«وزارت درد» اثری است از دوبراوکا اوگرشیچ (نویسندهی اهل کرواسی، متولد ۱۹۴۹) که در سال ۲۰۰۴ منتشر شده است. این کتاب رمانی است دربارهی تبعید، فروپاشی هویت و زخمهای روانی انسانهایی که پس از جنگهای یوگسلاوی، میان خاطرههای گذشته و زندگی بیریشهی امروز سرگردان ماندهاند.
دربارهی وزارت درد
دوبراوکا اوگرشیچ در «وزارت درد» (The Ministry of Pain) رمانی نوشته است که هم زمان بیرحمی تاریخ را باز مینماید و هم ظرافتهای زبان و خاطره را پاس میدارد؛ اثری درباره تبعید، زبانهای شکسته، و تلاش آدمهایی که پس از فروپاشی یوگسلاوی در غرب پراکنده شدهاند تا هویت و گذشتهی از همگسیختهی خود را بازبنا کنند.
قلب روایت بر محور شخصیت زنی به نام تانیا لوچیچ میتپد؛ او استاد ادبیات است و در دانشگاه آمستردام کلاسی برگزار میکند که بهطرزی طنزآلود و تلخ «یوگونستالژیا» نامیده میشود، یک کلاس جمعی از هموطنان سابق که در آن خاطرات روزمرهی یوگسلاوی پیش از جنگ بازخوانی و بازسازی میشود. این کلاس آرامآرام به محفل شهادتها و زخمگشایی جمعی بدل میشود و از دل همین بازگویههاست که تراژدیهای فردی و جمعی رخ مینمایند.
اوگرشیچ در متن، از زبان بهمثابه آخرین سنگر هویت بهره میجوید: زبانی که وقتی «سربو-کروات» از هم جدا میشود، خود زبان نیز تکهتکه میگردد و آدمها ناچار میشوند میان واژههای پیشین و لفظهای تازه، هویت خویش را جستوجو کنند. او با تکنیکهایی که بههمآمیختگی ژانرها (خاطرهنویسی، روایت داستانی، تحلیل اجتماعی) را تداعی میکند، تکههای گسستهی حافظه را کنار هم میگذارد تا تصویری از درد مهاجرت و فقدان ارایه دهد.
ساختار رمان از قطعات کوتاه، خاطرهوار و گاه مدرج از طنز تلخ ساخته شده است؛ نویسنده بیپروا به نوک پیکان زبان و سیاست هویت اشاره میکند و از کلیگویی پرهیز میورزد. این سبک قطعهقطعه باعث میشود خواننده همزمان با لایهبهلایه شدن خاطرات، حضور هراس و طنز را تجربه کند، ترکیبی که اوگرشیچ در آثار دیگرش نیز بارها نشان داده است.
از دل روایت کلاس یوگونستالژیا، قشرهایی از زندگی روزمرهی مهاجران سر برمیآورد: مشاغل پرزحمت و نامطمئن، تکیهگاههای کوچک فرهنگی، و تلاش برای حفظ آیینها و غذاها و ترانههایی که حالا به نمادی از آنچه از دست رفته بدل شدهاند. نمادگرایی ساده، مانند کیفهای پلاستیکی، اشیای خانگی، و غذاهای مشترک، در متن بار جمعی خاطره را بهخوبی نشان میدهد.
اوگرشیچ با طنزی تلخ و گزنده به تماشای مناسبات قدرت جدید مینشیند: چگونه سیاست و رسانه، خاطرهی جمعی را بازتدوین میکنند و چگونه «داستانهای رسمی» ممکن است جای داستانهای فردی را بگیرند. این نقد اجتماعی، بدون شعارزدگی، خواننده را وادار میکند فکر کند که فراموشی یا بازخوانی گزینشی گذشته چه بر سر یک ملت و زبان میآورد.
یکی از ویژگیهای درخشان کتاب، وجدان اخلاقی راوی و همزمان خودآگاهی متافوری آن است: راوی که خود از فضای سابق یوگسلاوی آمده، بارها به موقعیت خود و رابطهاش با مخاطب و با زبان اشاره میکند. این خودبازنمایی دقیق، متن را از یک روایت صرف بیرون میآورد و به اثری دربارهی نحوهی روایت تاریخ و هویت بدل میسازد.
«وزارت درد» در جامعهی ادبی بینالمللی نیز بازتاب یافت و ترجمهی انگلیسی اثر (ترجمهشده توسط مایکل هنری هایم) باعث شد تا این کتاب در سطح گستردهتری خوانده و نقد شود؛ نسخههای انگلیسی در سالهای میانهی دههی ۲۰۰۰ منتشر گردیدند و در سال ۲۰۰۶ در فهرست نامزدهای جایزهی Independent Foreign Fiction قرار گرفت، که نشانهای از استقبال و اهمیت بینالمللی آن است.
خواندن «وزارت درد» تجربهای است که آرامآرام روی مخاطب تأثیر میگذارد: نه با هیجان نمایشی، بلکه با تجمع تدریجی تصاویر و خاطرات و با آشکارسازی لایههای زخم. وقتی کتاب را ببندی، صدای کسانی که داستانشان را خواندهای همچنان در ذهنت میماند؛ صدایی از آن سوی مرزها که از تنهایی، خشم، و نومیدی سخن میگوید، اما گاه با زبانی شورانگیز و عاطفی نزدیک میشود.
برای خوانندهای که به مسألهی تبعید، حافظهی جمعی، و زبان بهعنوان قلمروی مبارزه علاقهمند است، این کتاب نمونهای ناب است: هم اثری ادبی و هم متنی پژوهشی-احساسی دربارهی زخمهای معاصر اروپا. اوگرشیچ در این اثر نشان میدهد که چگونه رمان میتواند هم تاریخ را ثبت کند و هم شکوهی انسانی را بازگو.
رمان وزارت درد در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۸۲ با بیش از ۲۵۰۰ رای و ۳۵۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمهای از نسرین طباطبایی به بازار عرضه شده است.
خلاصهی داستان وزارت درد
راوی و شخصیت اصلی رمان «وزارت درد» زنی به نام تانیا لوچیچ است؛ استاد ادبیات اهل یوگسلاوی سابق که پس از فروپاشی کشورش و آغاز جنگهای بالکان به آمستردام مهاجرت کرده است. او در دانشگاه کلاس درس ویژهای برای دانشجویان مهاجر از کشورهای سابق یوگسلاوی برگزار میکند. دانشجویانی که هر یک از سرزمین، خانواده و گذشتهی خود جدا افتادهاند و اکنون در تبعیدی ناخواسته زندگی میکنند.
کلاس تانیا با عنوانی غیررسمی و نوستالژیک شکل میگیرد و هدف آن بازخوانی ادبیات، خاطرهها و زبان مشترک گذشته است. در ابتدا کلاس شبیه به یک پناهگاه روانی برای مهاجران است؛ جایی برای بازگشت به خاطرات سادهی زندگی پیش از جنگ، از برنامههای تلویزیونی و ترانهها گرفته تا غذاها و اصطلاحات زبانی. اما بهتدریج این جلسات از حالت آموزشی خارج میشود و شکل اعتراف، درد و زخمگشایی به خود میگیرد.
دانشجویان هر یک روایتهایی از فروپاشی خانواده، فرار از جنگ، تحقیر در مهاجرت و شکست آرزوهایشان را با خود دارند. بعضی از آنها قادر به سازگاری با جامعهی جدید نیستند، بعضی به کارهای سطح پایین تن دادهاند، و برخی در افسردگی و پوچی فرو رفتهاند. کلاس به میدان بازگویی دردهای فردی و جمعی بدل میشود و مفهوم «یوگونستالژی» یا دلتنگی برای یوگسلاوی ازدسترفته، به محور اصلی گفتوگوها تبدیل میگردد.
در همین روند، تانیا نیز بهتدریج فروپاشی درونی خود را آشکار میکند. او در ظاهر نقش استاد را دارد، اما در واقع خودش نیز زخمخوردهی تبعید است؛ زنی تنها، معلق میان گذشتهای که دیگر وجود ندارد و اکنونی که به آن تعلق ندارد. رابطهی او با دانشجویان از چارچوب حرفهای خارج میشود و حالتی عاطفی، پیچیده و گاه خطرناک پیدا میکند.
در ادامه، یکی از دانشجویان به نام ایگور نقش پررنگتری مییابد. او نماد نسلی است که نه گذشته را کاملاً به یاد دارد و نه آیندهای روشن پیش روی خود میبیند. رابطهی عاطفی مبهمی میان تانیا و ایگور شکل میگیرد که نشانهای از بحران هویت، خلأ عاطفی و آشفتگی روانی هر دو شخصیت است. این رابطه نه نجاتبخش است و نه آرامشآور، بلکه بر زخمها عمق بیشتری میافزاید.
همزمان، فضای کلاس بهتدریج متلاشی میشود. دانشجویان یا از هم جدا میشوند، یا جذب جریانهای افراطی ملیگرایانه میشوند، یا در زندگی جدید حل میگردند و پیوندشان با گذشته سست میشود. آن هویت جمعی که در ابتدا در کلاس شکل گرفته بود، زیر فشار واقعیتهای زندگی مهاجرت فرو میپاشد.
تانیا که دیگر توان ادامهی این وضعیت را ندارد، احساس میکند در نقش خود بهعنوان استاد و پناه عاطفی شکست خورده است. او درمییابد که زنده نگهداشتن نوستالژی، بهجای درمان، گاه فقط درد را عمیقتر میکند. کلاس تعطیل میشود و دانشجویان هر یک مسیر جداگانهای در پیش میگیرند؛ مسیری که اغلب با تنهایی، شکست و سردرگمی همراه است.
در پایان، تانیا در خلأ عاطفی و هویتی خود رها میشود؛ نه به گذشته بازمیگردد و نه در حال ریشه میدواند. «وزارت درد» با پایانی تلخ و باز، نشان میدهد که تبعید فقط جابهجایی جغرافیایی نیست، بلکه شکلی از زندگی دائمی در وضعیت تعلیق، فقدان و حافظهی زخمی است؛ وضعیتی که درمان قطعی ندارد، فقط میتوان آن را زیست.
بخشهایی از وزارت درد
به شوخی گفت: «حقّت بود، می خواستی با یک میلوشویچ قاطی نشوی.» جواب ندادم. از این که یادش مانده بود گوران رسما صرب به حساب می آید تعجب کردم. «هی، عصبانی نشو! شوخی کردم. خوب می شناسمت دختر. تو او را در قلبت زندانی کردی و در قلبت را قفل کردی. او گفت هرگز از هم جدا نخواهیم شد، اما حالا بی خیالت شده و تو هم کلید را گم کرده ای.» با شنیدن آن ترانه عامیانه قدیمی بی اختیار خندیدم و یکباره تنش برطرف شد.
«اگر مثل من با یک کروات ازدواج کرده بودی، راحت تر می توانستی فراموشش کنی و حالا شوهر دیگری کرده بودی.» «لگد به بختم زدم.» «به محض اینکه پایمان به آمستردام رسید ولادک جوش آورد. گرفتار ماری جوانا و این جور چیزها شد. یعنی واقعا گرفتار شد.» واژه «ماری جوانا» را طوری به نجوا ادا کرد که انگار نوعی حسن تعبیر بود و گویی می ترسید مبادا والدینمان گوش ایستاده باشند. «ولادک حالا کجاست؟» «پلیس هم نمی داند. اما سر سوزنی هم برایم مهم نیست. او دیگر مشکل من نیست… خب، حالا بیا چیزی بخوریم.»
………………………..
بعد از آن که جلای وطن کردیم آپارتمانمان آپارتمان من و گوران_ در زاگرب را ارتش کرواسی مصادره کرد و خانواده یک افسر کروات آن را صاحب شد. پدر گوران سعی کرده بود وسایل خانه، دستکم کتابهامان را، از آپارتمان خارج کند اما نتوانست. هرچه باشد گوران صرب بود و لابد من هم «پتیاره صرب» بودم. دوران، دوران انتقامجویی بیرحمانه ناشی از سیهروزی همگانی بود و مردم از هرکه میتوانستند، و اغلب از مردم بیگناه، انتقام میگرفتند.
با اینهمه، جنگ کارهامان را بهتر از آنچه بهتنهایی از عهدهمان برمیآمد فیصله داد. گوران که با این عزم راسخ زاگرب را ترک کرده بود که «به دوردستترین جایی که میشد برود» درواقع از آن سوی دنیا سردرآورد.
اگر به کتاب وزارت درد علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستانهای معاصر در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









