به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

دیو باید بمیرد

اگر به داستان‌های جنایی پرتعلیق علاقه دارید، «دیو باید بمیرد» با ترکیب هوشمندانه انتقام، قتل و تحقیقات کارآگاهی، شما را از نخستین صفحات درگیر ماجرا می‌کند. این رمان با قرار دادن یک نویسنده داستان‌های جنایی در موقعیت یک جنایت واقعی، مدام مرز میان قربانی، مجرم و کارآگاه را جابه‌جا می‌کند و تا پایان کنجکاوی شما را زنده نگه می‌دارد. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.

۳۰ شهریور ۱۴۰۵

دیو باید بمیرد

فهرست مطالب

«دیو باید بمیرد» اثری است از نیکلاس بلیک (نویسنده‌ی اهل ایرلند با نام اصلی سیسیل دی لوئیس ، از ۱۹۰۴ تا ۱۹۷۲) که در سال ۱۹۳۸ منتشر شده است. این رمان داستان نویسنده‌ای داغ‌دیده است که پس از مرگ پسرش، در اندیشه انتقام از مردی فرو می‌رود که او را مسبب این فاجعه می‌داند، در حالی که یک کارآگاه خصوصی در پی کشف حقیقت ماجراست.

درباره‌ی دیو باید بمیرد

کتاب«دیو باید بمیرد» با عنوان اصلی The Beast Must Die یکی از رمان‌های جنایی و کارآگاهی شناخته‌شده نیکلاس بلیک است که نخستین بار در سال ۱۹۳۸ منتشر شد. نیکلاس بلیک نام مستعار سیسیل دی لوئیس، شاعر و نویسنده ایرلندی‌تبار و ملک‌الشعرای بریتانیا، بود. این رمان چهارمین کتاب از مجموعه داستان‌های کارآگاه خصوصی نیجل استرنج‌ویز به شمار می‌آید.

«دیو باید بمیرد» از آن دسته رمان‌های جنایی است که خیلی زود مرز میان قربانی، مجرم و کارآگاه را جابه‌جا می‌کند. داستان از یک حادثه دردناک آغاز می‌شود، اما خیلی زود به مسئله‌ای پیچیده‌تر درباره خشم، انتقام، عدالت و وسوسه قتل تبدیل می‌شود؛ جایی که شخصیت اصلی تصمیم می‌گیرد به‌جای انتظار برای عدالت رسمی، خودش دست به کار شود.

قهرمان داستان، فرانک کِی‌رنز، نویسنده‌ای موفق در زمینه داستان‌های جنایی است؛ مردی که سال‌ها درباره قتل، مجرم و روش‌های ارتکاب جنایت نوشته، اما این بار خودش با جنایتی واقعی روبه‌رو می‌شود. مرگ پسر خردسالش در یک حادثه فرار از صحنه، زندگی او را دگرگون می‌کند و خشم و اندوهش را به میل شدیدی برای یافتن عامل حادثه و گرفتن انتقام تبدیل می‌کند.

نکته جذاب رمان این است که نویسنده، فردی را در مرکز داستان قرار داده که خودش متخصص ساختن داستان‌های جنایی است. بنابراین خواننده با شخصیتی مواجه است که درباره جنایت فقط نظریه‌پردازی نکرده، بلکه سال‌ها درباره چگونگی طراحی یک قتل بی‌نقص فکر کرده است. همین ویژگی، داستان را از یک معمای معمولی قتل فراتر می‌برد و پرسش مهمی را مطرح می‌کند: آیا دانستن شیوه ارتکاب یک جنایت، انسان را برای انجام آن آماده می‌کند؟

کِی‌رنز تصمیم می‌گیرد مردی را که او را مسئول مرگ فرزندش می‌داند، به قتل برساند. اما درست در همین نقطه، رمان وارد بازی پیچیده‌ای با انتقام و عدالت می‌شود. خواننده می‌داند که شخصیت اصلی چه نقشه‌ای در سر دارد و همین آگاهی، تعلیق داستان را از پرسش معمول «قاتل کیست؟» به پرسش‌های دیگری درباره انگیزه، امکان اجرای نقشه و پیامدهای آن منتقل می‌کند.

بلیک در این رمان از یکی از شیوه‌های جذاب داستان‌های جنایی استفاده می‌کند: خواننده از بخشی از نقشه جنایت آگاه است، اما همچنان نمی‌تواند با اطمینان پیش‌بینی کند که سرنوشت شخصیت‌ها به کجا خواهد رسید. همین ساختار باعث می‌شود تعلیق کتاب فقط بر کشف هویت قاتل استوار نباشد، بلکه بر چگونگی وقوع جنایت و حقیقت پشت آن شکل بگیرد.

در ادامه، نیجل استرنج‌ویز، کارآگاه خصوصی مجموعه، وارد ماجرا می‌شود. او باید در میان شواهد، تناقض‌ها و روایت‌های مختلف راه خود را پیدا کند و دریابد واقعاً چه اتفاقی افتاده است. حضور استرنج‌ویز باعث می‌شود رمان از یک داستان انتقام شخصی به یک معمای کارآگاهی کلاسیک نیز تبدیل شود.

یکی از ویژگی‌های قابل توجه کتاب، ترکیب دو نوع روایت جنایی است: از یک سو با داستانی درباره نقشه‌ریزی یک قتل و انگیزه انتقام روبه‌رو هستیم و از سوی دیگر، با ورود کارآگاه، عناصر سنتی معمای جنایی و حل پرونده پررنگ می‌شوند. به همین دلیل، کتاب هم حال‌وهوای یک تریلر جنایی را دارد و هم از ساختار داستان‌های کارآگاهی کلاسیک بهره می‌برد.

اما جذابیت کتاب تنها در معما و حادثه خلاصه نمی‌شود. «دیو باید بمیرد» به مفهوم انتقام نیز نزدیک می‌شود و نشان می‌دهد وقتی سوگ و خشم با میل به اجرای عدالت شخصی درهم می‌آمیزند، مرز میان دادخواهی و جنایت چقدر می‌تواند مبهم شود. شخصیت اصلی در موقعیتی قرار می‌گیرد که خواننده ناچار است رفتار و تصمیم‌های او را از زوایای مختلف دنبال کند.

از سوی دیگر، تجربه نویسندگی فرانک کِی‌رنز به بلیک امکان می‌دهد با خودِ ادبیات جنایی نیز بازی کند. کسی که در داستان‌هایش قتل‌های خیالی طراحی کرده، اکنون درگیر قتلی واقعی می‌شود و دانش ادبی و جنایی او به بخشی از مسئله تبدیل می‌شود. این ایده، یکی از وجوه متمایزکننده رمان در میان آثار جنایی دوره خود است.

«دیو باید بمیرد» همچنین نمونه‌ای از فضای داستان‌های جنایی دوران طلایی ادبیات پلیسی است؛ دوره‌ای که در آن طرح معما، سرنخ‌ها، استدلال و بازی ذهنی میان نویسنده و خواننده اهمیت فراوان داشت. با این حال، بلیک داستان خود را صرفاً به یک معمای منطقی محدود نمی‌کند و احساسات شدید شخصیت اصلی، به‌ویژه خشم و سوگ او، نقش مهمی در پیشبرد ماجرا دارند.

شهرت این رمان تنها به زمان انتشارش محدود نمانده است. داستان «دیو باید بمیرد» بعدها چند بار اقتباس شد؛ از جمله فیلمی در سال ۱۹۵۲، فیلم فرانسوی «این مرد باید بمیرد» به کارگردانی کلود شابرول در سال ۱۹۶۹ و یک مجموعه تلویزیونی بریتانیایی در سال ۲۰۲۱. این اقتباس‌ها نشان می‌دهند ایده مرکزی کتاب، یعنی ترکیب انتقام، قتل و تحقیق جنایی، ظرفیت بالایی برای بازآفرینی در قالب‌های مختلف داشته است.

در نهایت، «دیو باید بمیرد» را می‌توان رمانی دانست که در آن جنایت، انتقام و معما در کنار هم قرار می‌گیرند و خواننده را میان همدلی با یک پدر داغ‌دیده و تردید نسبت به تصمیم‌های او نگه می‌دارند. نیکلاس بلیک با قرار دادن یک نویسنده داستان‌های جنایی در مرکز چنین ماجرایی، روایتی ساخته که هم ویژگی‌های کلاسیک داستان پلیسی را دارد و هم به پرسش‌های انسانی‌تری درباره خشم، عدالت و انتقام نزدیک می‌شود.

رمان دیو باید بمیرد در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۷۵ با بیش از ۲۱۰۰ رای و ۲۵۰ نقد و نظر است. این رمان در ایران با ترجمه‌ای از شهریار وقفی پور به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی داستان دیو باید بمیرد

داستان «دیو باید بمیرد» با مردی به نام فرانک کِی‌رنز آغاز می‌شود؛ نویسنده‌ای که در زمینه داستان‌های جنایی فعالیت دارد و با دنیای قتل، جنایت و مجرمان آشنایی زیادی دارد. اما زندگی او زمانی به‌شدت دگرگون می‌شود که حادثه‌ای تلخ، پسر خردسالش را از او می‌گیرد. این اتفاق زخمی عمیق در وجود فرانک ایجاد می‌کند و نگاه او به زندگی را تغییر می‌دهد.

فرانک نمی‌تواند با این تصور کنار بیاید که مرگ فرزندش تنها یک حادثه بوده و عامل آن بدون تحمل پیامدی جدی به زندگی خود ادامه دهد. اندوه او به‌تدریج با خشم درهم می‌آمیزد و میل به انتقام در وجودش شکل می‌گیرد. او به جای اینکه منتظر بماند تا قانون تکلیف ماجرا را مشخص کند، تصمیم می‌گیرد خودش عدالت مورد نظرش را اجرا کند.

از اینجا داستان وارد مرحله‌ای متفاوت می‌شود. فرانک که سال‌ها درباره جنایت و قتل داستان نوشته، این بار خودش در موقعیتی قرار گرفته که باید درباره یک جنایت واقعی فکر کند. تجربه و تخیل او در طراحی داستان‌های جنایی به کمکش می‌آیند و او شروع به بررسی راه‌هایی می‌کند که بتواند نقشه خود را عملی کند.

فرانک برای رسیدن به هدفش باید به فردی نزدیک شود که او را مسئول اصلی مصیبتی می‌داند که بر سر خانواده‌اش آمده است. بنابراین، بخشی از داستان به تلاش او برای نزدیک شدن به این شخص و ایجاد شرایطی مناسب برای اجرای نقشه‌اش اختصاص دارد. در این مسیر، رفتارها و تصمیم‌های فرانک نشان می‌دهد که انتقام چگونه می‌تواند ذهن یک انسان داغ‌دیده را به خود مشغول کند.

او تلاش می‌کند احساسات واقعی خود را پنهان کند و در ظاهر رفتاری عادی داشته باشد. همین دوگانگی میان آنچه فرانک در ذهن دارد و آنچه دیگران از رفتار او می‌بینند، یکی از عناصر مهم تعلیق داستان است. خواننده از انگیزه اصلی او آگاه است و همین موضوع باعث می‌شود هر گفت‌وگو و هر برخورد میان شخصیت‌ها معنایی دوگانه پیدا کند.

فرانک در جریان اجرای نقشه خود با شخصیت‌های دیگری روبه‌رو می‌شود که هرکدام به شکلی در پیشرفت داستان تأثیر دارند. روابط میان آنها به‌تدریج پیچیده‌تر می‌شود و شرایطی به وجود می‌آید که دیگر نمی‌توان همه چیز را مطابق نقشه اولیه پیش برد. به همین دلیل، داستان آرام‌آرام از یک نقشه انتقام شخصی به معمایی چندلایه تبدیل می‌شود.

در همین فضای پرتنش، نیجل استرنج‌ویز، کارآگاه خصوصی، وارد ماجرا می‌شود. او برخلاف فرانک که از درون ماجرا را تجربه می‌کند، تلاش دارد با فاصله گرفتن از احساسات و بررسی شواهد، واقعیت را کشف کند. حضور او مسیر داستان را به سمت یک تحقیق جنایی جدی‌تر می‌برد.

استرنج‌ویز با مجموعه‌ای از سرنخ‌ها، اظهارات و رفتارهای مشکوک روبه‌رو می‌شود. هرچه تحقیقات او پیش می‌رود، برخی اتفاق‌ها معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند و روابط میان شخصیت‌ها پیچیده‌تر به نظر می‌رسند. کارآگاه باید میان واقعیت و ظواهر تفاوت بگذارد و بفهمد کدام روایت‌ها قابل اعتمادند.

یکی از جذابیت‌های داستان این است که خواننده برخلاف بسیاری از رمان‌های جنایی، از همان ابتدا کاملاً بی‌خبر نیست. او از انگیزه و بخشی از نقشه فرانک اطلاع دارد و بنابراین، پرسش اصلی فقط این نیست که چه کسی مرتکب جنایت شده است. مسئله مهم‌تر این است که آیا نقشه‌ای که در ذهن فرانک شکل گرفته، همان‌گونه که او تصور می‌کند پیش خواهد رفت یا اتفاقات دیگری مسیر ماجرا را تغییر خواهند داد.

در ادامه، فضای داستان بیش از پیش میان انتقام و عدالت حرکت می‌کند. فرانک خود را در جایگاه کسی می‌بیند که باید حق ازدست‌رفته‌اش را پس بگیرد، در حالی که قانون و کارآگاه از زاویه‌ای کاملاً متفاوت به ماجرا نگاه می‌کنند. همین تقابل باعث می‌شود خواننده درباره مرز میان عدالت‌خواهی و انتقام شخصی فکر کند.

هرچه داستان جلوتر می‌رود، جزئیات بیشتری از زندگی و روابط شخصیت‌ها آشکار می‌شود. بعضی از آنها آن‌گونه نیستند که در نگاه نخست به نظر می‌رسند و برخی رفتارهای ظاهراً ساده، اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. بلیک از این تغییر تدریجی اطلاعات برای ایجاد فضای سوءظن و بی‌اعتمادی استفاده می‌کند.

در بخش‌های پایانی، تحقیقات استرنج‌ویز و پیامدهای تصمیم‌های فرانک به یکدیگر نزدیک می‌شوند و تنش داستان افزایش پیدا می‌کند. سرنخ‌هایی که در طول داستان پراکنده شده‌اند، کم‌کم اهمیت خود را نشان می‌دهند و خواننده درمی‌یابد که برای فهم کامل ماجرا باید به جزئیات مختلفی که پیش‌تر دیده است توجه کند.

«دیو باید بمیرد» در نهایت داستان مردی است که پس از یک فقدان بزرگ، درگیر میل به انتقام می‌شود و تلاش می‌کند خودش سرنوشت فردی را که مسئول مرگ فرزندش می‌داند رقم بزند. در مقابل، کارآگاهی قرار دارد که می‌کوشد بدون گرفتار شدن در احساسات شخصیت‌ها، حقیقت را از میان شواهد و تناقض‌ها بیرون بکشد. تقابل این دو مسیر، موتور اصلی داستان را تشکیل می‌دهد.

با این حال، برای لذت بردن از رمان بهتر است جزئیات مربوط به نتیجه تحقیقات، چگونگی وقوع جنایت و سرنوشت شخصیت‌ها را از پیش ندانیم. بلیک داستان را طوری پیش می‌برد که حتی وقتی خواننده تصور می‌کند تصویر روشنی از ماجرا دارد، هنوز امکان تغییر برداشت او وجود دارد. به همین دلیل، بخش مهمی از جذابیت «دیو باید بمیرد» در دنبال کردن تدریجی سرنخ‌ها و رسیدن به حقیقت نهایی نهفته است.

بخش‌هایی از دیو باید بمیرد

نیجل استرنج ویز روی راحتی نشسته بود. در آپارتمانی که او و جرجیا پس از ازدواجشان آنجا ساکن شده بودند. از پنجره می شد یکی از آن معدود میدان های زیبا و باشکوه و سنتی قرن هفدهمی لندن را دید که هنوز از آن مغازه های لوکس غیرضروری و مجتمع های آپارتمانی شوم و زشتی پر نشده بود که بهشت مترس های میلیونرها است.

روی زانوی نیجل کوسن بزرگ و قرمزرنگی بود و روی کوسن کتابی باز: کنار دستش یکی از آن جاکتابی های واقعا گران و ظریفی بود که جرجیا برای آخرین جشن تولدش به او هدیه داده بود. در آن هنگام جرجیا رفته بود بیرون پارک برای همین نیجل می توانست به عادت قدیمش برگردد و درجای راحتش روی مبل کتاب بخواند.

………………..

«می‌بینم که شما از من یک قدم جلوتر هستید.» او گفت: «بسیار خوب. سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم کوتاهش کنم. واقعیت‌های ساده را برایتان می‌گویم و فقط امیدوارم از آن‌ها نتیجه‌گیری اشتباهی نکنید. جورج رَتری مدتی بود که به همسرم ابراز علاقه می‌کرد.

این موضوع برای او سرگرم‌کننده و جذاب بود و در عین حال احساس رضایت به او می‌داد، می‌دانید، هر زنی ممکن است از چنین چیزی خوشش بیاید؛ جورج به‌هرحال مرد خوش‌قیافه و جذابی بود. شاید حتی با او یک لاس‌زدن بی‌ضرر هم کرده باشد. من به او اعتراضی نکردم؛ به عقیده من، اگر آدم از اعتماد کردن به همسر خودش بترسد، اصلاً حق ندارد ازدواج کند. دست‌کم نظر من این است.

…………………..

بررسی‌ها و مطالعاتم درباره جرم‌شناسی مرا به این نتیجه رسانده است که تنها ژنرال‌ها، پزشکان سرشناسِ خیابان هارلی و مالکان معادن‌اند که می‌توانند مرتکب قتل شوند و بی‌آنکه گرفتار شوند، از آن بگریزند.

 

اگر به کتاب دیو باید بمیرد علاقه دارید، بخش معرفی برترین رمان‌های جنایی و پلیسی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x