به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

واحد

اگر رمان‌هایی را دوست دارید که آرام و بی‌هیاهو شروع می‌شوند اما کم‌کم شما را با پرسش‌هایی عمیق درباره عشق، تنهایی، مرگ و ارزش زندگی درگیر می‌کنند، «واحد» انتخابی بسیار جذاب است. این کتاب با داستانی ساده و تکان‌دهنده، شما را وادار می‌کند از خود بپرسید: اگر جامعه تصمیم بگیرد چه کسی ارزشمند و چه کسی «اضافی» است، آیا هنوز می‌توان از عدالت و انسانیت سخن گفت؟ برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.

۷ شهریور ۱۴۰۵

واحد

فهرست مطالب

«واحد» اثری است از نینی هولم‌کویست (نویسنده اهل سوئد، متولد ۱۹۵۸) که در سال ۲۰۰۶ منتشر شده است. این رمان داستان زنی تنها به نام دوریت است که در جامعه‌ای دیستوپیایی، چون فرزندی ندارد «غیرضروری» تلقی می‌شود و به مرکزی فرستاده می‌شود که در آن باید بدنش را برای نجات افراد «ضروری» در اختیار جامعه بگذارد، اما عشق و میل به زندگی او را به بازاندیشی در ارزش انسان و حق انتخاب وامی‌دارد.

درباره‌ی واحد

«واحد» (The Unit) رمانی دیستوپیایی از نویسنده سوئدی، نینی هولم‌کویست، است که نخستین‌بار در سال ۲۰۰۶ با عنوان سوئدی Enhet منتشر شد. این کتاب نخستین رمان هولم‌کویست بود و او پیش از آن بیشتر به‌عنوان نویسنده داستان‌های کوتاه شناخته می‌شد. رمان از همان ابتدا جهانی ظاهراً آرام و منظم را ترسیم می‌کند، اما به‌تدریج نشان می‌دهد که پشت این نظم، نظامی بی‌رحمانه درباره ارزش انسان‌ها شکل گرفته است.

داستان در آینده‌ای نزدیک و در جامعه‌ای سوئدی می‌گذرد که انسان‌ها بر اساس میزان «مفید بودن»شان برای جامعه ارزیابی می‌شوند. در این جهان، زنانی که به پنجاه‌سالگی و مردانی که به شصت‌سالگی رسیده‌اند، اگر فرزندی نداشته باشند و از نظر نظام اجتماعی به اندازه کافی ضروری تلقی نشوند، در گروهی قرار می‌گیرند که «قابل صرف‌نظر کردن» محسوب می‌شوند. این طبقه‌بندی، نقطه آغاز یکی از نگران‌کننده‌ترین پرسش‌های رمان است: آیا ارزش یک انسان را می‌توان با میزان فایده‌ای که برای دیگران دارد اندازه گرفت؟

شخصیت اصلی رمان، دوریت وِگِر، زنی پنجاه‌ساله است که فرزندی ندارد و در زندگی معمولی جامعه نیز شغلی ندارد که از نظر نظام حاکم «ضروری» تلقی شود. بنابراین او به «واحد ذخیره برای مواد زیستی» فرستاده می‌شود؛ مکانی که در نگاه نخست بیشتر به یک اقامتگاه لوکس شباهت دارد تا زندان. دوریت در آنجا آپارتمانی راحت، غذای خوب، باغ‌های زیبا و امکانات تفریحی در اختیار دارد و در کنار افرادی قرار می‌گیرد که سرنوشت مشابهی دارند.

اما این آسایش بهایی بسیار سنگین دارد. ساکنان «واحد» باید در آزمایش‌های پزشکی و روان‌شناختی شرکت کنند و در نهایت اندام‌های بدنشان را به کسانی اهدا کنند که از نظر جامعه «ضروری» و ارزشمند محسوب می‌شوند. این اهدا مرحله‌به‌مرحله ادامه پیدا می‌کند تا سرانجام فرد به «اهدای نهایی» برسد. به این ترتیب، بدن انسان به نوعی ذخیره زیستی تبدیل می‌شود و مرز میان مراقبت پزشکی، فداکاری و استثمار تقریباً از بین می‌رود.

یکی از ویژگی‌های هوشمندانه رمان این است که «واحد» در ابتدا شبیه یک زندان معمولی نیست. ساکنان در شرایطی نسبتاً دلپذیر زندگی می‌کنند و حتی ممکن است احساس کنند زندگی در آنجا از زندگی بیرون آرام‌تر و راحت‌تر است. همین تناقض، فضای اخلاقی رمان را پیچیده می‌کند؛ زیرا هولم‌کویست نشان می‌دهد که یک نظام سرکوبگر لزوماً مجبور نیست خشن و آشکارا بی‌رحم باشد. گاهی ممکن است با لبخند، غذای خوب و وعده مراقبت از انسان‌ها، حقوق اساسی آنها را از بین ببرد.

دوریت در ابتدا تا حد زیادی سرنوشت خود را پذیرفته است. او پیش از ورود به «واحد» نیز احساس می‌کرد چندان جایی در جامعه ندارد و زندگی مستقل و بی‌فرزندش او را در حاشیه قرار داده است. حتی محیط جدید، با وجود حقیقت هولناکی که پشت آن قرار دارد، برای مدتی نوعی آرامش و تعلق به او می‌دهد. در آنجا با آدم‌هایی مواجه می‌شود که برخلاف جامعه بیرون، تجربه و موقعیت او را درک می‌کنند و همین مسئله به روابط انسانی رمان اهمیت ویژه‌ای می‌دهد.

در این میان، عشق نقش مهمی در تغییر مسیر داستان پیدا می‌کند. دوریت در «واحد» عاشق مردی می‌شود و همین رابطه چیزی را که او تا پیش از آن پذیرفته بود، زیر سؤال می‌برد. عشق باعث می‌شود زندگی دیگر برای او صرفاً مجموعه‌ای از روزهای باقی‌مانده تا «اهدای نهایی» نباشد. ناگهان آینده، بدن و حق انتخاب شخصی دوباره برایش معنا پیدا می‌کنند.

با این حال، «واحد» صرفاً یک داستان علمی‌تخیلی درباره پیوند اعضا یا آینده‌ای ترسناک نیست. مسئله اصلی آن، مفهوم «ارزش انسان» است. رمان از خواننده می‌پرسد اگر جامعه‌ای تصمیم بگیرد برخی افراد ضروری و برخی دیگر غیرضروری هستند، این تصمیم بر چه اساسی گرفته می‌شود؟ آیا داشتن فرزند، شغل خاص یا توانایی اقتصادی می‌تواند معیار ارزشمند بودن یک زندگی باشد؟ و اگر کسی هیچ‌یک از این معیارها را نداشته باشد، آیا حق زندگی او کمتر می‌شود؟ این پرسش‌ها از مهم‌ترین لایه‌های فکری رمان‌اند.

هولم‌کویست همچنین مفهوم فداکاری را وارونه می‌کند. در زبان رسمی این جامعه، استفاده از بدن افراد «قابل صرف‌نظر کردن» نوعی خدمت به دیگران معرفی می‌شود؛ یعنی آنها می‌توانند با مرگ خود زندگی افراد «ضروری» را نجات دهند. اما همین واژگان ظاهراً اخلاقی، خشونت ساختاری موجود در نظام را پنهان می‌کنند. در این جهان، «اهدا» دیگر کاملاً انتخابی نیست و مرز میان فداکاری داوطلبانه و قربانی شدن به‌شدت مخدوش می‌شود.

از سوی دیگر، کتاب تصویری بسیار انسانی از دوستی و عشق در شرایط دشوار ارائه می‌دهد. افرادی که جامعه آنها را بی‌فایده می‌داند، در «واحد» می‌توانند برای یکدیگر خانواده‌ای تازه بسازند. بنابراین رمان در کنار خشم و هراس، لحظاتی از محبت، صمیمیت و حتی طنز دارد. همین ترکیب باعث می‌شود کتاب فقط یک بیانیه سیاسی یا اخلاقی نباشد و شخصیت‌هایش همچنان به‌عنوان انسان‌هایی با نیازها، ترس‌ها و آرزوهای واقعی باقی بمانند.

از نظر سبک نیز هولم‌کویست برخلاف بسیاری از آثار دیستوپیایی، جهان آینده را با جزئیات بسیار شلوغ و تکنولوژیک نمی‌سازد. نثر او نسبتاً ساده و خونسرد است و همین خونسردی به فضای داستان قدرت بیشتری می‌دهد. اتفاقات وحشتناک اغلب با لحنی عادی و اداری روایت می‌شوند؛ گویی آنچه برای خواننده هولناک است، برای جامعه داستان کاملاً طبیعی و منطقی شده است. همین فاصله میان زبان آرام و واقعیت تکان‌دهنده، یکی از عناصر تأثیرگذار «واحد» است.

«واحد» را می‌توان رمانی درباره جامعه‌ای دانست که مراقبت را به ابزاری برای کنترل تبدیل کرده است؛ جامعه‌ای که ادعا می‌کند از انسان‌ها محافظت می‌کند، اما در همان حال حق تصمیم‌گیری درباره بدن و آینده آنها را از آنان می‌گیرد. به همین دلیل، کتاب موضوعاتی مانند سن، فرزندآوری، نقش اجتماعی، پزشکی، جنسیت و حق انتخاب فردی را به شکلی بحث‌برانگیز پیش می‌کشد. جذابیت آن نیز تا حد زیادی در همین است که خواننده را وادار می‌کند درباره ارزش‌هایی که در زندگی روزمره بدیهی به نظر می‌رسند، دوباره فکر کند.

در نهایت، جذابیت اصلی «واحد» شاید در این باشد که ترسناک‌ترین بخش آن، هیولاها یا فناوری‌های عجیب نیستند، بلکه منطق ظاهراً عقلانی انسان‌هایی است که تصمیم گرفته‌اند ارزش زندگی را قابل محاسبه کنند. هولم‌کویست با قرار دادن دوریت در مرکز این جهان، خواننده را وادار می‌کند درباره معیارهایی فکر کند که در زندگی واقعی نیز گاهی برای سنجیدن موفقیت و ارزش افراد به کار می‌روند. به همین دلیل، «واحد» تنها داستان آینده‌ای خیالی نیست؛ آینه‌ای تاریک از جامعه‌ای است که ممکن است بیش از آنچه تصور می‌کنیم، به جهان خودمان شباهت داشته باشد.

رمان واحد در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۷۵ با بیش از ۱۲۲۰۰ رای و ۱۷۰۰ نقد و نظر است.

خلاصه‌ی داستان واحد

داستان «واحد» در آینده‌ای نزدیک و در جامعه‌ای ظاهراً پیشرفته و منظم اتفاق می‌افتد؛ جامعه‌ای که ارزش افراد را تا حد زیادی بر اساس میزان فایده‌ای که برای دیگران دارند تعیین می‌کند. در این نظام، کسانی که فرزندی ندارند و از نظر اجتماعی ضروری محسوب نمی‌شوند، سرنوشت متفاوتی پیدا می‌کنند. آنها در نهایت ممکن است به مراکزی فرستاده شوند که نامی آرام و بی‌خطر دارند، اما در حقیقت محل انتظار برای پایان زندگی آنهاست.

شخصیت اصلی داستان، زنی پنجاه‌ساله به نام دوریت وگر است. او مجرد است، فرزندی ندارد و زندگی‌اش را بدون وابستگی به ساختارهای معمول خانواده و شغل سپری کرده است. به همین دلیل، هنگامی که به سن تعیین‌شده می‌رسد، از نظر جامعه در گروه افراد «قابل صرف‌نظر کردن» قرار می‌گیرد. دوریت به «واحد» منتقل می‌شود؛ جایی که قرار است تا پایان عمر در آن زندگی کند و بدنش را در اختیار جامعه قرار دهد.

در نخستین برخورد، واحد اصلاً شبیه زندان نیست. دوریت در آنجا اتاقی راحت، غذای مناسب، باغ، امکانات تفریحی و محیطی زیبا در اختیار دارد. کارکنان با ساکنان رفتار نسبتاً محترمانه‌ای دارند و همه چیز چنان سازمان‌یافته است که ممکن است فرد برای لحظاتی تصور کند به یک مرکز اقامتی لوکس منتقل شده است. اما این آرامش ظاهری به‌تدریج معنای هولناک خود را آشکار می‌کند.

ساکنان واحد در واقع برای استفاده پزشکی نگهداری می‌شوند. آنها باید در آزمایش‌های مختلف شرکت کنند و در صورت نیاز، اعضای بدنشان را به افرادی اهدا کنند که از نظر جامعه ارزشمندتر و ضروری‌تر به شمار می‌روند. هر بار که عضوی از بدن فرد برداشته می‌شود، بخشی از وجود او از بین می‌رود و سرنوشت نهایی او به «اهدا»ی کامل بدن نزدیک‌تر می‌شود. دوریت به‌تدریج درمی‌یابد که زندگی‌اش از نظر این نظام از ابتدا با هدف استفاده از بدنش تعریف شده است.

با وجود این، زندگی در واحد برای دوریت فقط با ترس و ناامیدی همراه نیست. او در آنجا با افراد دیگری آشنا می‌شود که سرنوشت مشابهی دارند. میان ساکنان روابط دوستانه و عاطفی شکل می‌گیرد و آنها به نوعی خانواده جایگزین برای یکدیگر تبدیل می‌شوند. کسانی که جامعه بیرون آنها را بی‌اهمیت می‌داند، در این محیط ارزش و جایگاه انسانی تازه‌ای پیدا می‌کنند.

دوریت در این میان با مردی به نام یوهان کلایبر آشنا می‌شود و رابطه‌ای عاطفی میان آنها شکل می‌گیرد. این رابطه تأثیر عمیقی بر نگاه دوریت به زندگی می‌گذارد. او که پیش از ورود به واحد تا حد زیادی با تنهایی و سرنوشت خود کنار آمده بود، اکنون دوباره میل به آینده و ادامه زندگی را احساس می‌کند. عشق باعث می‌شود چیزی که پیش‌تر برایش اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید، به مسئله‌ای دردناک و غیرقابل قبول تبدیل شود.

با عمیق‌تر شدن رابطه دوریت و یوهان، تضاد میان خواسته‌های شخصی آنها و قوانین جامعه آشکارتر می‌شود. آنها می‌خواهند زندگی مشترکی داشته باشند و آینده‌ای برای خود تصور کنند، اما نظام حاکم چنین آینده‌ای را برای افرادی مانند آنها به رسمیت نمی‌شناسد. در این جامعه، عشق و خواسته شخصی نمی‌تواند به‌سادگی بر تصمیمی که از سوی ساختار اجتماعی گرفته شده غلبه کند.

دوریت کم‌کم متوجه می‌شود که مسئله فقط سرنوشت خودش نیست. نظامی که او را «غیرضروری» می‌داند، در واقع تعریف بسیار محدودی از ارزش انسان ارائه کرده است. فردی که فرزند ندارد، شغل مهمی ندارد یا نتوانسته مطابق الگوی مورد قبول جامعه زندگی کند، به‌سادگی از حق انتخاب درباره بدن و آینده خود محروم می‌شود. دوریت از طریق تجربه شخصی خود با این بی‌عدالتی روبه‌رو می‌شود.

در ادامه، زندگی در واحد و رابطه دوریت با دیگران او را با انتخاب‌هایی بسیار دشوار روبه‌رو می‌کند. او باید میان پذیرفتن سرنوشتی که جامعه برایش تعیین کرده و تلاش برای حفظ زندگی و عشق خود، یکی را انتخاب کند. هرچه بیشتر به پایان نزدیک می‌شود، ارزش زندگی برایش معنایی متفاوت پیدا می‌کند و دیگر نمی‌تواند مانند گذشته مرگ خود را صرفاً بخشی طبیعی از نظم موجود بداند.

«واحد» در نهایت داستان زنی است که در جهانی ظاهراً متمدن و عادلانه، مجبور می‌شود برای ابتدایی‌ترین حق انسان یعنی حق زندگی و انتخاب سرنوشت خود مبارزه کند. داستان دوریت از یک پذیرش نسبتاً آرام آغاز می‌شود و به مواجهه‌ای عمیق با عشق، ترس، مرگ و میل به زندگی می‌رسد. رمان با قرار دادن سرنوشت او در برابر قوانین جامعه، خواننده را با این پرسش روبه‌رو می‌کند که اگر یک جامعه بتواند تصمیم بگیرد چه کسی «ضروری» و چه کسی «اضافی» است، آیا هنوز می‌توان آن جامعه را واقعاً انسانی دانست؟

بخش‌هایی از واحد

در خواب خوشحال بودم؛ اما وقتی بیدار شدم، احساس می‌کردم دارم از هم می‌پاشم، انگار از درون ترک برداشته‌ام و آرام‌آرام تکه‌تکه می‌شوم. قلبم مثل موتور سردی که نمی‌خواهد روشن شود، می‌جهید و تق‌تق می‌کرد. تنم مورمور می‌شد و نمی‌توانستم حتی یک فکر روشن و منسجم داشته باشم. انگار تمام افکارم درست همان لحظه‌ای که می‌خواستند شکل بگیرند، خرد و متلاشی می‌شدند. آن روز کار چندانی از پیش نبردم.

…………………

برای کسی که هرگز نزدیکی و صمیمیت با یک حیوان را تجربه نکرده یا آن را جدی نگرفته است، شاید دشوار باشد درک کند که آدم می‌تواند آن‌قدر دلتنگ یک سگ شود که این دلتنگی واقعاً جسمش را به درد بیاورد. اما رابطه با یک حیوان بسیار جسمانی‌تر از رابطه با یک انسان است. شما با پرسیدن اینکه سگ چه احساسی دارد یا به چه چیزی فکر می‌کند، او را نمی‌شناسید؛ بلکه با مشاهده‌کردنش و یادگرفتن زبان بدنش به شناخت او می‌رسید. و تمام حرف‌های مهمی را که می‌خواهید به او بزنید، ناچارید با رفتار، حالت بدن، حرکات، اشاره‌ها و صداهایتان به او نشان دهید.

……………….

این را قبلاً هم شنیده بودم؛ آن‌قدر شنیده بودم که دیگر کاملاً از آن خسته شده بودم. آدم‌ها اغلب به من می‌گفتند که قوی هستم، اما من این حرف را بیشتر نوعی سرسری گرفتن و نادیده گرفتن خودم می‌دانستم تا تعریف و تمجید ــ یا هر چیز دیگری که قرار بود باشد. چون می‌دانستم، و هنوز هم می‌دانم، که آدم‌های قوی وجود ندارند. همه انسان‌ها ضعیف‌اند. بعضی‌ها قطعاً از دیگران مستقل‌ترند، اما این به آن معنا نیست که قوی هستند.

………………….

اما با وجود اینکه گذاشته بودم خانه این‌طور از سروسامان بیفتد، و با وجود اینکه خانه قدیمی و ناکارآمد بود، زمستان‌ها سرد و پر از کوران هوا می‌شد و تابستان‌ها دم‌کرده و نمناک، دست‌کم خانه خود خودم بود؛ پناهگاه من، جایی که کنترلش فقط در دست من بود و هیچ‌کس دیگری در آن دخالتی نداشت.

جایی که سگم می‌توانست آزادانه این‌طرف و آن‌طرف برود و من بیشتر اوقات می‌توانستم با خیال راحت کار کنم؛ نه همسایه‌های پرسروصدا آن سوی دیوار بودند، نه صدای قدم‌هایی که در راه‌پله‌ای طنین‌انداز بالا و پایین بروند، نه بچه‌هایی که در حیاط مشترک با هم بگومگو کنند، نه فضاهای بیرونی مشترکی که خانواده‌های بچه‌دار یا دوستانشان بتوانند درست همان موقعی که من داشتم در آفتاب استراحت می‌کردم، بیایند و بنشینند و دوروبرم با سر و صدا خوراکی بخورند یا به مهمانی و خوش‌گذرانی مشغول شوند، انگار که اصلاً وجود نداشتم.

……………………..

با خودم فکر کردم اگر او یک بعدازظهر دیگر با ماشینش به ساحل جنوبی آمده بود. اگر یکی از همان بعدازظهرهایی می‌آمد که من در پاییز و زمستان همراه جاک آنجا بودم، نه یکی از روزهایی که آنجا نبودم. و اگر در مسیر به سوی یکدیگر راه می‌رفتیم و چشممان به هم می‌افتاد، و من با خودم فکر می‌کردم: «اوه، نگاه کن، یوهانس آلبی است»، و او هم با خودش فکر می‌کرد: «اوه، نگاه کن، دوریت وِگر است با سگ کوچولویش.»

و اگر می‌ایستادیم و با هم گپ می‌زدیم، و اگر من از او دعوت می‌کردم به خانه‌ام بیاید تا یک فنجان قهوه یا یک کاسه سوپ یا مقداری پاستا بخوریم. اگر همه‌چیز این‌طور شروع می‌شد. اگر همان موقع شروع شده بود.

 

اگر به کتاب واحد علاقه  دارید، بخش معرفی برترین آثار ادبیات سوئد در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x