«تانگوی شیطان» اثری است از لاسلو کراسناهورکایی (نویسندهی اهل مجارستان و برندهی جایزهی نوبل در سال ۲۰۲۵، متولد ۱۹۵۴) که در سال ۱۹۸۵ منتشر شده است. این رمان داستان گروهی از روستاییان درمانده است که در میان ویرانی، فریب و امیدی موهوم به نجات، بهتدریج در چرخهای تکراری از فساد، توهم و سقوط فرو میروند.
دربارهی تانگوی شیطان
رمان تانگوی شیطان (Satantango) نوشتهی لاسلو کراسناهورکایی، یکی از برجستهترین آثار ادبی اروپای شرقی در اواخر قرن بیستم است؛ اثری که با زبانی پیچیده، ساختاری تودرتو و نثری سیال، بهنوعی تجسم فروپاشی اخلاقی، اقتصادی و روانی انسان در جامعهای پس از فروپاشی کمونیسم است.
کراسناهورکایی که در سال ۱۹۵۴ در مجارستان متولد شد، از نویسندگانی است که سبک منحصربهفردش در پیوند دادن شعر، فلسفه و کابوسهای اجتماعی، او را در ردیف بزرگانی چون فرانتس کافکا و سامویل بکت قرار داده است. تانگوی شیطان نخستین رمان اوست که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد و از همان ابتدا توجه منتقدان را به نبوغ نویسندهای جلب کرد که میتوانست فروپاشی جهان را با واژهها به تصویر بکشد.
داستان در یک روستای متروک و گلآلود میگذرد، جایی در حاشیهی جهان، که گروهی از دهقانان و کارگران فقیر پس از تعطیلی مزرعهی اشتراکی، در فلاکت و انتظار فرورفتهاند. در ظاهر، همه چیز راکد است، اما با بازگشت ناگهانی دو شخصیت مرموز به نامهای ایریمش و پتینر، امیدی در میان اهالی زنده میشود؛ امیدی موهوم به نجات و بازسازی زندگی، که در واقع چیزی جز فریب و سقوط دوباره نیست. همین بازگشت، هستهی مرکزی روایت را میسازد و کل داستان بهگونهای چون حلقهای از گامهای یک تانگو، میان گذشته و حال، خیال و واقعیت، در نوسان است.
کراسناهورکایی در تانگوی شیطان ساختاری چرخان و موسیقایی را برگزیده است. فصلها به شکلی متقارن و در دو جهت روایت میشوند: نیمهی اول با شمارش مستقیم (۱ تا ۶) پیش میرود و نیمهی دوم با شمارش معکوس (۶ تا ۱) بازمیگردد؛ همانند گامهای یک رقص تانگو که هر حرکتش انعکاس دیگری دارد. این ساختار نه تنها یک بازی فرمی نیست، بلکه استعارهای است از تکرار بیپایان و پوچیِ زیستن در جهانی که از معنا تهی شده است.
نثر کراسناهورکایی به طرز چشمگیری طولانی، پرپیچوخم و اغلب بدون نقطه است. جملات گاه در چندین صفحه امتداد مییابند و ذهن خواننده را در جریان سیال آگاهی شخصیتها غرق میکنند. این سبک نگارش نه تنها بازتابی از آشفتگی ذهنی و فروپاشی درونی قهرمانان است، بلکه نوعی موسیقی درونی دارد که ریتم کند و سنگینِ زندگی در روستا را بازمیتاباند. او با همین شیوه، فضایی خفه، گِلآلود و مرطوب میسازد که مرز میان انسان و حیوان، خواب و بیداری، عقل و جنون را از میان میبرد.
شخصیتهای رمان اغلب در مرز میان امید و یأس معلقاند. آنها با وجود آگاهی از بیهودگی وضع خود، همچنان منتظر معجزهای هستند که هرگز نمیآید. در مرکز این جمع، ایریمش قرار دارد؛ شخصیتی کاریزماتیک و فریبنده که با سخنان خود، روستاییان را مجذوب وعدهی نجات میکند. اما این نجات، چیزی جز فریب نیست، و در نهایت، همه چیز به نقطهی آغاز بازمیگردد؛ دوری جهنمی از تکرار و خودفریبی.
تانگوی شیطان در لایههای عمیقتر خود، روایتی از فروپاشی ایمان، ایدیولوژی و امید جمعی است. این کتاب به وضوح سایهی نظام کمونیستی و شکست آرمانهای سوسیالیستی در اروپای شرقی را در خود دارد، اما هرگز به سیاست مستقیم فروکاسته نمیشود. کراسناهورکایی از این موقعیت تاریخی برای کاوش در وضعیت وجودی انسان استفاده میکند؛ انسانی که در جهانی بیخدا و بیهدف، همچون رقصندهای در گل و لای، بیوقفه درجا میزند.
عنصر طبیعت در این رمان حضوری پررنگ و در عین حال تهدیدگر دارد. باران بیپایان، زمین گِلآلود، بوی تعفن و حیوانات سرگردان، نه پسزمینه بلکه جزیی از روانِ داستاناند. روستا در واقع نمادی است از جهانی پوسیده که مرز میان تمدن و توحش در آن از میان رفته است. کراسناهورکایی با مهارتی حیرتانگیز، این فضای تباه را به تصویری از زوال تمدن انسانی بدل میکند.
از منظر فلسفی، کتاب در تقاطع اگزیستانسیالیسم و پوچگرایی حرکت میکند. نویسنده جهانی را تصویر میکند که در آن هیچ حقیقت نجاتبخشی وجود ندارد و هر امیدی دروغی تازه است. انسانها با حرکاتی تکراری و بینتیجه، همچون رقصندههای تانگو، در دایرهای بسته میچرخند؛ حرکتی زیبا اما بیثمر، که سرانجام به همان نقطهی آغاز بازمیگردد.
کراسناهورکایی با نثری شاعرانه اما بیرحم، بیهودگی و تباهی را نه بهصورت تصویری بیرونی، بلکه درون ذهن انسان به تصویر میکشد. او خواننده را به درون تاریکی ذهن شخصیتها میبرد، جایی که ترس، وسوسه، و توهم درهم میآمیزند. نتیجه، تجربهای ادبی است که بیشتر به کابوسی فلسفی شباهت دارد تا به داستانی معمولی.
اقتباس سینمایی مشهور این اثر در سال ۱۹۹۴ توسط بلا تار، کارگردان هموطن کراسناهورکایی، ساخته شد. فیلم هفتساعتهی او که به همان نام تانگوی شیطان شناخته میشود، بهنوعی بازآفرینی بصریِ کامل کتاب است و نثر سنگین و چرخان آن را در قالب تصاویری سیاهوسفید و حرکات کند دوربین به نمایش میگذارد. این اقتباس، خود یکی از شاهکارهای سینمای هنری قرن بیستم به شمار میرود.
تانگوی شیطان اثری است دربارهی سقوط، اما در عین حال دربارهی استمرار نیز هست؛ دربارهی میل انسان به ادامه دادن حتی در دل تباهی. کراسناهورکایی با نگاهی بیرحمانه اما عمیقاً انسانی، از جهانی سخن میگوید که در آن، رقص، تنها شکل ممکن از مقاومت است؛ رقصی که شاید به رهایی منجر نشود، اما در برابر مرگ و سکون میایستد.
در نهایت، این کتاب را میتوان شعری بلند در ستایش فروپاشی دانست؛ روایتی از جهان پس از ایمان، جایی که انسان هنوز میرقصد، حتی وقتی هیچ موسیقیای باقی نمانده است. تانگوی شیطان خواننده را به چالشی عمیق دعوت میکند: تحمل کند، در گل فرو رود، و در دل تاریکی، نغمهی رقص را بشنود.
رمان تانگوی شیطان در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۱۴ با بیش از ۱۰۲۰۰ رای و ۱۵۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمههایی از سپند ساعدی و زهرا وثوقی به بازار عرضه شده است.
خلاصهی داستان تانگوی شیطان
داستان تانگوی شیطان در روستایی متروک و ویران در مجارستان میگذرد، جایی که پس از فروپاشی مزرعهی اشتراکی، گروهی از ساکنان درمانده و منزوی در میان گلولای، باران و بوی تعفنِ دامهای مرده، به زندگی بیهدف خود ادامه میدهند. همهچیز راکد است؛ امید، کار، ایمان و حتی زمان. اما شایعهای ناگهانی میان روستاییان میپیچد: دو مرد به نامهای ایریمش و پتینر، که پیشتر تصور میشد مردهاند، بازمیگردند. این خبر، مانند جرقهای در مرداب خاموش، در ذهن و خیال اهالی شعله میکشد و روستا را از خواب طولانی بیرون میکشد.
ایریمش در گذشته یکی از اعضای باسواد و کاریزماتیک مزرعهی اشتراکی بود که به همراه دوستش پتینر ناپدید شده بود. اکنون بازگشت او امیدی تازه در میان اهالی برمیانگیزد. همه باور دارند که او با طرحی برای نجات روستا از ویرانی بازگشته است. برخی او را پیامبری میپندارند که میتواند نظم و زندگی را بازگرداند، و برخی دیگر با شک و ترس به او مینگرند. اما در حقیقت، بازگشت ایریمش نه آغاز نجات، بلکه مقدمهی سقوطی تازه است.
در روز بازگشت، اهالی روستا در میخانه گرد هم میآیند. باران میبارد و گل تا زانو بالا آمده است. هر کس درگیر اندیشههای تیره و مالیخولیایی خود است. کراسناهورکایی در این بخش، ذهن هریک از شخصیتها را بهتفصیل میکاود: شمعی که در ذهنشان هنوز میسوزد، حسرتهایی که میجوشد، و رویاهایی که پوسیدهاند. در میان آنان، فیلسوفی دیوانه به نام فوترین هم هست که دایماً در حال نوشتن یادداشتهایی دربارهی بیهودگی جهان است و از پشت پنجره بر دیگران نظاره دارد.
ایریمش و پتینر با نگاهی مرموز به روستا بازمیگردند و در ظاهر قصد دارند زندگی را از نو سامان دهند. او با سخنانی فریبنده دربارهی آیندهای روشن، اهالی را گرد خود جمع میکند. وعده میدهد که اگر همه با هم کار کنند، میتوانند زمینها را آباد و روستا را دوباره زنده کنند. اما هیچچیز در گفتههایش روشن نیست. هرچه زمان میگذرد، روشنتر میشود که آنچه در ظاهر رستگاری است، در واقع نوعی هیپنوتیزم جمعی و فریب بزرگ است.
در همین زمان، یکی از تلخترین و تکاندهندهترین بخشهای رمان رخ میدهد: دخترکی خردسال به نام استرکه که در فلاکت و گرسنگی زندگی میکند، از تنهایی و ترس، دست به عملی وحشتناک میزند. او پس از آنکه در مییابد حتی مادرش به او بیاعتناست و هیچ امیدی به آینده ندارد، گربهی خود را میکشد، سپس با خوردن سم، به زندگیاش پایان میدهد. این صحنه، نماد نهاییِ بیپناهی انسان در جهانی بیخدا و بیمعناست.
پس از مرگ دخترک، ایریمش جمع را برای سفر به شهری دیگر ترغیب میکند. او میگوید که در آنجا پول و فرصتهای تازهای در انتظارشان است. گروهی از اهالی، بیآنکه چیزی از مقصد بدانند، با او راهی میشوند. سفرشان از میان گل و باران میگذرد، اما هر گام، بیشتر به بیهودگی و توهم میماند تا حرکت بهسوی نجات. در پایان، معلوم میشود که ایریمش قصد دارد با فریب مردم، اندک دارایی و امید باقیماندهشان را نیز نابود کند.
وقتی آنها به مقصدی نامعلوم میرسند، رویای رهایی به کابوس بدل میشود. ایریمش ناپدید میگردد و گروه در میان باران و خستگی، بیپناه رها میشوند. برخی به روستا بازمیگردند، برخی در راه گم میشوند، و فوترین، همان مرد دیوانه، میماند تا شاهد فروپاشی کامل این دنیای کوچک باشد. او به دفتر خود پناه میبرد، در را میبندد، و شروع به نوشتن شرح آخرین روزهای روستا میکند.
در واپسین صفحات، فوترین پس از اتمام نوشتهاش، پنجره را میبندد و نور را خاموش میکند. صدای باران هنوز میآید، اما دیگر چیزی زنده نیست. او خود را از جهان جدا میکند، گویی آخرین انسان روی زمین است که تصمیم میگیرد چشم بر دنیا ببندد. داستان با بازگشت به سکوت آغازین خود پایان مییابد: روستا در گل فرو رفته، اهالی ناپدید شدهاند، و تنها پژواکِ تانگوی بیپایانِ شیطان در فضا باقی مانده است.
تانگوی شیطان با ساختار دایرهوار خود، روایت را به نقطهی آغاز بازمیگرداند. هیچ تغییر واقعی رخ نمیدهد، هیچ رستگاری حاصل نمیشود. انسانها همچنان در چنبرهی گناه، طمع و امیدِ دروغین میچرخند؛ همچون رقصندههایی خسته که در گل میلغزند و هر بار به همان نقطهی پیشین بازمیگردند. در پایان، تنها چیزی که باقی میماند، تکرار بیپایان است؛ رقصی که نامش زندگی است، و رهبرش شیطان.
بخشهایی از تانگوی شیطان
بعضی چون سوارکاران بر صندلی هایی با روکش چرم مصنوعی قرمز نشسته اند، گوشی تلفن در یک دستشان است و فنجانی قهوه که بخار از آن بلند می شود، در دست دیگرشان. در سرتاسر اتاق زنان پا به سن گذاشته ای که به چوب جارو می مانند، پشت ماشین تحریرهایشان نشسته اند و با انگشت به دکمه ها نوک می زنند.
………………..
باران، بیوقفه میبارید. نه چنان که زمین را تازه کند، بلکه آنگونه که زمین را خفه کند. از سپیدهدم تا شب، آسمان همچون پوست زخمی بر بالای روستا کشیده شده بود و از شکافهایش آب میچکید. گویی خداوند خود نیز از خلقت خویش بیزار شده بود و حالا میخواست با سیلابِ توبهاش همهچیز را بشوید، اما باران تنها بوی تعفن را در هوا پخش میکرد و هیچ چیز را نمیشست.
……………………..
در سکوتی که میان دو صدای زنگ ناقوس میگذشت، میشد صدای حرکتِ کرمها را در گِل شنید. هرکس در اتاق خود نشسته بود، با شیشهای از ودکا یا شمعی نیمسوخته، و در ذهنش، خیالِ آیندهای میلرزید که وجود نداشت. روستا نفس نمیکشید، فقط آه میکشید. آهی طولانی که در باران گم میشد و بازمیگشت.
……………………..
ایریمش آرام سخن میگفت، با لحنی که انگار از جایی دور میآمد. از جهانی که دیگر وجود نداشت. مردم به او گوش میدادند، نه از ایمان، بلکه از خستگی. صدای او نرم و گرم بود، مثل شراب، اما در پسِ هر کلمهاش نوایی از گمراهی بود. او وعدهی نجات میداد، اما نجات از چه؟ از خودشان؟ از زمین؟ یا از سکوتی که دیگر تابش را نداشتند؟
……………………..
دخترک کنار بخاری نشست و به گربه نگاه کرد. گربه با چشمانی سبز و خسته، به او خیره شده بود، بیآنکه چیزی بفهمد. دخترک دستش را دراز کرد، نوازشش کرد، و آهسته گفت: «ما دوتا تنها ماندهایم.» سپس گربه را در آغوش گرفت و برای نخستین بار در زندگیاش احساس کرد چیزی را میفهمد: اینکه رهایی فقط در نبودن است. آنگاه شیشهی کوچک سم را باز کرد…
……………………
فوترین، پشت پنجرهی اتاقش، در دفترش مینوشت. کلمات از او نمیآمدند، بلکه از بیرون، از هوا، از بوی نم و تعفن، از صدای گامهای لجنزدهی مردم برمیخاستند و بر کاغذ مینشستند. میدانست که کسی نوشتههایش را نخواهد خواند، اما ادامه میداد، چون اگر نمینوشت، جهان بیدرنگ در خود فرو میریخت. هر کلمه، میخی بود بر تابوتی که نامش زندگی بود.
……………………..
شب، با باران درآمیخته بود و روستا دیگر مرزی نداشت؛ نه میان خانه و زمین، نه میان خواب و بیداری. تنها چیزی که باقی مانده بود، حرکت کندِ سایهها در باران بود. فوترین چراغ را خاموش کرد، در را بست، و سکوت کامل را در آغوش گرفت. در بیرون، صدای تانگو میآمد؛ تانگویی بیپایان، که شیطان آن را مینواخت و زمین به ریتمش میلرزید.
اگر به کتاب تانگوی شیطان علاقه دارید، بخش معرفی بهترین داستانهای معاصر در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر موارد مشابه نیز آشنا میکند.









