به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

به بلندای آن ردا

اگر به داستان‌های تاریخی و مذهبی علاقه دارید، «به بلندای آن ردا» با روایت متفاوت و زاویه دیدی غافلگیرکننده، شما را به دل یکی از حساس‌ترین دوره‌های زندگی امام رضا(ع) می‌برد. کشمکش میان ایمان، حقیقت و قدرت سیاسی در کنار نثری پخته و داستانی، این کتاب را به روایتی جذاب و تأمل‌برانگیز تبدیل کرده است. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.

۲۲ مرداد ۱۴۰۵

به بلندای آن ردا

فهرست مطالب

«به بلندای آن ردا» اثری است از سیدعلی شجاعی (نویسنده‌ی اهل تهران، متولد ۱۳۶۲) که در سال ۱۳۹۴ منتشر شده است. این رمان روایتی داستانی و تاریخی از زندگی امام رضا(ع)، حضور ایشان در خراسان و رویارویی ایشان با سیاست و قدرت مأمون عباسی است.

درباره‌ی به بلندای آن ردا

در میان آثار داستانی معاصر که به زندگی و شخصیت امام رضا(ع) پرداخته‌اند، «به بلندای آن ردا» نوشته سیدعلی شجاعی جایگاه متفاوتی دارد. نویسنده در این اثر تلاش کرده است به جای بازگویی مستقیم و آشنای وقایع زندگی امام هشتم، از مسیری روایی کمتر تجربه‌شده وارد جهان تاریخی آن دوره شود و تصویری داستانی از یکی از حساس‌ترین مقاطع زندگی ایشان ارائه دهد.

سیدعلی شجاعی در این کتاب، تاریخ را صرفاً به صورت مجموعه‌ای از رویدادها بازگو نمی‌کند، بلکه آن را به ماده اولیه یک روایت داستانی تبدیل می‌کند. شخصیت‌ها، کشمکش‌ها، روابط پنهان و آشکار و موقعیت‌های سرنوشت‌ساز در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند تا فضای سیاسی و اجتماعی دوران امام رضا(ع) برای خواننده به تجربه‌ای زنده و ملموس تبدیل شود.

یکی از مهم‌ترین تمهیدهای روایی کتاب، انتخاب مأمون عباسی به عنوان یکی از کانون‌های اصلی روایت است. خواننده با شخصیتی روبه‌رو می‌شود که خود در مرکز بسیاری از حوادث قرار داشته و اکنون باید درباره تصمیم‌ها و رفتارهایش سخن بگوید. این انتخاب باعث می‌شود روایت زندگی امام رضا(ع) از دریچه‌ای شکل بگیرد که در ظاهر متعلق به مخالف ایشان است، اما همین تضاد، امکان شناخت عمیق‌تر شخصیت امام را فراهم می‌کند.

آغاز داستان نیز بر همین اساس شکل می‌گیرد و گفت‌وگویی میان مأمون و زنی که به او نزدیک است، زمینه باز شدن پرونده‌ای از گذشته را فراهم می‌آورد. پرسش‌ها و پاسخ‌های میان آن دو، خواننده را آرام‌آرام به حوادث سال‌هایی می‌برد که با حضور امام رضا(ع) در دستگاه خلافت عباسی و ماجرای ولایتعهدی ایشان گره خورده است. گذشته در این ساختار روایی نه به شکل خطی، بلکه در قطعاتی که به تدریج کنار هم قرار می‌گیرند، آشکار می‌شود.

بازگشت‌های زمانی در کتاب نقش مهمی در پیشبرد داستان دارند. هر بار که روایت به گذشته می‌رود، بخش تازه‌ای از زندگی امام، روابط سیاسی پیرامون ایشان یا اتفاقی تعیین‌کننده برای مخاطب روشن می‌شود. به این ترتیب، اطلاعات تاریخی به جای آنکه همچون توضیحاتی جداگانه در اختیار خواننده قرار گیرد، در بطن کنش و گفت‌وگوی شخصیت‌ها جای می‌گیرد.

این شیوه روایت به نویسنده اجازه می‌دهد میان تاریخ و داستان تعادل برقرار کند. از یک سو، فضای کلی اثر به وقایع و شخصیت‌های شناخته‌شده تاریخی وفادار می‌ماند و از سوی دیگر، امکانات داستانی به نویسنده فرصت می‌دهد لحظه‌ها، احساسات و تنش‌هایی را برجسته کند که در یک گزارش تاریخی معمولاً مجال ظهور پیدا نمی‌کنند. حاصل کار، روایتی است که گذشته را از حالت دور و دست‌نیافتنی خارج می‌کند.

در این میان، شخصیت امام رضا(ع) بیش از آنکه تنها موضوعی برای ستایش یا نقل فضایل باشد، در جریان حوادث و روابط انسانی و سیاسی داستان حضور پیدا می‌کند. رفتار، منش، گفتار و واکنش‌های ایشان در مواجهه با قدرت، فشار سیاسی و شرایط پیچیده زمانه، تصویری چندبعدی از شخصیت امام به دست می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه فضیلت و قدرت معنوی می‌تواند در برابر مناسبات قدرت سیاسی معنا پیدا کند.

ماجرای حضور امام در خراسان و حرکت ایشان در مسیر مرو و نیشابور نیز بخشی از فضای تاریخی رمان را شکل می‌دهد. این بخش‌ها علاوه بر اهمیت تاریخی، فرصت مناسبی برای نمایش پیوند میان امام و مردم فراهم می‌کنند. در روایت مربوط به نیشابور نیز یکی از مشهورترین سخنان منسوب به امام رضا(ع) در میان مردم بازتاب پیدا می‌کند و فضای معنوی سفر ایشان در کنار بستر تاریخی داستان قرار می‌گیرد.

زبان اثر نیز در شکل‌گیری فضای آن اهمیت فراوان دارد. شجاعی کوشیده است نثری متناسب با فضای تاریخی و مذهبی داستان به کار گیرد، بی‌آنکه زبان برای خواننده امروز بیش از اندازه دشوار و دور از دسترس شود. ترکیب واژگان ادبی، جمله‌بندی سنجیده و گفت‌وگوهای روان، به اثر حال‌وهوایی تاریخی می‌دهد و در عین حال ارتباط خواننده با داستان را حفظ می‌کند.

توصیف‌های کتاب نیز صرفاً برای آراستن متن به کار نرفته‌اند، بلکه در ساخت فضای داستان و انتقال حالات شخصیت‌ها نقش دارند. جزئیات محیطی، رفتار آدم‌ها و موقعیت‌های مختلف به شکلی ارائه می‌شوند که مخاطب بتواند فضای سیاسی و اجتماعی آن دوران را بهتر تصور کند. همین توجه به جزئیات، روایت را از یک بازگویی ساده تاریخی فاصله می‌دهد و به آن کیفیتی داستانی می‌بخشد.

از سوی دیگر، کتاب در دام یک روایت کاملاً خطی و قابل پیش‌بینی نمی‌افتد. تغییر کانون روایت و رفت‌وآمد میان زمان‌های مختلف، باعث می‌شود اطلاعات مربوط به گذشته مرحله‌به‌مرحله آشکار شود و خواننده برای فهم کامل ماجرا ناچار باشد قطعات مختلف داستان را در ذهن خود کنار یکدیگر قرار دهد. این ویژگی، علاوه بر ایجاد کشش روایی، به اثر ساختاری متفاوت نسبت به بسیاری از داستان‌های تاریخی و مذهبی می‌دهد.

«به بلندای آن ردا» در نهایت تلاشی است برای نزدیک شدن به زندگی امام رضا(ع) از راه داستان؛ روایتی که تاریخ، سیاست، قدرت، ایمان و مناسبات انسانی را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد. ارزش کتاب تنها در موضوع مذهبی آن خلاصه نمی‌شود، بلکه در شیوه‌ای است که نویسنده برای روایت این موضوع انتخاب کرده است؛ شیوه‌ای که می‌تواند هم برای علاقه‌مندان ادبیات دینی جذاب باشد و هم برای خواننده‌ای که می‌خواهد با یکی از مهم‌ترین دوره‌های زندگی امام رضا(ع) در قالب یک داستان پرکشش آشنا شود.

رمان به بلندای آن ردا در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۴.۰۵ با بیش از ۵۹ رای و ۱۷ نقد و نظر است.

خلاصه‌‌ی داستان به بلندای آن ردا

داستان «به بلندای آن ردا» از فضای درونی دربار عباسی آغاز می‌شود؛ جایی که مأمون، خلیفه عباسی، در گفت‌وگویی خصوصی با زنی نزدیک به خود قرار می‌گیرد. این زن که وضعیت جسمی مناسبی ندارد، مأمون را وادار می‌کند درباره گذشته و تصمیم‌هایی که سرنوشت او و امام رضا(ع) را تحت تأثیر قرار داده‌اند سخن بگوید.

پرسش‌های او سبب می‌شود مأمون به سال‌هایی بازگردد که امام رضا(ع) به خراسان آورده شد و در موقعیتی قرار گرفت که از سوی حکومت عباسی به عنوان ولیعهد معرفی شود. در ظاهر، این تصمیم می‌توانست نشانه احترام به امام باشد، اما پشت آن محاسبات سیاسی پیچیده‌ای وجود داشت که مأمون می‌کوشید از طریق آنها موقعیت حکومت خود را تثبیت کند.

با پیش رفتن گفت‌وگو، گذشته مأمون آرام‌آرام گشوده می‌شود و خواننده با چگونگی شکل‌گیری رابطه میان خلیفه عباسی و امام رضا(ع) آشنا می‌شود. مأمون در روایت خود تلاش می‌کند رفتارهایش را توضیح دهد و برای تصمیم‌هایش دلایلی ارائه کند، اما پرسش‌های زن اجازه نمی‌دهد این توجیهات به سادگی پذیرفته شوند.

بخش مهمی از داستان به سفر امام رضا(ع) به سوی خراسان اختصاص دارد. مسیر حرکت ایشان و حضورشان در شهرهایی همچون نیشابور، فرصتی برای نمایش ارتباط امام با مردم و بازتاب جایگاه معنوی ایشان فراهم می‌کند. در یکی از مهم‌ترین صحنه‌های این بخش، سخن مشهور امام درباره توحید و جایگاه آن در مسیر رهایی انسان از عذاب الهی نقل می‌شود.

ورود امام به فضای خراسان، ایشان را بیش از پیش در مرکز سیاست حکومت عباسی قرار می‌دهد. مأمون می‌کوشد از جایگاه و محبوبیت امام برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود استفاده کند، در حالی که امام با آگاهی از اهداف سیاسی او، استقلال موضع خود را حفظ می‌کند و اجازه نمی‌دهد معنای ولایت و رهبری دینی به ابزاری برای قدرت سیاسی تبدیل شود.

در ادامه، اختلاف میان ظاهر تصمیم‌های مأمون و انگیزه‌های پنهان او بیشتر آشکار می‌شود. رابطه میان دو شخصیت اصلی، صرفاً رابطه‌ای میان خلیفه و ولیعهد نیست؛ بلکه تقابل دو نوع نگاه به قدرت، حکومت و مسئولیت دینی است. مأمون در ظاهر می‌کوشد خود را علاقه‌مند به امام نشان دهد، اما در پس این رفتار، نگرانی او از نفوذ روزافزون امام در میان مردم وجود دارد.

روایت با بازگشت‌های مکرر به گذشته، بخش‌های مختلف زندگی امام رضا(ع) را نیز آشکار می‌کند. مخاطب از خلال این خاطرات با ویژگی‌های اخلاقی، علمی و معنوی امام آشنا می‌شود و درمی‌یابد که محبوبیت ایشان تنها نتیجه جایگاه خانوادگی یا دینی نیست، بلکه از رفتار و شخصیت ایشان در مواجهه با مردم و حوادث زمانه سرچشمه می‌گیرد.

هم‌زمان، مأمون نیز در مسیر روایت چهره‌ای پیچیده پیدا می‌کند. او شخصیتی نیست که بتوان تصمیم‌ها و انگیزه‌هایش را تنها با یک قضاوت ساده توضیح داد؛ مردی است گرفتار قدرت، ترس، جاه‌طلبی و تلاش برای حفظ خلافت. با این حال، هرچه روایت پیش می‌رود، فاصله میان توجیهات او و پیامدهای واقعی اعمالش بیشتر نمایان می‌شود.

سرانجام، فضای داستان به سمت سرنوشت تلخ امام رضا(ع) حرکت می‌کند. اتفاقاتی که در ابتدا با عنوان احترام، ولایتعهدی و نزدیک شدن امام به مرکز حکومت آغاز شده بودند، به تدریج وجه دیگری پیدا می‌کنند. پایان زندگی امام در کنار رفتار مأمون، پرسش‌های اخلاقی و تاریخی مهمی درباره قدرت و مسئولیت در برابر حقیقت پیش روی خواننده می‌گذارد.

«به بلندای آن ردا» در پایان، تنها روایت مجموعه‌ای از حوادث مربوط به امام رضا(ع) نیست؛ بلکه داستان رویارویی معنویت با قدرت سیاسی و مواجهه انسان با انتخاب‌ها و پیامدهای آنهاست. بازگشت به گذشته، گفت‌وگوهای میان شخصیت‌ها و روایت وقایع تاریخی در کنار یکدیگر، تصویری از زندگی امام هشتم ارائه می‌کنند که در آن فضائل و کرامات ایشان در متن حوادث واقعی و پرتنش دوران عباسی معنا پیدا می‌کنند.

بخش‌هایی از به بلندای آن ردا

غادیه باز بی‌رمق و باز به زمزمه:

– او به خویش نیامد، تو خواندی‌اش… تو نامه فرستادی… تو…

کنیزی را می‌خوانم و برف‌آب می‌خواهم از سرداب کاخ یا انبار برف یا هرجا و:

– تو که محرمی به نهان‌ترین اسرار این کاخ غادیه! میان تو و مهم‌ترین تصمیمات حکومت مرو، تنها پرده‌ای حجاب است. هیچ‌کس را به این منزلت که تویی راه نیست، کدام همسر و وزیر و مشاورم، همیشه و در همه حال، به خلوت خلیفه راه دارد؟ چه کسی جز تو می‌تواند از محرمانه‌ترین وقایع، تنها به فاصله‌ی چندقدم با خبر باشد؟

غادیه کلافه از تب، با چشمانی پرخون خیره‌ام می‌ماند:

– این پاسخ من نیست عبدالله!

کنیز برف‌آب را می‌آورد و در طشت می‌ریزد و می‌خواهد که مشغول شود و اما مرخصش می‌کنم و فانوس را نزدیک می‌کشم و دنباله‌ی بلند دامن غادیه را کناری می‌زنم و خلخال‌ها درمی‌آورم و پاهایش را در طشت می‌گذارم:

– پاسخ تو همین است غادیه! خواندم‌اش که امارتش بدهم؛ تو کی شنیدی از من که بخواهم‌اش تا مرو را قتلگاهش کنم؟

اشک‌های غادیه باز تند بر گونه‌هایش می‌ریزد:

– او را چه حاجت به امارت و سیادتی که تو بدهی‌اش؟ خواندی‌اش چون تو محتاجش بودی! چون همه راه‌ها را بسته می‌دیدی… چون روزی نبود که خبر قیامی نرسد و شبی نبود که آسوده سر بر بالین…

– … غادیه!

دست از طشت می‌کشم و با کنار ردایم خشک می‌کنم و خودم را بر تخت تا کنار صورتش بالا می‌کشم:

– چرا بیچارگی‌هامان را شماره می‌کنی غادیه؟ آری… خواندم‌اش چون محتاجش بودم… بی‌حضورش، یک سال نشده، شرق و غرب چنان می‌تاختند بر مرو که نامی هم در تاریخ نماند از عبداللهِ مأمون… برای بغداد و شام و یمن و مکه، درهم‌پیچیدن مرو، به قاعده‌ی شکار صیدی بی‌جان سهل می‌نمود…

موهای خیس از عرق و بر پیشانی‌اش را عقب می‌دهم:

– معترفم که نیتم چندان صادقانه…

غادیه چشم‌هایش را خشم‌آلود، بازتر می‌کند:

– چندان؟

ناچار و مستأصل:

– نیتم، هیچ‌اش صادقانه نبود… اما قتل نه غادیه… خواندم‌اش برای خودم، اما…

غادیه روی برمی‌گرداند سوی تاریکی که فانوس نیست و:

– او هم مشتاق نیامد… تنها و بی‌خاندان و یاران… به اکراه…

………………..

– مشتاق نیامد… به اکراه…

در چشمان رجاء بن ابی‌ضحاک تند می‌شوم:

– به اکراه؟ یعنی برابر دعوت سرشار از احترام خلیفه شمشیر کشید؟

رجاء پرشتاب برای اصلاح کلامش:

– نه حضرت خلیفه! چنین نبود… مقصودم…

و با نگاه از فضل کمک می‌خواهد برای فرونشاندن خشمی که نیست. فضل، جام عصیرِ سیب و گلاب دستم می‌دهد:

– مقصود رجاء این است که ابوالحسن اشتیاقی برای همراهی نشان نداد و بعد اصرار فراوان راضی شد به…

– … رجاء نه لکنت دارد و نه بیم، بگذار خودش شرح ماجرا بگوید!

فضل سری برای آرام کردن رجاء تکان می‌دهد و رجاء نفسی به آسودگی می‌کشد و شمشیر از کمر باز می‌کند و کناری می‌گذارد:

– انکارش برای همراهی نه رنگ جسارت داشت و نه بوی مخالفت، بیش دغدغه‌ی خانمان بود و شاگردان و روزگاری که به‌قاعده و بی‌تشویش در مدینه می‌گذراند، و البته… دل کندن از جوار پیامبر و زیارتش…

 

اگر به کتاب به بلندای آن ردا علاقه دارید، بخش معرفی برترین کتاب‌های مذهبی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x