاب، متشکل از چند روایت کوتاه، جهانی را پیش چشم میگذارد که در آن آدمها چندان دور از ما نیستند؛ چهرههایی آشنا که گویی در کوچه و خیابان، در خانههای همسایه یا حتی در خاطرات شخصی خودمان دیدهایم.
نثر طباطبایی آرام و بیتکلف پیش میرود، بیآنکه به شتاب یا اغراق متوسل شود. روایتها با ریتمی طبیعی گشوده میشوند و خواننده را به تدریج در دل موقعیتهایی قرار میدهند که نه غریباند و نه تصنعی. این سادگی در روایت، در کنار نگاهی دقیق به جزئیات، سبب میشود که هر داستان به تجربهای ملموس و قابللمس بدل شود.
یکی از ویژگیهای برجسته این مجموعه، توانایی نویسنده در ترسیم مرزهای مبهم میان احساس و واقعیت است. در داستانی که نام کتاب را نیز بر خود دارد، فضای بیمارستان، سکوت سنگین شب و حضور بیماران، بستری میشود برای تأملی عمیق درباره ترس، مرگ و ادراک انسان از آن. آنچه رخ میدهد، نه صرفاً یک واقعه، بلکه تجربهای ذهنی و درونی است که خواننده را به تردید درباره آنچه میبیند و میشنود وا میدارد.
در داستانی دیگر، مهاجرت و فاصله میان واقعیت و تصویری که انسان از زندگی خود ارائه میدهد، بهظرافت واکاوی میشود. شخصیت اصلی، میان آنچه هست و آنچه میخواهد نشان دهد، شکافی عمیق را تجربه میکند؛ شکافی که بهخوبی بازتابی از وضعیت بسیاری از انسانهای معاصر در مواجهه با جهان بیرون است.
نگاه نویسنده به روابط انسانی نیز دقیق و چندلایه است. در روایتهایی که به خانواده، همسایگی یا دوستی میپردازند، آنچه بیش از همه جلب توجه میکند، نه صرفاً رخدادها، بلکه نحوه شکلگیری سوءتفاهمها، قضاوتها و روایتهایی است که افراد از یکدیگر میسازند. این نگاه، تصویری از جامعهای ارائه میدهد که در آن حقیقت، اغلب در میان گفتوگوها و برداشتهای مختلف گم میشود.
در برخی داستانها، کودکی و معصومیت نیز حضوری پررنگ دارد؛ حضوری که در تقابل با محدودیتها و خواستههای بزرگترها، معنایی دوچندان پیدا میکند. این تقابل، بهویژه در روایتهایی که به هنر و موسیقی میپردازند، به شکلی ظریف و تأثیرگذار نمود مییابد و نشان میدهد که چگونه استعداد و میل درونی میتواند با موانع بیرونی درگیر شود.
طنز در این مجموعه، حضوری کمرنگ اما مؤثر دارد. این طنز نه برای خنداندن صرف، بلکه برای نرم کردن تلخیها و ایجاد فاصلهای تأملبرانگیز با واقعیت به کار گرفته شده است. لبخندی که بر لب خواننده مینشیند، اغلب با اندکی تلخی همراه است؛ گویی نویسنده میخواهد یادآوری کند که زندگی، همزمان میتواند هم ساده باشد و هم پیچیده.
هر یک از داستانهای کتاب، گرچه استقلال خود را حفظ میکند، اما در عمق، به دغدغههایی مشترک گره خورده است: ترس، تنهایی، امید، و تلاش برای معنا بخشیدن به زندگی. این اشتراکات، باعث میشود که مجموعه، علیرغم تنوع روایی، انسجامی درونی پیدا کند و به کلیتی منسجم بدل شود.
«سور شبانه» را میتوان آیینهای دانست که زندگی روزمره را بیپیرایه بازمیتاباند؛ آیینهای که نه به دنبال اغراق است و نه در پی داوری، بلکه تنها میخواهد نشان دهد. همین صداقت در نگاه، یکی از مهمترین دلایلی است که این مجموعه را خواندنی و ماندگار میکند.
در نهایت، این کتاب تجربهای است از مواجهه با انسانهایی معمولی در موقعیتهایی آشنا، اما با نگاهی تازه. اثری که بهجای تکیه بر حادثه، بر درک و احساس تکیه دارد و از همین رو، میتواند برای علاقهمندان داستان کوتاه فارسی، اثری تأملبرانگیز و دلنشین باشد.
کتاب سور شبانه در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۲.۶۱ با بیش از ۴۱ رای و ۲ نقد و نظر است.
خلاصهی داستانهای سور شبانه
- ایکیا: روایت زنی مهاجر است که در کشوری اروپایی زندگی میکند و میان واقعیت زندگی جدیدش و تصویری که برای دیگران میسازد، فاصلهای عمیق وجود دارد. او در فضایی محدود و ساده روزگار میگذراند، اما برای اطرافیانش زندگیای ایدهآل ترسیم میکند. حضور مداومش در فروشگاه ایکیا، به نوعی پناهگاه ذهنی او بدل شده است. این داستان به شکاف میان واقعیت و تظاهر، و تنهایی پنهان در دل مهاجرت میپردازد. در نهایت، نشانههایی ظریف از نارضایتی درونی او آشکار میشود.
- سور شبانه: داستانی با فضایی بیمارستانی که راوی شبی را کنار دوست بیمارش میگذراند. سکوت شب، حضور بیماران و صدای موسیقی، حالوهوایی وهمآلود ایجاد میکند. ترس از مرگ در ذهن راوی پررنگ است، اما در طول روایت، این ترس دگرگون میشود. مرز میان خیال و واقعیت به تدریج کمرنگ شده و تجربهای عاطفی و درونی شکل میگیرد. پایان داستان، حسی از پذیرش و تغییر نگرش نسبت به مرگ را القا میکند.
- تجریش، سربند: روایت کودکی است که شبها همراه پدر نوازندهاش به رستورانی در دامنه کوه میرود. او در میان فضای موسیقی، کار و زندگی روزمره، با دنیای بزرگترها آشنا میشود. علاقهاش به نواختن ساز با مخالفت پدر روبهروست، اما فرصتی ناگهانی استعدادش را آشکار میکند. این تجربه، نقطهای مهم در شکلگیری هویت اوست. داستان به زیبایی از رشد، آرزو و کشف تواناییهای فردی سخن میگوید.
- این شهریها: داستانی درباره یک مجتمع مسکونی و ساکنان آن که هرکدام روایت و قضاوت خاص خود را دارند. ماجرای یک زن و زندگی شخصیاش دستمایه شکلگیری شایعات و حرفوحدیثهای فراوان میشود. حقیقت در میان این روایتهای پراکنده گم میشود و هیچکس تصویر دقیقی از واقعیت ندارد. نویسنده با نگاهی انتقادی، به فرهنگ قضاوت و شایعهسازی در جامعه میپردازد. فضای داستان، بازتابی از روابط پیچیده و گاه سطحی انسانی است.
- مهمان: داستان درباره سه زن است که خاطرهای مشترک از مردی در گذشته دارند و سالها بعد منتظر دیدار او میشوند. هرکدام تصویری ایدهآل از او در ذهن خود ساختهاند. اما با ورود این مرد، واقعیت کاملاً متفاوت و حتی شوکهکننده است. تضاد میان خیال و واقعیت، فضای داستان را شکل میدهد. این روایت، نگاهی طنزآمیز و در عین حال تلخ به گذر زمان و فروپاشی رؤیاها دارد.
بخشهایی از سور شبانه
مادر شوهر خانم توسلی: « مادر یک نصیحت بهت می کنم نگویی چون مادر شوهر است می گوید ها! قدر شوهرت را بدان. ازش مراقبت کن. مرد مثل بچه است باید ریشخندش کرد. باید گولش زد. وگرنه نمی شود نگهش داشت. پناه برخدا!»
……………….
زیبا روی مبل نشست پاهایش را روی هم انداخت و هر دو پایش را به یک طرف کج کرد. این طور نشستن و پا روی پا انداختن را از توی فیلم ها یاد گرفته بود. بعد دستی به موهایش کشید و مطمئن شد گیرهی موهایش محکم است. آن وقت کتابش را باز کرد تا بخواند. هنوز دو خط نخوانده بود که یک دختر و پسر جوان دست در دست آمدند و روی کاناپه ی کنار دستش نشستند زیبا زیر چشمی نگاهی به آنها انداخت و چین دامنش را صاف کرد.
دختر شلوار جین کهنه ای پوشیده بود و ژاکتش را دور کمرش گره زده بود. بلوزش چروک بود و کفش کتانی چرکی به پا داشت. موهایش را با گیره ای پشت سرش شل بسته بود و دسته موهای آشفته و پریشان از این طرف و آن طرف صورتش آویزان بود. پسر سرش را از ته تراشیده بود و چشمهای درشت آبی اش مثل دو تیله ی سرگردان به این طرف و آن طرف میچرخید زیبا چشم هایش را به کتاب دوخت و جوان های مسخره ی لا ابالی هستند که هیچی از زندگی نمی فهمند.
سعی کرد حضور آنها را نادیده بگیرد. دختر و پسر از روی کاناپه بلند شدند و دختر خود را روی مبل دیگری پرت کرد و به صدای بلند خندید زیبا به او نگاه کرد و دختر خندان به او نگریست به نظر زیبا آمد که از آن زیبا مصمم به صفحه ی کتاب چشم دوخت و گوشش را تیز کرد. میخواست ببیند آنها کی هستند، از کجا آمده اند و چه می خواهند دختر کمی روی کاناپه این طرف و آن طرف شد، دستی به پشت آن کشید و با انگلیسی نم کشیده ای گفت: این مبلها خیلی قشنگ اند اما گران هستند.
پسر با همان لهجه گفت: اما از همه ی آنهایی که تا به حال دیده ایم ارزان ترند تازه خیلی هم راحت اند. حتا میشود روی کاناپه اش خوابید. فکر کن جلو تلویزیون. زیبا فکر کرد آمریکایی نیستند، شاید یونانی یا ترک به هر حال انگلیسی زبان نیستند. پسر روی کاناپه در از کشید و پاهایش را روی دسته ی پهن آن گذاشت. زیبا بی اختیار کتاب را بست و زل زد به کفش های پسر دختر روی مبل دیگری چمباتمه زد و گفت: یا این جوری نشست. پسر گفت: یا بچه را روی آن خواباند.
دختر بلند شد گونه ی پسر را بوسید و غش غش خندید. پسر آرام دستی به شکم او کشید. زیبا به شکم او نگاه کرد کمی برجسته بود. حال زیبا به هم خورد. به نظر او جوان های لوس اروپایی به همین راحتی که بچه دار می شدند چمدان شان را می بستند و می رفتند. آنها اصلاً حاضر نمی شدند که یک بچه برای تمام عمرشان نقشه بکشد و اسیرشان کند.
بچه برای آنها فقط نقشه ی جغرافی میکشد، آن هم توی رخت خوابش آنها عاشق میشدند مبل می خریدند، بچه دار می شدند و بعد هر وقت دل شان میخواست یک ببخشید می گفتند و می رفتند. آنها مثل او نبودند که چون عقل حکم میکرد به خاطر بچه ها راه بیفتند و بیایند این طرف دنیا زیبا آستین پیراهنش را صاف کرد و سعی کرد به آنها نگاه نکند، ازشان متنفر بود. از این جوان های لا ابالی که با کفش می رفتند روی مبل آن هم مبلی که مال خودشان نیست.
………………………
زیبا اصلاً دلش نمیخواست آنها از مبل های او خوش شان بیاید. الان شش ماه تمام بود که روی این مبلها می نشست و کتاب میخواند؛ هر وقت حوصله ی قفس پنجاه متری طبقه ی چهاردهم شان را نداشت؛ هر وقت دیوارها مثل بختک رویش می افتادند و میخواستند خفه اش کنند و هر وقت بچه ها مثل جانور از درودیوار بالا می رفتند و لای دست و پایش وول میخوردند جیغ می زدند چیپس می خوردند اسباب بازی های شان را به سر و مغز هم پرت میکردند و او تنها حق داشت از آنها خواهش کند که نکنند که آرام بنشینند که تلویزیون ببینند که با کامپیوتر بازی کنند.
آن وقت عاصی که میشد کتابش را بر می داشت و می آمد به این فروشگاه و اگر فروشگاه بسته بود به دست شویی خانه پناه می برد. روی توالت فرنگی می نشست و تا موقع شام بیرون نمی آمد خواهرش همیشه میگفت اگر یک بار یک چک بزنی توی گوش شان درست میشوند، اما او که دلش میخواست همه چیزش بی عیب و نقص باشد، او که گل سرسبد خانواده اش بود او که این همه کتاب روان شناسی خوانده بود، او که این همه از خواهرش باسوادتر بود، هرگز این کار را نمی کرد.
اگر قرار بود بچه اش را کتک بزند پس برای چه این همه درس خوانده بود و دکترا گرفته بود. برای چه آمده بود سوئد خواهرش از زندگی چه می فهمید جز قورمه سبزی و آش و کوفته؟
نیامده بود این جا که بزند توی گوش بچه اش تازه آن هم بچه هایی که خوب میدانستند اگر کتک بخورند میتوانند به پلیس زنگ بزنند و از مادرشان شکایت کنند. دختر که انگار از سروصدایی که راه انداخته بود خجالت کشیده بود به او لبخند زد و گفت: شما هم از این مدل ایکیا خوشتان می آید؟ انگار خیلی راحت اند، نه؟ زیبا گفت: راستش نه اصلاً راحت نیست. به خصوص برای بچه. بعد یک دفعه خیس عرق شد خودش را لو داده بود.
حالا می فهمیدند که داشته حرفهای شان را گوش می داده میفهمیدند که او خارجی است و شاید از او بخواهند از روی مبلها بلند شود. دلش نمی خواست کسی بفهمد که او خارجی است. اما دختر از او تشکر کرد و رفت سراغ میز با خودش فکر کرد لابد میخواهند ازدواج کنند. حتماً پسره تازه کار پیدا کرده و دختره هم بی کار است. شاید هم چون حامله است می خواهند ازدواج کنند یا شاید تازه میخواهند همخانه بشوند.
دختر به او نگاه کرد و دوباره لبخند زد انگار بلند بلند فکر کرده بود. زیبا هم لبخند زد و دوباره به کتابش چشم دوخت داشت به مبل خانه اش فکر میکرد. به مبل ایکیای آبی درست شبیه همان که رویش نشسته بود. چهار پنج سال بعد از عروسی اش خریده بود تهران که بود رویش می نشست و تلویزیون تماشا میکرد.
اگر به کتاب سور شبانه علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار ناهید طباطبایی در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار این نویسنده نیز آشنا میکند.









