«امکان خوشبختی» اثری است از آنه رابه (نویسندهی اهل آلمان، متولد ۱۹۸۶) که در سال ۲۰۲۳ منتشر شده است. این رمان داستانی دربارهی زنی از نسل پس از فروپاشی آلمان شرقی است که با بازگشت به گذشتهی خانوادهاش، میکوشد تأثیر خشونت، سکوت و میراث سیاسی و خانوادگی آلمان شرقی را بر زندگی خود و نسل بعد درک کند.
دربارهی امکان خوشبختی
امکان خوشبختی با عنوان اصلی Die Möglichkeit von Glück، نخستین رمان آنه رابه (Anne Rabe)، نویسنده، نمایشنامهنویس و جستارنویس آلمانی، است که در سال ۲۰۲۳ منتشر شد و خیلی زود به یکی از آثار بحثبرانگیز ادبیات معاصر آلمان تبدیل شد. این رمان که در زمره آثار ادبی مهم درباره میراث آلمان شرقی قرار گرفته، داستانی شخصی و خانوادگی را با پرسشهایی درباره تاریخ، سیاست، خشونت و حافظه جمعی درهم میآمیزد.
رمان از زندگی اشتینه، زنی که در آلمان شرقی به دنیا آمده و در آلمان پس از اتحاد دو کشور بزرگ شده، آغاز میشود. او در سال ۱۹۸۶ در شهر ویسمار در ساحل دریای بالتیک متولد شده است؛ یعنی تنها سه سال پیش از سقوط دیوار برلین. اشتینه در زمان فروپاشی جمهوری دموکراتیک آلمان آنقدر خردسال است که خاطره مستقیمی از دوران پیش از اتحاد ندارد، اما گذشتهای که خود به یاد نمیآورد، همچنان سایه سنگینی بر زندگی او و خانوادهاش انداخته است.
یکی از جذابترین ویژگیهای رمان این است که آنه رابه تاریخ را نه از دریچه شخصیتهایی که مستقیماً در حوادث بزرگ سیاسی حضور داشتهاند، بلکه از چشم نسلی روایت میکند که در فاصله میان دو دوره تاریخی متولد شده است. اشتینه متعلق به نسلی است که برای شناخت آلمان شرقی ناچار است به خاطرات دیگران، سکوت خانواده، روایتهای پراکنده و نشانههای بهجامانده از گذشته تکیه کند. به همین دلیل، گذشته برای او بیشتر از آنکه خاطره باشد، معماست.
خانواده در این رمان نقش اساسی دارد. اشتینه به تدریج متوجه میشود که خانوادهاش به شکل پیچیدهای با نظام سیاسی گذشته درگیر بودهاند و باورهایی که زمانی طبیعی و بدیهی به نظر میرسیدند، هنوز در روابط خانوادگی و اجتماعی ادامه دارند. رابه نشان میدهد که یک نظام سیاسی چگونه میتواند پس از فروپاشی رسمی خود، در ذهنیت، رفتار، تربیت و روابط نسلهای بعد باقی بماند.
در مرکز این گذشته، مسئله خشونت قرار دارد. خشونت در امکان خوشبختی فقط به معنای خشونت سیاسی یا سرکوب حکومتی نیست؛ بلکه از ساختارهای اجتماعی و خانوادگی عبور میکند و به روابط میان پدر و مادر، فرزند، خواهر و برادر و دوستان راه مییابد. رمان در پی آن است که نشان دهد خشونت چگونه میتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود، حتی زمانی که نسل جدید دیگر مستقیماً تجربهکننده نظامی نیست که سرچشمه آن بوده است.
یکی از پرسشهای مهم کتاب این است که مسئولیت گذشته دقیقاً متوجه چه کسانی است. اگر نسلی در یک نظام استبدادی زندگی کرده باشد، آیا همه اعضای آن جامعه را باید قربانی دانست؟ آیا برخی از آنان در تداوم آن نظام نقش داشتهاند؟ و فرزندانشان که خود در شکلگیری آن نظام نقشی نداشتهاند، تا چه اندازه باید بار این گذشته را بر دوش بکشند؟ رابه به جای ارائه پاسخهای ساده، این پرسشها را در تار و پود زندگی اشتینه دنبال میکند.
ساختار روایی کتاب نیز با همین مسئله حافظه ارتباط دارد. روایت کاملاً خطی نیست و از قطعاتی از کودکی، نوجوانی و بزرگسالی اشتینه تشکیل شده است. خاطرات، گفتوگوها، تأملات شخصی و بازگشت به وقایع گذشته در کنار یکدیگر قرار میگیرند و به تدریج تصویری بزرگتر از خانواده و جامعهای میسازند که شخصیت اصلی در آن رشد کرده است. این ساختار باعث میشود خواننده نیز مانند اشتینه، گذشته را قطعهقطعه کشف کند.
رابه در کنار تاریخ آلمان شرقی، به موضوعاتی مانند نژادپرستی، بیتفاوتی اجتماعی و خشونت نیز میپردازد. گذشته سیاسی برای او موضوعی صرفاً تاریخی نیست؛ بلکه مسئلهای است که میتواند پیامدهایش را در رفتار و نگرش انسانهای امروز نشان دهد. از همین رو، کتاب تنها درباره جمهوری دموکراتیک آلمان نیست، بلکه درباره این پرسش گستردهتر است که جامعه چگونه با میراث خشونت و ایدئولوژی کنار میآید.
با این حال، امکان خوشبختی را نمیتوان صرفاً رمانی سیاسی یا تاریخی دانست. در قلب آن، داستان زنی قرار دارد که میخواهد گذشته خود را بفهمد تا بتواند رابطهاش را با خودش، خانوادهاش و فرزندانش دوباره تعریف کند. همین وجه شخصی باعث میشود مسائل بزرگ تاریخی در قالب تجربههای ملموس انسانی ظاهر شوند و خواننده با تاریخ نه به شکل مجموعهای از وقایع، بلکه از خلال زندگی آدمها مواجه شود.
عنوان کتاب، Die Möglichkeit von Glück، خود حامل یکی از مهمترین ایدههای رمان است: آیا پس از تجربه خشونت، سکوت و میراث یک گذشته دشوار، امکان خوشبختی وجود دارد؟ خوشبختی در اینجا چیزی ساده و تضمینشده نیست؛ بلکه امکانی است که تنها پس از مواجهه صادقانه با گذشته میتواند شکل بگیرد. رابه در برابر وسوسه فراموشی، پرسیدن و به یاد آوردن را پیشنهاد میکند.
این رمان در سال ۲۰۲۳ در فهرست نهایی جایزه کتاب آلمان (Deutscher Buchpreis) قرار گرفت و همچنین در فهرست نامزدهای جایزه «ASPEKTE» برای بهترین رمان اول جای گرفت. اثر علاوه بر استقبال منتقدان، به فهرست پرفروشهای اشپیگل نیز راه یافت و بیش از ۵۰ هزار نسخه از آن در آلمان فروخته شده است.
عنوان انگلیسی کتاب The Possibility of Happiness است. با این حال، برای خوانندگان انگلیسیزبان باید به یک نکته مهم توجه کرد: ترجمه کامل انگلیسی این رمان هنوز منتشر نشده است. حقوق ترجمه انگلیسی به ناشر بریتانیایی Akoya واگذار شده و مترجم آن، لیزی کینچ (Lizzy Kinch)، اعلام کرده است که ترجمه انگلیسی در سال ۲۰۲۷ منتشر خواهد شد. در حال حاضر فقط نمونهای از ترجمه انگلیسی کتاب در دسترس است.
امکان خوشبختی در نهایت رمانی درباره گذشتهای است که نمیخواهد گذشته بماند؛ درباره نسلی که میراث تاریخی والدین خود را به ارث برده، بیآنکه خود در ساختن آن گذشته نقشی داشته باشد. آنه رابه با پیوند زدن تاریخ آلمان شرقی، خشونت خانوادگی، حافظه، مسئولیت و امکان رهایی، اثری پدید آورده که فراتر از مرزهای تجربه آلمان شرقی میرود و به پرسشی انسانی میرسد: برای ساختن آیندهای متفاوت، تا کجا باید جرئت بازگشت به گذشته را داشته باشیم؟
رمان امکان خوشبختی در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۰۰ با بیش از ۲۳۰۰ رای و ۲۲۰ نقد و نظر است.
خلاصهی داستان امکان خوشبختی
اشتینه زنی جوان است که در سال ۱۹۸۶ در ویسمار، در آلمان شرقی، به دنیا آمده است. او تنها سه سال پیش از سقوط دیوار برلین متولد شده و بنابراین کودکیاش در دورهای سپری میشود که جمهوری دموکراتیک آلمان در حال فروپاشی است و جامعه وارد مرحلهای کاملاً تازه میشود. اشتینه بعدها در آلمان متحد بزرگ میشود، اما گذشتهای که خودش تقریباً آن را به یاد نمیآورد، همچنان در زندگی او حضور دارد.
زندگی اشتینه در ظاهر شبیه زندگی بسیاری از آدمهای نسل اوست؛ او بزرگ میشود، تحصیل میکند، وارد زندگی مستقل میشود و در نهایت صاحب فرزند میشود. اما با گذشت زمان، پرسشهایی درباره کودکی، خانواده و گذشتهای که نسل پیش از او پشت سر گذاشته است، ذهنش را بیشتر درگیر میکند. او درمییابد که برای فهمیدن زندگی امروز خود، ناچار است به دورهای بازگردد که خودش تقریباً هیچ خاطره روشنی از آن ندارد.
اشتینه در جریان بازنگری گذشته خانواده، با روایتهای متفاوت و گاه متناقضی درباره دوران آلمان شرقی روبهرو میشود. خاطرات اعضای خانواده، چیزهایی که گفته شدهاند و مهمتر از آن، چیزهایی که هرگز دربارهشان صحبت نشده است، به تدریج تصویری پیچیده از گذشته میسازند. او متوجه میشود که سکوت خانواده تصادفی نیست و پشت آن تجربههایی وجود دارد که هنوز تأثیر خود را بر روابط میان اعضای خانواده حفظ کردهاند.
یکی از بخشهای مهم گذشته اشتینه به رابطه او با پدر و فضای خانوادگی دوران کودکیاش مربوط میشود. در این فضا، خشونت فقط یک حادثه منفرد نیست، بلکه به بخشی از مناسبات انسانی تبدیل شده است. رفتارهای خشن، ترس، سلطه و ناتوانی در بیان احساسات، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند و اشتینه به تدریج درمییابد که بسیاری از زخمهای روحی او ریشه در همان سالهای کودکی دارند.
هرچه او بیشتر درباره خانوادهاش تحقیق میکند، ارتباط میان زندگی خصوصی آنان و تاریخ سیاسی آلمان شرقی نیز آشکارتر میشود. اعضای خانواده صرفاً قربانیان بیاختیار یک نظام سیاسی نبودهاند؛ هرکدام به شیوهای متفاوت با جامعه و ارزشهای آن زمان کنار آمدهاند. برخی با آن همراه شدهاند، برخی در برابرش مقاومت کردهاند و برخی نیز شاید اصلاً امکان یا توان فاصله گرفتن از آن را نداشتهاند. همین پیچیدگی، قضاوت درباره گذشته را برای اشتینه دشوار میکند.
اشتینه در تلاش برای فهمیدن این گذشته، فقط به خاطرات خانوادگی بسنده نمیکند. او سراغ تاریخ میرود و میکوشد اتفاقات سیاسی و اجتماعی آلمان شرقی را در کنار تجربههای شخصی خانوادهاش قرار دهد. به این ترتیب، گذشته شخصی و تاریخ عمومی به تدریج در هم ادغام میشوند و او درمییابد آنچه در خانه تجربه کرده، جدا از فضای اجتماعی و سیاسی زمانه نبوده است.
با این حال، سقوط جمهوری دموکراتیک آلمان به معنای پایان همه مشکلات نیست. اشتینه متعلق به نسلی است که پس از اتحاد آلمان بزرگ شده، اما همچنان پیامدهای فرهنگی و روانی گذشته را با خود حمل میکند. او در جامعهای زندگی میکند که میخواهد گذشته را پشت سر بگذارد، اما بسیاری از اختلافها، پیشداوریها و الگوهای رفتاری دوران گذشته همچنان در زندگی روزمره ادامه دارند.
یکی از مهمترین کشفهای اشتینه این است که خشونت میتواند حتی پس از پایان شرایطی که آن را به وجود آوردهاند، به زندگی خود ادامه دهد. آنچه یک نسل تجربه کرده، ممکن است در شیوه تربیت فرزندان، روابط خانوادگی و نگاه آنان به جهان بازتولید شود. اشتینه در مواجهه با این میراث، مجبور میشود از خودش بپرسد که آیا میتوان چرخهای را که از گذشته به او رسیده متوقف کرد یا نه.
مادر شدن، اهمیت این پرسش را برای اشتینه بیشتر میکند. او اکنون فقط درباره گذشته خودش فکر نمیکند، بلکه درباره چیزی میاندیشد که قرار است به نسل بعد منتقل کند. ترس او از این است که ناآگاهی، سکوت و خشونتهایی که از گذشته به ارث رسیدهاند، بدون آنکه متوجه باشد، در رابطه او با فرزندش نیز تکرار شوند. بنابراین تلاش برای شناخت گذشته، به تلاشی برای تغییر آینده تبدیل میشود.
در پایان، مسیر اشتینه بیشتر از آنکه به کشف یک راز واحد یا یافتن پاسخی قطعی منتهی شود، او را به درکی پیچیدهتر از خودش و خانوادهاش میرساند. او درمییابد که گذشته را نمیتوان پاک کرد و تاریخ را نیز نمیتوان صرفاً به دو دسته قربانی و مقصر تقسیم کرد. تنها با پذیرفتن پیچیدگی گذشته و سخن گفتن درباره چیزهایی که سالها پنهان یا فراموش شدهاند، میتوان امکان متفاوتی برای آینده تصور کرد. عنوان Die Möglichkeit von Glück، یعنی «امکان خوشبختی»، نیز در همین معنا اهمیت پیدا میکند: خوشبختی نه نتیجه فراموش کردن گذشته، بلکه شاید امکانی است که از دل مواجهه صادقانه با آن پدیدار میشود.
بخشهایی از امکان خوشبختی
سعی میکنی به یاد بیاوری. دریا آنجاست. دریای بالتیک، با آب تیره و ناآرامش که با ریتمی منظم به ساحل میکوبد؛ هرگز بیصدا نیست. بندر و انبارهای قدیمی. جرثقیلهای کارخانه کشتیسازی و قایقهای ماهیگیری. آنجا فوارهی «واترکونست» در میدان بازار است؛ میگویند زیر آن طبلزنی زندگی میکند که شبها محکوم است تا ابد در عذاب، بر طبلش بکوبد. برج کلیسا که شبستان ندارد و هر ساعت به صدا درمیآید. ویرانهی وهمانگیزی پشت حصار کارگاه ساختمانی که آن هم زمانی کلیسا بوده است. و آن کوچههای باریک با سنگفرشهای ناهموارشان.
سر این گوشه، بازار میوه بود. عمه چند موز و پرتقال روی ترازو میگذاشت. روبهرو، اغذیهفروشیای بود که دوستپسر جدیدش آنجا کار میکرد و برای مادر و تو سیبزمینی سرخکرده با کچاپ درست میکرد. راه خانهی پدربزرگ و مادربزرگ از تپهی روسنبرگ بالا میرود و از کنار پادگان قدیمی میگذرد.
………………..
وقتی به تیم فکر میکنم، حس میکنم پشت سرم روی سورتمه نشسته است. آن زمان در جمهوری چک بودیم، در کوههای کرکونوشه. خودش را به من چسبانده و با سرعتی سرسامآور از دامنهی کوه پایین میرویم. او به من اعتماد دارد، اعتماد دارد که پیش از رسیدن به پرتگاه، از پسِ پیچ برمیآیم. فریاد میزنم: «هدایتش کن، تیمی، باید پایت را بیرون بگذاری!» اما تیم که از من کوچکتر است، شاید شش یا هفت ساله، نمیفهمد منظورم چیست. پس دست راستم را به پشت سرم میبرم و فریاد میزنم: «بپر!»
سورتمه، بیآنکه ما سوارش باشیم، با سرعت از سراشیبی پایین میرود.
………………..
طبیعی است که تولدم را به یاد نمیآورم. فقط میدانم چه چیزهایی برایم تعریف کردهاند. سه هفته زودتر از موعدی که برای تولدم تعیین شده بود، به دنیا آمدم. مادرم تازه پدرم را، که آن زمان در شهری دیگر مشغول تحصیل بود، تا ایستگاه قطار بدرقه کرده بود که کیسهی آبش پاره شد. خودش تا خانه دوید و یکی از همسایهها او را به بیمارستان رساند.
یک بار بعدها، وقتی برای مادرم تعریف کردم که چقدر از زایمان دخترم میترسم، فقط گفت: «آدم نباید موقع زایمان جیغ بکشد.» در ذهنم تصور میکنم که او میان زنانی که در همان سالن بزرگ در حال زایمان بودند، بیش از هر چیز تلاش میکرد خونسردیاش را حفظ کند. ماماهای عبوس و آمر به او دستور میدادند خودش را جمعوجور کند. «هر چیزی که وارد میشود، بالاخره دوباره بیرون میآید! مگر زایمان کار شاقی است؟ میلیونها زن پیش از تو هم از پسش برآمدهاند.»
اگر به کتاب امکان خوشبختی علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار ادبیات آلمان در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









