«بانو گوزن» اثری است از مریم حسینیان (نویسندهی زادهی مشهد، از ۱۳۵۴ تا ۱۴۰۴) که در سال ۱۳۹۹ منتشر شده است. این رمان داستان زنی به نام طاطاست که در آستانهی استقلال و تحقق آرزوهایش، با بارداری ناخواسته و زخمهای عمیق گذشته روبهرو میشود و بهتدریج در مرز مبهم میان واقعیت، خیال و فروپاشی روانی گرفتار میشود.
دربارهی بانو گوزن
مریم حسینیان در رمان «بانو گوزن» به سراغ زنی میرود که درست در لحظهای حساس از زندگی، با اتفاقی روبهرو میشود که مسیر برنامههایش را دگرگون میکند. طاهره، معروف به طاطا، تازه در حال پایهگذاری کارگاه سفالگری خود است و میخواهد بخشی از زندگی را که سالها برای رسیدن به آن تلاش کرده، به دست بیاورد؛ اما بارداری ناخواسته او را در موقعیتی قرار میدهد که میان خواستههای شخصی و واقعیتی تازه، راه روشنی پیش روی خود نمیبیند.
بارداری طاطا در شرایطی عادی پیش نمیرود. مشکلات جسمی و خطرهایی که سلامت او و جنین را تهدید میکنند، پزشکان را وادار میکنند برایش استراحت مطلق تجویز کنند. زنی که درست در آستانه استقلال و ساختن آیندهای تازه قرار گرفته، ناگهان ناچار میشود در خانه بماند و از حرکت بازایستد. همین توقف اجباری، فرصتی برای بازگشت به گذشته فراهم میکند؛ گذشتهای که بسیاری از رفتارها، ترسها و زخمهای امروز او در آن ریشه دارند.
یکی از ویژگیهای مهم رمان، شخصیتپردازی چندلایه طاطاست. او نه قهرمانی دوستداشتنی و بینقص است و نه شخصیتی که بتوان بهسادگی دربارهاش حکم صادر کرد. گذشته دشوار، روابط خانوادگی آسیبزا، تجربههای تلخ دوران کودکی و مجموعهای از شکستها و محرومیتها، شخصیتی پیچیده از او ساختهاند. طاطا در بسیاری از موقعیتها دست به انتخابهایی نادرست میزند و گاه رفتارش آزاردهنده یا حتی هولناک میشود، اما نویسنده چنان زمینه زندگی او را میسازد که مخاطب بتواند سرچشمه بسیاری از این رفتارها را دنبال کند.
حضور همسر طاطا، امیرعلی، و دوستان و اطرافیانش نیز به شکلگیری تصویر این زن کمک میکند. رابطه او با فرشاد و سارا، گذشتهای که با مائده گره خورده، و ورود نفیسه به زندگی و کار او، شبکهای از روابط را به وجود میآورد که بهتدریج تنش داستان را افزایش میدهد. هیچیک از این شخصیتها صرفاً برای پر کردن فضای داستان حضور ندارند؛ هرکدام بخشی از گذشته یا اکنون طاطا را آشکار میکنند و به شناخت بهتر او کمک میرسانند.
اما «بانو گوزن» فقط روایت یک بارداری دشوار یا بحرانهای زندگی یک زن نیست. رمان در لایهای عمیقتر درباره انسانی است که میان آرزوهای شخصی و واقعیتهایی که بر او تحمیل شدهاند گرفتار میشود. رؤیای ساختن یک زندگی مستقل، میل به رهایی از گذشته و تلاش برای به دست آوردن چیزی که سالها از او دریغ شده، در برابر شرایطی قرار میگیرد که هر لحظه امکان فروپاشی این آرزوها را بیشتر میکند.
یکی از جذابترین عناصر رمان، گوزنی است که در جهان طاطا ظاهر میشود. این موجود عجیب، بیش از آنکه صرفاً یک عنصر داستانی باشد، دریچهای برای ورود به ذهن آشفته و پرتنش شخصیت اصلی است. گوزن برای طاطا میتواند همدم، همراز، همدست و حتی ابزار اجرای خشمهای فروخورده او باشد. حضورش مرز میان آنچه واقعاً رخ میدهد و آنچه ممکن است در ذهن طاطا شکل گرفته باشد، مبهم میکند.
در کنار گوزن، درخت نیز جایگاه ویژهای در جهان داستان دارد. طاطا از کودکی ارتباطی غیرمعمول با درختان احساس میکند و صداهایی را از آنها میشنود. این پیوند عجیب با طبیعت، همراه با گوزن و هستهای که سرچشمه حضور اوست، فضایی رازآلود به داستان میدهد. با این حال، نویسنده این عناصر را به شکلی در اختیار خواننده قرار میدهد که تفسیر نهایی آنها چندان ساده نباشد و هر خواننده بتواند از زاویهای متفاوت به معنای آنها نزدیک شود.
ساختار روایی کتاب نیز در ایجاد این ابهام نقش مهمی دارد. روایت میان زمان حال و خاطرات گذشته رفتوآمد میکند و اطلاعات مربوط به زندگی طاطا به تدریج آشکار میشود. مخاطب از همان ابتدا همهچیز را درباره گذشته او نمیداند و هر بازگشت به دوران کودکی یا سالهای پیشین، قطعه تازهای از پازل شخصیت او را در اختیارش میگذارد. به همین دلیل، شناخت طاطا فرایندی تدریجی است و تصویر او تا پایان داستان بارها دستخوش تغییر میشود.
از سوی دیگر، رمان خواننده را با پرسشی مهم درباره مرز واقعیت و ذهن روبهرو میکند. آیا گوزن واقعاً در جهان بیرونی وجود دارد؟ آیا صداهایی که طاطا میشنود منشأیی بیرونی دارند؟ یا باید همه این اتفاقات را از دریچه وضعیت روانی او تفسیر کرد؟ حسینیان پاسخ قطعی و سادهای در اختیار مخاطب نمیگذارد و همین تردید، بخشی از جذابیت اثر را شکل میدهد. آنچه برای یک شخصیت واقعیت دارد، ممکن است برای دیگری صرفاً خیال یا توهم باشد.
به همین دلیل، «بانو گوزن» را میتوان رمانی دانست که بیش از آنکه صرفاً به دنبال تعریف یک داستان خطی باشد، خواننده را به مشارکت در تفسیر خود دعوت میکند. گوزن، هسته، درخت و بسیاری از جزئیات دیگر میتوانند در کنار ماجراهای ظاهری داستان، معناهای نمادین متفاوتی پیدا کنند. رمان از مخاطب میخواهد به نشانهها توجه کند و میان رویدادهای پراکنده، رابطهای شخصی و ذهنی برقرار سازد.
در مرکز همه این پیچیدگیها، مسئله تنهایی قرار دارد. طاطا حتی زمانی که در کنار همسر، دوستان و دیگر آدمهای زندگیاش است، از نوعی انزوای عمیق رنج میبرد. او در برقراری ارتباطی سالم با دیگران مشکل دارد و بسیاری از تصمیمهایش نیز از همین خلأ عاطفی و انباشت خشم و حسرت تأثیر میپذیرد. همین تنهایی سبب میشود گوزن خیالی برای او به موجودی مهم تبدیل شود؛ موجودی که دستکم در ذهن طاطا میتواند جای خالی یک همراه واقعی را پر کند.
«بانو گوزن» در نهایت رمانی درباره تقابل انسان با گذشته، خواستههای سرکوبشده و تصویری است که از خودش ساخته است. طاطا میخواهد از زندگیای که برایش رقم خورده فراتر برود، اما زخمهای قدیمی بارها به شکلهای گوناگون به سراغش میآیند. مریم حسینیان با ترکیب روایت روانشناختی، روابط پیچیده انسانی، خاطرات گذشته و عناصر رازآلود، داستانی ساخته که پایان آن نیز لزوماً همه پرسشهای خواننده را پاسخ نمیدهد؛ بلکه او را با مجموعهای از تردیدها و امکانهای تفسیری تنها میگذارد.
از این منظر، ارزش «بانو گوزن» فقط در اتفاقاتی نیست که برای طاطا رخ میدهد، بلکه در تجربهای است که رمان برای خواننده ایجاد میکند. این کتاب ما را وادار میکند درباره آرزوهایی که به بهای سنگینی دنبال میکنیم، تأثیر گذشته بر تصمیمهای امروز و مرز شکننده میان واقعیت و ذهن دوباره فکر کنیم. طاطا شخصیتی نیست که بتوان بهسادگی دوستش داشت یا از او متنفر شد؛ او انسانی زخمی و پیچیده است که در جهانی پر از خاطره، ترس، میل، خشم و تنهایی تلاش میکند راهی برای ادامه دادن پیدا کند.
رمان بانو گوزن در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۴۹ با بیش از ۴۴۱ رای و ۹۹ نقد و نظر است.
خلاصهی داستان بانو گوزن
رمان «بانو گوزن» داستان طاهره، معروف به طاطا، زنی است که در آغاز راهی تازه برای رسیدن به استقلال مالی قرار دارد. او قصد دارد کارگاه سفالگری خود را راه بیندازد و برای ساختن آیندهای متفاوت تلاش کند، اما درست در همین مقطع متوجه میشود که باردار است؛ بارداریای که نهتنها خواسته قلبی او نیست، بلکه از همان ابتدا با مشکلات جسمی جدی همراه میشود.
وضعیت بارداری طاطا به گونهای است که پزشکان او را از هرگونه فعالیت منع میکنند و ناچار میشود مدت زیادی را در خانه و در استراحت بگذراند. این خانهنشینی اجباری، او را از کارگاه و برنامههایی که برای زندگیاش داشته دور میکند. در نتیجه، ذهن او بیشتر از همیشه به سمت گذشته میرود و خاطرات تلخ سالهای کودکی و نوجوانی یکی پس از دیگری زنده میشوند.
در جریان این بازگشتها، بخشهایی از زندگی خانوادگی طاطا آشکار میشود. رابطه او با پدر و مادرش سرشار از زخم و بیاعتمادی بوده و تجربههای دردناک دوران کودکی تأثیر عمیقی بر شخصیت بزرگسالیاش گذاشتهاند. اتفاقاتی که در گذشته برای او رخ دادهاند، به تدریج توضیح میدهند چرا طاطا در روابط عاطفی، تصمیمهای شخصی و برخورد با دیگران چنین رفتارهای متناقض و گاه مخربی دارد.
طاطا از بارداری خود نیز احساس خوبی ندارد. او مادر شدن را مانعی در برابر نقشههایی میبیند که تازه برای زندگی آیندهاش کشیده است و حتی گاهی آرزو میکند این بارداری پایان پیدا کند. در همین شرایط، رابطه او با همسرش امیرعلی نیز نمیتواند تکیهگاه مطمئنی برایش باشد. احساس انزوا و نارضایتی، بیش از پیش او را به دنیای درونی و آشفته خودش میکشاند.
در این میان، موجودی عجیب وارد زندگی طاطا میشود: گوزنی که از دل یک هسته پدیدار میشود. طاطا با این گوزن ارتباطی خاص برقرار میکند و آن را مانند موجودی زنده و همراه در زندگی خود میبیند. گوزن به تدریج با خشمها، ترسها و خاطرات دردناک او پیوند میخورد و در ذهن طاطا به وسیلهای برای رویارویی با کسانی تبدیل میشود که او آنان را مسئول رنجهای گذشتهاش میداند.
همزمان، رابطه طاطا با فرشاد، دوست قدیمیاش، اهمیت بیشتری پیدا میکند. فرشاد که گذشتهای پرابهام و سنگین دارد، با همسرش سارا زندگی میکند. ورود نفیسه، خواهر مائده، به ماجرا نیز روابط میان شخصیتها را پیچیدهتر میکند. گذشته مائده و اتهامی که زمانی متوجه فرشاد بوده، زمینهای برای شکلگیری درگیریهای تازه فراهم میآورد و طاطا نیز به شکلی مستقیم و غیرمستقیم در این ماجراها دخالت میکند.
با پیش رفتن داستان، مرز میان اتفاقات واقعی و برداشتهای ذهنی طاطا هرچه بیشتر از بین میرود. او صداهایی از درختان میشنود و ارتباطی مرموز با آنها احساس میکند. گوزن نیز حضور پررنگتری در ذهن و زندگی او پیدا میکند و حوادثی رخ میدهند که مشخص نیست واقعاً به دست گوزن اتفاق افتادهاند یا نتیجه رفتار و ذهن آشفته خود طاطا هستند.
در همین زمان، روابط میان طاطا، فرشاد و سارا به سمت بحرانی جدی پیش میرود. مجموعهای از رازها، اسناد، تصاویر و اطلاعات مربوط به گذشته آشکار میشود و زندگی فرشاد و سارا را تحت تأثیر قرار میدهد. طاطا نیز بیش از پیش درگیر تصمیمهایی میشود که پیامدهای آنها از کنترلش خارج است. او که در ظاهر میخواهد زندگی خودش را تغییر دهد، ناخواسته و گاه آگاهانه زندگی اطرافیانش را نیز به سوی فروپاشی میبرد.
در بخش پایانی، وضعیت روحی و جسمی طاطا به شدت بحرانی میشود. او پس از مجموعهای از اتفاقات تلخ به کارگاه سفالگری بازمیگردد و آنجا را در وضعیتی ویرانشده مییابد. طاطا این ویرانی را به گوزن نسبت میدهد و در ذهنش رویارویی نهایی با این موجود شکل میگیرد. در همین آشفتگی، بارداری او به پایان تراژیکی میرسد و جنین خود را از دست میدهد.
پایان رمان همچنان امکان خوانشهای مختلف را باز میگذارد. طاطا پس از سقط جنین، در وضعیتی بسیار وخیم قرار میگیرد و سرنوشت او نیز به تراژدی ختم میشود. اینکه گوزن واقعاً موجودی بیرونی بوده یا بازتاب ذهن و روان آسیبدیده طاطا، یکی از پرسشهای اساسی داستان باقی میماند. به همین دلیل، «بانو گوزن» علاوه بر روایت زندگی زنی گرفتار در بحران، داستان فرو رفتن تدریجی یک انسان در گذشته، تنهایی، خشم و جهانی است که مرز میان واقعیت و ذهن در آن بهتدریج محو میشود.
بخشهایی از بانو گوزن
سعی میکنم مکالمه را زود تمام کنم. میگوید کی میتوانم بروم کارگاه را ببینم و اگر نظری دارم درباره رنگش بدهم، میگویم سعی میکنم فردا عصر سری بزنم، بعد از شرکت. مینویسد: ول نکردی هنوز اون شرکت لامصب رو؟ شکلک خنده میفرستم و زود خداحافظی میکنم. مینویسد: عکس پروفایلت چه قشنگه. سریع علامت سپاس میفرستم و دوباره خداحافظی میکنم. میروم صفحهاش را میبینم. هزار و دویست پست دارد.
گزارش تصویری از تمام سفرهای خارجیاش. عکس خودش روی دریا، خودش با ببر، خودش دست دورِ گردن زنی تایلندی، خودش در یک برج بلند در دبی… هفتصد و دوازده فالوئر دارد. هر پستش هم دویستتا، کمتر یا بیشتر، لایک خورده. نه فالوش میکنم و نه لایک. حتی از صفحهاش هم میترسم.
امیرعلی روی کاناپه دراز کشیده و باخ گوش میکند. گاهی حوصلهام سر میرود از حالوهوای یکنواختش. اوایل ازدواجمان سهپایه و بوم سوار میکرد و طراحی میکرد. من هم ذوق میکردم و راهبهراه برایش چای و قهوه و شیرینی میبردم. بعد از چند هفته دیدم چهارتا خط کشیده و بیشتر میرود کنار پنجره سیگار میکشد و عکس میگذارد توی فیسبوکش از بوم و نقاشی و پنجره و فنجان قهوهاش. این بود که بساط نقاشیاش را جمع کردم.
راحت هم نبود خیلی. کی بدش میآید ژست هنرمند بگیرد و یک نفر هم به او خدمت کند؟ حالا مدتهاست که صفحهی اینستاگرامش پُر از عکسهایی است که از اینترنت برای شاسی پیدا میکند. صفحهی بدی هم نیست، اما هیچ عکسی از من توی صفحهاش نیست. وضعیت تأهلش را هم به ضربوزورِ من نوشت توی پروفایلش. سارا میگوید بیخود حساس نشوم. او هر روز از توی کافه هوایش را دارد و یکبار گفت:
اگه تونستی پنجشنبهها به بهونهی کمک بیا گالری. هم فروشتون میره بالا، چون تو سرزبوندارتری، هم بقیهی جنسها آب میشن. مگه از چندتا قاب و شاسی، چیزی درمیآد طاطاجان؟ دیدم حرف حساب میزند. پنجشنبه هم که تعطیل بودم. خودم قضیهی همکاری را مطرح کردم و هر چند زیاد خوشش نیامد، نتیجه بد نبود.
…………………..
صدای بابا نمی آید. گوزن انگار دارد چیزی را فشار می دهد به دیوار. جست می زند و سرش را بالا می گیرد. پیکر خون آلود بابا به شاخ های گوزن گیر کرده است. گوزن بلند می شود و هیکل لاغر و خون آلود بابا را دور سرش می چرخاند و پرت می کند به تنها اتاق مان که من در آن پناه گرفته ام. خودم را سریع کنار می کشم. جنازه ی بابا محکم به در برخورد می کند و پرت می شود وسط اتاق. سایه ی گوزن را جلو در می بینم که در تاریک روشن اتاق نگاهم می کند. از برق چشم هایش می ترسم.
………………………
اصلا در این پنج سال به بچه داشتن فکر نکرده ام. تازه قرار است کارگاه سفالگری ام راه بیفتد. بعد از این همه سال خودم را پیدا کنم و با لیسانس فیزیک و این همه خلافِ جهت رشته تحصیلی کار کردن و پشت پا زدن به علاقه های شخصی، ببینم رها کردن شغل و رفتن به سمت سفالگری چه طعمی دارد.
چای های سارا را هر دوی ما دوست داریم. هل وگل سرخ و دارچینش به اندازه است، می داند کِی و کجا چای بیاورد، آدابش را بلد است حسابی! من هیچ وقت نتوانسته ام مثل او باشم حتی در مناسک ساده ی چای. حتی می داند نور اتاق را چه طور باید تنظیم کند و کجای حرف های مان با سینی مسی خوش رنگش از راه برسد.
هیچ وقت قوری وارمر نمی آورد، استکان هایش اندازه اند و بلوری. ظرف های کوچک و بامزه ای دارد که توی آن ها آب نبات های پسته و هل و لیمو عمانی می گذارد، همه شان کوچک و قشنگ. حتی نبات هایش را ریز ریز تکه می کندو با انبری کوچک می گذارد گوشه سینی. امیر علی می گوید: سارا جان، بذار اول این سینی رو زیارت کنم بعد استکانم را بردارم. چشم های سارا با همین چیزها برقی می زند که من دوست دارم.
برای خودم قهوه دم کرده ام. درهای تراس را باز گذاشته ام. سیگار می کشم با ترس و لرز. شاید دیگر نتوانم سیگار بکشم. شاید قهوه هم ممنوع شود برایم. چند وقت دیگر با امیر علی می روم خیابان مفتح و دو سه دست لباس شیک حاملگی می گیرم، از آن شلوارهای جین کش دار که تا ماه نهم هم می شود پوشید. احساس بهتری از صبح دارم، حال خوب زنی را دارم که پنجره را بازکرده، نفس عمیق می کشد و خیالش بابت همه ی روزهای زندگی اش راحت است.
دکتر گفته است یک هفته بعد بروم که ببیند لخته خون پشت جفت، جذب شده یا نه. ده روز استراحت مطلق و با احتیاط دست شویی رفتن با شیاف پروژسترون! آن شب هم پای امیر علی اشک ریختم، نه برای جنینی پنج هفته ای و سرگردان، بلکه برای دود شدن آرزوهایم، برای خراب شدن دیوارهای کارگاه قرمزم. مامان امیر علی از همان دیشب خانه ی ما مانده است. با پای لنگش هی می رود غذا می پزد و من عق می زنم و نمی خورم.
امیر علی دنبال نقاشی های تازه است. می خواهد با توجه به فصل، کمی شاسیِ طبیعت بیاورد. به فرشاد می گوید که باید نقاش های طبیعت گرا پیدا کند. توی ذهنش آثار بروگل است. فرشاد می گوید: ولی طبیعتی گرایی که فقط منظره نیست. رئالیسم می تونه هر چیزی باشه، نه؟ می دانم الان امیرعلی کم می آورد و بحث را عوض می کند. صد بار به او گفته ام که هیچ اشکالی ندارد که جامعه شناسی خوانده ولی نقاشی دوست دارد، اما اگر می خواهد دائم اظهار فضل کند باید بیشتر مطالعه کند، آن هم نه فقط از اینترنت. هر بار هم حرف مان می شود و او منشی بودن و فیزیک خواندنم را به رخم می کشد و این که کلا چون روحیه ام کارمندی است، بهتر است زیاد وارد این بحث های تخصصی نشوم.
من استاد لاپوشانی اطلاعاتم بوده ام. هنوز هم امیرعلی نمی داند قبل از او نامزدیِ کوتاه مدتی با برادر یکی از هم کلاسی هایم داشته ام.
هر کس حرف هایم را بشنود لابد خیال می کند بی عاطفه و قسی القلبم. شاید هم باشم، ولی تقصیر من نیست که بچه ها را زیاد دوست ندارم. هیچ وقت یاد نگرفته ام بچه های کثیف با آب دماغِ آویزان را دوست داشته باشم. آن بچه هایی هم که مادرم نگه داری شان می کرد، انقدر لوس و گه بودند و انرژی مادرم را می گرفتند که دلم می خواست خرخره ی همه شان را بجوم. مخصوصا با آن اتفاق وحشتناک که مادرم هیچ وقت نفهمید، از بس ساده بود و دنیایش خلاصه می شد در برق انداختن وسایل آشپزخانه لیلا خانم و تیغ زدن شان سرِ همه عیدها و تولدها.
دوباره گر گرفته ام. از حالا به بعد باید مواظب فشار خون لعنتی هم باشم. توی آینه، طاطای درمانده و بیماری را می بینم که هیچ شباهتی به مادرهای حامله ی خوشبخت ندارد. آن هایی که لباس بارداری صورتی می پوشند و رژ براق صورتی می زنند و منتظر پرنسس کوچکی شبیه خودشان هستند.
هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر می فهمم که من نمی توانم مادر پاکیزه و آرامی باشم و خودم را دو سال وقف بچه کنم تا خوب شیر بخورد، شکمش خوب کار کند، زیاد بخنند و آرامش داشته باشد. اصلا نمی توانم تصور کنم که دوسال نتوانم کنسرت وسینما و کافه بروم. تازه ناهید می گوید هرچه بچه بزرگ تر شود، مشکلاتش هم بزرگ تر می شود. من حتی زیر مشکلات کوچک بچه ی کوچک هم می مانم. حتی هنوز به دنیا نیامده، زیر بار سنگین حاملگی مانده ام. من باید همیشه روی دور تند زندگی کنم تا خیلی چیزها یادم نیاید.
از همان شب امیر علی بالشش را برداشته و روی کاناپه ی هال می خوابد. نه به خودم اعتنایی دارد نه به بچه. برایش مهم نیست که دکتر مشکوک به نقص عضو جنین شده و وزن خیلی کمش را ربط داده اند به مسمومیت بارداری. یک هفته است که باید بروم سونوگرافی سه بعدی تا بفهمند واقعا یکی از دست های بچه کامل است و آن دیگری که تا مچ کامل شده، اشتباه دکتر غربالگری بود یا نه. مثل همیشه من مانده ام و کلاف کثافت سردرگمی که نمی توانم بازش کنم. از خانه می ترسم، از کارگاه می ترسم.
لابد من زن خطرناکی هستم که حتی شوهرم از نزدیک شدن به من فرار می کند. حتی بچه های زن های خطرناک، این طور آش و لاش توی شکم شان بزرگ می شوند و بعد با سر و شکلی عجیب به دنیا می آیند تا بشوند درس عبرت برای همه ی زن های جهان.
مریم که می رود برای چندمین بار تنهایی را در زندگی ام احساس می کنم. تنهایی های من از جنس از دست دادن نیست. گودال بزرگی است که اگر حواسم نباشد پرت می شوم در آن و تا مدتها نمی توانم بالا بیایم. وقتی از خوابگاه دانشجویی اخراج شدم تنهایی مرا بلعید. گفتند که گزارش شده قوانین خوابگاه را رعایت نمی کنم و حجاب و اخلاقم مناسب محیط دانشجویی نیست. بعد از آن تنهاییِ چند هفته ای بود که پوسته نازکم را از بدنم جدا کردم و شبیه کروکودیل راه افتادم در خیابان های تهران.
اگر سارا به هوش بیاید و فرشاد و سارا هردو برگردند کافه، دیگر چیزی نمی خواهم از خدا. شاید چند ماه که بگذرد، سارا بفهمد که من هیچ وقت فرشاد را مال خودم نمی دانسته ام. حتی به مائده حسودی هم نمی کردم. من فقط گوشه ی اتاق فرشاد را می خواستم. آن جا بود که می توانستم از جلد کروکودیل بیرون بیایم و خودم باشم. خیلی وقتها فرشاد هم نمی فهمید که من طاطای چند ساعت پیش نیستم و نیامده ام باهم سیگار بکشیم و درد دل کنیم.
اگر به کتاب بانو گوزن علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار مریم حسینیان در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار این نویسنده نیز آشنا میکند.









