به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند

اگر به رمان‌هایی علاقه دارید که داستانی متفاوت، شاعرانه و سرشار از راز و افسانه روایت می‌کنند، «وقتی آواز می‌خوانم، کوه‌ها می‌رقصند» می‌تواند تجربه‌ای فراموش‌نشدنی برایتان باشد. این رمان با شکستن مرز میان انسان و طبیعت و روایت داستان از زبان شخصیت‌ها و موجودات گوناگون، شما را به جهانی می‌برد که در آن کوه‌ها نیز حافظه دارند و هر صدایی قصه‌ای برای گفتن دارد. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.

۲۸ مرداد ۱۴۰۵

وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند

فهرست مطالب

«وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند» اثری است از ایرنه سولا (نویسنده‌ی اسپانیایی، متولد ۱۹۹۰) که در سال ۲۰۱۹ منتشر شده است. این رمان داستانی چندصدایی درباره‌ی زندگی، مرگ، عشق، فقدان و خاطرات چند نسل از مردمان کوهستان‌های پیرنه است که مرز میان انسان، طبیعت، افسانه و تاریخ را درهم می‌آمیزد.

درباره‌ی وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند

رمان «وقتی آواز می‌خوانم، کوه‌ها می‌رقصند» (به اسپانیایی: Canto yo y la montaña baila، به انگلیسی: When I Sing, Mountains Dance) اثر ایرنه سولا (Irene Solà)، از آن دست آثار ادبی معاصر است که طبیعت را نه پس‌زمینه‌ای برای داستان، بلکه یکی از شخصیت‌های اصلی آن می‌داند. این رمان که نخستین‌بار در سال ۲۰۱۹ منتشر شد، خواننده را به منطقه‌ای کوهستانی در پیرنه و حوالی مرز اسپانیا و فرانسه می‌برد؛ جایی که کوه، جنگل، رودخانه، حیوانات، گیاهان و آدم‌ها در شبکه‌ای پیچیده از زندگی و خاطره به یکدیگر پیوند خورده‌اند.

ایرنه سولا در این اثر مرزهای معمول روایت را کنار می‌زند. داستان تنها از زبان انسان‌ها روایت نمی‌شود و صداهای گوناگونی در شکل‌گیری آن نقش دارند: از مردگان و ارواح گرفته تا ابرها، گوزن‌ها، قارچ‌ها و دیگر موجودات طبیعت. همین چندصدایی، رمان را از یک داستان خانوادگی متعارف فراتر می‌برد و آن را به تجربه‌ای درباره رابطه انسان با جهان پیرامونش تبدیل می‌کند.

آغاز رمان با حادثه‌ای تکان‌دهنده شکل می‌گیرد. دومنک، کشاورزی که خود را بیش از آنکه کشاورز بداند شاعر می‌بیند، هنگام طوفان در کوهستان گرفتار صاعقه می‌شود و جان می‌بازد. پس از این مرگ، روایت به جای آنکه صرفاً سراغ پیامدهای انسانی حادثه برود، دامنه خود را گسترش می‌دهد و تاریخ، افسانه، طبیعت و زندگی نسل‌های بعدی را نیز دربرمی‌گیرد.

در مرکز این جهان روایی، خانواده‌ای قرار دارد که فقدان دومنک زندگی اعضای آن را برای همیشه تغییر می‌دهد. سیو، همسر او، ناچار است پس از مرگ شوهرش مسئولیت زندگی و تربیت دو فرزندشان، میا و هیلاری، را بر عهده بگیرد. رشد این کودکان در محیطی دورافتاده و سرشار از افسانه‌ها، خاطرات و نیروهای طبیعت، به تدریج جهان‌بینی آنها را شکل می‌دهد.

اما خانواده در این رمان تنها یکی از حلقه‌های زنجیره‌ای بسیار بزرگ‌تر است. گذشته مدام به زمان حال راه پیدا می‌کند و خاطرات جنگ داخلی اسپانیا، تبعید جمهوری‌خواهان، خشونت‌های تاریخی و افسانه‌های مربوط به زنانی که به جادوگری متهم شده‌اند، در زندگی شخصیت‌ها حضور دارند. کوهستان در این میان مانند حافظه‌ای زنده عمل می‌کند؛ چیزی را فراموش نمی‌کند و گذشته را در شکل‌های مختلف به نسل‌های بعد منتقل می‌کند.

یکی از ویژگی‌های برجسته اثر، درهم‌آمیختن واقعیت و افسانه است. در جهان سولا، حضور ارواح، زنان آب، جادوگران و موجودات غیرانسانی امری غریب و بیگانه با زندگی روزمره نیست. نویسنده به جای آنکه این عناصر را صرفاً برای ایجاد فضای فانتزی به کار ببرد، از آنها برای بازنمایی شیوه‌ای متفاوت از ادراک جهان استفاده می‌کند؛ جهانی که در آن عقلانیت مدرن تنها راه شناخت واقعیت نیست.

طبیعت نیز در این رمان جایگاهی فراتر از یک منظره زیبا دارد. کوه‌ها، جنگل‌ها، ابرها، حیوانات و قارچ‌ها در شکل‌گیری روایت سهم دارند و گاه خود به راوی تبدیل می‌شوند. به همین دلیل، انسان در این کتاب دیگر مرکز مطلق جهان نیست؛ او تنها بخشی از یک زیست‌بوم گسترده است که حیات آن پیش از انسان آغاز شده و پس از او نیز ادامه خواهد یافت.

این نگاه، رمان را به اثری درباره پیوند میان انسان و محیط زیست نیز تبدیل می‌کند، اما سولا چنین مضمونی را به شکل یک بیانیه مستقیم مطرح نمی‌کند. او با تغییر مداوم زاویه دید، به خواننده اجازه می‌دهد جهان را از چشم موجوداتی ببیند که معمولاً در ادبیات خاموش باقی می‌مانند. نتیجه، تصویری چندلایه از زندگی است که در آن مرز میان انسان و طبیعت، زندگی و مرگ، گذشته و حال چندان قطعی نیست.

زبان و فرم رمان نیز به اندازه داستان آن اهمیت دارد. سولا روایت را به صورت خطی و یکدست پیش نمی‌برد؛ صداهای مختلف، زمان‌های متفاوت و تجربه‌های گوناگون در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و تصویری موزاییکی از یک سرزمین و ساکنانش می‌سازند. همین ساختار چندصدایی باعث می‌شود خواننده به جای دنبال کردن یک قهرمان واحد، به تدریج خودِ کوهستان و جامعه کوچک پیرامون آن را به عنوان شخصیت اصلی اثر تجربه کند.

رمان همچنین درباره سوگ و فقدان است، اما مرگ در آن پایان قطعی زندگی محسوب نمی‌شود. مردگان همچنان در خاطرات زندگان، در داستان‌های خانوادگی و در خودِ سرزمین حضور دارند. به این ترتیب، فقدان به نوعی استمرار تبدیل می‌شود و گذشته، به جای آنکه پشت سر گذاشته شود، در شکل‌های تازه‌ای به زندگی بازمی‌گردد.

«وقتی آواز می‌خوانم، کوه‌ها می‌رقصند» در سال ۲۰۱۹ برنده چهارمین دوره جایزه رمان لیبرس آناگراما شد و بعدها جایزه ادبی اتحادیه اروپا را نیز دریافت کرد. ترجمه انگلیسی آن با عنوان When I Sing, Mountains Dance  در سال ۲۰۲۲ با ترجمه مارا فِی لِتِم منتشر شد و ناشر انگلیسی‌زبان آن، Graywolf Press، آن را رمانی شاعرانه، اسطوره‌ای و عمیقاً پیوسته با سرزمین معرفی می‌کند.

آنچه در نهایت این رمان را به تجربه‌ای متفاوت تبدیل می‌کند، نه فقط داستان یک خانواده یا تاریخ یک منطقه، بلکه شیوه‌ای است که سولا برای روایت جهان انتخاب کرده است. او از خواننده می‌خواهد برای مدتی کوتاه از نگاه انسان‌محور فاصله بگیرد و به صدای کوه، باد، حیوان، گیاه، مردگان و آدم‌ها در کنار یکدیگر گوش بسپارد. حاصل، رمانی است خیال‌انگیز، شاعرانه و در عین حال عمیقاً انسانی؛ اثری درباره عشق، مرگ، حافظه و طبیعت که نشان می‌دهد داستان یک انسان، هرگز فقط داستان خودش نیست.

رمان وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۴.۱۸ با بیش از ۴۳۵۰۰ رای و ۷۶۰۰ نقد و نظر است.

خلاصه‌ی داستان وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند

داستان «وقتی آواز می‌خوانم، کوه‌ها می‌رقصند» در منطقه‌ای کوهستانی از پیرنه و در نزدیکی مرز اسپانیا و فرانسه آغاز می‌شود؛ جایی که زندگی انسان‌ها در پیوندی ناگسستنی با کوه، جنگل، حیوانات و افسانه‌های قدیمی جریان دارد. دومنک، کشاورزی که بیش از کشاورز بودن خود را شاعر می‌داند، روزی برای جمع‌آوری قارچ به کوهستان می‌رود. ناگهان طوفانی درمی‌گیرد و صاعقه به او اصابت می‌کند و به زندگی‌اش پایان می‌دهد. پس از مرگ او، داستان دیگر فقط درباره انسان‌ها نیست و حتی نیروهای طبیعت نیز در روایت سهم پیدا می‌کنند.

دومنک همسرش سیو و دو فرزند خردسال، میا و هیلاری، را پشت سر می‌گذارد. سیو که خود نیز هنوز با زندگی در محیط سخت و دورافتاده کوهستان دست‌وپنجه نرم می‌کند، ناچار می‌شود به تنهایی مزرعه را اداره کند و فرزندانش را بزرگ کند. مرگ شوهر برای او زخمی است که به آسانی التیام نمی‌یابد و اندوه و خشم ناشی از آن بر رابطه‌اش با فرزندان نیز سایه می‌اندازد.

میا و هیلاری در چنین محیطی بزرگ می‌شوند؛ دور از شهر و در میان طبیعتی که برایشان هم خانه است و هم جهانی پر از راز. افسانه‌های محلی درباره زنان آب، جادوگران و زنانی که در گذشته به جرم جادوگری اعدام شده‌اند، بخشی از تخیل آنها را شکل می‌دهد. خاطره جنگ داخلی اسپانیا و سرنوشت جمهوری‌خواهانی که از این منطقه گذشته‌اند نیز همچنان در حافظه کوهستان زنده است. گذشته برای ساکنان این سرزمین چیزی تمام‌شده نیست، بلکه حضوری است که هر لحظه می‌تواند دوباره خود را نشان دهد.

در سال‌های رشد میا و هیلاری، دو کودک با پسری به نام ژاومه، از اهالی همان منطقه، دوستی نزدیکی پیدا می‌کنند. ژاومه شخصیتی نیرومند و تا حدی منزوی است و زندگی‌اش نیز تحت تأثیر شرایط اجتماعی و محیط سخت کوهستان قرار دارد. این دوستی به تدریج به بخش مهمی از زندگی میا تبدیل می‌شود و رابطه میان آنها در سال‌های بعد رنگ و بوی عاطفی پیدا می‌کند.

اما زندگی این شخصیت‌ها با حادثه‌ای تلخ بار دیگر دگرگون می‌شود. ژاومه هنگام یک حادثه شکار، به طور ناخواسته باعث مرگ هیلاری می‌شود. این اتفاق نه‌تنها خانواده را با فقدانی تازه روبه‌رو می‌کند، بلکه رابطه میان میا و ژاومه را نیز برای همیشه تغییر می‌دهد. ژاومه در انتظار رسیدگی قضایی و محاکمه قرار می‌گیرد و میا که اکنون برادرش را از دست داده، بیش از گذشته از آدم‌ها فاصله می‌گیرد و به زندگی منزوی خود در کوهستان پناه می‌برد.

پس از این حادثه، داستان بیش از پیش به درون زندگی میا و زخم‌های روانی او وارد می‌شود. عشق، فقدان، احساس گناه و تنهایی در زندگی او درهم می‌آمیزند و گذشته مدام به زمان حال بازمی‌گردد. آدم‌هایی که در زندگی او حضور داشته‌اند، حتی پس از غیبت یا مرگ نیز از ذهن و جهانش محو نمی‌شوند. در این رمان، خاطره گاهی به اندازه حضور یک انسان واقعی قدرتمند است.

در کنار داستان خانواده سیو، میا و هیلاری، روایت سراغ شخصیت‌ها و موجودات دیگری نیز می‌رود. ارواح زنان متهم به جادوگری، مردگان جنگ داخلی، زنان آب، حیوانات، ابرها، قارچ‌ها و حتی خود کوهستان در روایت صاحب صدا می‌شوند. هر یک بخشی از تاریخ و حافظه این سرزمین را روایت می‌کنند و نشان می‌دهند که زندگی انسان‌ها تنها قطعه کوچکی از داستان بزرگ‌تری است که در طبیعت جریان دارد.

در نتیجه، رمان به جای آنکه یک داستان خطی درباره یک خانواده را دنبال کند، مجموعه‌ای از روایت‌های به‌هم‌پیوسته را شکل می‌دهد. هر روایت زاویه‌ای تازه از همان جهان را آشکار می‌کند؛ گاهی از نگاه انسان‌ها و گاهی از منظر موجودات غیرانسانی. به این ترتیب، تاریخ خانوادگی شخصیت‌ها با تاریخ سرزمین، افسانه‌های محلی، جنگ، مهاجرت و چرخه‌های طبیعی درهم می‌آمیزد و مرز میان واقعیت و خیال به تدریج کم‌رنگ می‌شود.

در لایه عمیق‌تر، سرگذشت دومنک، سیو، میا، هیلاری و ژاومه تنها داستان چند انسان گرفتار در حوادث تلخ نیست. این شخصیت‌ها نماینده نسلی هستند که زندگی‌شان زیر سایه خشونت تاریخی، انزوا، فقدان و دشواری‌های طبیعت شکل گرفته است. کوهستان نیز همچون حافظه‌ای زنده، همه این اتفاقات را در خود نگه می‌دارد؛ از داستان زنان قربانی شکار جادوگران گرفته تا زخم‌های جنگ داخلی و دردهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند.

در پایان، آنچه از داستان باقی می‌ماند بیش از آنکه سرگذشت یک خانواده باشد، تصویری گسترده از چرخه زندگی و مرگ است. انسان‌ها می‌آیند و می‌روند، اما کوه‌ها، جنگل‌ها، حیوانات و خاطره‌های سرزمین باقی می‌مانند و داستان را ادامه می‌دهند. «وقتی آواز می‌خوانم، کوه‌ها می‌رقصند» با پیوند دادن عشق و فقدان، افسانه و تاریخ، انسان و طبیعت، نشان می‌دهد که هیچ زندگی‌ای جدا از جهان اطرافش شکل نمی‌گیرد و هر مرگ نیز بخشی از داستانی بزرگ‌تر است که همچنان در کوهستان ادامه دارد.

بخش‌هایی از وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند

با شکم‌هایی پُر رسیدیم. شکم‌هایی به‌طرز دردناکی پُر. شکم‌های سیاه، سنگین از آب سرد و تاریک، صاعقه‌ها و غرش‌های رعد. از دریا آمده بودیم و از کوهستان‌های دیگر، از جاهایی که تصورشان ممکن نبود، و چیزهایی دیده بودیم که تصورشان ممکن نبود. بر صخره‌های فراز قله‌ها خراش می‌انداختیم، چنان‌که گویی نمک بر تن داشتیم، تا مطمئن شویم حتی علف هرزی هم آنجا سر برنمی‌آورد. ما رنگ تپه‌ها و دشت‌ها را انتخاب می‌کردیم، برق آب رودخانه‌ها را و درخشش نگاه چشم‌هایی را که رو به آسمان دوخته می‌شدند.

وقتی حیوانات وحشی ما را می‌دیدند، در اعماق غارهایشان پناه می‌گرفتند و گردن‌هایشان را جمع می‌کردند و پوزه‌هایشان را بالا می‌آوردند تا بوی خاک نم‌خورده‌ای را که از راه می‌رسید استشمام کنند. ما همه‌چیز را همچون پتویی می‌پوشاندیم. بلوط و شمشاد و توس و صنوبر را. هیسسسسس. و همه خاموش می‌شدند، چون ما سقفی سخت و سنگین بودیم و این ما بودیم که تصمیم می‌گرفتیم چه کسی از آرامش و شادیِ روحی خشک و آسوده برخوردار شود.

پس از رسیدن ما، همه‌جا سکون و فشار بود؛ و ما هوای رقیق را تا اعماق سنگ بستر زمین فرو می‌راندیم، سپس نخستین غرش رعد را رها می‌کردیم. بَنگ! فرصتی برای نفس کشیدن. و حلزون‌های جمع‌شده در پوسته‌هایشان در پناهگاه‌های دورافتاده خود می‌لرزیدند، بی‌خدا و بی‌دعا، و می‌دانستند اگر غرق نشوند، بیرون خواهند آمد، تطهیرشده، تا رطوبت را به درون ریه‌هایشان بکشند.

آنگاه آب را در قطره‌هایی عظیم، همچون سکه‌هایی که بر زمین می‌افتند، بر خاک و علف و سنگ‌ها فرو می‌ریختیم و غرش سهمگین رعد در قفسه سینه هر جانوری طنین می‌انداخت. و همان وقت بود که مرد گفت: «لعنت و نفرین!» این را بلند گفت، چون وقتی آدم تنهاست، دیگر لازم نیست در سکوت فکر کند. «لعنت و نفرین، گیر افتادن در طوفان هم شد کار؟»

و ما خندیدیم، ها، ها، ها، ها، درحالی‌که سرش را خیس می‌کردیم و آبمان در یقه‌اش می‌خزید و روی شانه و گودی کمرش سُر می‌خورد. قطره‌های ما سرد بودند و او را کلافه می‌کردند.

………………….

یکی از زن‌ها، زنی به نام مارگاریدا، دست او را لمس کرد؛ بخشی برای اینکه بفهمد آیا صاعقه هنوز درون بدن مرد شعله می‌کشد یا نه، و بخشی هم صرفاً برای نوازش کردنش. بعد زن‌ها او را به حال خود گذاشتند و قارچ‌های سیاهِ خیس و آب‌کشیده‌ای را که از دستش افتاده بود جمع کردند و از آنجا رفتند، چون کارهای بسیار دیگری برای انجام دادن داشتند و فکرهای بسیار دیگری که باید به آنها می‌اندیشیدند.

سپس، انگار رضایت آنها مسری بود، ما هم باریدن را متوقف کردیم. سیر و خشنود. پراکنده شدیم. و وقتی معلوم شد کارمان تمام شده، پرنده‌ها روی شاخه‌ها جست زدند و آواز بازماندگان را سر دادند؛ شکم‌های کوچکشان از پشه پر بود، اما از دست ما پرهایشان را سیخ کرده و خشمگین بودند. چندان هم حق شکایت نداشتند، چون حتی تگرگ هم نبارانده بودیم؛ فقط آن‌قدر باریده بودیم که یک مرد و مشتی حلزون را بکشیم. تقریباً هیچ لانه‌ای را خراب نکرده و حتی یک مزرعه را هم زیر آب نبرده بودیم.

عقب نشستیم. از خستگی از پا افتاده بودیم. و به کاری که کرده بودیم نگاه کردیم. برگ‌ها و شاخه‌ها چکه می‌کردند و ما، تهی و بی‌رمق، راهی جای دیگری شدیم.

یک بار قورباغه باراندیم و بار دیگر ماهی. اما از همه بهتر تگرگ است. سنگ‌های گران‌بها بر شهرها و جمجمه‌ها و گوجه‌فرنگی‌ها می‌کوبند. گرد و یخ‌زده. دیوارهای پلکانی و راه‌ها را با گنجینه‌ای یخی می‌پوشانند. قورباغه‌ها مثل یک بلا فرو ریختند. مردان و زنان دویدند و قورباغه‌ها، که ریزه‌میزه بودند، پنهان شدند.

افسوس. ماهی‌ها مثل نعمتی بر سر مردان و زنان فرود آمدند، مثل سیلی‌هایی پی‌درپی، و مردم خندیدند و ماهی‌ها را در هوا بالا گرفتند، انگار می‌خواستند آنها را به ما پس بدهند؛ اما خودشان نمی‌خواستند و ما هم اگر می‌خواستیم، آنها را پس نمی‌گرفتیم. قورباغه‌ها در شکم‌های ما قارقار می‌کردند. ماهی‌ها دیگر تکان نمی‌خوردند، اما نمرده بودند. ولی مهم نیست. از همه بهتر، تگرگ است.

 

اگر به کتاب وقتی آواز می‌خوانم کوه‌ها می‌رقصند علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار ادبیات اسپانیا در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x