«تاریخ صدا» اثری است از بن شاتاک (نویسندهی آمریکایی، متولد ۱۹۸۴) که در سال ۲۰۲۴ منتشر شده است. این کتاب مجموعهای از داستانهای بههمپیوسته دربارهی عشق، فقدان، خاطره و تأثیر زندگی انسانها بر نسلهای بعدی است که در گذر زمان و در پیوند با اشیا، مکانها و صداهای بهجامانده از گذشته روایت میشوند.
دربارهی تاریخ صدا
کتاب «تاریخ صدا» (The History of Sound) نوشتهی بن شاتاک (Ben Shattuck) مجموعهای از دوازده داستان بههمپیوسته است که در فاصلهای نزدیک به سه قرن، عمدتاً در منطقهی نیوانگلند آمریکا، روایت میشوند. این داستانها اگرچه هرکدام شخصیتها، زمان و فضای مستقلی دارند، در کنار یکدیگر تصویری گسترده از زندگی انسانها، خاطره، عشق، فقدان و تأثیر گذشته بر زندگی نسلهای بعدی میسازند.
ساختار کتاب یکی از جذابترین ویژگیهای آن است. داستانها بهصورت کاملاً مستقل از یکدیگر قرار نگرفتهاند، بلکه در شش جفت به هم مربوط میشوند و هر داستان میتواند دریچهای تازه برای فهم داستان دیگری باشد. یک شیء، یک مکان، یک سند، یک اثر هنری یا خاطرهای قدیمی ممکن است سالها بعد دوباره ظاهر شود و زندگی شخص دیگری را به گذشتهای دور پیوند بزند.
بن شاتاک در این کتاب به سراغ مفهوم زمان رفته است، اما نه صرفاً زمان تاریخی و تقویمی. زمان در «تاریخ صدا» چیزی زنده و جاری است که میتواند گذشته را به امروز بیاورد. آدمها میروند، نسلها جای یکدیگر را میگیرند و بسیاری از اتفاقات فراموش میشوند، اما بعضی چیزها باقی میمانند و سالها بعد دوباره معنای خود را آشکار میکنند.
در این میان، خاطره جایگاه ویژهای دارد. انسانها معمولاً گذشته را آنگونه که واقعاً اتفاق افتاده به یاد نمیآورند؛ بلکه آن را از خلال احساسات، روایتها و چیزهایی که از آن دوران باقی ماندهاند بازسازی میکنند. شاتاک از همین فاصله میان واقعیت و خاطره استفاده میکند تا نشان دهد هر نسل چگونه میتواند گذشته را از نو کشف و تفسیر کند.
عنوان کتاب نیز با همین ایده ارتباط عمیقی دارد. صدا در این اثر تنها یک پدیدهی شنیداری نیست؛ نمادی از حضور چیزی است که دیگر در دسترس نیست. صدای یک انسان میتواند سالها پس از مرگ او باقی بماند، همانطور که یک نامه، عکس یا شیء قدیمی میتواند بخشی از زندگی صاحب خود را به آینده منتقل کند. صدا در این معنا، نوعی حافظه است؛ حافظهای که از مرز زمان عبور میکند.
عشق یکی دیگر از عناصر مهم داستانهای کتاب است. شخصیتهای «تاریخ صدا» در دورهها و شرایط مختلف زندگی میکنند، اما تجربههایی مانند دلبستگی، جدایی، حسرت و فقدان برای همهی آنها آشناست. شاتاک نشان میدهد که شاید جهان انسانها در طول قرنها تغییر کند، اما برخی احساسات اساسی همچنان به شکل شگفتانگیزی ثابت باقی میمانند.
فقدان نیز در بسیاری از روایتهای کتاب حضوری پررنگ دارد. مرگ، جدایی و از دست رفتن چیزهایی که زمانی بخشی از زندگی بودهاند، شخصیتها را با پرسشی مهم روبهرو میکند: پس از رفتن انسانها، چه چیزی از آنها باقی میماند؟ پاسخ کتاب لزوماً یک پاسخ مستقیم نیست، اما داستانها بارها به اشیا، خاطرات و روایتهایی بازمیگردند که میتوانند زندگی آدمهای گذشته را برای آیندگان زنده نگه دارند.
طبیعت نیز در جهان داستانی شاتاک اهمیت زیادی دارد. چشماندازهای نیوانگلند، روستاها، جنگلها، سواحل و خانههای قدیمی در کنار شخصیتها حضور دارند و گذشت زمان را به شکلی ملموس نشان میدهند. مکانها در این کتاب فقط صحنهی اتفاقات نیستند؛ آنها حافظ بخشی از گذشتهاند و گاهی همانند شخصیتهایی خاموش، داستان نسلهای مختلف را در خود نگه میدارند.
یکی از نکات جالب کتاب، رابطهی میان داستانهای کوچک و تاریخ بزرگ است. شاتاک به جای آنکه تاریخ را تنها از دریچهی رویدادهای مهم و مشهور روایت کند، به سراغ زندگی آدمهای معمولی میرود؛ کسانی که شاید نامشان هرگز وارد کتابهای تاریخ نشود، اما زندگی، عشقها، انتخابها و فقدانهایشان بخشی از تاریخ واقعی انسانها را تشکیل میدهد.
نویسنده در روایت داستانها از توضیح دادن همهی ارتباطها نیز پرهیز میکند. بخشی از لذت خواندن کتاب در این است که خواننده خودش میان قطعات مختلف ارتباط برقرار کند و از کنار هم گذاشتن جزئیات، تصویر بزرگتری بسازد. گاهی چیزی که در یک داستان جزئی و کماهمیت به نظر میرسد، در داستانی دیگر معنای تازهای پیدا میکند و گذشته را از زاویهای متفاوت نشان میدهد.
«تاریخ صدا» از این نظر فقط مجموعهای از داستانهای تاریخی نیست. این کتاب دربارهی میراثی است که انسانها، آگاهانه یا ناآگاهانه، برای نسلهای بعد باقی میگذارند. هر زندگی میتواند نشانهای از خود بر جای بگذارد؛ نشانهای که شاید سالها بعد توسط فردی دیگر پیدا شود و او را به زندگی انسانی پیوند دهد که تصور میکرده برای همیشه از جهان رفته است.
در نهایت، «تاریخ صدا» کتابی دربارهی پژواک زندگی انسان در گذر زمان است؛ دربارهی اینکه چگونه عشق، خاطره و فقدان میتوانند از مرز نسلها عبور کنند و چگونه گذشته، حتی زمانی که تصور میکنیم کاملاً از میان رفته، در اشیا، مکانها و روایتها به زندگی خود ادامه میدهد. بن شاتاک با کنار هم قرار دادن داستانهایی که به شیوهای ظریف به یکدیگر متصل میشوند، تصویری انسانی از زمان میسازد؛ تصویری که در آن هر زندگی بخشی از داستانی بزرگتر است و هر صدایی، هرچند دور و کمرنگ، میتواند روزی دوباره شنیده شود.
کتاب تاریخ صدا در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۲۹ با بیش از ۱۲۷۰۰ رای و ۲۴۰۰ نقد و نظر است.
خلاصهی داستانهای تاریخ صدا
کتاب «تاریخ صدا» دوازده داستان دارد که هر کدام روایت مستقلی دارند، اما داستانها بهصورت جفتجفت با یکدیگر ارتباط پیدا میکنند و عناصر، شخصیتها یا اتفاقهای یک داستان در داستان دیگری معنای تازهای پیدا میکنند. خلاصهی کوتاه هر دوازده داستان به ترتیب کتاب چنین است:
تاریخ صدا: لیونل ورثینگ سالها پس از تابستانی که در جوانی همراه دیوید، معشوقش، در مین گذرانده، بستهای شامل استوانههای فونوگرافی قدیمی دریافت میکند. این استوانهها صداهایی را در خود دارند که آن دو در سال ۱۹۱۹ ضبط کردهاند و شنیدن دوبارهی صدای دیوید، خاطرات آن تابستان و عشقی را که سالها پنهان مانده بود، برای لیونل زنده میکند.
ادوین چیسِ نانتاکت: ادوین، جوانی بیستساله، پس از مرگ پدرش همراه مادرش لارل در مزرعهای در نانتاکت زندگی میکند. دیدار ناگهانی لارل با دوست قدیمیاش ویل، که زمانی به او علاقه داشته، گذشتهای را آشکار میکند که ادوین از آن بیخبر بوده است؛ ویل نقاشی پرندهای را نیز به جا میگذارد که برای ادوین و مادرش معنایی فراتر از یک اثر هنری پیدا میکند.
گیرهی نقرهای: جوانی که تازه از دانشکدهی هنر فارغالتحصیل شده، برای مرتب کردن خانهی مادربزرگش به نانتاکت میرود و در آنجا با اشیا و آدمهایی از گذشته روبهرو میشود. او در خانه به شیئی سفالی و قدیمی برمیخورد و بعد با مالی، زنی سالخورده، و نقاشی ناتمام همسر درگذشتهی او مواجه میشود؛ تجربهای که سرانجام خود او را نیز به بخشی از تاریخ هنری و عاطفی آن خانه پیوند میدهد.
پیوند: در سال ۱۸۹۳، هوپ همراه همسرش هارولد از موزهی پیبادی هاروارد دیدن میکند و دیدن پسربچهای که شباهت زیادی به یکی از آدمهای گذشتهی زندگیاش دارد، خاطراتی را که سالها پنهان کرده بود دوباره زنده میکند. او به گذشتهی خود، رابطهاش با سم و پسری که زمانی از زندگیاش دور شده بود فکر میکند و در نهایت تصمیم میگیرد حقیقت زندگی گذشتهاش را با هارولد در میان بگذارد.
قویِ توندرا: مارک در جزیرهی مارتاز وینیارد زندگی میکند و برای تأمین هزینههای خانوادهاش درختهایی را از محل کارش میدزدد و پنهانی نگهداری میکند تا آنها را بفروشد. در حالی که با مشکلات مالی، وضعیت دشوار پسرش و فاصلهای که در زندگی زناشوییاش ایجاد شده دستوپنجه نرم میکند، دیدن یک قوی توندرا و تلاش برای ارتباط دوباره با خانواده، او را با مفهوم امید و امکان تغییر روبهرو میکند.
اوت در جنگل: آگوست، نویسندهای جوان، برای گذراندن دورهای اقامت هنری به نیوهمپشایر رفته است، اما از ناتوانی خود در نوشتن داستانی مهم و ارزشمند ناراضی است. رابطهاش با کلوئی و دیدارش با دوست قدیمیاش الیزابت، سرانجام مواد لازم برای داستانی را در اختیارش میگذارد، اما استفادهی نویسنده از زندگی و تجربهی دیگران او را با مسئلهی اخلاقیِ مرز میان الهام گرفتن و سوءاستفاده از زندگی دیگران روبهرو میکند.
دفتر خاطرات توماس توربر: توماس توربر در زمستان ۱۹۰۷ برای کار در یک اردوگاه چوببری در جنگلهای دورافتادهی نیوهمپشایر از خانه و همسرش دور میشود و به پیشنهاد همسرش، ایزابل، وقایع روزانه را در دفترچهای ثبت میکند. شرایط سخت اردوگاه و رفتار خشن مردان با کارگری جوان به نام وینسلو، او را آشفته میکند و سرانجام اتفاقاتی مرگبار رخ میدهد که دفتر خاطرات توماس را به سندی تلخ از آن زمستان تبدیل میکند.
رادیولب: «تکینگیها»: آنا موت در برنامهی رادیولب داستان عجیبی را تعریف میکند: او در دوران همهگیری با عکسی از سال ۱۹۹۱ روبهرو شده که مردی را در کنار یک پرندهی بزرگ و منقرضشده، یعنی «آک»، نشان میدهد. کنجکاوی دربارهی این عکس او را به نیوفاندلند میکشاند؛ هرچند پرنده را پیدا نمیکند، همین جستوجو مسیر زندگیاش را تغییر میدهد و او را به مکانی میرساند که سرانجام در آن عشق و زندگی تازهای پیدا میکند.
آک: ویل هانت در سال ۱۹۹۱ صاحب مهمانخانهای در مَیول هاربر نیوفاندلند است و همزمان با مشکلات مالی و بیماری همسرش، نورا، دستوپنجه نرم میکند. او در انبار خانه یک نمونهی تاکسیدرمیشده از پرندهی منقرضشدهی آک پیدا میکند و برای سرگرمی از آن عکس میگیرد؛ اما این بازی کوچک چنان نورا را هیجانزده میکند که آن دو به جستوجوی پرندهای میروند که در واقع دیگر وجود ندارد.
فرزندان عدن نو: در سال ۱۶۹۶، کارولین تچر، همسرش فیلیپ و خواهرش اِما همراه گروهی مذهبی به رهبری کارل دیتزن، خانه و زندگی قبلی خود را ترک میکنند و به سوی سرزمینی تازه میروند. دیتزن به پیروانش وعده داده است که در آیندهای مشخص به آسمان صعود خواهند کرد، اما هرچه گروه بیشتر در محیط تازه مستقر میشود، کارولین با واقعیت نگرانکنندهی رفتار رهبرشان روبهرو میشود و درمییابد که وعدههای او ممکن است پیامدهایی بسیار خطرناک داشته باشد.
مقدمهای بر «دیتزنها: جستوجوی ابدیت در بیابان آمریکای شمالی»: کال اوونز در مقدمهی کتاب خود دربارهی کارل دیتزن و پیروانش، از نخستین مواجههاش با انجیل قدیمی دیتزن در دوران کودکی سخن میگوید. او توضیح میدهد که چگونه یک شب عجیب در موزه، در زمانی که خواهرش ماری نیز با تصمیمی مهم در زندگیاش روبهرو بود، مسیر علاقهی او به تاریخ دیتزنها را تعیین کرد و سالها بعد به نگارش کتابی دربارهی آنان انجامید.
داستانهای خاستگاه: آنی در خانهای قدیمی در مین همراه همسرش هنری زندگی میکند، اما از زندگی روزمره و احساس بیهدف بودن خود رضایت ندارد. هنگام مرتب کردن وسایل صاحب قبلی خانه، به آثاری مربوط به گذشته برمیخورد و در ادامه با بِل، زن سالخوردهای که زمانی در آن خانه زندگی میکرد، ارتباط برقرار میکند؛ گفتوگو با او و آشنایی غیرمستقیم با گذشتهی لیونل و دیوید باعث میشود آنی دربارهی انتخابهای خودش و آیندهی زندگیاش دوباره فکر کند.
بخشهایی از تاریخ صدا
اما باید کمی درد در زندگیات داشته باشی؛ آدمها قرار است کمی درد بکشند. پایانها، به گمانم، مثل فصلها هستند، مثل زمستانها. همهٔ چیزهای خوب از همانجا میآیند. باید از هم گسسته شوی تا بتوانی ترمیم شدن را احساس کنی. هیچ چیز شبیه آن نیست. حتی برای بدترین دشمنم هم زندگیای بیفرازونشیب و عاری از اتفاق آرزو نمیکنم.
………………..
خانهمان قربانی باد بود. شبها باد تختههای شومینه و قاب پنجرهها را به لرزه درمیآورد. شن را به شیشهها میکوبید و از میان دیوارپوشها به داخل میفرستاد، مهم نبود چند بار درزهایشان را میگرفتم. شن از دودکش پایین میریخت، روی سنگ اجاق جمع میشد، مثل مار روی کف چوبی خانه میخزید و از هر طرف خانه تلنبار میشد. پای میز جمع میشد و با لباسهایم، لای موهایم و زیر ناخنهایم به خانه میآمد و حتی تختم را پر میکرد. پیش از آنکه خوابم ببرد، شن را از چشمهایم بیرون میآوردم. کفشهایم دیگر بیشتر شبیه بیل بودند. هر روز خانه را جارو میکردم و باز هم فایدهای نداشت.
لال میگفت: «لااقل وقتی همینجا زیر خاک دفن شدیم، دیگر لازم نیست قبرهایمان را بکنیم.»
…………………..
این فقط یادآوریای بود از اینکه من واقعاً، باورنکردنی بود، هنوز دیوید را دوست داشتم؛ اینکه احساساتم نسبت به جورج و کلاریسا سنجیده و حسابشده بودند، در مقایسه با این احساس عمیق و ریشهداری که صدای دیوید از اعماق وجودم بیرون کشیده بود. چطور باید توصیفش میکردم؟ اینجور غمی بود. نه نوستالژی، نه سوگ؛ فقط حقیقت آشکار و ناگهانیِ اینکه زندگیام یک بند انگشت کوتاهتر از آن چیزی به نظر میرسید که میتوانست باشد.
اگر به کتاب تاریخ صدا علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستانهای کوتاه جهان در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









