به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

درندگان

این کتاب شما را به سفری پرهیجان می‌برد؛ سفری که در آن هر قدم می‌تواند حقیقتی تازه درباره‌ی شجاعت، دوستی و قدرت پنهان در وجودتان آشکار کند. اگر عاشق ماجراجویی، موجودات افسانه‌ای و داستان‌های پر کشش و جذاب هستید، «درندگان» دقیقاً همان کتابی است که باید بخوانید. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
درندگان

فهرست مطالب

«درندگان» اثری است از آیانا گری (نویسنده‌ی آمریکایی، متولد ۱۹۹۳) که در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است. این رمان درباره‌ی دو نوجوان از دو جهان متفاوت است که برای شکار هیولایی افسانه‌ای وارد جنگلی مرموز می‌شوند و در این مسیر، با حقیقت‌های پنهان درباره‌ی هویت، جادو و سرنوشت خود روبه‌رو می‌گردند.

درباره‌ی درندگان

رمان «درندگان» (Beasts of Prey) نوشته‌ی آیانا گری یکی از موفق‌ترین آثار ماجراجویانه‌ ـ فانتزیِ سال‌های اخیر است که با الهام از اسطوره‌ها و فرهنگ‌های آفریقایی آفریده شده و جهانی سرشار از هیولاهای باستانی، جادوهای ناشناخته و قهرمانانی دارد که در میانه‌ی مرز باریک میان ترس و شجاعت حرکت می‌کنند. این کتاب که به‌سرعت در میان خوانندگان جوان و بزرگسال جایگاهی محکم پیدا کرد، هم به دلیل ریتم سریع و صحنه‌های پرتنشش تحسین شده و هم به‌خاطر پرداختن به مفاهیمی عمیق‌تر چون هویت، قدرت، مسئولیت و جست‌وجوی معنا. «درندگان» آغازگر یک سه‌گانه است و خواننده را قدم‌به‌قدم به دنیایی می‌برد که در آن، افسانه و واقعیت در هم تنیده‌اند.

آیانا گری در این کتاب به سراغ شهری خیالی به نام لیکوس می‌رود؛ شهری که زمانی مرکز شکوه و جادو بوده اما حالا در میان فساد، بی‌عدالتی و ترس از موجودی مرموز به نام شِتانی فرو رفته است. این هیولای افسانه‌ای که در تاریکی جنگل پرسه می‌زند، سال‌هاست مردم را می‌رباید و می‌کشد و هیچ‌کس نمی‌داند که از کجا آمده یا چرا این‌گونه عطش خون دارد. فضای داستان از همان ابتدا آمیخته با دلهره، ناامنی و اضطراب است؛ احساسی که زیر پوست هر خیابان و هر خانه‌ی شهر جریان دارد و همین فضای پرتنش، ماجراجویی اصلی کتاب را شکل می‌دهد.

در مرکز روایت، دختری به نام کافی قرار دارد؛ نوجوانی با گذشته‌ای تلخ و خانواده‌ای که زیر چرخ بی‌رحم جامعه خرد شده‌اند. کافی از همان ابتدا شخصیتی چندوجهی است: هم شجاع است و هم آسیب‌دیده، هم قوی است و هم از درون در حال فروپاشیدن. او در باغ‌وحش شهر، جایی که انسان‌ها و موجودات جادویی به بند کشیده شده‌اند، به‌عنوان کارگر روزمزدی کار می‌کند و در این میان با نیروهای نهفته‌ای در وجود خود آشنا می‌شود که تا سال‌ها کسی آن را جدی نگرفته بود. مسیر کافی در داستان، مسیری از کشف خود است؛ کشفی که نه‌تنها توانایی‌های جادویی او را آشکار می‌کند، بلکه او را با هویت واقعی‌اش روبه‌رو می‌سازد.

شخصیت دوم داستان، اکون است؛ پسری از طبقه‌ی جنگجویان که مأموریت دارد شِتانی را پیدا و نابود کند. اکون در ظاهر سخت‌گیر و وظیفه‌شناس است، اما در درون باری سنگین از تردید، ترس و فشار سنتی را حمل می‌کند که نسل‌ها بر شانه‌های خانواده‌اش سنگینی کرده است. او از کودکی آموزش دیده که به یک قهرمان بی‌نقص تبدیل شود، اما در برخورد با واقعیت‌های بیرحم جهان و در مواجهه با کافی، درمی‌یابد که شجاعت همیشه شبیه تصاویر باشکوه و قهرمانانه نیست.

سرنوشت کافی و اکون زمانی به هم گره می‌خورد که هر دو، با انگیزه‌هایی متفاوت، تصمیم به ورود به جنگل بزرگ لیکوس می‌گیرند؛ جایی تاریک، پررمزوراز و مملو از موجودات وحشی که هر قدم در آن می‌تواند آخرین قدم انسان باشد. در این‌جا، جادوی جهان آیانا گری بیش از هر جای دیگر می‌درخشد: موجودات افسانه‌ای، ارواح جنگل، هیولاهای تغییرشکل‌دهنده و قوانین باستانی که بر آن فضا حاکم‌اند، کل داستان را در هاله‌ای از حیرت و ترس فرو می‌برند. جنگل تنها یک مکان نیست؛ شخصیت مستقلی است که با هر حرکتش واکنش نشان می‌دهد.

سفر این دو نوجوان، در ظاهر یک مأموریت شکار هیولاست اما در عمق، سفری روحی و هویتی است. کافی باید با نیرویی که سال‌ها از آن ترسیده مقابله کند و اکون باید با پیش‌داوری‌هایی که از کودکی در ذهنش کاشته‌اند روبه‌رو شود. رابطه میان این دو شخصیت به‌تدریج و با ظرافت شکل می‌گیرد: نه عاشقانه‌ی شتاب‌زده‌ای در کار است و نه کشمکشی مصنوعی؛ بلکه دو انسان هستند که در دل خطر، آرام‌آرام یاد می‌گیرند به یکدیگر اعتماد کنند.

آیانا گری در روایت خود، مفاهیمی چون خشونت ساختاری، نابرابری اجتماعی و تبعیض را نیز در دل داستان جا داده است، بی‌آنکه ریتم ماجراجویی لطمه بخورد. او جهان لیکوس را همچون آینه‌ای رو‌به‌روی جهان واقعی قرار می‌دهد؛ جهانی که در آن مسئولیت تصمیم‌های بزرگ اغلب بر دوش جوانانی می‌افتد که کسی انتظارش را ندارد. این لایه اجتماعی، کتاب را از یک داستان ساده‌ی شکار هیولا فراتر می‌برد.

یکی از ویژگی‌های مهم کتاب، زبان تصویری و سینمایی آن است. آیانا گری صحنه‌ها را با جزئیات توصیف می‌کند؛ از صدای خش‌خش برگ‌ها تا جنبش سایه‌ها در دل جنگل، از نور مشعل‌ها تا ضربان قلب شخصیت‌ها هنگام نزدیک شدن شِتانی. همین جزئیات باعث می‌شود خواننده دائماً درگیر باشد و حس کند که همراه کافی و اکون در دل ماجرا پیش می‌رود.

ریتم داستان نیز حساب‌شده و پرشتاب است. وقایع پشت‌سرهم اتفاق می‌افتند اما نویسنده اجازه می‌دهد لحظاتی کوتاه از آرامش و مکاشفه نیز در دل روایت پدیدار شود؛ لحظاتی که شخصیت‌ها می‌توانند در آن‌ها درباره خود، ترس‌هایشان و آرزوهایشان فکر کنند. این تعادل میان اکشن و تأمل، یکی از دلایل موفقیت کتاب در میان منتقدان بوده است.

«درندگان» همچنین به‌خاطر خلق موجودات افسانه‌ای کم‌نظیرش تحسین شده است. شِتانی صرفاً یک هیولا نیست؛ تجسمی است از ترس‌های جمعی جامعه، سایه‌ای که از دل تاریخ برخاسته و هرگز کاملاً از میان نرفته است. این لایه استعاری، عمق بیشتری به جهان داستان می‌دهد و خواننده را به اندیشیدن درباره منشأ خشونت و افسانه‌های جمعی وامی‌دارد.

در کنار همه‌ی این‌ها، کتاب درباره انتخاب است: انتخاب میان ترس و شجاعت، میان پیروی کورکورانه از سنت و ساختن آینده‌ای متفاوت، میان سکوت و اعتراض. کافی و اکون در مسیر ماجراجویی خود بارها مجبور می‌شوند تصمیم‌هایی بگیرند که آینده‌ی شهرشان را تغییر می‌دهد و این انتخاب‌هاست که آن‌ها را به قهرمانانی واقعی تبدیل می‌کند.

در نهایت، «درندگان» یک رمان ماجراجویانه‌ی پرفرازونشیب است که ترکیبی از فانتزی، رازآلودگی، وحشت، و رشد شخصی را در قالب داستانی پرکشش عرضه می‌کند. این کتاب نه‌فقط برای نوجوانان بلکه برای هر خواننده‌ای که به جهان‌های تازه، موجودات اسطوره‌ای، و ماجراجویی‌های پرهیجان علاقه دارد جذاب خواهد بود. آیانا گری با این اثر ثابت کرده که می‌تواند جهانی تازه خلق کند و خواننده را تا صفحه‌ی آخر همراه خود نگه دارد.

رمان درندگان در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۹۴ با بیش از ۱۰۰۰۰ رای و ۱۹۰۰ نقد و نظر است.

خلاصه‌ی داستان درندگان

کافی دختری نوجوان است که در باغ‌وحش شهر لیکوس کار می‌کند؛ جایی که موجودات جادویی و حیوانات کمیاب را در قفس نگه می‌دارند. او سال‌هاست برای کمک به خانواده‌اش ناچار به تحمل سختی‌های فراوان است و از آن گذشته، نیرویی درونی و کنترل‌ناشده در او وجود دارد که هرگاه خشمگین می‌شود از کنترل خارج شده و اطرافیان را زخمی می‌کند. کافی هرگز نفهمیده این قدرت از کجا آمده و چرا در وجود اوست. زندگی تکراری و پررنج او زمانی فرو می‌پاشد که یکی از موجودات باغ‌وحش فرار می‌کند و کافی ناخواسته از قدرتش استفاده کرده و توجه همه‌ی مقامات امنیتی را به خود جلب می‌کند.

در سوی دیگر داستان، اکون قرار دارد؛ پسری آموزش‌دیده در طبقهٔ جنگجویان شهر. او از کودکی برای تبدیل شدن به یک شکارچی کامل، تحت فشار خانواده‌اش بوده و اکنون مأموریت دارد هیولای افسانه‌ای «شِتانی» را شکار کند؛ موجودی که سال‌ها مردم را می‌رباید و می‌کشد و سایهٔ ترسش بر تمام شهر گسترده شده است. اکون، با وجود ظاهر قدرتمند و انضباط سخت، درونی پر از اضطراب دارد و هنوز باور ندارد که می‌تواند مسئولیت چنین مأموریت بزرگی را به‌تنهایی بر عهده گیرد.

زمانی که شهر بار دیگر از حمله‌ی شِتانی دچار آشوب می‌شود، سرنوشت کافی و اکون در نقطه‌ای غیرمنتظره به هم می‌رسد. شرایطی پیش می‌آید که کافی برای نجات خود و یکی از عزیزانش ناچار می‌شود پیشنهاد اکون را قبول کند: همکاری برای یافتن ردّ هیولا. اکون نیز می‌پذیرد که قدرت مرموز کافی، هرچه که باشد، شاید تنها امید او برای موفقیت در این مأموریت خطرناک باشد. هر دو دلایل شخصی متفاوتی دارند اما یک هدف مشترک پیدا می‌کنند.

آن‌ها به قلب جنگل بزرگ قدم می‌گذارند؛ مکانی ممنوعه، سرشار از جادوهای باستانی، قوانین مرموز، و موجوداتی که هر یک می‌توانند قاتل انسان باشند. قدم‌گذاشتن در آن جنگل شبیه ورود به جهانی دیگر است؛ دنیایی که زمان در آن متفاوت حرکت می‌کند، صداها معنای دیگری دارند و هر سایه می‌تواند به شکلی جدید حمله‌ور شود. جنگل تنها محیط ماجراجویی نیست، بلکه خود یک شخصیت زنده و خطرناک است که نسبت به حضور انسان‌ها واکنش نشان می‌دهد.

در طول مسیر، اکون و کافی بارها با خطر مرگ روبه‌رو می‌شوند: موجودات تغییرشکل‌دهنده، ارواح جنگلی، دسته‌های شکارچیان جادو، و نشانه‌هایی که به گذشته‌ی فراموش‌شده‌ی شِتانی مربوط‌اند. هر بار که کافی ناچار به استفاده از نیروی درونی خود می‌شود، حقیقتی دردناک‌تر آشکار می‌گردد: این نیرو نه‌تنها منبع نجات اوست بلکه شاید به نحوی با خود شِتانی نیز گره خورده باشد. همین موضوع باعث تردید و ترس در ذهن او می‌شود.

در طول پیشروی آن‌ها در جنگل، رابطه‌ی کافی و اکون از بی‌اعتمادی آغاز می‌شود و آرام‌آرام تبدیل به همکاری و درک متقابل می‌گردد. اکون یاد می‌گیرد که دنیای بیرون از آموزه‌های خشک خانواده‌اش پیچیده‌تر است و کافی درمی‌یابد که قدرتش نفرین نیست، بلکه بخشی از سرنوشت اوست. این همراهی، هرچند شکننده، به کلیدی برای زنده ماندن آن‌ها در دل تاریکی تبدیل می‌شود.

هرچه به مرکز جنگل نزدیک‌تر می‌شوند، سرنخ‌های بیشتری درباره‌ی ماهیت واقعی شِتانی پیدا می‌کنند. کافی به‌تدریج درمی‌یابد که حقیقتِ هیولا بسیار متفاوت‌تر از افسانه‌ای است که مردم شهر باور کرده‌اند. اکون نیز با گذشته‌ی خانوادگی خود روبه‌رو می‌شود و می‌فهمد که برخی از تصمیم‌های نسل‌های قبل، نقش مهمی در شکل‌گیری این کابوس داشته است.

اوج داستان زمانی فرا می‌رسد که آن دو در نهایت با شِتانی روبه‌رو می‌شوند و راز اصلی آشکار می‌شود؛ رازی که هم هویت کافی را زیر سؤال می‌برد و هم باورهای اکون را فرو می‌ریزد. لحظه‌ی رویارویی با هیولا، نه‌تنها مبارزه‌ای جسمی، بلکه مواجهه‌ای عاطفی و اخلاقی است که قهرمانان جوان داستان را در برابر بزرگ‌ترین ترس‌هایشان قرار می‌دهد.

پایان کتاب مسیر را برای ادامه‌ی ماجراجویی در جلدهای بعدی باز می‌گذارد. کافی با دانشی جدید و سرنوشتی تازه روبه‌رو می‌شود و اکون باید تصمیم بگیرد که حقیقت را دنبال کند یا به راهی که دیگران برایش تعیین کرده‌اند ادامه دهد. هر دو تغییر کرده‌اند و می‌دانند که نبرد واقعی هنوز آغاز نشده است. جنگل پشت سرشان باقی می‌ماند، اما سایه‌های آن همچنان بر زندگی‌شان سنگینی می‌کند.

بخش‌هایی از درندگان

کافی دستش را روی میله‌ی سرد قفس گذاشت و سعی کرد لرزش انگشتانش را پنهان کند. صدای نفس‌کشیدن موجود زخمی از پشت سایه‌ها می‌آمد؛ صدایی خش‌دار و ناهماهنگ که مثل فشاری پنهان روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد. او همیشه از تاریکی‌های باغ‌وحش می‌ترسید، نه از حیواناتش؛ بلکه از چیزی نامرئی که انگار در تاریکی‌ها او را زیر نظر داشت. آن‌لحظه حس کرد قدرتی که همیشه از آن فرار کرده بود، مثل آتشی کوچک در عمق وجودش بیدار می‌شود.

اکون در سکوت بالای دیوار ایستاده بود و به شهر زیر پایش نگاه می‌کرد. چراغ‌های لرزان لیکوس در مه رقیق صبحگاهی غرق بودند و سربازانی که آموزش دیده بود، یکی‌یکی از صحنه می‌گذشتند. او باید آماده می‌بود؛ همه انتظار داشتند مأموریتش بی‌نقص انجام شود. اما وقتی فکرش به شِتانی کشیده شد، رطوبتی سرد از ستون فقراتش پایین دوید؛ انگار خاطره‌ی هیولا چیزی بود که خونش را یخ می‌کرد. او برای لحظه‌ای به خود اعتراف کرد که شاید آماده‌ی این نبرد نباشد.

……………………..

جنگل، پیشِ رویشان همچون دریایی از سایه‌ها گسترده بود. شاخه‌ها بالای سرشان درهم‌تنیده بود و نور خورشید را به رگه‌های کم‌جان و لرزانی تبدیل می‌کرد. هر قدمی که کافی بر کف مرطوب جنگل می‌گذاشت، صدایی می‌کرد که بیش از اندازه بلند به‌گوش می‌رسید. سکوت جنگل سنگین بود؛ سکوتی زنده، انگار که خودِ جنگل گوش خوابانده باشد تا نفس‌های آنان را بشمارد. اکون به اطراف نگاه کرد و گفت: «اینجا قانون خودش را دارد. باید یاد بگیری به آن گوش بدهی.»

……………………….

در عمق جنگل، جایی که مه به شکل پرده‌هایی نقره‌ای در میان درختان حرکت می‌کرد، ردّی از پنجه بر خاک دیده می‌شد. کافی زانو زد، خاک را لمس کرد و قلبش تندتر تپید. این اولین بار نبود که با ردّ موجودات روبه‌رو می‌شد، اما این رد، چیزی متفاوت در خود داشت؛ عمقی از وحشی‌گری و اندوه را هم‌زمان نشان می‌داد. اکون کنارش آمد و با نگاهی طولانی گفت: «شِتانی نزدیک بوده… خیلی نزدیک.»

……………………..

لحظه‌ی رویارویی، آمیخته‌ای از ترس و حیرت بود. صدایی از دل تاریکی برخاست؛ صدایی شکسته، مثل نعره‌ای که از میان زخم‌های قدیمی عبور کرده باشد. کافی برای نخستین بار چهره‌ی آن موجود را دید و در همان لحظه فهمید که افسانه‌ها تنها نیمی از حقیقت را گفته‌اند. در چشمان هیولا چیزی انسانی می‌درخشید؛ چیزی که مثل سؤال بی‌جوابی میان او و اکون معلق ماند. کافی حس کرد که نیروی درونی‌اش به جوش آمده تا پاسخی بدهد، اما نمی‌دانست این پاسخ نجات است یا نابودی.

 

اگر به کتاب درندگان علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستان‌های ماجراجویی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x