«هیچ دوستی به جز کوهستان» اثری است از بهروز بوچانی (نویسنده و روزنامهنگار اهل ایلام، متولد ۱۳۶۲) که در سال ۲۰۱۸ منتشر شده است. این کتاب روایت تجربهی تلخ بهروز بوچانی از مهاجرت اجباری، سالهای حبس در بازداشتگاه مانوس و تلاش انسان برای حفظ هویت، کرامت و امید در برابر خشونت و سازوکارهای سرکوبگر قدرت است.
دربارهی هیچ دوستی به جز کوهستان
کتاب «هیچ دوستی به جز کوهستان» (No Friend But the Mountains) نوشتهی بهروز بوچانی، اثری است که از دل تجربهای دشوار و فرساینده شکل گرفته و در مرز میان خاطره، ادبیات، روزنامهنگاری و اندیشه قرار میگیرد. بوچانی در این کتاب تنها سرگذشت خود را بازگو نمیکند، بلکه تجربهی زیستن در موقعیتی را روایت میکند که در آن انسان، پیش از آنکه به عنوان یک فرد دیده شود، با یک برچسب و یک شماره شناخته میشود.
داستان شکلگیری این اثر به اندازهی خود کتاب شگفتانگیز است. بوچانی در سالهایی که در بازداشتگاه مانوس گرفتار بود، امکان نوشتن آزادانه و نگهداری از دستنوشتههایش را نداشت. به همین دلیل بخشهای مختلف روایت را به صورت پیام برای دوستش میفرستاد تا نوشتهها از میان نروند و بعدها بتوانند در قالب کتابی منسجم کنار یکدیگر قرار بگیرند.
مانوس در این اثر فقط یک جزیره یا محل نگهداری مهاجران نیست؛ به نمادی از جهانی تبدیل میشود که در آن قدرت میتواند مرزهای آزادی، هویت و کرامت انسانی را تعیین کند. نویسنده با مشاهدهی دقیق زندگی روزمرهی اردوگاه، نشان میدهد که چگونه محدودیتهای مداوم، انتظار بیپایان و محرومیت میتوانند انسان را به تدریج از احساس اختیار و تعلق تهی کنند.
با این حال، «هیچ دوستی به جز کوهستان» صرفاً روایتی تلخ از زندان و آوارگی نیست. بوچانی تلاش میکند سازوکارهایی را که پشت این وضعیت قرار دارند نیز بشناسد و توضیح دهد. از همین رو، روایتهای شخصی او بارها با تأملات فلسفی، تحلیلهای اجتماعی و نگاه انتقادی به ساختار قدرت درهم میآمیزند و کتاب را از یک خاطرهنگاری معمولی فراتر میبرند.
یکی از ویژگیهای برجستهی اثر، زبان آن است. نویسنده برای بیان تجربهای که بخش بزرگی از آن با خشونت، ترس و بیاختیاری همراه بوده، از نثری تصویری و گاه شاعرانه بهره میگیرد. در نتیجه، فضای مانوس تنها از طریق گزارش رویدادها به خواننده منتقل نمیشود؛ بلکه طبیعت، آسمان، گیاهان، سکوت و جزئیات محیط نیز در ساختن حالوهوای اثر نقش پیدا میکنند.
عنوان کتاب نیز معنایی فراتر از یک تصویر شاعرانه دارد. کوهستان در جهان ذهنی بوچانی با خاطره، ریشه، آزادی و ایستادگی پیوند خورده است و در برابر فضای بسته و کنترلشدهی اردوگاه، تصویری از پناه و رهایی به وجود میآورد. به این ترتیب، کوهستان به عنصری نمادین تبدیل میشود؛ چیزی که حتی در دورترین فاصله از خانه میتواند یادآور هویت و امکان مقاومت باشد.
بوچانی در روایت خود تنها به تجربهی فردی خویش محدود نمیشود. انسانهایی از ملیتها و فرهنگهای گوناگون در این کتاب حضور دارند و سرنوشت آنان نشان میدهد که مسئلهی مهاجرت اجباری چگونه میتواند مرزهای جغرافیایی و تفاوتهای فرهنگی را پشت سر بگذارد. هر یک از این انسانها حامل داستانی است که ممکن است در ساختارهای اداری و سیاسی، به یک پرونده یا عدد تقلیل یافته باشد.
از این منظر، کتاب تصویری انتقادی از سیاستهایی ارائه میدهد که در آنها مسئلهی امنیت و کنترل مرزی گاه بر شأن و نیازهای انسانی پناهجویان غلبه میکند. نویسنده با تکیه بر تجربهی مستقیم خود، تأثیر چنین سیاستهایی را نه در قالب آمار و گزارشهای رسمی، بلکه در زندگی روزانهی انسانهایی نشان میدهد که سالها در انتظار تعیین سرنوشت خود باقی ماندهاند.
شیوهی نگارش کتاب نیز بخشی از اهمیت آن است. ترکیب خاطرات شخصی با تحلیل سیاسی و اجتماعی، در کنار لحظات شاعرانه و تأملات فلسفی، ساختاری چندلایه ایجاد کرده است. خواننده در یک صفحه با تجربهای شخصی روبهرو میشود و در صفحهای دیگر با پرسشی بنیادی دربارهی قدرت، آزادی، هویت یا معنای انسانبودن مواجه میشود.
«هیچ دوستی به جز کوهستان» همچنین نمونهای قابلتأمل از توانایی ادبیات برای مقابله با خاموشی است. هنگامی که شرایط بیرونی امکان اعتراض آشکار یا بیان آزادانه را محدود میکند، نوشتن میتواند راهی برای حفظ هویت و ثبت واقعیت باشد. خودِ فرایند شکلگیری این کتاب نشان میدهد که روایتکردن گاهی تنها یک فعالیت ادبی نیست، بلکه راهی برای مقاومت در برابر فراموششدن است.
موفقیت گستردهی کتاب در خارج از ایران نیز نشان میدهد که تجربهی روایتشده در آن، با وجود ریشهداشتن در زندگی نویسنده و شرایط خاص مانوس، مسئلهای فراتر از یک سرگذشت فردی است. ترجمهی اثر به زبانهای متعدد و انتشار آن در کشورهای مختلف، این امکان را فراهم کرده که مخاطبانی از فرهنگهای گوناگون با پرسشهای انسانی و سیاسی مطرحشده در آن روبهرو شوند.
در نهایت، «هیچ دوستی به جز کوهستان» کتابی دربارهی مرزهای جغرافیایی به همان اندازه است که دربارهی مرزهای انسانی است؛ دربارهی اینکه وقتی آزادی، خانه و آینده از انسان گرفته میشود، چه چیزی میتواند هویت او را حفظ کند. بهروز بوچانی از دل سالهای دشوار بازداشت، روایتی ساخته که هم سندی از یک تجربهی تاریخی و اجتماعی است و هم اثری ادبی دربارهی تنهایی، مقاومت، امید و میل انسان به حفظ شأن و صدای خویش.
کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۸۹ با بیش از ۹۲۰۰ رای و ۱۴۸۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمهای از امید توفیقیان به بازار عرضه شده است.
خلاصهی مطالب هیچ دوستی به جز کوهستان
فصل اول با عنوان «زیر نور ماه / رنگ اضطراب» از سفر بوچانی و گروهی از پناهجویان آغاز میشود؛ سفری که در تاریکی و با عبور از مسیرهای جنگلی اندونزی آنها را به سوی ساحل میبرد. مسافران، که هر یک با امید رسیدن به استرالیا از سرزمین خود گریختهاند، در فضایی آکنده از ترس و بیاعتمادی کنار هم قرار گرفتهاند.
راوی در میان این جمع، آدمها را اغلب با ویژگیهای ظاهری یا رفتاریشان معرفی میکند؛ شیوهای که بعدها نیز در کتاب ادامه پیدا میکند. اضطراب ناشی از ناشناختهبودن مسیر، ترس از دستگیرشدن و خطر دریا از همان ابتدا بر روایت سایه میاندازد. این فصل بیشتر از آنکه شرح یک سفر عادی باشد، ورود انسانهایی است که از یک وضعیت نامطمئن گریختهاند و هنوز نمیدانند چه سرنوشت دیگری در انتظارشان است.
در فصل دوم، «کوهها و موجها / شاهبلوطها و مرگ / آن رود… این دریا»، مسافران سوار قایقی کوچک و نامطمئن میشوند تا راه استرالیا را در پیش بگیرند. کمبود جا و فشار جمعیت از همان ابتدا میان سرنشینان تنش ایجاد میکند و حتی فضای محدود قایق به میدان رقابت برای زندهماندن تبدیل میشود. خیلی زود قایق با مشکلات جدی روبهرو میشود؛ آب وارد آن میشود و مسافران ناچارند برای نجات خود دائماً آب را بیرون بریزند.
در میان این وضعیت، ذهن بوچانی بارها از دریای خطرناک به کوهستانها، رودها و درختان سرزمین کردی بازمیگردد؛ طبیعتی که در خاطرهی او با خانه و هویت پیوند دارد. سرانجام در جریان این سفر، دریا قربانی میگیرد و «پسر چشمآبی» جان خود را از دست میدهد. مرگ او نخستین نشانهی آشکار بهای سنگینی است که این سفر از پناهجویان میگیرد.
فصل سوم با عنوان «کلک برزخ / ماهها حقیقتهای هولناکی را خواهند گفت» روایت سفر دوم را دنبال میکند؛ سفری که پس از نجات از حادثهی نخست آغاز میشود. قایق دیگری حامل پناهجویان است و آنان دوباره در میان دریا، میان امید رسیدن به امنیت و ترس از مرگ سرگرداناند. یک کشتی باری بزرگ با آنها روبهرو میشود و خدمهی آن با دادن آب و غذا به مسافران کمک میکنند، اما همین کمک محدود نیز در میان انسانهای گرسنه و مضطرب به آشفتگی و رقابت منجر میشود.
در این میان، «گلشیفتهی ما» نقشی برجسته پیدا میکند و با رفتاری مقتدرانه و مسئولانه تلاش میکند نظم را میان مسافران حفظ کند. فصل در نهایت به لحظهی نجات و مشاهدهی کشتی استرالیایی نزدیک میشود، اما فضای امید همچنان با اضطراب و آگاهی از آیندهای نامعلوم درهمآمیخته است. عنوان «برزخ» نیز وضعیت کسانی را تداعی میکند که از خطر قبلی نجات یافتهاند اما هنوز به آزادی نرسیدهاند.
فصل چهارم، «تأملات کشتی جنگی / گلشیفتهی ما واقعاً زیباست»، از لحظهای میگوید که پناهجویان پس از نجات، روی کشتی نظامی استرالیا قرار میگیرند. در اینجا دریا دیگر فقط صحنهی خطر نیست و راوی در میان ترس و خستگی، به زیبایی آن نیز توجه میکند. تجربهی نزدیکشدن به مرگ، او را به اندیشیدن دربارهی ترس، شجاعت، زندگی و مرگ وادار میکند؛ از نظر او شجاعت الزاماً نقطهی مقابل ترس نیست، بلکه ممکن است از دل همان ترس شکل بگیرد.
شخصیت «گلشیفته» نیز در این فصل همچنان حضوری مهم دارد و به نمادی از توانایی حفظ روحیه در شرایط طاقتفرسا بدل میشود. در واقع، این فصل فاصلهی کوتاهی میان دو مرحلهی رنج است: مسافران از مرگ در دریا گریختهاند، اما هنوز نمیدانند که نجات آنها به آزادی منجر نخواهد شد.
فصل پنجم، «داستانی از جزیرهی کریسمس / پسر بیتابعیت روهینگیا که به دنبال ستارهی تبعید فرستاده شد»، نقطهی گذار اساسی کتاب است. پناهجویان پس از انتقال به مرکز بازداشت جزیرهی کریسمس، با دیوارها، سیمهای خاردار، بازرسی، نظارت و قوانین سختگیرانه مواجه میشوند و سپس خبر انتقالشان به مانوس، بهجای آزادی، مرحلهی تازهای از حبس را پیش روی آنان قرار میدهد.
راوی در این بخش از تصورات و شایعاتی میگوید که دربارهی مانوس وجود دارد و اضطراب ناشی از رفتن به مکانی ناشناخته را شرح میدهد. ورود به مانوس با تناقضی تکاندهنده همراه است: جزیره از نظر طبیعی زیباست، اما برای پناهجویان به مکانی برای حبس و محرومیت تبدیل شده است. از این فصل به بعد، زمان و روایت نیز دگرگون میشود؛ حرکت و انتظارِ سفر جای خود را به تکرار، سکون و سالهایی میدهد که در پشت حصارهای اردوگاه سپری میشوند.
فصل ششم، «کولیهای سرگردان به اجرا میپردازند / جغدهای انبار نظاره میکنند»، به زندگی روزمره در زندان مانوس اختصاص دارد. صدها زندانی در محیطی متراکم، گرم، آلوده و فرساینده زندگی میکنند و ورود زندانیان تازه نیز اغلب به تشدید تنشها منجر میشود. افراد برای حفظ ارتباط و احساس تعلق، بیشتر به گروههایی بر اساس ملیت، زبان و پیشینهی مشترک پناه میبرند. در میان این فضای سنگین، برخی زندانیان با موسیقی، رقص و گردهماییهای شبانه تلاش میکنند برای مدتی از واقعیت زندان فاصله بگیرند.
شخصیتهایی مانند «میثمِ فاحشه» در این بخش برجسته میشوند، اما شادیهای موقت نمیتوانند اثر فرسایندهی حبس را از میان ببرند. بوچانی در همین فصل مفهوم «سیستم کیریارکال» را برجسته میکند؛ ساختاری که به باور او با ایجاد سلسلهمراتب، بیاعتمادی، رقابت و انزوا، زندانیان را از یکدیگر دور و کنترل آنان را آسانتر میکند.
فصل هفتم، «ژنراتور پیرمرد / نخستوزیر و دخترانش»، تصویری بسیار جزئیتر از ساختار فیزیکی و نظم تحمیلی زندان ارائه میدهد. زندان به راهروها و بخشهای مختلف تقسیم شده و زندانیان در محیطهایی تنگ، مرطوب، داغ و بدبو زندگی میکنند. مشکل آب، توالت، پشهها، گرما و قطع برق به بخش جداییناپذیر زندگی روزانه تبدیل شده است. ژنراتور برق در این میان اهمیت نمادین پیدا میکند، زیرا روشن یا خاموششدن آن مستقیماً بر امکان استفاده از آب و امکانات اولیه تأثیر میگذارد و به ابزاری برای اعمال قدرت بدل میشود.
شخصیت «نخستوزیر» نیز در این فصل بهعنوان فردی باسواد و دارای نفوذ مطرح میشود که میکوشد در میان این آشفتگی نوعی نظم ایجاد کند، اما خود نیز به تدریج در همان مناسبات قدرت گرفتار میشود. فصل نشان میدهد که سلطه فقط از بالا و از سوی مأموران اعمال نمیشود، بلکه در روابط میان خود زندانیان نیز بازتولید میشود.
فصل هشتم، «صفکشیدن بهمثابه شکنجه: منطق زندان مانوس / گاو خوشحال»، یکی از صریحترین بررسیهای سازوکار کنترل در اردوگاه است. صف برای دریافت غذا، سیگار، تماس تلفنی یا دسترسی به خدمات پزشکی ظاهراً یک ضرورت اداری ساده است، اما در روایت بوچانی به تجربهای فرساینده و تحقیرآمیز تبدیل میشود. جایگاه افراد در صف، میزان جسارت، رابطه با دیگران و توانایی آنها برای استفاده از قواعد غیررسمی را آشکار میکند.
شخصیت «گاو» کسی است که تقریباً همیشه راهی برای رسیدن به ابتدای صف پیدا میکند و در برابر او، افراد آرامتر و آسیبپذیرتر معمولاً مجبورند مدت بیشتری منتظر بمانند. بوچانی از این وضعیت برای نشاندادن چگونگی تبدیل یک نیاز عادی انسانی به ابزار اعمال قدرت استفاده میکند؛ صف دیگر فقط انتظار نیست، بلکه بخشی از منطق زندان است.
فصل نهم، «روز پدر / درخت انبهی باشکوه و غول مهربان»، دو روایت مهم را در کنار یکدیگر قرار میدهد. در بخش نخست، مردی که پدر کودکی خردسال است، از بیماری شدید پدر خودش باخبر میشود و میکوشد با او تماس بگیرد، اما گرفتار قواعد خشک و سلسلهمراتب اداری زندان میشود. دوستانش تلاش میکنند او را در صف تماس جلو بیندازند و حتی موضوع را به مأموران بالاتر منتقل کنند، اما مقررات انسانی را کنار میزند و فرصت گفتوگو با پدر در حال مرگ از میان میرود.
در بخش دوم، یک درخت انبه که شاخههایش از فراز حصار وارد فضای زندان شده، به منبعی برای رقابت و مالکیت تبدیل میشود. هنگامی که یک زندانی جوان انبهای به دست میآورد و فردی زورگو قصد گرفتن آن را دارد، «غول مهربان» وارد ماجرا میشود و از او حمایت میکند. این دو روایت، در کنار هم، هم بیرحمی ساختار رسمی و هم امکان همبستگی و حمایت میان زندانیان را نشان میدهند.
فصل دهم، «آواز جیرجیرکها، آیینهای بیرحمی / جغرافیای اسطورهای زندان مانوس»، فضای زندان را در یک شب به تصویر میکشد. بوچانی که از دنداندرد رنج میبرد، صدای نالهی یکی از زندانیان را میشنود و در جستوجوی منشأ آن، به بخشهای دیگری از زندان و منطقهی موسوم به «منطقهی سبز» توجه میکند. در میان این صحنهها، خاطرات کردستان و نخستین تجربههای عاشقانه نیز به ذهن او بازمیگردد.
سپس «پیامبر»، یکی از زندانیان، تلاش میکند از زندان بگریزد و در جریان این تلاش خود را به درخت نارگیلی میرساند و دربارهی انسانیت، آزادی و نادرستی حبس سخن میگوید. مأموران امنیتی او را مهار میکنند. در این فصل، طبیعت و زندان در برابر یکدیگر قرار میگیرند و درخت، ماه، صداهای شب و فضای جزیره به بخشی از یک جغرافیای نمادین تبدیل میشوند که در آن انسان در برابر نظام سرکوبگر تلاش میکند شأن خود را حفظ کند.
فصل یازدهم، «گلهایی شبیه بابونه / عفونت: سندرم زندان مانوس»، از زیبایی طبیعت آغاز میشود اما خیلی زود به وضعیت جسمی و روانی زندانیان بازمیگردد. راوی در گوشهای نسبتاً خلوت از اردوگاه، گلهایی را مییابد که او را به یاد سرزمین مادریاش میاندازند و برای مدتی از هیاهوی زندان فاصله میگیرد. در همین مکان با «حمید، جوان خندان» روبهرو میشود؛ زندانیای که از مشکلات جسمی و زخمهای عفونی رنج میبرد و دسترسی ناکافی به مراقبت پزشکی دارد.
فشار روانی زندان در این بخش به اوج میرسد و خودآزاری برخی زندانیان با تیغ، نشانهای از عمق درماندگی آنان است. همزمان، خبر حضور وزیر مهاجرت استرالیا و واکنش زندانیان، فضای اردوگاه را متشنج میکند. در پایان فصل، وضعیت روانی و اجتماعی زندانیان به نقطهای میرسد که مرز میان رنج فردی و بحران جمعی از میان میرود و مرگ حمید به یکی از تکاندهندهترین لحظات کتاب تبدیل میشود.
فصل دوازدهم، «در گرگومیش / رنگهای جنگ»، به شورش و آخرین مرحلهی مقاومت زندانیان در مانوس میپردازد. این فصل برخلاف بسیاری از بخشهای میانی کتاب، دوباره روایت را به یک رشته رویدادهای پیوسته نزدیک میکند و به مقاومت گستردهی پناهجویان در برابر انتقال اجباری به اردوگاههای جدید میرسد.
زندانیان برای مدتی احساس میکنند حصارها و مقررات قدرت سابق خود را از دست دادهاند و فضای اردوگاه به صحنهی رویارویی مستقیم میان زندانیان و نیروهای امنیتی تبدیل میشود. اعتراض در نهایت با خشونت شدید پاسخ داده میشود و نیروهای استرالیایی و نیروهای محلی در سرکوب آن نقش پیدا میکنند.
پایان کتاب به مرگ «غول مهربان»، یعنی رضا براتی، پیوند میخورد؛ مرگی که در روایت بوچانی نمادی از خشونتی است که بر پناهجویان اعمال شده است. به این ترتیب، کتاب با یک پیروزی ساده یا رهایی قهرمانانه تمام نمیشود، بلکه با تصویر انسانهایی پایان مییابد که حتی در شرایط شکست و سرکوب، تلاش کردهاند صدای خود را حفظ کنند.
در مجموع، دوازده فصل کتاب مسیری را از سفر پرخطر دریایی تا حبس طولانی و مقاومت در مانوس طی میکنند، اما ساختار کتاب صرفاً یک زندگینامهی خطی نیست. پنج فصل نخست بیشتر حرکت، سفر، انتظار و انتقال را دنبال میکنند؛ از فصل ششم به بعد، زمان در زندان کش میآید و روایت به مجموعهای از صحنهها و تجربههای ظاهراً پراکنده تبدیل میشود که هر یک وجهی از سازوکار قدرت را آشکار میکنند.
در فصل پایانی، این سکون ناگهان به شورش و خشونت جمعی منتهی میشود. از همین رو، «هیچ دوستی به جز کوهستان» را میتوان هم روایت یک سفر و اسارت دانست و هم مطالعهای ادبی دربارهی اینکه چگونه یک نظام بازداشت میتواند بر بدن، ذهن، روابط انسانی، احساس زمان و حتی زبان انسان اثر بگذارد.
بخشهایی از هیچ دوستی به جز کوهستان
اَحَدی دم برنمیآورد. بچه کوچک چندماهه هم غریزهاش به کار افتاده بود و جیک نمیزد؛ سینه مادرش را گرفته بود و بیاینکه آن را بمکد، فقط نگاه میکرد. کوچکترین جیغ یا صدایی ممکن بود همهچیز را خراب کند. سه ماه آوارگی و گرسنگی در جاکارتا و کِنداری و همهی آن ترسها عاقبت ختم شده بود به سکوتِ آن ساحل.
مرحلهی نهایی.
ساحل.
گرسنگیهای جزیرهی کِنداری لحظهای از خاطرم پاک نمیشد…
چهل روزِ تمام درحالیکه بهشدت گرسنه بودم در زیرزمین هتل کوچکی در کِنداری گرفتار شده بودم؛ کِنداری که روزگاری بهشت پناهندههایی بود که میخواستند با قایق به استرالیا بروند.
در بحبوحهی ورودِ من، کِنداری تغییر ماهیت داده و گورستان پناهندهها شده بود. باید در جوّ بهشدت پلیسی آنجا در زیرزمین هتلی حبس میماندم. پولم تمام شده بود و هجوم گرسنگی بدن و روحم را نشانه رفته بود. فقط شانس آوردم که نیازی نبود برای صبحانه پولی بپردازم. صبح زود بیدار میشدم تکهای نان برشته، قالب کوچکی پنیر، و یک لیوان چای داغِ پُر از شکر میبلعیدم و این تمامِ غذایم در یک شبانهروز بود.
حضورِ پلیسهایی که سرتاسر شهر را در تعقیب ما زیرورو میکردند آرامشمان را گرفته بود. هر که را میگرفتند اول زندانیاش میکردند، چند روزی نگهش میداشتند، و بعد بهزور میفرستادندش به جایی که از آن آمده بود. حتی فکر کردن به این اتفاق کابوسی هولناک بود، بازگشت به نقطهی آغاز سفرم برایم حکم مرگ داشت.
روزهای آخر، صبحانهام را که میخوردم، فرصتی دست میداد تا در صبحهای نمناک کِنداری هتل را ترک کنم و در جادههای جنگلی اطراف قدمی بزنم. مطمئن بودم که شهر در آن وقتِ صبح خواب است و سروکلهی آن پلیسهای سِمِج هم هیچگاه در آن جادهی جنگلی پیدا نمیشود.
با ترسولرز از جادهی کوتاه آسفالتهای میگذشتم و به سمت یک محوطهی جنگلمانند دنج و خلوت میپیچیدم که با پرچینهایی چوبی دورتادورش را حصار کشیده بودند. حضور من در آن مکان، که به نظر ملکی شخصی میآمد، بهنوعی یک تجاوز آشکار بود، با اینهمه هرگز تنها نگهبان آنجا مرا بازخواست نکرد.
وسط آن باغ بزرگِ پُر از درختِ نارگیل، جایی که یک کلبهی زیبا ساخته بودند، همیشه برمیخوردم به یک مرد قدکوتاه و او، درحالیکه چند سگ اطرافش میپلکیدند و دُم تکان میدادند، به من لبخند میزد و با مهربانی دستی برایم تکان میداد. آن لبخند مهربانانه موجب میشد با آرامش خاطر پیشرَویام را در جادهی خاکی میان آن باغ بزرگ ادامه دهم. درختان نارگیل بلند اطراف جاده و شالیزار کوچکِ سرسبزی که در انتهای مسیر بود زیباییِ آن لحظات را با یک رؤیای بهشتی پیوند میزدند.
یک تنهی عظیم درخت نارگیل کنار جاده و باتلاقِ شالیزار افتاده بود. روی آن مینشستم، سیگاری روشن میکردم و به دور از آشفتگیهای ذهنی و حس گرسنگی، به طبیعت مینگریستم. سیگارم که به انتها میرسید، هوا دیگر داشت رفتهرفته روشن میشد و از همان مسیر جنگلی به هتل برمیگشتم. در راهِ برگشت، باز هم آن مرد قدکوتاه دستی برایم تکان میداد و لبخندی مهربانانه چاشنیاش میکرد.
زندگیام در آن سه ماه آمیزهای بود از ترس، اضطراب، گرسنگی، آوارگی، و آن ساعات کوتاهِ خوشِ بر روی آن تنه درختِ باغ بهشتی. و حال، همه آن زندگی پُرتنش ختم شده بود به آن لحظات نَفَسگیر که هر لحظه امکان داشت با جیغ یک بچه چندماهه همهچیز بازگردد به نقطه صفرِ سفر.
اگر به کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان علاقه دارید، بخش معرفی برترین زندگینامهها در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سای رآثار مشابه نیز آشنا میکند.









