به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

بره‌ی گمشده‌ی راعی

خواندن این رمان فرصتی است برای ورود به ذهنیتی پیچیده و تجربه کردن شیوه‌ی کم‌نظیر گلشیری در خلق فضای روان‌شناختی و جزئیات خیره‌کننده. اگر به داستان‌هایی علاقه دارید که در عین سادگی ظاهری، عمقی تأمل‌برانگیز و روایت‌پردازی متفاوتی دارند، این کتاب انتخابی درخشان است. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
بره‌ی گمشده‌ی راعی

فهرست مطالب

«بره‌ی گمشده‌ی راعی» اثری است از هوشنگ گلشیری (نویسنده‌ی اهل اصفهان، از ۱۳۱۶ تا ۱۳۷۹) که در سال ۱۳۵۶ منتشر شده است. این رمان روایت تنهایی، میل، سردرگمی ذهنی و زندگی روزمره‌ی معلمی تنها به نام «راعی» است که در کشاکش رابطه‌ای ناتمام با زنی به نام حلیمه و درگیر روزمرگی مدرسه و همکارانش، آرام‌آرام در جهان درونی آشفته‌ی خود فرو می‌رود.

درباره‌ی بره‌ی گمشده‌ی راعی

رمان بره‌ی گمشده‌ی راعی جایگاهی یگانه در میان آثار هوشنگ گلشیری دارد، زیرا مخاطب تنها به بخش آغازین طرح بلندپروازانه‌ای دسترسی دارد که نویسنده برای آن در نظر گرفته بود. بره‌ی گمشده‌ی راعی قرار بود در سه دفتر نوشته شود، اما تنها دفتر نخست با عنوان «تدفین زندگان» منتشر شد و دو دفتر دیگر به نام‌های خام دامن‌گیر و دابه الارض، هرچند نوشته یا آغاز شده بودند، هیچ‌گاه به چاپ نرسیدند و دست‌نویس یکی از آنها امروز در آرشیو دانشگاه استنفورد نگهداری می‌شود. بنابراین خواندن این رمان در حکم ورود به طرحی ناتمام اما عمیقاً تأمل‌برانگیز است.

گلشیری در این اثر به‌جای تکیه بر روایت‌های پرحادثه، مسیر درونی انسان راوی را محور قرار می‌دهد. «راعی»، آموزگار سی‌ونه‌ساله و مجردی که در تنهایی خویش فرومی‌رود، شخصیت مرکزی این دفتر است. او جهان را از پشت چشمانی می‌بیند که به‌تدریج زیر فشار انزوا، وسواس، میل، ترس و خاطرات مبهم تغییر می‌کنند. گلشیری با دقتی وسواس‌گونه به جزئیات روزمره‌ی زندگی او می‌پردازد و از دل همین جزئیات، لایه‌های روانی و پنهان شخصیت او را آشکار می‌سازد.

نخستین مواجهه‌ی خواننده با راعی، مردی را نشان می‌دهد که زندگیش در رفت‌وآمد میان خانه‌ی خالی، مدرسه‌ی کسالت‌بار و ذهنی سرگردان خلاصه شده است. او از حداقل تماس انسانی محروم است و همین خلأ، کوچک‌ترین اتفاق را برایش به رخدادی مهم تبدیل می‌کند. جزئیاتی مانند بوی لباس‌های تازه‌شسته، لکه‌ی روی سقف، یا صدای رفت‌وآمد همسایه‌ها، برای او شکل تجربه‌هایی عمیق به خود می‌گیرند.

در چنین زیست انزوایی است که ورود حلیمه، زنی از طبقه‌ی فرودست که برای کارهای خانه نزد او می‌آید، تعادلی شکننده را برهم می‌زند. رابطه‌ی میان این دو، یکی از پُرحس‌ترین و پیچیده‌ترین محورهای رمان است. گلشیری بدون آن‌که به دام اغراق یا سانتی‌مانتالیسیم بیفتد، تماس جسمانی، نیاز عاطفی، و میل خاموش این رابطه را به‌تدریج و با لحنی کنترل‌شده می‌پروراند.

بخش مربوط به حضور حلیمه، فضایی زنده و چندلایه می‌سازد؛ جایی که هم جذابیت جسمانی و هم نیازهای سرکوب‌شده‌ی راعی باهم گره می‌خورند. صحنه‌های حمام، شست‌وشوی لباس‌ها، و لحظه‌های هم‌نشینی، بیش از آن‌که توصیف‌های شهوانی باشند، نوعی کاوش در میل، شرم، و ترس مردی‌اند که نمی‌داند چگونه با عاطفه‌ی انسانی مواجه شود. نویسنده از این فرصت برای نشان دادن آسیب‌پذیری شخصیت مرد بهره می‌برد.

با این‌همه، داستان ناگهان به فضای مدرسه منتقل می‌شود؛ جایی که راعی در میان شاگردانش داستان‌هایی درباره‌ی یک شیخ عرب‌نژادپرست روایت می‌کند. این قسمت، که از دید برخی خوانندگان ریتمی آهسته‌تر دارد، درواقع لایه‌ دیگری به جهان درونی راعی می‌افزاید: او با نقل این حکایت‌ها می‌کوشد هم نارضایتی اجتماعی‌اش را بیان کند و هم تصویری از بی‌هنجاری‌های جامعه‌ی پیرامونش را پیش چشم خواننده بگذارد.

گلشیری در این بخش مدرسه را به بستری برای نمایش رابطه‌ی میان معلم و دانش‌آموز، فشارهای محیطی، و کشمکش‌های ذهنی تبدیل می‌کند. راعی پشت روایت‌هایش پنهان می‌شود؛ گاه قصد روشنگری دارد، گاه خشمگین می‌شود و گاه چنان پراکنده‌گو است که خود نیز نمی‌داند چه بر او می‌گذرد. نویسنده از همین آشفتگی برای خلق حس فرسودگی و گم‌گشتگی بهره می‌گیرد.

در بخش پایانی دفتر، ما را به جمع آموزگاران می‌برد؛ فضایی که در آن گفتگوها درباره‌ی روابط زناشویی، اخلاق، و تجربه‌های زندگی، سویه‌ای طنزآلود و گاه تلخ پیدا می‌کنند. داستان مربوط به «وحدت» و «عفت» به‌ویژه حالتی غریب و فراموش‌نشدنی دارد و نشان می‌دهد که چگونه پشت نقاب ظاهر زندگی روزمره، رازهایی تاریک می‌تواند پنهان شده باشد.

گلشیری در سراسر رمان، یک تنه به‌دنبال ساختن شبکه‌ای از نشانه‌هاست: لکه‌ی سقف، بوهای خانه، لباس‌های خیس، مهتابی‌ها، صدای باد، و حتی سکوت نیمه‌شب، هر یک به صورت نشانه‌ای از آشفتگی ذهنی راعی عمل می‌کنند. او به‌تدریج چیزی شبیه یک بیماری پنهان روانی را شکل می‌دهد؛ روندی که نه با تشخیص مستقیم، بلکه با فروپاشی آرام ذهن و ادراک جهان بیرونی آشکار می‌شود.

رمان، به‌رغم ناتمام بودنش، دنیایی کامل می‌سازد؛ دنیایی که در آن تنهایی و میل، وسواس و خیال، و میل به رهایی و ترس از آزادی درهم تنیده‌اند. گلشیری می‌کوشد نشان دهد که چگونه یک انسان یکه‌افتاده می‌تواند در دام جزئیات زندگی روزمره گیر بیفتد و به‌تدریج از مرز میان واقعیت و خیال فاصله بگیرد.

ویژگی مهم بره‌ی گمشده‌ی راعی آن است که دفتر منتشرشده به‌خودی‌خود پایانی ندارد و خواننده را در میانه‌ی یک مسیر رها می‌کند. اما همین ناتمامی، بخشی از روح اثر است؛ انگار خود رمان نیز مانند راوی‌اش در جستجوی تکمیل شدن است اما هیچ‌گاه به مقصد نمی‌رسد. خواننده در پایان نه یک داستان کامل، بلکه تجربه‌ای روان‌شناختی دریافت می‌کند که همچون زخمی باز رها شده است.

بدین ترتیب، این رمان نه به‌عنوان قصه‌ای بسته و پایان‌یافته، بلکه به‌مثابه کاوشی در ذهن انسانی تنها و آشفته باقی می‌ماند. گلشیری در این اثر نشان می‌دهد چگونه می‌توان از دل زندگی روزمره، رمانی ساخت که هم از نظر سبک نوآورانه باشد و هم از نظر مضمون، تامل‌برانگیز. همین ویژگی‌هاست که بره‌ی گمشده‌ی راعی را حتی در قالب یک دفتر ناتمام، به اثری بَدیل و تأثیرگذار در ادبیات معاصر تبدیل کرده است.

رمان بره‌ی گمشده‌ی راعی در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۵۸ با بیش از ۳۱۴ رای و ۴۲ نقد و نظر است.

خلاصه‌ی داستان بره‌ی گمشده‌ی راعی

در این رمان راوی مردی سی‌ونه‌ساله به نام «راعی» است که تنها زندگی می‌کند؛ روزها و شب‌های او پر از عادت‌های یکنواخت، وسواس‌های جزئی و تکرارهای محسوس است. اتاق و خانه‌اش، لباس‌ها، لکه‌ها و صداهای اطراف برای او اهمیت خاطره‌ساز می‌یابند و تنهایی پایه‌ی تجربه‌های روزمره‌اش است.

زندگی راعی با ورود زنی به نام حلیمه دگرگون می‌شود؛ او برای انجام کارهای خانه و شستن رخت‌ها به خانه‌ی راعی می‌آید و ارتباط کاری به تدریج بار عاطفی می‌یابد. حضور حلیمه و بوی بدن، لباس‌های شسته‌شده و لمس روزمره باعث می‌شود راعی نسبت به او دلبسته و درگیر احساسات و هوس شود.

فصل‌هایی مفصّل به همراهی و مراقبت حلیمه اختصاص دارد: حلیمه لباس‌های راعی را می‌شوید، او را در حمام کمک می‌کند و لحظات نزدیک جسمانی میان آن دو توصیف می‌شود. صحنه‌های حمام و شست‌وشو و سپس تصمیم حلیمه به رابطه با راعی از بخش‌های برجسته‌ی دفتر نخست‌اند که جزئیات بدنی وصف می‌شوند.

پس از بخش آغازین مبتنی بر رابطه‌ی حلیمه و راعی، بخش دیگری از رمان با محوریت مدرسه و کار راعی ادامه می‌یابد: در این قسمت با فضای کلاس، شاگردان و داستان‌هایی که او برای دانش‌آموزان بازگو می‌کند آشنا می‌شویم؛ از جمله حکایتی درباره‌ی «شیخ بدرالدین» که راعی برای شاگردان تعریف می‌کند. این بخش بیشتر به وضعیت شغلی و موقعیت اجتماعی راعی می‌پردازد.

در دفتر پایانی منتشرشده گفت‌وگوها و جلسات میان آموزگاران و همکاران راعی محور می‌شود؛ مباحث آنان عمدتاً درباره‌ی مسائل زناشویی، رابطه‌ها و زندگی خصوصی است. این گفتگوها جلوه‌ای از زندگی جمعی معلمان را نشان می‌دهد و فضاهایی از طنز تلخ و نکته‌پردازی اجتماعی در آنها هست.

یکی از داستان‌های خواندنی این بخش مربوط به زوجی به نام «وحدت» و «عفت» است که اتفاق‌ها و کشمکش‌های زندگی‌شان به‌تفصیل نقل می‌شود؛ این روایت‌های فرعی تصویر متکثر و گاه متناقضی از زندگی خصوصی شخصیت‌ها به دست می‌دهد و به موضوعات اخلاقی و عاطفی می‌پردازد.

در سرتاسر دفتر نخست، جزئیات حسی، بوها، لکه‌ها، لباس‌ها، مهتابی و صدای روزمره، کارکرد روایی دارند و پیوند میان رخدادهای عادی و تأثیرات درونی راعی را می‌سازند؛ این عناصر بارها تکرار می‌شوند و حال ذهنی راعی را بازتاب می‌دهند.

پایان دفتر منتشرشده در واقع پایان ناتمامی است: خواننده با وضعیتی از تنهایی، کشمکش‌های درونی و تداوم روزمرگی راعی مواجه می‌شود که به‌طور کامل گشوده نمی‌ماند و بسیاری از خطوط روایت در میانه باقی می‌مانند. همین ناتمامی بخش بزرگی از تجربه‌ی خواندن این دفتر را شکل می‌دهد.

لازم به ذکر است که این دفتر نخست رمان است و مطابق نشانی‌های موجود، گلشیری رمان را در سه دفتر طرح‌ریزی کرده بود؛ دفتر دوم دست‌نویسش در آرشیو نگهداری می‌شود اما دفتر دیگر هرگز به چاپ نرسیده‌ است. بنابراین آنچه خوانده می‌شود تنها بخش اول یک مجموعه‌ی ناتمام است.

بخش‌هایی از بره‌ی گمشده‌ی راعی

زنجیر بر پاى شتر کف کرده دهان که بزنى دو پاى جلو خم میکند ومى نشیند. منزل آخر بود. اما چشم‌هایش را بست. جرسها را صدایی نبود. خواه وناخواه چشم گشود. حلیمه دست راستش را بر کف دست نهاده بود وبا لیف بافته از رشته‌هاى کنف بر پشت دست مىکشید. حتى لای انکشتها و ناخن‌ها را فراموش نکرد. کف پاها را سنگپا کشید و آب ریخت. دست‌های حلیمه کوچک بود و رنگ پوستشان سرخ میزد، با لکه‌های سفید که جا عوض میکرد.

شانه چوبی را که دید با خشم از دستش کرفت و به کناری انداخت. بلند شد، شیر دوش را باز کرد. داغ بود. عقب نکشید. بایست میگذاشت آب گرم و داغ پرنیان پیچیده بر تنش را مى شست ومى برد. فقط لحظه‌اى داغ بود، همان قدر که پوست سرش را سوزاند. حلیمه حتماً شیر سرد را هم باز کرده است.

مى توانست با حرکت سریع دست همه جامه قبا کند و اگر پرند یا پرنیان پوست را به لمحهای از هر چه جامکی بشوید، اما دست‌های حلیمه، سبک و سریع، عریانی‌ها را پوشاند واز سر نو هر عضو را از پس عضوی دیکری در لفاف حریری جفت دستها پیچاند و پاک و ارضا شده رهاشان کرد، وراعى چشم بسته ماند تا حلیمه کار خود تمام کند و حتى خم شد، کمی، همانقدر که او بتواند سرش را خشک کند و حوله را بر دوشش بیندازد.

……………………..

دیگر حرفی نزدند، گر چه راعی نمیخواست به همین جا خاتمه پیدا کند، اما نمیدانست صلاحی از او چه چیزهایی می داند، یا قبلًا بخصوص دیشب چه فکرهایی کرده. تازه مشکل اصلی این بود که صلاحى فقط میرزا حسین صلاحی بود که مصیبت دیده بود و نه عرف و عادات یا ادب و آدابی که در سنت آمده بود، و اینکه شکل رابطه اکنون و اینجاشان ایجاب مى کرد که راعى کوتاه بیاید. حتى توى کوچه هم حرفى نزد. دست چپ را توى جیبش کرد. بایست مى انداختش. پایان را، اگر همین باشد، که بود، چه سود؟ نه. و تا برسند تمام راه با سرانکشتان اضلاع مضرس پنج‌ضلعی را لمس میکرد.

…………………

خوبیش این بود که بالاخره به خانه مى آید، به هر جا که برود وبا هر که، آخر شب بالاخره سر از خانه در خواهد آورد. میگفت: «همین که میشنوم عفت دارد میخواند، یا مثلًا صدای چرخ خیاطیش از آن اتاق میآید برای من کافی است. دیگر چه میخواهم؟ لباسم را کنده ونکنده می نشینم سر کارم. همین که دست و بال زدن مجید را میبینم همه خستگی اداره فراموشم میشود. حالا دیگر مطمئنم که اکر مجید نبود تا با آن دو چشم سیاه درخشانش نگاهم کند، یا مثلًا چشم باز نکرده لبخند بزند، تمام عمر مغبون بو دم.»

…………………….

و تکبیر پنجم را بگویند و فارغ شوند. یا پراکنده؟ زیر سایه نارون مرد عصایی نشسته است، و آن یکى که … عصا ندارد، سیکار نمى کشد، سبیل ندارد، حتى تسبیحى به دست نَکرفته است. چطور مى توان به یادش آورد؟ خاک نرم است. سی سال که بکذرد مىشود باز کند. با باشنه بیل حتى مىشود کند.

به گلها، به بوته‌هاى یاس چه کسى آب مىدهد، وقتى باران نمى بارد؟ جمعه‌ها مى آیند. هر جمعه؟ سوم. هفت روز گذشت. چهل روز. ملالى نیست جز دورى شما. هست، هنوز سهمى دارد، سهمى از زمان، از روزهای هفته، از ماه. وبعد؟ تا چند سال؟

 

اگر به کتاب بره‌ی گمشده‌ی راعی علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار هوشنگ گلشیری در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار این نویسنده‌ی خوش‌قریحه‌ی ایرانی نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x