«مترجم دردها» اثری است از جومپا لاهیری (نویسندهی هندی – آمریکایی، متولد ۱۹۶۷) که در سال ۱۹۹۹ منتشر شده است. این کتاب مجموعهای از داستانهای کوتاه دربارهی تنهایی، دلتنگی، فاصلههای عاطفی و تجربه پیچیدهی مهاجرت است که روابط انسانی را در میان فرهنگها و جهانهای متفاوت بررسی میکند.
دربارهی مترجم دردها
کتاب مترجم دردها با عنوان اصلی Interpreter of Maladies نوشته جومپا لاهیری، مجموعهای است از داستانهای کوتاه که توانسته با نگاهی عمیق، شاعرانه و در عینحال واقعگرایانه، تجربه انسان معاصر را در میان فرهنگها و مرزهای جغرافیایی مختلف ترسیم کند. این اثر که برنده جایزه پولیتزر شده است، نقطه آغاز درخشان کارنامه ادبی لاهیری به شمار میآید و او را بهعنوان یکی از چهرههای مهم ادبیات مهاجرت در جهان معرفی کرد.
لاهیری در این مجموعه مخاطب را وارد جهانی میکند که در آن تنهایی، گسست، دلتنگی و تلاش برای یافتن معنا، همچون رشتههایی نامرئی سرگذشت شخصیتها را بههم پیوند میدهند. جهان او جهانی است میان خانه و غربت؛ جهانی که در آن ریشهها و خاطرات با واقعیتهای تازه درهم میآمیزند و تجربهای پیچیده از هویت میسازند.
در مترجم دردها، زبان نقش مهمی ایفا میکند؛ چه در عنوان کتاب و چه در مضمون داستانها. بسیاری از شخصیتهای لاهیری درگیر فهمیدن و فهمیدهشدناند؛ تلاشی انسانی برای ترجمه احساسات، فاصلهها و دردهایی که اغلب بیانناپذیرند. همین پیوند میان زبان و تجربه انسانی، کتاب را از مرز یک مجموعه داستان فراتر میبرد و آن را به اثری درباره ذات ارتباط تبدیل میکند.
سبک نوشتاری لاهیری ساده، شفاف و در عینحال بسیار ظریف است. او از توصیفهای بلند پرهیز میکند، اما با چند جمله کوتاه و دقیق، فضایی سرشار از احساس و معنا میسازد. این اقتصاد زبانی باعث میشود هر جمله وزن و ارزش ویژهای داشته باشد.
در عین سادگی سبک، عمق روانی داستانها چشمگیر است. لاهیری با دقتی روانشناختی به درونیات انسانها نفوذ میکند و نشان میدهد که فاصله میان ظاهر آرام و دنیای ناآرام درون چقدر میتواند وسیع و گاه دردناک باشد.
یکی از مهمترین ویژگیهای این مجموعه، توجه به زندگی مهاجران هندی در آمریکا است. لاهیری که خود فرزند مهاجران هندیتبار در آمریکا است، با شناختی عمیق از جزئیات فرهنگی و روانی، تجربه مهاجرت را از درون روایت میکند؛ تجربهای که هم سرشار از امید است و هم آکنده از تهیبودنهای پنهان.
در داستانهای کتاب، خانه و وطن نه فقط مکان، بلکه مفهومی عاطفیاند. شخصیتها اغلب میان گذشتهای که رهایش کردهاند و آیندهای که هنوز به آن نرسیدهاند، معلقاند. این تعلیق، نیروی محرکه بسیاری از کشمکشهای درونی آنهاست.
لاهیری توانایی منحصربهفردی در خلق شخصیتهایی دارد که با وجود حضور کوتاه در داستان، کاملاً ملموس، باورپذیر و چندلایهاند. خواننده بهسرعت با آنها ارتباط برقرار میکند و دردها و شادیهایشان را همچون تجربههای شخصی لمس میکند.
جهان داستانهای مترجم دردها جهانی روزمره و عادی است، اما همین روزمرگی در دست لاهیری تبدیل به بستری میشود برای کشف حقیقتهای بزرگتر درباره زندگی انسان. او نشان میدهد که معنا گاه در سادهترین لحظهها پنهان است.
این کتاب روایتی از فاصلههاست؛ فاصله میان زوجها، میان والدین و فرزندان، میان گذشته و حال، میان فرهنگها و حتی میان انسان و خودش. لاهیری این فاصلهها را نه بهعنوان شکافی غیرقابل پرکردن، بلکه بهعنوان بخشی از سرشت انسان بررسی میکند.
در کنار تلخیها و ناکامیها، لطافت و امید نیز در سراسر کتاب جاری است. لاهیری با نگاهی انسانی و مهربان، نشان میدهد که هرچند دردهای انسان متفاوتاند، اما همگی قابل ترجمهاند؛ تنها کافی است کسی باشد که با دقت گوش دهد.
مترجم دردها برای خواننده فرصتی فراهم میکند تا با فرهنگ جنوب آسیا، تجربه مهاجرت و پیچیدگیهای روابط انسانی از زاویهای تازه روبهرو شود. این کتاب نه فقط مجموعهای از داستانهای کوتاه، بلکه پلی میان انسانها، فرهنگها و تجربههاست.
در نهایت، این اثر برنده پولیتزر، اثری است که در همان نخستین برخورد، جهان خاص خود را بنا میکند و خواننده را به تجربهای چندلایه و انسانی دعوت مینماید؛ تجربهای که پایانش، همچون زندگی واقعی، سرشار از ابهام، زیبایی و مکاشفه است.
کتاب مترجم دردها در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۱۸ با بیش از ۲۰۵ هزار رای و ۱۵۵۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمههایی از امیرمهدی حقیقت و مژده دقیق (تحت عنوان ترجمان دردها) به بازار عرضه شده است.
فهرست و خلاصهی داستانهای مترجم دردها
- «یک مسئلهی موقتی»: زوجی جوان که پس از مرگ نوزادشان از هم فاصله گرفتهاند، بهدلیل قطع برق چندشبه دوباره دور یک میز مینشینند و اعترافهای شبانه آنها ابتدا صمیمیت را بازمیگرداند، اما در پایان حقیقتی تلخ فاصلهشان را قطعیت میبخشد.
- «وقتی آقای پیرزدا برای شام میآمد»: دختربچهای هندیـآمریکایی از خلال آمدوشد یک استاد بنگلادشی به خانهشان، بحران جنگ استقلال بنگلادش و معنای همدردی، وطن و فقدان را با نگاه کودکانه اما عمیق تجربه میکند.
- «مترجم دردها»: راهنمای هندیِ یک خانواده مهاجر، که شغلش ترجمه شرححال بیماران برای پزشکان است، در یک تور کوتاه با زن جوانی مواجه میشود که او نیز در تلاش برای فهم و ترجمه دردهای پنهان زندگیاش است. سوءبرداشتهای میان آنها حقیقتهای عمیقتری را آشکار میکند.
- «یک دربان واقعی»: پیرزنی که خود را زمانی صاحب زندگی مرفه معرفی میکند، سالهاست در یک ساختمان کار میکند و ساکنان به او خو گرفتهاند. اما پس از سرقتی کوچک، او قربانی بدگمانی میشود و از همان جامعهای که به آن خدمت کرده بود طرد میشود.
- «جذابیت»: زن جوانی که با مردی متأهل وارد رابطه شده، در مواجهه با کودکی که این واژه را نادرست و معصومانه بهکار میبرد، ناگهان معنای واقعی میل، توجه و خلأهای احساسی خود را بازمییابد.
- «خانهی خانم سِن»: پسربچهای آمریکایی که نزد خانم سن ـ مهاجر هندی ـ نگهداری میشود، از خلال عادات، غذاها و دلتنگیهای او با معنای غربت و تلاش برای سازگاری آشنا میگردد. ماجرای یک تصادف ساده نقطه پایانی برای این رابطه روزمره اما عمیق میشود.
- «این خانهی پربرکت»: زوجی تازهازدواجکرده در خانه جدیدشان اشیای مذهبی مسیحی پیدا میکنند. برخورد متفاوت آن دو با این اشیا ـ یکی شیفته نمایش آنها و دیگری خجول و ناراضی ـ به نمادی از اختلاف بنیادین شخصیتها و انتظاراتشان از ازدواج تبدیل میشود.
- «درمان بیبی هالدَر»: بیبی هالدر، زنی مبتلا به بیماری ناشناخته، عمری است قربانی بیتوجهی و خرافات خانوادهاش. سرانجام در رویدادی غیرمنتظره به زندگی تازهای گام میگذارد و کسانی که همیشه او را نادیده گرفته بودند، بهدیرهنگام به ارزش انسانیاش پی میبرند.
- «سومین و آخرین قاره»: مهاجری هندی که ابتدا در لندن زندگی کرده و حال به آمریکا آمده، در اتاق پیرزنی بیش از صدسال سکونت مییابد و زندگی خانوادگی تازهاش را آغاز میکند. تعامل او با این پیرزن و با همسرش تجربهای آرام و امیدبخش از سازگاری در قارهای تازه است.
بخشهایی از مترجم دردها
اطلاعیه می گفت موضوع موقت است: برقشان پنج شب، شبی یک ساعت قطع می شود؛ از ساعت هشت. در برف و بوران اخیر یکی از سیم های برق قطع شده بود و کارگردان بنا داشتند این شب ها که هوا گرم تر بود سیم را وصل کنند.
خاموشی محدود به خانه های این خیابان ساکت پر دار و درخت می شد که با ایستگاه تراموا و ردیف مغازه های نماآجری چند قدم بیشتر فاصله نداشتند؛ و شبا و شوکمار سه سال بود در همین خیابان زندگی می کردند. شبا اطلاعیه را با صدای بلند و بیشتر برای خودش تا شوکمار خواند. گفت: چه خوب که قبلش خبر دادند.
بعد رفت طرف آشپزخانه و بند کیف چرمی را که از جزوه هایش باد کرده بود از روی شانه سر داد و انداخت وسط هال. شلوار گرمکن خاکستری پوشیده بود با بارانی سرمه ای و کفش کتانی سفید. سر سی و سه سالگی شکل و قیافه ی زن هایی را پیدا کرده بود که یک موقع ادعا می کرد محال است عین آن ها لباس بپوشد.
……………….
شوکمار پوستهای پیاز را با دست جمع کرد و انداخت توی سطل زباله، روی باریکهی دنبه که از بغل گوشت بریده بود. شیر ظرفشویی را باز کرد، چاقو و تخته گوشت را گذاشت توی آب خیس بخورد. یک قاچ لیموترش را به نوک انگشتهاش مالید تا از شر بوی سیر خلاص بشود، این را از شُبا یاد گرفته بود.
ساعت هفت و نیم بود. از پنجره به آسمان نگاه کرد که شده بود عین قیرِ مذاب. هنوز کپه کپه برف توی پیادهرو بود. با این حال، هوا چندان سرد نبود و مردم کلاه و دستکش نداشتند. در برف و بوران اخیر حدود یک متر برف آمده بود و مردم تا یک هفته مجبور بودند در راههای باریکی که از وسط برفها باز کرده بودند، توی یک خط، پشت سرهم راه بروند.
آن هفته شوکمار برای بیروننرفتن از خانه، بهانهاش همین بود. اما حالا راهها بازتر شده بود و آب سرازیر شده بود سمت نردههای آهنی کفِ پیادهرو.
شوکمار گفت: «تا ساعت هشت گوشت نمیپزد. شاید مجبور باشیم توی تاریکی شام بخوریم.»
شُبا گفت: «میشود شمع روشن کنیم،» و موها را که در طول روز با دقت و سلیقه پشت سرش میبست باز کرد. بعد کفشها را بیاینکه بندشان را باز کند از پا کند و راه افتاد طرف پلهها. «تا برق نرفته میروم دوش بگیرم. برمیگردم.»
شوکمار کیف و کفش شُبا را برد گذاشت کنار یخچال. سابقترها شُبا اینجور نبود. پالتوش را به جالباسی آویزان میکرد، کفشش را میگذاشت توی کمد، و قبض و صورتحساب را بیمعطلی میپرداخت. اما حالا جوری در خانه رفتار میکرد که انگار آمده هتل. دیگر برایش مهم نبود کاناپهی گلدارِ زردِ اتاق نشیمن به فرش ترکی آبی و عنابیشان نمیآید. روی صندلی حصیری ایوان سرپوشیدهی عقبِ خانه یک کیسه پلاستیکی سفید افتاده بود پر از پارچههای توری که شُبا یکموقعی خیال داشت با آنها پرده بدوزد.
…………………
بدترین کابوس یک زن همین بود. لاکشمی به میراندا گفت شوهر دختردایی اش بعد از نه سال زندگی مشترک زیر سرش بلند شده. توی هواپیما در مسیردھلی به مونترآل تصادفا کنار زنی نشسته، بعد وسط راه در فرودگاه هیترو با آن زن پیاده شده، به زنش تلفن زده و گفته با کسی آشنا شده که تحول بزرگی در زندگی اش ایجاد کرده، و حالا برای این که تکلیف خودش را با خودش روشن کند وقت لازم دارد. لاکشمی گفت حال دختردایی اش خراب است.
اگر به کتاب مترجم دردها علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستانهای معاصر در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









