«مگه تو مملکت شما خر نیس؟» اثری است از عزیز نسین (نویسنده و مترجم اهل ترکیه، از ۱۹۱۵ تا ۱۹۹۵) که در سال ۱۹۷۱ منتشر شده است. این کتاب مجموعهای طنزآمیز از داستانهای کوتاه است که با نگاهی تیز و خندهای تلخ، بیمنطقی، فساد اداری، نابرابری اجتماعی و سرکوب عقل سلیم در جامعه را به تصویر میکشد.
دربارهی مگه تو مملکت شما خر نیس؟
کتاب «مگه تو مملکت شما خر نیس؟» (Sizin Memlekette Eşek Yok mu?) از همان عنوانش لبخندی کجومعوج روی لب خواننده مینشاند؛ لبخندی که خیلی زود تبدیل میشود به خندهای تلخ. عزیز نسین از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست با طنزی نرم و بیخطر روبهرو باشیم، بلکه با خندهای طرفیم که درست وسط واقعیت فرود میآید و آدم را وادار میکند همزمان بخندد و مکث کند. این کتاب خواننده را به دنیایی میبرد که در آن عقل سلیم غایب است، اما همهچیز با نظم عجیبی پیش میرود.
این مجموعه، داستانهای کوتاهی را کنار هم مینشاند که هرکدام تصویری از جامعهای آشنا اما نگرانکننده ارائه میدهند؛ جامعهای که در آن کارهای عجیب نهتنها عجیب نیستند، بلکه کاملاً عادی به نظر میرسند. طنز نسین در این داستانها نه از شوخیهای سطحی، بلکه از برخورد خشک منطق با بیمنطقی ساخته میشود؛ جایی که قانون، اداره، مقام و دستور، معنایی وارونه پیدا میکنند .
در بسیاری از روایتها، شخصیتها آدمهای معمولیاند: کارمند، کاسب، شهروند یا واسطهای ساده که ناگهان در موقعیتی قرار میگیرد که هر واکنشی از او، به شکلی مضحک و دردناک، نادرست جلوه میکند. نسین با مهارت نشان میدهد که چگونه یک اتفاق پیشپاافتاده میتواند به فاجعهای خندهدار تبدیل شود، فقط چون ساختار اجتماعی از اساس کج است.
یکی از ویژگیهای برجستهی این کتاب، زبان ساده و بیتکلف آن است. نویسنده آگاهانه از پیچیدگیهای زبانی فاصله میگیرد تا ضربهی طنز مستقیمتر وارد شود. جملات کوتاه و روایتهای سرراست باعث میشوند خواننده احساس کند با خاطرهای واقعی یا گزارشی روزمره روبهروست، نه داستانی ساختگی.
طنز در این کتاب اغلب از تضاد میان ظاهر آبرومند ماجرا و باطن رسوای آن زاده میشود. شخصیتها نگران حفظ آبرو، انجام وظیفه یا رعایت قانوناند، اما نتیجهی این وسواسها چیزی جز آشکار شدن پوچی و فساد نیست. همین جاست که خنده، بهجای رهایی، به ابزاری برای افشاگری بدل میشود.
عزیز نسین در این داستانها نه خطابه میکند و نه مستقیماً قضاوت اخلاقی ارائه میدهد. او فقط موقعیت را میچیند، آدمها را رها میکند و اجازه میدهد رفتارها خودشان حرف بزنند. خواننده، بیآنکه متوجه شود، در دام این نمایش طنزآلود میافتد و ناگهان میبیند که دارد به چیزهایی میخندد که چندان هم خندهدار نیستند.
فضای اجتماعی و اداری داستانها بهروشنی بازتابدهندهی دورهای از تاریخ ترکیه است که بوروکراسی، نابرابری و فشارهای پنهان اجتماعی نقش پررنگی دارند. با این حال، روایتها آنقدر جهانشمولاند که بهراحتی میتوان آنها را به هر جامعهی مشابهی تعمیم داد؛ جایی که عقل جمعی قربانی عادت و ترس میشود .
در این مجموعه، «خر» صرفاً یک حیوان نیست؛ استعارهای است از وضعیتی که در آن تحقیر، فریب و نادانی به شکل رسمی و پذیرفتهشده جریان دارد. نسین با هوشمندی اجازه میدهد این استعاره در ذهن خواننده شکل بگیرد، بیآنکه آن را توضیح دهد یا به آن اصرار بورزد.
کتاب از چندین داستان مستقل تشکیل شده که هرکدام ضربهی خاص خود را میزنند، اما در کنار هم تصویری یکپارچه از جامعهای نابسامان میسازند. تنوع موقعیتها باعث میشود خواننده احساس تکرار نکند و هر بار با شکل تازهای از همان درد قدیمی روبهرو شود .
طنز عزیز نسین، طنزی است که بعد از خنده تمام نمیشود. داستان که تمام میشود، سؤالها باقی میمانند: چرا این اتفاق خندهدار بود؟ چرا اینقدر آشنا به نظر میرسید؟ و سهم ما در این چرخه کجاست؟ این همان جایی است که کتاب از یک اثر سرگرمکننده فراتر میرود.
«مگه تو مملکت شما خر نیس؟» کتابی است که با صدای بلند نمیخندد، بلکه زیرلب میخندد و همان خندهی زیرلب، از هر فریادی بلندتر است. خواندنش مثل نگاه کردن در آینهای است که کمی کج گرفته شده، اما تصویر را از همیشه واقعیتر نشان میدهد.
در نهایت، این کتاب نهفقط مجموعهای از داستانهای طنز، بلکه سندی ادبی از مقاومت با خنده است؛ خندهای که هم سپر است و هم سلاح. عزیز نسین در این اثر نشان میدهد که طنز، اگر دقیق و صادق باشد، میتواند از جدیترین نقدها هم برندهتر عمل کند و همین است که «مگه تو مملکت شما خر نیس؟» را به کتابی ماندگار تبدیل میکند.
کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟ در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۰۲ با بیش از ۱۷۰۰ رای و ۱۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمههایی از زهرا آلوشی، غلامعلی لطیفی و ارسلان فصیحی به بازار عرضه شده است.
فهرست و خلاصهی داستانهای مگه تو مملکت شما خر نیس؟
- مگه تو مملکت شما خر نیس؟: داستانی دربارهی معاملهای ظاهراً ساده که به نمادی از نابسامانی اقتصادی و اجتماعی بدل میشود و نشان میدهد چگونه بیمنطقی، امری عادی و پذیرفتهشده است.
- بله قربان: روایتی طنزآمیز از اطاعت کورکورانه و «بلهگویی» افراطی که در آن شخصیتها حتی بدون فهم دستور، آن را اجرا میکنند.
- قابل نداره: داستانی دربارهی تعارفهای ظاهراً محترمانه که در عمل به شکلی از فریب، ریا یا فشار اجتماعی تبدیل میشود.
- گرانترین تختخواب دنیا: روایت موقعیتی که در آن یک نیاز معمولی، بهواسطهی شرایط اداری و اجتماعی، به تجربهای جالب و پرهزینه بدل میشود.
- مگه ما هم آدمیزایم؟: داستانی که احساس تحقیرشدگی انسان عادی را در برابر ساختارهای قدرت و تبعیض به تصویر میکشد.
- همهش دو دقیقه معطلی داره: نقدی طنزآمیز بر اتلاف وقت و وعدههای کوتاهی که هرگز کوتاه نیستند و به چرخهای بیپایان تبدیل میشوند.
- راه و روش کاسبی: داستانی دربارهی شیوههای عجیب و گاه غیراخلاقی کسبوکار که در جامعه بهعنوان زرنگی پذیرفته شدهاند.
- خودشونم نمیدونن برای چی دعوا میکنن: روایتی از درگیریها و اختلافهایی که ریشهشان فراموش شده، اما همچنان با جدیت ادامه دارند.
- وظیفهی میهنی: داستانی که مفهوم وظیفه و فداکاری را در قالبی طنزآلود به چالش میکشد و فاصلهی شعار و واقعیت را نشان میدهد.
- حسابدار: روایت کارمندی دقیق و قانونمدار که پایبندی افراطیاش به حسابوکتاب، او را به موقعیتی مضحک میکشاند.
- زنهای منطقی خطرناکاند: داستانی طنزآمیز دربارهی ترس جامعه از عقلانیت زنانه و برچسبزدن به آن بهعنوان امری تهدیدآمیز.
- خیابان ما: تصویری از یک خیابان بهعنوان نمونهای کوچک از جامعه، با تمام روابط، تضادها و بیعدالتیهایش.
- شهردار انتخابی: نقدی طنزآمیز بر انتخابات و قدرت، جایی که انتخابشدن لزوماً به شایستگی یا تغییر منجر نمیشود.
- ساکت شو… فضولی موقوف: داستانی دربارهی سرکوب صداهای منتقد و عادیشدن «ساکتکردن» بهنام نظم و قانون.
- موی بیتلی: روایتی که از یک موضوع ظاهراً بیاهمیت شروع میشود و به حساسیتها و تعصبات اجتماعی میرسد.
- نگذارید بچه گریه کند: داستانی دربارهی عادتهای اجتماعی و فرهنگی که پشت نقاب دلسوزی، واقعیتهای ناخوشایند را پنهان میکنند.
- زنگ اول، بالای شهر… زنگ دوم، پایین شهر: روایتی از شکاف طبقاتی و تفاوتهای آشکار زندگی در بخشهای مختلف یک شهر.
- اعترافات یک احمق: داستانی با لحن اعترافگونه که در آن راوی، با طنزی تلخ، از نادانیها، توهمات و تناقضهای جامعه پرده برمیدارد.
بخشهایی از مگه تو مملکت شما خر نیس؟
خواستم خودمو از لای جمعیت بکشم بیرون، ولی مگه میشد. اون وسط گیر کرده و مونده بودم. خیلی زور زدم، ولی نتونستم واسه خودم راه باز کنم. چون از این ور و اون ور هل میدادن، منم افتادم توی سیل جمعیت. کشونکشون اومدم تا رسیدم به یه جایی که یه مرده رفته بود روی بلندی و داد و فریاد میکرد.
از بس شلوغ بود، نمیشد فهمید چی میگه، ولی هر حرفی که از دهنش در میاومد، جمعیت واسهش دست میزد و «زنده باد» میگفت. یهدفعه نفهمیدم چی شد، که جمعیت افتاد به تقلا؛ هر کسی یه طرفی فرار میکرد. انگاری از ترس جونشون فرار میکردن.
معلوم نبود کی دنبال میکنه، کی فرار میکنه؛ بلبشویی شده بود. چون از پشت سر هلم میدادن، منم با اونا شروع کردم به دویدن، اما چون چند روز بود چیزی نخورده بودم و خیلی هم خسته بودم، نتونستم پابهپاشون برم؛ دیگه نمیدونم سکندری خوردم، یا یه بیشرفی از عقب هلم داد، خلاصه خوردم زمین و همون جا ولو شدم. هم اونایی که فرار میکردن، هم اونایی که دنبالشون میکردن از روم رد میشدن؛ یعنی سر و بدن و دست و پا و همهجامو لگد میکردن و میگذشتن.
مونده بودم روی زمین، خونین و مالین… وقتی همه له و درب و داغونم کردن و رفتن، به هر زور و زحمتی بود سر پا وایستادم. بعد دیدم یه جمعیتی چوب و چماق و زنجیر به دست داره میدوه به طرف من؛ چشاشون شده بود کاسه خون، دهنا کفکرده؛ به گرگ گرسنه میموندن… با خودم گفتم پس چند دقیقه پیش جمعیتی که منو له کرد و رفت از ترس اینا فرار میکرده… سه چهار نفر از اونایی که جلو چشاشونو خون گرفته بود و دهناشون کف کرده بود منو دوره کردن.
یکیشون فریاد زد: «بیایین، یکی از خائنا و بیناموسا رو گرفتیم. هر کی ناموسشو، غیرتشو زیر پا نذاشته، بزنه تو سرش!»
…………………
خیلى بىکار ماندهام سلیم افندى. به هر جا براى کار مىروم دست خالى برمىگردم. راضىام جایى دربانى، آبدارچىاى، چیزى بشوم. آن هم گیر نمىآید… پنج سر عائله دارم. توى این دوره و زمانه سیر کردنِ این همه شکم مگر شوخى است؟ اجارهخانه از یک طرف، خورد و خوراک از طرف دیگر، طلبکارها از آن یکى طرف؛ دیگر دارم دیوانه مىشوم.
پسانداز هم که ندارم. تازه، اگر هم داشته باشم به چه دردى مىخورد سلیم افندى؟ قدِّ کوه هم اگر باشد تمام مىشود. هر چه داشتیم فروختیم و خوردیم. مدام با خودم مىگویم خدایا، چهکار باید بکنم. دیگر از دوست و آشنا کسى نمانده که ازش قرض نگرفته باشم. درى نمانده که نزده باشم. دیگر از خودم هم خجالت مىکشم. راستش از بىعرضگى خودم هم حرص مىخورم. هر کسى را نگاه مىکنى، راه پول درآوردن را پیدا کرده دارد زندگىاش را مىکند.
من چه آدم بىعرضه و دست و پا چلفتىاى بودهام. مثل سگ پشیمانم از اینکه از کار قبلىام بیرون آمدم. حالا خوب است که خودم بیرون نیامدم، بیرونم کردند… مىدانى، نُه سال بود توى آن کارخانه کار مىکردم. صاحب کارخانه مجبور شد کارخانه را تعطیل کند. مواد اولیه از خارج نمىآمد. خوب آن بىچاره هم حق داشت. یکدفعه هم تعطیل نکرد. اول نصف کارگرها را بیرون کرد. بعد کارمندها را یکىیکى، دو تا دو تا راهى کرد. آخرسر هم قفل را به در کارخانه زد. مرا صدا کرد و گفت:
«ببین عزتبیک، من همین امروز و فرداست که ورشکسته بشم. کارگرهاى اینجا همهشون به گردنم حق دارن. اما تو وضعیتى نیستم که بتونم حق و حقوق کسیو بدم. آپارتمانمو ضبط کردهن، همین روزا حراجش مىکنن. حتى ماشینمو هم فروختهم. اگه مىخواى تا موقعى که پاک ورشکسته بشم ماهى سیصد لیره بهت بدم اینجا بمون و کار بکن. یا اگه مىخواى سه ماه حقوقتو بدم، واسه خودت کار دیگهاى پیدا کن.»
کسى که کار دارد، فکر مىکند همیشه و همه جا کار پیدا مىشود. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم، هر چه از دهانم در مىآمد نثار مردک کردم. با ماهى سیصد لیره حقوق چه جورى کار کنم سلیم افندى؟ فقط اجارهخانهام سیصد و پنجاه لیره است. خلاصه کلّى کلفت بار صاحب کارخانه کردم. حقوقم ماهى نهصد لیره بود. دو هزار و هفتصد لیره براى سه ماه گرفتم و آمدم.
اگر به کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟ علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار عزیز نسین شما را با سایر آثار این نویسندهی طناز ترک نیز آشنا میکند.









