به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

دیزی جونز و گروه شش

اگر به داستان‌هایی درباره‌ی شهرت، عشق، موسیقی و رازهای پشت پرده‌ی زندگی هنرمندان علاقه دارید، «دیزی جونز و گروه شش» با روایت متفاوت و شخصیت‌های فراموش‌نشدنی‌اش شما را تا آخرین صفحه با خود همراه می‌کند. این رمان شما را به قلب دنیای پرزرق‌وبرق موسیقی راک می‌برد و کاری می‌کند آن‌قدر با سرنوشت شخصیت‌ها درگیر شوید که گویی خودتان شاهد تولد، اوج و فروپاشی این گروه افسانه‌ای بوده‌اید. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.

۱۷ شهریور ۱۴۰۵

دیزی جونز و گروه شش

فهرست مطالب

«دیزی جونز و گروه شش» اثری است از تیلور جنکینز رید (نویسنده‌ی آمریکایی، متولد ۱۹۸۳) که در سال ۲۰۱۹ منتشر شده است. این رمان داستان صعود و سقوط یک گروه موسیقی راک و روایت پیچیده‌ی عشق، شهرت، اعتیاد، جاه‌طلبی و روابط انسانی اعضای آن در دهه‌ی ۱۹۷۰ است.

درباره‌ی دیزی جونز و گروه شش

بعضی داستان‌ها درباره‌ی آدم‌هایی هستند که می‌خواهند مشهور شوند؛ بعضی دیگر درباره‌ی آدم‌هایی که پس از مشهور شدن، دیگر نمی‌دانند با زندگی خود چه کنند. «دیزی جونز و گروه شش» نوشته‌ی تیلور جنکینز رید از آن رمان‌هایی است که مرز میان این دو وضعیت را از میان برمی‌دارد. این کتاب، با نگاهی به دنیای موسیقی راک، داستان شهرت، عشق، جاه‌طلبی و بهایی را روایت می‌کند که آدم‌ها برای رسیدن به رؤیاهایشان می‌پردازند.

رمان با عنوان اصلی Daisy Jones & The Six در سال ۲۰۱۹ منتشر شد و خیلی زود به یکی از آثار شناخته‌شده‌ی نویسنده تبدیل شد. اما اهمیت آن تنها به موفقیت تجاری یا محبوبیتش محدود نمی‌شود؛ کتاب از همان ابتدا خواننده را به دنیایی می‌برد که در آن موسیقی فقط صدا نیست، بلکه زبان احساسات، خاطرات و زخم‌هایی است که شخصیت‌ها نمی‌توانند به شکل دیگری بیانشان کنند.

تیلور جنکینز رید در این اثر به سراغ دهه‌ی ۱۹۷۰ میلادی می‌رود؛ دوره‌ای که موسیقی راک در اوج شکوه خود قرار داشت و گروه‌های موسیقی می‌توانستند به پدیده‌هایی فرهنگی تبدیل شوند. در چنین فضایی، صحنه‌ی اجرا، استودیو، تورهای موسیقی و زندگی پشت پرده‌ی هنرمندان، همگی بخشی از جهان داستان می‌شوند؛ جهانی پرزرق‌وبرق که در پسِ درخشش آن، تنهایی و آشفتگی نیز حضور دارد.

یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی کتاب، شیوه‌ی روایت آن است. داستان به شکل یک مصاحبه‌ی بلند و چندصدایی پیش می‌رود و شخصیت‌ها خاطرات خود را از گذشته بازگو می‌کنند. این انتخاب روایی باعث می‌شود خواننده با یک روایت ساده و یک‌دست روبه‌رو نباشد، بلکه حقیقت را از میان گفته‌های آدم‌هایی کشف کند که هرکدام برداشت، احساس و گاهی پنهان‌کاری خاص خود را دارند.

در مرکز این جهان، دیزی جونز قرار دارد؛ زنی جوان، بااستعداد و سرکش که از همان آغاز، میل شدیدی به دیده‌شدن و شنیده‌شدن دارد. او شخصیتی نیست که بتوان به‌سادگی در قالب قهرمان یا قربانی قرارش داد. دیزی همزمان می‌تواند جذاب، آسیب‌پذیر، خودویرانگر و شجاع باشد؛ انسانی که برای یافتن جایگاه خود در دنیایی مردانه، ناچار است با موانعی بیرونی و درونی دست‌وپنجه نرم کند.

در سوی دیگر، بیلی دان، خواننده و رهبر گروه شش، قرار دارد؛ هنرمندی که میان استعداد، مسئولیت و وسوسه‌های شهرت گرفتار شده است. مسیر زندگی او نشان می‌دهد که موفقیت همیشه به معنای آرامش نیست و گاهی رسیدن به آرزوها، آدم را با انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌کند که هیچ پاسخ ساده‌ای ندارند. رابطه‌ی او با موسیقی و اعضای گروه، یکی از ستون‌های اصلی رمان را شکل می‌دهد.

«گروه شش» نیز تنها یک گروه موسیقی خیالی نیست؛ بلکه مجموعه‌ای از شخصیت‌های متفاوت است که هرکدام رؤیاها، ترس‌ها و خواسته‌های خود را دارند. همکاری آن‌ها در استودیو و روی صحنه، به تدریج به رابطه‌هایی پیچیده تبدیل می‌شود؛ رابطه‌هایی که در آن دوستی، رقابت، وفاداری و حسادت همیشه از یکدیگر فاصله‌ی زیادی ندارند.

رمان در کنار روایت زندگی هنرمندان، تصویری دقیق از مناسبات قدرت در صنعت موسیقی ارائه می‌دهد. چه کسی حق دارد تصمیم بگیرد؟ چه کسی بیشتر دیده می‌شود؟ چه کسی پشت صحنه می‌ماند؟ و چه کسی باید برای شنیده‌شدن، بهای بیشتری بپردازد؟ این پرسش‌ها به‌ویژه در مورد زنان حاضر در داستان اهمیت پیدا می‌کنند و به کتاب عمقی فراتر از یک داستان عاشقانه یا موسیقایی می‌بخشند.

بااین‌حال، «دیزی جونز و گروه شش» را نمی‌توان صرفاً رمانی درباره‌ی موسیقی دانست. موسیقی در این اثر، راهی برای سخن گفتن از هویت، میل، اعتیاد، خانواده و زخم‌های عاطفی است. شخصیت‌ها گاهی چیزهایی را در ترانه‌های خود بیان می‌کنند که در گفت‌وگوهای روزمره قادر به گفتنشان نیستند؛ ازاین‌رو، آهنگ‌ها در داستان نقشی شبیه نامه‌های شخصی و اعتراف‌های پنهان پیدا می‌کنند.

یکی از جذابیت‌های کتاب، فاصله‌ی میان تصویر عمومی هنرمندان و زندگی خصوصی آن‌هاست. روی صحنه، همه‌چیز می‌تواند باشکوه، پرشور و کنترل‌شده به نظر برسد؛ اما پشت آن تصویر، آدم‌هایی حضور دارند که با ترس، حسادت، وابستگی و نیاز به دوست داشته‌شدن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. رید با کنار هم گذاشتن این دو چهره، نشان می‌دهد که شهرت چگونه می‌تواند هم رؤیا را محقق کند و هم زندگی را پیچیده‌تر سازد.

زبان و ساختار رمان نیز به تجربه‌ی خواندن آن کمک می‌کنند. گفت‌وگوهای کوتاه، روایت‌های متناقض و حضور صداهای متعدد، فضایی ایجاد می‌کنند که گویی خواننده در حال شنیدن خاطرات اعضای یک گروه واقعی است. همین شیوه باعث می‌شود شخصیت‌ها به‌تدریج از دل روایت بیرون بیایند و خواننده به جای تماشای صرفِ آن‌ها، احساس کند در حال شناختنشان است.

در نهایت، «دیزی جونز و گروه شش» داستان آدم‌هایی است که می‌خواهند چیزی ماندگار خلق کنند، اما در مسیر آفرینش، خودشان نیز تغییر می‌کنند. این رمان از موسیقی به‌عنوان نقطه‌ی آغاز استفاده می‌کند، اما به پرسش‌هایی انسانی‌تر می‌رسد: عشق تا کجا می‌تواند دوام بیاورد؟ آیا استعداد بدون آسیب‌پذیری معنا دارد؟ و آیا می‌توان میان آزادی فردی و مسئولیت در برابر دیگران تعادل برقرار کرد؟

شاید به همین دلیل است که این کتاب برای خواننده‌ای که علاقه‌ای به موسیقی راک ندارد نیز جذاب باشد. «دیزی جونز و گروه شش» پیش از آنکه داستان یک گروه موسیقی باشد، داستان انسان‌هایی است که در جست‌وجوی جایگاه خود، گاهی به یکدیگر نزدیک می‌شوند و گاهی از هم فاصله می‌گیرند. رمان با ترکیب فضای پرهیجان موسیقی، شخصیت‌پردازی چندلایه و روایتی متفاوت، تجربه‌ای به‌یادماندنی می‌سازد؛ تجربه‌ای که پس از پایان کتاب نیز پرسش‌هایش درباره‌ی عشق، شهرت و انتخاب، در ذهن خواننده باقی می‌ماند.

رمان دیزی جونز و گروه شش در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۴.۱۹ با بیش از ۱.۹۴۷ میلیون رای و ۲۲۵۰۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمه‌ای از محدثه خوشکام به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی داستان دیزی جونز و گروه شش

«دیزی جونز و گروه شش» داستان صعود و سقوط یکی از مشهورترین گروه‌های موسیقی راک دهه‌ی ۱۹۷۰ است؛ گروهی که در اوج محبوبیت از هم می‌پاشد و سال‌ها بعد، اعضای آن درباره‌ی گذشته و دلیل جدایی‌شان سخن می‌گویند. روایت کتاب به شکل مجموعه‌ای از مصاحبه‌ها پیش می‌رود و هر شخصیت، بخشی از تاریخ گروه را از نگاه خودش بازگو می‌کند. همین شیوه باعث می‌شود داستان نه یک روایت ساده و یک‌دست، بلکه مجموعه‌ای از خاطرات، برداشت‌ها و حقیقت‌های گاه متفاوت باشد.

دیزی جونز، دختر جوانی است که در لس‌آنجلس و در خانواده‌ای ثروتمند اما بی‌توجه بزرگ شده است. او از نوجوانی به کلوپ‌های موسیقی در نوار سان‌ست استریپ می‌رود و شیفته‌ی دنیای راک می‌شود. دیزی در این محیط با موسیقی‌دانان مختلف آشنا می‌شود و به‌تدریج درمی‌یابد که صدای خاص و استعدادش می‌تواند او را از جایگاه یک تماشاگر به یک هنرمند تبدیل کند. دوستی او با سیمون جکسون، خواننده‌ای که بعدها به ستاره‌ای در موسیقی دیسکو تبدیل می‌شود، نیز نقش مهمی در شکل‌گیری مسیر حرفه‌ای‌اش دارد.

در سوی دیگر داستان، بیلی و گراهام دان، دو برادر اهل پیتسبورگ، گروهی موسیقی تشکیل می‌دهند. این گروه پس از پیوستن چند نوازنده‌ی دیگر، از جمله کارن سیرکو، به «گروه شش» تبدیل می‌شود. بیلی که خواننده و رهبر گروه است، شخصیتی بااستعداد، جاه‌طلب و تا حدی کنترل‌گر دارد. گروه پس از مدتی به لس‌آنجلس نقل مکان می‌کند و با تهیه‌کننده‌ای به نام تدی پرایس آشنا می‌شود؛ کسی که در رشد حرفه‌ای آن‌ها و تبدیل‌شدنشان به یک گروه موفق نقش اساسی ایفا می‌کند.

در همین دوران، بیلی با کامیلا مارتینز، زنی که به او علاقه‌مند است، وارد رابطه‌ای جدی می‌شود. کامیلا باردار می‌شود و این اتفاق درست در آستانه‌ی نخستین تور بزرگ گروه رخ می‌دهد. بیلی که از مسئولیت پدرشدن و فشارهای شهرت هراس دارد، به مصرف مواد مخدر و الکل روی می‌آورد و به کامیلا خیانت می‌کند. اما پس از تولد دخترشان، جولیا، تصمیم می‌گیرد زندگی خود را تغییر دهد و برای ترک اعتیاد به مرکز بازپروری می‌رود. این دوره، نخستین آزمون بزرگ رابطه‌ی او و کامیلا و یکی از مهم‌ترین نقاط عطف زندگی بیلی است.

پس از بازگشت بیلی از بازپروری، او ترانه‌ای عاشقانه به نام «Honeycomb» برای کامیلا می‌نویسد. تدی پرایس پیشنهاد می‌کند که دیزی جونز نیز در اجرای این ترانه با بیلی هم‌خوانی کند. همکاری این دو خواننده، با وجود اختلاف‌نظرهای اولیه، به موفقیتی بزرگ تبدیل می‌شود و صدای متفاوتشان توجه بسیاری را جلب می‌کند. دیزی پس از آن به‌عنوان خواننده‌ی افتتاحیه‌ی تور گروه شش همراه آنان می‌شود و رابطه‌ی حرفه‌ای و شخصی او با اعضای گروه، به‌ویژه بیلی، شکل تازه‌ای پیدا می‌کند.

دیزی سرانجام به عضوی رسمی از گروه تبدیل می‌شود و نام آن به «دیزی جونز و گروه شش» تغییر می‌کند. حضور او انرژی و خلاقیت تازه‌ای به گروه می‌بخشد، اما همزمان اختلاف‌های درونی را نیز افزایش می‌دهد. دیزی می‌خواهد در نوشتن ترانه‌ها و تصمیم‌های هنری سهمی برابر داشته باشد و بیلی نیز نمی‌خواهد کنترل گروه را از دست بدهد. بااین‌حال، همکاری این دو در ساخت آلبوم «Aurora» به موفقیتی چشمگیر می‌انجامد و گروه به یکی از محبوب‌ترین گروه‌های موسیقی آن دوران تبدیل می‌شود.

در جریان ضبط آلبوم، رابطه‌ی دیزی و بیلی پیچیده‌تر می‌شود. آن‌ها از یک سو در خلق موسیقی به‌شدت به یکدیگر وابسته‌اند و از سوی دیگر، اختلاف‌نظر و کشش عاطفی میانشان افزایش می‌یابد. دیزی که هنوز با مشکلات اعتیاد و بی‌ثباتی عاطفی دست‌وپنجه نرم می‌کند، گاهی رفتارهایی غیرقابل پیش‌بینی دارد. بیلی نیز که تلاش می‌کند به زندگی خانوادگی و قول‌هایی که به کامیلا داده وفادار بماند، نمی‌تواند به‌سادگی از احساسات خود نسبت به دیزی چشم‌پوشی کند.

پس از پایان ضبط آلبوم، دیزی در سفری به تایلند با نیکولو آرژنتو، شاهزاده‌ای ایتالیایی، آشنا می‌شود و با تصمیمی ناگهانی با او ازدواج می‌کند. اما این ازدواج به‌جای آنکه آرامش مورد انتظارش را به همراه بیاورد، او را بیشتر در معرض مصرف مواد و رفتارهای خودویرانگر قرار می‌دهد. نیکولو نیز به جای کمک به دیزی، او را به ادامه‌ی این سبک زندگی تشویق می‌کند. دیزی سرانجام درمی‌یابد که این رابطه برایش خطرناک است و از آن خارج می‌شود.

در همین زمان، دیگر اعضای گروه نیز با مشکلات شخصی و عاطفی خود روبه‌رو هستند. گراهام و کارن، که رابطه‌ای پنهانی دارند، بر سر آینده‌ی این رابطه و بارداری کارن دچار اختلاف می‌شوند. کارن تصمیم می‌گیرد بارداری را ادامه ندهد و این تصمیم، رابطه‌ی او و گراهام را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهد. از سوی دیگر، ادی لاوینگ، نوازنده‌ی گیتار ریتم، از رفتارهای سلطه‌گرانه‌ی بیلی و نادیده‌گرفته‌شدن نقش خود در گروه ناراضی است. این اختلاف‌ها نشان می‌دهند که موفقیت بیرونی گروه، به معنای آرامش درونی اعضای آن نیست.

با آغاز تور بزرگ آلبوم «Aurora»، شهرت گروه به اوج می‌رسد، اما مشکلات شخصی اعضا نیز شدت می‌گیرد. دیزی که همچنان با اعتیاد درگیر است، در بسیاری از اجراها وضعیت مناسبی ندارد و بیلی نیز تلاش می‌کند میان مسئولیت‌های خانوادگی، رهبری گروه و احساسات خود تعادل برقرار کند. در این میان، تدی پرایس، تهیه‌کننده‌ی گروه و یکی از مهم‌ترین حامیان اعضا، بر اثر حمله‌ی قلبی از دنیا می‌رود. مرگ او ضربه‌ای سنگین به گروه وارد می‌کند و یکی از آخرین تکیه‌گاه‌های حرفه‌ای و عاطفی آن‌ها را از میان می‌برد.

پس از مرگ تدی، دیزی بیش از پیش به بیلی نزدیک می‌شود و سرانجام درمی‌یابد که عاشق اوست. بیلی نیز احساسات مشابهی دارد، اما می‌داند که کامیلا و خانواده‌اش برای او اهمیت دارند و نمی‌خواهد زندگی مشترکش را از بین ببرد. در یکی از مهم‌ترین صحنه‌های داستان، کامیلا با دیزی گفت‌وگو می‌کند و از او می‌خواهد که از زندگی بیلی فاصله بگیرد. این گفت‌وگو، به‌جای آنکه صرفاً رویارویی دو رقیب عاشق باشد، به لحظه‌ای انسانی و دردناک تبدیل می‌شود که در آن هر دو زن با حقیقت رابطه‌ی خود با بیلی روبه‌رو می‌شوند.

دیزی پس از این گفت‌وگو تصمیم می‌گیرد گروه را ترک کند. بیلی نیز که از جدایی او به‌شدت آسیب دیده، برای مدتی دوباره به الکل روی می‌آورد، اما سرانجام تصمیم می‌گیرد به زندگی خانوادگی‌اش بازگردد. دیگر اعضای گروه نیز به دلایل مختلف از یکدیگر فاصله می‌گیرند و گروه در اوج شهرت خود منحل می‌شود. این جدایی برای بسیاری از طرفداران غیرقابل‌درک است، زیرا گروه درست زمانی از هم می‌پاشد که به نظر می‌رسد در بهترین وضعیت حرفه‌ای خود قرار دارد.

در بخش پایانی کتاب، مشخص می‌شود که راوی و مصاحبه‌کننده‌ی اصلی داستان، جولیا دان، دختر بیلی و کامیلاست. او سال‌ها بعد تلاش می‌کند تاریخ واقعی گروه را بازسازی کند و بفهمد چه چیزی باعث فروپاشی آن شده است. این افشاگری، معنای بسیاری از گفت‌وگوهای پیشین را تغییر می‌دهد و نشان می‌دهد که روایت کتاب تنها درباره‌ی موسیقی نیست، بلکه درباره‌ی خانواده، حافظه، عشق و تلاش برای فهمیدن گذشته نیز هست.

در پایان، دیزی زندگی تازه‌ای برای خود ساخته و از اعتیاد فاصله گرفته است. کامیلا نیز سال‌ها بعد از دنیا می‌رود و نامه‌ای برای دخترانش به جا می‌گذارد که در آن از آن‌ها می‌خواهد پس از مرگش، بیلی و دیزی را دوباره با یکدیگر مرتبط کنند. این پایان، در عین تلخی، روزنه‌ای از امید به همراه دارد؛ زیرا نشان می‌دهد که برخی رابطه‌ها، حتی پس از سال‌ها جدایی و سکوت، می‌توانند دوباره به شکلی تازه معنا پیدا کنند. «دیزی جونز و گروه شش» در نهایت داستان آدم‌هایی است که برای خلق موسیقی بزرگ، بخشی از زندگی خود را به خطر می‌اندازند و در این مسیر، با پیچیدگی‌های عشق، شهرت، اعتیاد و انتخاب‌های دشوار روبه‌رو می‌شوند.

بخش‌هایی از دیزی جونز و گروه شش

قبلاً فکر می‌کردم همزادهای روحی، دو آدم شبیه به هم هستند. فکر می‌کردم باید دنبال کسی بگردم که مثل خودم باشد. دیگر به همزادهای روحی باور ندارم و دنبال هیچ‌چیز هم نیستم. اما اگر هنوز به آن‌ها باور داشتم، فکر می‌کردم همزاد روحیِ تو کسی است که همه‌ی چیزهایی را دارد که تو نداری و به همه‌ی چیزهایی نیاز دارد که تو داری؛ نه کسی که گرفتار همان مشکلاتی باشد که تو با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنی.

………………………

کاش کسی به من گفته بود که عشق شکنجه نیست. چون فکر می‌کردم عشق چیزی است که باید تو را از وسط دو نیم کند، دلت را بشکند و قلبت را به بدترین شکل ممکن به تپش بیندازد. فکر می‌کردم عشق یعنی بمب و اشک و خون. نمی‌دانستم عشق قرار است تو را سبک‌تر کند، نه سنگین‌تر. نمی‌دانستم قرار است تنها آن‌قدر تلاش بخواهد که تو را مهربان‌تر و آرام‌تر کند. فکر می‌کردم عشق جنگ است. نمی‌دانستم قرار است… نمی‌دانستم قرار است صلح باشد.

……………………….

تو برای خودت مرزهایی داری که می‌گویی هرگز از آن‌ها عبور نخواهی کرد. اما بعد از آن‌ها عبور می‌کنی. و ناگهان به این آگاهی بسیار خطرناک می‌رسی که می‌توانی قانون را زیر پا بگذاری و دنیا هم فوراً به آخر نمی‌رسد. یک خط بزرگ، سیاه و پررنگ را برداشته‌ای و آن را کمی خاکستری کرده‌ای. حالا هر بار که دوباره از آن عبور می‌کنی، آن خط خاکستری‌تر و خاکستری‌تر می‌شود تا اینکه یک روز به اطرافت نگاه می‌کنی و با خودت می‌گویی: «فکر می‌کنم زمانی اینجا یک خط وجود داشت.»

……………………..

اما در مقطعی باید بپذیری که هیچ کنترلی بر هیچ‌کس نداری و باید یک قدم عقب‌تر بایستی و آماده باشی وقتی سقوط کردند، آن‌ها را بگیری؛ و همین تمام کاری است که از دستت برمی‌آید. این حس شبیه آن است که خودت را به دریا بیندازی. یا شاید نه، شاید بیشتر شبیه این باشد که کسی را که دوستش داری به دریا بیندازی و بعد دعا کنی که خودش بتواند روی آب بماند؛ درحالی‌که می‌دانی ممکن است غرق شود و تو مجبور باشی شاهدش باشی.

 

اگر به کتاب دیزی جونز و گروه شش علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار تیلور جنکینز رید در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x