به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

نگهبان تاریکی

این کتاب با زبانی ساده اما عمیق، لایه‌های پنهان زندگی آدم‌هایی را آشکار می‌کند که جنگ مسیر روح و سرنوشتشان را برای همیشه تغییر داده است. اگر به روایت‌هایی انسانی، تأمل‌برانگیز و سرشار از کشف حقایق در دل تاریکی علاقه‌مندید، نگهبان تاریکی تجربه‌ای ماندگار برایتان خواهد بود. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
نگهبان تاریکی

فهرست مطالب

«نگهبان تاریکی» اثری است از مجید قیصری (نویسنده‌ی زاده‌ی تهران، متولد ۱۳۴۵) که در سال ۱۳۹۳ منتشر شده است. این کتاب مجموعه‌ای از روایت‌های کوتاه درباره تأثیرات عمیق و ماندگار جنگ ایران و عراق بر زندگی و ذهن انسان‌هایی است که با زخم‌های آشکار و پنهان آن دست به گریبان‌اند.

دربار‌ه‌ی نگهبان تاریکی

مجموعه‌داستان نگهبان تاریکی اثری است از مجید قیصری که در آن نویسنده با نگاهی درون‌کاوانه به سراغ تجربه‌های انسانی در بستر جنگ می‌رود. این کتاب شامل نه روایت مستقل است که هرکدام دریچه‌ای تازه برای شناخت تأثیرات پایدار جنگ بر آدمی می‌گشایند. قیصری در این اثر بیش از آن‌که به جنبه‌های آشکار میدان نبرد بپردازد، چشم به اعماق روان شخصیت‌ها دارد و لحظاتی را ثبت می‌کند که آثار جنگ در آن‌ها رسوب کرده است.

در این مجموعه، محور اصلی روایت‌ها نه شرح صحنه‌های نبرد، بلکه ترسیم وضعیت روحی کسانی است که روزگاری در دل جنگ زیسته‌اند و اکنون با پیامدهای آن دست به گریبان‌اند. تجربه‌ی جنگ ایران و عراق در زندگی تک‌تک شخصیت‌ها سایه انداخته و نویسنده هرکدام را در موقعیتی متفاوت می‌نشاند تا تأثیر آن واقعه بزرگ را از زوایای گوناگون نشان دهد.

قیصری در پرداخت این داستان‌ها احتیاطی آگاهانه دارد؛ نه به جانبداری می‌غلتد و نه به شعار. او جنگ را از منظر انسان‌هایی می‌بیند که به اجبار یا انتخاب در دل آن گرفتار شده‌اند و اکنون با پرسش‌هایی بنیادین درباره‌ی هویت، ترس، وظیفه و تغییر روبه‌رو هستند. این شیوه‌ی روایت‌گری، اثر را از بسیاری نمونه‌های معمول در ادبیات جنگ متمایز می‌کند.

یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی نگهبان تاریکی پیوند زیرمتنی آن با کهن‌الگوها و روایت‌های اسطوره‌ای است. قیصری به‌گونه‌ای زیرکانه از ساختارهای آیینی بهره می‌گیرد و میان داستان‌های خود و روایت‌های بنیادین پیشینیان پلی می‌سازد. این پیوند اگرچه آشکار بیان نمی‌شود، اما رگه‌های آن در عمق روایت‌ها جریان دارد و به خواننده آشنا با ادبیات، لذتی مضاعف می‌بخشد.

ساختار داستان‌های این مجموعه به‌گونه‌ای طراحی شده که از نخستین جمله کنجکاوی خواننده را بیدار می‌کند. هر روایت با رخدادی مبهم یا پرسشی تلویحی آغاز می‌شود و مخاطب را وامی‌دارد که در مسیر کشف حقیقت همراه نویسنده پیش برود. این سبک آغاز، ریتم داستان‌ها را پویا کرده و خواننده را تا پایان با خود می‌کشد.

پایان‌بندی روایت‌ها نیز عمدتاً باز گذاشته شده است؛ قیصری سرنوشت شخصیت‌ها را به برداشت و قضاوت مخاطب می‌سپارد. این انتخاب هنری باعث می‌شود هر خواننده بر اساس تجربه‌ها و پیش‌فرض‌های خود ماجرای ناتمام را کامل کند و روایت در ذهن او ادامه یابد. در حقیقت، نقطه‌ی پایان این داستان‌ها نه روی کاغذ که در ذهن خواننده شکل می‌گیرد.

کتاب با داستان «آب» افتتاح می‌شود؛ روایتی که در آن یک چشمه‌، به‌عنوان نقطه‌ای میان‌دار، دو سوی درگیر را موقتاً کنار هم قرار می‌دهد، اما حادثه‌ای ساده نظم ناپایدار این فضا را به هم می‌ریزد. مجموعه با داستان «آتش» بسته می‌شود؛ روایتی که به‌نوعی نقطه‌ی مقابل آغاز قرار می‌گیرد و حلقه‌ی معنایی کتاب را کامل می‌کند.

در میان داستان‌های این مجموعه، آثاری چون «آصف خروس نداره!»، «در را باز کن»، «کاتب»، «ساقه‌ی پلاتین»، «کی اولین شوت رو می‌زنه؟» و «یکی زیر درخت کنار خوابیده بود» هرکدام جهان و لحن خاص خود را دارند و در عین استقلال، فضایی هم‌خانواده ایجاد می‌کنند. این تنوع در عین انسجام، یکی از نقاط قوت کتاب است.

از منظر ادبی، نگهبان تاریکی نمونه‌ای است از چگونگی بهره‌گیری از تجربه‌ی جنگ بدون آن‌که نویسنده به توصیف‌های اغراق‌شده یا بازسازی صحنه‌های مستقیم نبرد متکی باشد. قیصری با تأکید بر جزئیات احساسی، موقعیت‌های انسانی و لحظات تأمل‌برانگیز، فضایی می‌سازد که خواننده در آن هم درد را حس می‌کند و هم معنایی فراتر از واقعه را درمی‌یابد.

بسیاری از منتقدان، این مجموعه را به دلیل وجود لایه‌های پنهان معنا ستوده‌اند. در روایت‌های کتاب نوعی «عنصر کشف» جاری است؛ گویی هر داستان تنها یک سطح آشکار دارد و لایه‌های عمیق‌ترش را خواننده باید با دقت و مشارکت ذهنی خود استخراج کند. چنین رویکردی سبب می‌شود هر خواننده تجربه‌ای منحصر‌به‌فرد از کتاب داشته باشد.

سایه‌ی اسطوره، فرهنگ عامه و نشانه‌های نمادین در جای‌جای این مجموعه به چشم می‌خورد. نویسنده با اشاره‌هایی ظریف، مسیرهایی معنایی برای مخاطب می‌گشاید بی‌آن‌که او را مجبور به تفسیر مشخصی کند. این عدم قطعیت آگاهانه باعث افزایش جذابیت کتاب و درگیر شدن مداوم ذهن خواننده می‌شود.

نگهبان تاریکی از سوی بسیاری از صاحب‌نظران ادبی اثری شایسته و تأثیرگذار دانسته شده و در دوره هشتم جایزه جلال آل‌احمد نیز مورد تقدیر قرار گرفته است. این توجه‌ها بی‌دلیل نیست؛ زیرا مجموعه‌ای پیش‌رو در ادبیات داستانی جنگ محسوب می‌شود که توانسته است میان واقعیت تلخ جنگ و تخیل ادبی پلی موفق برقرار کند.

در نهایت، کتاب قیصری تجربه‌ای است از نوعی روایت‌گری آرام، دقیق و اندیشیده که بدون افراط در شرح حادثه، به قلب انسان در مواجهه با جنگ نزدیک می‌شود. نگهبان تاریکی نه فقط برای دوستداران ادبیات جنگ، بلکه برای هر خواننده‌ای که به روایت‌های انسانی و تأمل‌برانگیز علاقه‌مند است، تجربه‌ای ارزشمند و ماندگار خواهد بود.

کتاب نگهبان تاریکی در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۵۳ است.

فهرست و خلاصه‌ی داستان‌های نگهبان تاریکی

۱. آب: روایت ماجرای چشمه‌ای در منطقه‌ای میان دو سوی جنگ است؛ جایی که نیروهای ایرانی و عراقی بدون درگیری از آن آب می‌نوشند. این تعادل شکننده زمانی برهم می‌خورد که یک سرباز عراقی کشته می‌شود و فضای آرام چشمه به ناگاه رنگی تازه می‌گیرد.

۲. یکی خوابیده زیر درخت کنار: داستان درباره‌ی فردی است که در سایه‌ی درخت کنار آرمیده و این تصویر ساده گره‌خورده به خاطرات و تجربه‌های جنگی اوست. روایت، رفت‌وبرگشت میان اکنون و گذشته را نشان می‌دهد و تأثیر جنگ بر روح او را آشکار می‌سازد.

۳. آصف خروس نداره!: در این داستان، حضور شخصی به نام آصف و موقعیت‌های طنزآمیز و تلخش بهانه‌ای می‌شود برای مرور تجربه‌هایی از دوران جنگ. لحن داستان میان تلخی و شیرینی در نوسان است و اثرات جنگ را در جزئیات زندگی روزمره نشان می‌دهد.

۴. در را باز کن: داستان با موقعیتی آکنده از تعلیق آغاز می‌شود. شخصیت اصلی با گذشته‌اش روبه‌رو می‌شود و گشودن یک در، نمادی از مواجهه‌ی او با حقیقت‌های پنهان‌مانده‌ی جنگ است. این روایت بر پرسش‌های اخلاقی و حسرت‌های پس از جنگ تکیه دارد.

۵. کاتب: در این داستان، فردی که وظیفه نوشتن گزارش‌ها یا نامه‌ها را دارد، از خلال این نوشته‌ها با واقعیت‌های تلخ جنگ روبه‌رو می‌شود. نوشته‌های او هم سند هستند و هم آینه‌ای برای درونیاتش؛ و این دو لایه روایت را پیش می‌برند.

۶. ساقه‌ی پلاتین: روایت حول شیئی یا نشانه‌ای می‌چرخد که خاطره‌ای جنگی را فعال می‌کند. در این داستان، نویسنده از جزئیات کوچک برای نشان دادن بار سنگین یادگارهای جنگ استفاده می‌کند و رابطه شخصیت با گذشته‌اش را بازتاب می‌دهد.

۷. نگهبان تاریکی: عنوانی‌ترین داستان مجموعه است و شخصیت اصلی در موقعیتی قرار دارد که باید در تاریکی، نگهبانی بدهد. این تاریکی بیرونی به‌تدریج با تاریکی درونی او گره می‌خورد و روایت سرشار از مکث‌ها، ترس‌ها و بازخوانی گذشته می‌شود.

۸. کی اولین شوت رو می‌زنه؟: این داستان از دل موقعیتی به ظاهر ساده آغاز می‌شود؛ پرسشی درباره اینکه چه کسی نخستین ضربه را خواهد زد. اما پشت این موقعیت روزمره، رقابت‌های پنهان، ترس‌ها و یادآوری‌های جنگی نهفته است که لحن داستان را دوگانه می‌کند.

۹. آتش: پایانی‌ترین داستان مجموعه است. در این روایت «آتش» هم به‌عنوان عنصر طبیعی و هم به‌عنوان استعاره‌ای از تخریب، اضطراب و تحول حضور دارد. این داستان حلقه‌ای است که فضای آغازین مجموعه را کامل و دوباره به تجربه‌های بنیادین جنگ اشاره می‌کند.

بخش‌هایی از نگهبان تاریکی

صاحب صدا، هنوز نرسیده به سنگر، برگشت عقب. چند نفر دور او می‌چرخیدند، صدای خش‌خش بی‌سیم بلند شده بود. یک‌باره صدا افتاد. پیدا نبود. انگار کسی از پشت‌سر صداش زده بود یا تیری از غیب خورده بود بهش که صداش افتاد. ضامن را کشیدم و با پشت دست پتو را آهسته پس زدم. بوی زهم زد زیر دماغم، انگار ماهی دهان باز کرده بود و می‌خواست من را ببلعد.

کمی پس کشیدم، دوباره که سر کشیدم توی سنگر، نور کم‌جانی ته سنگر دیدم که دلم را روشن کرد در آن ظلمت. نارنجک هنوز توی دستم بود که دیدم سربازی با دست‌های بالاگرفته، به نشانه‌ی تسلیم، دوزانو افتاد توی درگاه سنگر. ترسیده، ناخواسته خودم را کشیدم عقب. نزدیک بود دستم باز شود، خدایی بود که نشد.

سرباز انگار پشت گونی‌ها منتظر نشسته بود. زیرپیراهنی سفیدی تنش بود که در آن ظلمت می‌درخشید. مدام به زبان عربی غلیظ که من نمی‌فهمیدم می‌گفت کاتب کاتب. مانده بودم نارنجک را بیندازم یا نه. دیدم توی یک دست سرباز خودکار است و دستی دیگر خشاب خالی کلاش‌اش. ذکر کاتب کاتب از زبانش نمی‌افتاد. خودکار در نگاه اول پیدا نبود. فکر کردم میله‌ی گلنگدن کلاش دستش است به نشانه‌ی خلع سلاح‌شدن.

چند بار روی دو کنده‌ی زانو تقلا کرد و عقب و جلو رفت، فهمیدم بین کلمه‌ی کاتب و آن میله‌ی عمودی نسبتی هست. کلاش‌اش بی‌خشاب گل‌میخی آویزان بود ته سنگر. دلم به رحم آمد، به حال آن تن نحیف و درمانده. خشاب را از دستش گرفتم و گردن کشیدم توی سنگر. خالی بود. شیشه‌ی فانوس ته سنگر دود بسته و ترک برداشته بود، ولی هنوز پت‌پت‌کنان نیمه‌افروخته به اطراف نور می‌افشاند.

ته سنگر آب جمع شده بود. خس‌وخاشاک روی آب شناور بود که احتمالاً از دریاچه نشت کرده بود به داخل سنگر. نی شکسته و استخوان ماهی مرده فراوان بود. بوی زهم سنگر از همین ماهی‌های مرده بود.

عربی نمی‌دانستم، هیچ. حالا هم نمی‌دانم، مگر چند کلمه‌ای که در دوران دبیرستان خوانده نخوانده به یاد داشتم، یکی همین کلمه‌ی کاتب بود، شاید از بس فرشته‌ی کرام‌الکاتبین را توی سرم کوبیده بودند که هر کاری در خفا و آشکار بکنی در نامه‌ی اعمالت می‌نویسد. ترسان، لرزان پا گذاشتم کف سنگر. سرباز تنها بود. شاید از بقیه جا مانده بود. سنگر سه چهار نفر جا داشت.

……………………

دویدم بیرون اتاق دیدم مردی از طبقه‌ی دوم ساختمان خودش رو انداخته پایین. دستش زیر تنه‌اش کج مونده بود و کسی جرئت نزدیک‌شدن بهش رو نداشت. چشم‌هاش پر از خشم بودند و کسی جرئت نداشت جلو بره. مرد بی‌هیچ آه و فغانی خوابیده بود رو موزاییک‌ها و بقیه فقط نگاهش می‌کردن.

چند لحظه که گذشت، مرد به‌سختی بلند شد. گونه‌ی قرمزش رنگ می‌گرفت و رنگ می‌داد، مثل خودت که وقتی از حموم می‌اومدی بیرون صورتت گل می‌انداخت. وقتی می‌پرسیدم چرا این‌قدر آب داغ می‌ریزی رو خودت، می‌گفتی پوستم این‌طوریه وگرنه من از آب داغ فراری‌ام. یادت اومد؟ آره، بهش می‌گم.

مرد ضربه‌ی سختی خورده بود به صورتش. ولی بی‌هیچ آه و ناله‌ای دست شکسته‌اش رو فکر کنم دست راستش بود، آره دست راستش بود چون وقتی از اتاق زدم بیرون، پشتش به من بود این‌جوری گرفت و گذاشت میون دکمه‌های پیراهنش و رو به اون‌هایی که از طبقه‌ی بالا نگاهش می‌کردن گفت من گدا نیستم و بی‌سروصدا از در ساختمان رفت بیرون.

یکی دو تا از کارمندها چند قدم دنبالش رفتن بیرون، ولی بی‌ثمر بود و دست از پا درازتر برگشتن. می‌گفتن اجاره‌خونه‌اش رو نداشته بده، سه ماه سه سال، درست یادم نیست.

حواسم باید به این عدد و رقم‌ها باشه. دوباره می‌گه قرص‌هات رو نخوردی یا جابه‌جا خوردی. مرده اومده بوده وام بگیره که وقتی جواب رد می‌شنوه تهدید می‌کنه خودش رو از طبقه‌ی بالای ساختمان می‌اندازه پایین که انداخته. شاید هم پرت شده. مرده رو نگم بهتره. شاید فکر کنه می‌خوام تهدیدش کنم. نمی‌گم. می‌خواستم از آصف بگم. از حیاط مستطیل‌شکل ساختمان می‌گم تا ذهنش پرت بشه. حیاط که‌ یادته فریبا؟

همیشه چند تا ارباب‌رجوع نشسته بودن گوشه‌وکنارش. کارمندها می‌گفتن این‌ها سر قفلی این ساختمانن، ما که اومدیم، این‌ها بودن. ما هم بریم این‌ها هستن، مثل حاجی لک‌لک‌های بالای مناره‌ی شاه عبدالعظیم. هر وقت می‌رفتیم زیارت، بودن. نمی‌دونم حالا هم هستن یا نه. اینم نمی‌گم. نمی‌دونم لک‌لک‌ها هستن یا نه؟ اصلاً مستقیم از آصف می‌گم.

 

اگر به کتاب نگهبان تاریکی علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستان‌های کوتاه ایرانی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x