«سلطان مار» اثری است از بهرام بیضایی (نویسنده و کارگردان زادهی تهران، متولد ۱۳۱۷) که در سال ۱۳۴۴ نگاشته شده است. این کتاب داستانی نمادین درباره هویت دوگانه، قدرت، فریبپذیری ظاهر و تلاش برای یافتن حقیقت در جهانی آمیخته از افسانه و واقعیت است.
دربارهی سلطان مار
نمایشنامهی سلطان مار از آثار آغازین بهرام بیضایی است؛ متنی نمایشی که ریشه در سنت شفاهی قصهگویی دارد و نویسنده آن را با نگاهی امروزی و بیانی طنزآلود بازآفرینی کرده است. بیضایی در این اثر، افسانهای کهن را دستمایه کار خود قرار داده تا به سراغ مضمونهایی برود که سالهاست در فرهنگ عامه تکرار شدهاند اما همچنان تازگی و ظرفیت روایت دارند.
این نمایشنامه گرچه از دل یک حکایت مردمی زاده شده، اما ساختار رواییاش کاملاً به شیوهی تئاتر مدرن پرداخت شده است. بیضایی با حفظ خطوط اصلی افسانه، لایههایی تازه از معنا به آن افزوده و جهان اسطورهای را به بستری برای بررسی روابط قدرت، اضطرابهای انسانی و موقعیتهای کمیک تبدیل کرده است. این همنشینی گذشته و حال، مخاطب را وارد فضایی دوگانه میکند که در آن واقعیت و خیال در هم تنیدهاند.
درونمایهی مرکزی نمایشنامه بر محور مسئلهی «جانشینی» و نگرانی یک فرمانروا از بیوارث ماندن میچرخد. این دغدغه، شاه و وزیر را به مسیری میکشاند که پای نیروهای ماورائی و عناصر فراطبیعی نیز به میان میآید. درختی در دل باغی جادویی و میوههایی که سرنوشت دو خاندان را دگرگون میکنند، پلی هستند میان جهان روزمره و دنیای اسرارآمیز افسانهها.
بیضایی با بهرهگیری از طنز، رویدادهایی ناگهانوار و شگفتآفرین را روایتپذیر و جذاب میکند. تولد فرزندی با ظاهر غیرانسانی، واکنشهای مبالغهآمیز درباریان، و تصمیمهای عجولانهی حاکمان به گونهای عرضه میشوند که تماشاگر همزمان میخندد و میاندیشد. این طنز نه برای سرگرمی صرف، بلکه برای آشکار کردن خلأهای قدرت و آسیبپذیری انسانها در برابر خرافات و هراسهایشان است.
داستان از همان آغاز، مرز میان حقیقت و توهم را نامطمئن میکند. آنچه باعث باروری شاه و وزیر میشود، در روایتهای مختلف به شکلهای متفاوتی تعبیر میگردد. این چندصدایی روایی سبب میشود مخاطب از همان ابتدا مطمئن نباشد با روایتی صادقانه روبهروست یا با داستانی که هرکس آن را مطابق منافع خود بازنویسی کرده است. بیضایی با این شیوه، مفهوم «تاریخنویسی» و «داستانسازی» را به چالش میکشد.
یکی از نکتههای برجسته در سلطان مار، بهرهگیری از تکنیکهای نمایشی است که ریشه در سنتهای کهن تئاتری دارد. نقشپوشی بازیگران، حضور شخصیت صحنهگردان، قطعکردن توالی روایت با گفتوگوهای مستقیم با تماشاگر، و استفاده از بازیگران برای ایفای اشیاء یا موجودات غیرانسانی، همگی موجب میشود نمایشنامه حس زنده و پویا داشته باشد و مرز بین تماشاگر و خیالگاه صحنه باریکتر شود.
بیضایی با افزودن رخدادها و شخصیتهایی که در نسخهی اصلی افسانه وجود نداشتهاند، توانسته بُعد اجتماعی اثر را پررنگتر کند. شکایت کشاورزان، دخالت مأموران بیگانه، و جاهطلبی نیروهای میانی قدرت، درونمایهای سیاسی به نمایش میبخشد و ماجرا را از سطح یک افسانهی صرف فراتر میبرد. به این ترتیب نمایشنامه با وجود ظاهر افسانهایاش، به دنیای معاصر ما نزدیک میشود.
در دل روایت، مفهوم «ظاهر و باطن» جایگاهی ویژه دارد. سلطانمار که با چهرهی هراسانگیز به دنیا میآید، در درون موجودی لطیف، آسیبپذیر و انسانی است. او دو هیئت دارد: یکی ترسناک و دیگری زیبا. این دوگانگی نهتنها موتور پیشبرندهی داستان است، بلکه تمثیلی برای ساختار قدرت و ترس عمومی نیز به شمار میرود. بیضایی با هوشمندی این دو چهره را دستمایهی معناپردازی قرار میدهد.
روابط عاطفی در نمایشنامه نیز بر پایهی همین دوگانگی بنا شدهاند. دختر وزیر با قرار دادن احساسات واقعی در برابر هیبت غریب سلطانمار، در موقعیتی اخلاقی و انسانی قرار میگیرد که از قضا مسیر دگرگونی روایت نیز در گرو آن است. آتشزدن جلد مار و پیامدهای ناخواستهی آن، نقطهی عطفی است که زنجیرهی اتفاقات تازهای را آغاز میکند و لایههای عمیقتری از داستان را روشن میسازد.
فرار سلطانمار به سرزمین دیوان و سفر پررنج دختر در پی او، روایت را به قلمروی اسطورهها میبرد؛ جایی که شخصیتها باید با ترسهای خود روبهرو شوند. این بخش، شکل دیگری از سفر قهرمانانه است؛ مسیری که در آن انسان تنها با شناخت حقیقت خویش است که میتواند به جامعه بازگردد و تغییری به وجود آورد.
در ادامه، نمایشنامه نقدی تیز بر ساختار قدرت ارائه میدهد. هنگامی که جلد مار به دست شخصیتی فرصتطلب میافتد، آشکار میشود که ترس و سلطهگری نه وابسته به ذات افراد، بلکه محصول نقابی است که دیگران به آن واکنش نشان میدهند. این جابهجایی جلد، پیام اصلی نمایش را برجستهتر میکند: هیبت ترسناک همیشه از ماهیت انسان نمیآید، بلکه میتواند پوششی باشد که دستبهدست منتقل شود و تا کسی آن را نشکند، چرخهی ظلم ادامه خواهد یافت.
در نهایت سلطان مار روایتی است دربارهی رهایی؛ هم رهایی از ظاهر گمراهکننده و هم رهایی از ساختارهای فرسودهی قدرت. بازگشت قهرمان به جهان انسانی تنها زمانی ممکن میشود که او با حقیقت وجودیاش آشتی کند و در برابر ظلمی که با جلد مار استمرار یافته بایستد. این بازگشت، در عین اسطورهای بودن، رگههایی از امید اجتماعی را نیز همراه دارد.
این نمایشنامه نمونهای است از مهارت بیضایی در ترکیب افسانه، طنز، نقد اجتماعی و تکنیکهای پیشرو نمایشی. سلطان مار نهتنها بازنویسی یک روایت قدیمی است، بلکه در لایههای زیرین خود تصویری از جامعه، قدرت، هویت و امکان دگرگونی انسان ارائه میدهد؛ تصویری که با وجود گذشت سالها همچنان زنده و تأثیرگذار باقی مانده است.
کتاب سلطان مار در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۷۱ با بیش از ۲۹۵ رای و ۴۵ نقد و نظر است.
خلاصهی داستان سلطان مار
داستان از دغدغه مشترک شاه و وزیر آغاز میشود؛ هر دو بیم آن دارند که نبودِ فرزند سرنوشت حکومت را دچار آشوب کند. در همین هنگام درویشی ناشناس ظاهر میشود و نسخهای عجیب برای رفع مشکل آنان میپیچد: چیدن دو سیب سرخ و سفید از درختی جادویی که دیوان نگهبان آناند. شاه و وزیر با خطرپذیری به سوی باغ افسانهای میروند و میوهها را برای همسران خود میبرند.
چندی بعد اثر سیبها آشکار میشود، اما برخلاف انتظار، نتیجه در مورد شاه حیرتانگیز و هولناک است: فرزند او نه به شکل انسان، بلکه به صورت ماری سیاه به دنیا میآید. خبر تولد موجودی مارگونه شاه را در هم میشکند و با تحریک وزیر، او دست به خودکشی میزند و قدرت موقتاً به وزیر میرسد؛ مردی که از ابتدا نقشههایی در سر داشته است.
پسر شاه، همان مار سیاه، بزرگ میشود، اما در تنهایی و انزوا. او کمکم درمییابد که میتواند با اراده از جلد مارگونهاش بیرون بیاید و چهره انسانی خود را آشکار کند. این راز، امیدی تازه در دلش میکارد، هرچند هنوز بیم واکنش مردم و درباریان مانع از آشکار شدن حقیقت میشود.
طبق وصیت شاه، این فرزند باید با دختر وزیر، خانمنگار، ازدواج کند. اما وزیر که همیشه از این وصلت ناخشنود بوده، با دسیسهچینی میکوشد سرنوشت را تغییر دهد و مانع پیوند میان دخترش و سلطان مار شود. همین رفتارها پسر شاه را ناگزیر میکند برای نخستین بار چهره انسانیاش را به خانمنگار نشان دهد.
خانمنگار با راهنمایی دایهاش تصمیم میگیرد جلد مار را بسوزاند تا او دیگر نتواند به هیئت ترسناک سابق بازگردد. اما این عمل پیامدی ناخواسته دارد: سلطان مار که هویت دوگانهاش را از دست رفته میبیند، قصر را ترک میکند و به سوی دیوان، یعنی همان موجوداتی که سرچشمه قدرت جادوییاش بودهاند، میگریزد.
دختر وزیر که اکنون باور دارد شوهر آیندهاش انسانی واقعی و دردمند است، به جستجوی او راهی بیابانها و دشتها میشود. در مسیر خطرناک خود، او عزمش را جزم کرده که سلطان مار را بازگرداند؛ زیرا مردم تحت ستم داروغه و فرستادگان سرزمینهای دور در رنجاند و تنها کسی که میتواند این آلودگی را برچیند، همان وارث حقیقی تاج و تخت است.
در غیاب سلطان مار، داروغه با حیلهگری جلد سوختهشده را تصاحب میکند و با پوشیدن آن خود را جانشین پادشاه معرفی میکند. اکنون دو «سلطان مار» وجود دارد: یکی انسانی حقیقی و سرگشته ، و دیگری مستبدی که با ماسکی ترسناک مردم را میفریبد. این وارونگی بحران تازهای ایجاد میکند و دختر باید حقیقت را به سلطان مار برساند.
سرانجام هنگامی که سپاهیانِ داروغه برای شکار وارث واقعی حکومت عازم میشوند، دختر موفق میشود او را بیابد و از وقوع فاجعهای بزرگ جلوگیری کند. اکنون تنها با بازگشت سلطان مار و رویارویی با ظلمِ تازه است که امکان پایان یافتن آشفتگیِ سرزمین فراهم میشود؛ پایانی که در نمایشنامه به شکلی پررمزورمز و استعاری پیش میرود.
بخشهایی از سلطان مار
هیچ چیز برای همیشه نمی ماند. زمان در حرکت خود به چیزی ارزش می بخشد و چیزی را نابود می کند. کسی برای همیشه عزیز نمی ماند و بسا که آفتاب از سیاه چالی بتابد. میوۀ رسیده اگر بماند فاسد می شود و دانۀ حقیر میوه بر می آورد. احمق کسی است که دل به مال دنیا ببندد. او که تا چند لحظه پیش جهانی غرور بود حالا ارزشی بیش از یک مشت خاک ندارد.
…………………..
خانمنگار: وقتی کسی سعی میکند چیزی را فراموش کند، یعنی که فراموش کردن برایش آسان نیست؛ یعنی به آنچه میخواهد فراموش کند، علاقه دارد.
…………………….
داروغه: مرگ چیز پیچیدهایست، من از آن سر در نمیآورم.
خانمنگار: ما کمکت میکنیم سر در آوری. تو با مرگ مار وجودت میمیری؛ و او با کشتن مار وجودش به دنیا میآید.
اگر به کتاب سلطان مار علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار بهرام بیضایی در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار این هنرمند بزرگ معاصر ایران نیز آشنا میکند.









