شهری از خواب» اثری است از جابر حسین زاده نودهى (نویسنده متولد ۱۳۵۹) که در سال ۱۴۰۱ منتشر شده است. این مجموعه داستان دربارهی آدمهایی است که در مرز میان خواب و بیداری، زندگی و رؤیاهایشان به شکلی مرموز و خیالانگیز به یکدیگر گره میخورد.
دربارهی شهری از خواب
گاهی خواب فقط تصویری گذرا نیست که با باز شدن چشمها محو شود؛ میتواند دری باشد به جهانی دیگر، جهانی که در آن آدمها، مکانها و اتفاقات شکل تازهای پیدا میکنند. «شهری از خواب» نوشته جابر حسینزاده نودهی از همین نقطه آغاز میشود؛ از جایی که خواب دیگر تجربهای کاملاً شخصی نیست و میتواند سرنوشت آدمهایی را به هم نزدیک کند که در بیداری شاید هرگز یکدیگر را نشناسند.
این کتاب را نمیتوان صرفاً مجموعهای از داستانهای کوتاه و مستقل دانست. داستانهای آن مانند قطعات یک تصویر بزرگتر در کنار هم قرار گرفتهاند و هر کدام بخشی از جهانی را آشکار میکنند که در داستان دیگری ادامه پیدا میکند. شخصیتها، نشانهها و اتفاقات در طول کتاب دوباره ظاهر میشوند و همین بازگشتها باعث میشود خواننده بهتدریج دریابد که با روایتهایی جدا از هم روبهرو نیست، بلکه با شبکهای از قصههای درهمتنیده مواجه است.
یکی از جذابترین ویژگیهای اثر، رابطه متفاوتی است که میان خواب و واقعیت برقرار میکند. در زندگی معمول، خواب مرزی روشن با جهان بیداری دارد؛ اما در این مجموعه، این مرز چندان قابل اعتماد نیست. خواب میتواند به قلمرو زندگی دیگران راه پیدا کند و آدمی را با کسانی روبهرو سازد که شاید در جهان واقعی هیچ ارتباطی با او نداشته باشند. همین جابهجایی میان دو جهان، فضای داستانها را به تجربهای متفاوت و گاه غافلگیرکننده تبدیل میکند.
تهران نیز در این میان تنها یک پسزمینه شهری نیست. خیابانها، خانهها، شلوغی و هوای سنگین شهر، بخشی از فضای ذهنی و خیالانگیز اثر را میسازند. شهر در این کتاب چنان به زندگی ساکنانش نزدیک میشود که گویی خود نیز موجودی زنده با رؤیاها و کابوسهای خاص خویش است. زندگی آدمهای پراکنده در گوشههای مختلف شهر، از طریق همین جهان رؤیاگونه به یکدیگر متصل میشود.
روایتها از موقعیتهایی آشنا و روزمره فاصله زیادی ندارند، اما نویسنده بهتدریج همین واقعیت آشنا را به قلمرویی غریب میبرد. خیابان و خانه و آدمهای معمولی، در کنار تصاویر و رخدادهایی قرار میگیرند که منطق دنیای واقعی را کنار میزنند. نتیجه، جهانی است که در آن خواننده نمیتواند همیشه با اطمینان تشخیص دهد چه چیزی را باید واقعیت بداند و چه چیزی را حاصل خواب و خیال.
در بسیاری از داستانهای کتاب، ناتمام ماندن سرنوشت آدمها اهمیت ویژهای دارد. بعضی روایتها پرسشهایی را مطرح میکنند که پاسخ آنها در همان داستان داده نمیشود و برخی شخصیتها نیز مسیر زندگی خود را به پایان نمیرسانند. این گسستها در ادامه، معنای تازهای پیدا میکنند و خواننده را وادار میکنند میان بخشهای مختلف کتاب ارتباط برقرار کند.
حس مالیخولیایی حاکم بر مجموعه نیز از همین احساس ناتمامی سرچشمه میگیرد. آدمهای این جهان اغلب با فقدان، تنهایی، اضطراب یا جستوجویی بیپایان روبهرو هستند. گاهی چیزی را از دست دادهاند و گاهی در پی یافتن چیزی هستند که خودشان نیز دقیقاً نمیدانند چیست. این فضای اندوهناک، بدون آنکه تمام داستانها را به یک شکل درآورد، نخ عاطفی مشترکی میان آنها ایجاد میکند.
نویسنده برای ساختن این جهان، تنها به اتفاقات معمول زندگی بسنده نمیکند و گاه تصاویر و دگرگونیهایی را وارد روایت میکند که بیشتر به منطق رؤیا شباهت دارند. تبدیل شدن انسان به موجودی دیگر، حضور آدمها در خواب یکدیگر یا بیدار شدن یک شخصیت در رؤیای شخصی دیگر، از جمله موقعیتهایی است که فضای اثر را از داستان واقعگرای معمولی جدا میکند و به آن کیفیتی سوررئال و خیالپردازانه میبخشد.
نثر کتاب نیز با چنین فضایی هماهنگ است. زبان نویسنده در بخشهایی آهنگین و شاعرانه میشود و به جای آنکه همه چیز را بهصورت مستقیم و روشن توضیح دهد، گاه تصویری مبهم یا حسی خاص را در ذهن خواننده باقی میگذارد. همین شیوه سبب میشود برخی صحنهها بیشتر از آنکه صرفاً روایت یک اتفاق باشند، مانند تصویری خوابگونه در ذهن باقی بمانند.
«شهری از خواب» همچنین از طریق شخصیتهای متعدد خود، تصویری از انسانهایی ارائه میدهد که هر یک درگیر جهان شخصی خویشاند، اما سرنوشت هیچکدام کاملاً جدا از دیگری نیست. ممکن است حضور یک نفر در داستانی کوتاه و گذرا به نظر برسد، اما ردپای او در جای دیگری دوباره پیدا شود و معنای آن حضور تغییر کند. به این ترتیب، خواننده ناچار است به جزئیات توجه کند و پیوندهای پنهان میان روایتها را کشف کند.
جابر حسینزاده نودهی، که پیش از این نیز آثار داستانی دیگری منتشر کرده، در این مجموعه تجربهای متفاوت از روایت کوتاه را دنبال کرده است؛ تجربهای که در آن داستانها به جای حرکت در مسیرهای کاملاً مستقل، در یک جهان مشترک تنفس میکنند. انتخاب عنوان کتاب نیز با همین ساختار ارتباط دارد و «شهر» در اینجا میتواند تصویری گسترده از زندگی انسانهایی باشد که رؤیاها، ترسها و فقدانهایشان به شکلی نامرئی به یکدیگر گره خورده است.
«شهری از خواب» در نهایت کتابی درباره مرزهای ناپایدار میان واقعیت و خیال، تنهایی انسان و ارتباط پنهان میان زندگی آدمهاست. این مجموعه از خواننده نمیخواهد همهچیز را از همان ابتدا بفهمد؛ بلکه او را دعوت میکند در فضای مبهم و رازآلود داستانها حرکت کند، نشانهها را کنار هم بگذارد و اجازه دهد معنای برخی اتفاقات در مسیر خواندن شکل بگیرد. شاید مهمترین ویژگی کتاب همین باشد که پس از پایان هر داستان، احساس نمیکنیم قصهای کاملاً بسته شده است؛ گویی بخشی از آن هنوز در جایی میان خواب و بیداری ادامه دارد.
خلاصهی داستانهای شهری از خواب
«شهری از خواب» از چندین روایت تشکیل شده که هرکدام زندگی گروهی از آدمها را دنبال میکنند، اما این آدمها برخلاف آنچه در ابتدا به نظر میرسد، از یکدیگر جدا نیستند. اتفاقات، آدمها و نشانههایی که در داستانهای مختلف ظاهر میشوند، بهتدریج ارتباط پنهان میان روایتها را آشکار میکنند. خواب در تمام این مسیر نقش مهمی دارد و گاهی راهی میشود برای عبور یک شخصیت از زندگی خودش به جهان شخصی دیگری.
در آغاز، خواننده با فضای آشنای یک شهر شلوغ و روزمره روبهرو میشود؛ شهری که خیابانهایش پر از رفتوآمد و آدمهایی است که هرکدام دغدغه و زندگی خودشان را دارند. اما همین فضای معمولی کمکم رنگ دیگری میگیرد و نشانههایی وارد روایت میشوند که نشان میدهند قرار نیست با داستانهایی کاملاً واقعگرایانه روبهرو باشیم. آدمهایی که در گوشهوکنار قصه دیده میشوند، بعدها در قالبهایی تازه به روایت بازمیگردند.
یکی از ویژگیهای مهم مجموعه این است که هر داستان بخشی از زندگی شخصیتی را نشان میدهد، اما اطلاعات کامل او را در اختیار خواننده نمیگذارد. گاهی سرنوشت یک فرد در میانه روایت متوقف میشود و پاسخ پرسشهایی که درباره او ایجاد شده، در داستانی دیگر پیدا میشود. بنابراین برای فهمیدن ارتباط میان شخصیتها، باید به اتفاقات کوچک و نشانههایی که در طول کتاب تکرار میشوند توجه کرد.
در میان این روایتها، شخصیتهایی دیده میشوند که گرفتار تنهایی، فقدان و اضطراباند. مردی در خلوت خود با حالتی غیرعادی و حیوانوار مواجه میشود و این وضعیت، او را از زندگی عادی فاصله میدهد. در روایت دیگری نیز انسانی در جهان خواب به موجودی دیگر بدل میشود؛ دگرگونیای که بیش از آنکه یک اتفاق منطقی و واقعی باشد، از جنس کابوسها و تصاویر ناخودآگاه است.
بخشی از داستانها بر شخصیتهایی متمرکز است که در جستوجوی چیزی ازدسترفته یا نامعلوم هستند. گذشته و حال آنها بهروشنی از یکدیگر جدا نمیشود و آنچه در ذهنشان میگذرد، بر تجربهای که از جهان پیرامون دارند اثر میگذارد. همین وضعیت باعث میشود خواننده بهتدریج احساس کند شخصیتها بیش از آنکه در یک شهر واقعی زندگی کنند، در شهری ذهنی و رؤیاگونه سرگرداناند.
در برخی روایتها، خواب یک شخصیت مستقیماً به خواب فرد دیگری راه پیدا میکند. کسی ممکن است در رؤیای دیگری ظاهر شود، یا شخصی در خواب خود وارد موقعیتی شود که به زندگی فردی دیگر مربوط است. این رفتوآمد میان رؤیاها، رشتهای نامرئی میان شخصیتها ایجاد میکند و باعث میشود اتفاقی که در ابتدا بیاهمیت به نظر میرسد، در داستان دیگری معنای تازهای پیدا کند.
«شهری از خواب» همچنین سراغ آدمهایی میرود که سرنوشتشان به شکلی غیرمنتظره قطع میشود. مرگ، فقدان و ناتمام ماندن برخی مسیرهای زندگی در بخشهای مختلف مجموعه تکرار میشوند. حتی گاهی امکان ادامه یافتن یک زندگی یا شکل گرفتن آیندهای تازه زیر سؤال میرود. همین وضعیت، حس اندوه و بیقراری خاصی را در سراسر کتاب به وجود میآورد.
با پیش رفتن داستانها، خود شهر نیز از یک مکان صرف فراتر میرود. تهران و فضای شهری آن در ارتباط با آدمهایی قرار میگیرد که در خانهها و خیابانهایش زندگی میکنند و حتی در یکی از روایتها، شهر به شکلی خیالانگیز صاحب تجربهای شبیه رؤیا میشود. به این ترتیب، مرز میان انسان و محیط اطرافش نیز کمکم کمرنگ میشود.
روایت «شهری از خواب» که نام مجموعه از آن گرفته شده، نقطه مهمی در پیوند دادن جهان داستانهاست. در اینجا ارتباط میان خوابها و زندگی آدمها شکل گستردهتری پیدا میکند و خواننده درمییابد که آنچه تاکنون پراکنده و جدا از هم به نظر میرسیده، در حقیقت اجزای یک جهان واحد بوده است. داستانهای پیشین نیز در پرتو این ارتباط، معنا و جایگاه تازهای پیدا میکنند.
در پایان، مجموعه تصویری از آدمهایی باقی میگذارد که هرکدام در بخشی از شهر و در گوشهای از ذهن خود گرفتارند، اما رؤیاها و سرنوشتهایشان به شکلی پنهان به یکدیگر متصل شده است. بسیاری از روایتها پاسخ نهایی و قطعی ارائه نمیکنند و همین ناتمامی، بخشی از تجربه خواندن کتاب است. «شهری از خواب» بیش از آنکه مجموعهای از قصههای جداگانه باشد، سفری میان زندگی، خواب، فقدان و خیال است؛ سفری که در آن خواننده باید خودش قطعات پراکنده جهان کتاب را کنار هم قرار دهد.
بخشهایی از شهری از خواب
جنگلى با درختهاى درهمفشرده، که آفتاب بهزحمت راه مىگرفت تا زمینش، درخت چندسالهاى داشت که آن شب دخترک دستهایش را دور آن حلقه کرده بود، پیش از آنکه هفت بار سکته کند، و با دهانى باز و چشمهایى قفلشده به تاریکى ذرهذره و طى چند مرحله جان بدهد. انگشتانِ قفل در هم را چند ساعت بعد پدر بهآهستگى باز کرد از هم و اشک امانش نمىداد که ببیند صورت دختر هنوز هم خیس است.
توى نور چراغقوه همراهان سایه مرد افتاده بود روى جسد و آن آهستگىِ چسبناک ثبت مىشد در دل جنگل تاریک، آهستگىِ حرکت انگشتان پدر براى جدا کردن ده انگشت کوچکِ قفل در هم و آن دستهاى قفلشده دور تنه درخت. مرد چهار سال بود مأمور پلیس راهنمایى و رانندگى شده بود و همان سال هم دختردار. پدرش استاد بنّا بود و مادرش زنى همیشهپیر، حتى از جوانى که عزیز صدایش مىکردند و انگارنهانگار اسمى هم داشت براى خودش: راضیه.
بنّا و عزیز نذر کرده بودند پسرشان مأمور دولت بشود و زن بگیرد و نوهدارشان کند و رسیده بودند به هرچه مىخواستند با همان نذر آش ِ کمگوشتى که رسیده بود به چند تا خانه این طرفتر و آن طرفتر. مأمور پلیس راهنمایى و رانندگى دیوانهوار رانده بود تا جنگل، تا جایى که ماشین راه مىگرفت، و بعد دویده بود.
دویده بودند تمام مردهاى فامیل و روباهى بدون دم دیده بودند میان جنگل که دور دهانش را مىلیسید و نور چراغقوه چشمهایش را مىزد. روباه خندیده بود به آنهمه مرد مضطرب و بعدها یکى از مردها در هپروت به یاد آورده بود که روباهِ بىدم آن شب حرف زده بود. گفته بود برگردید، از همینجا برگردید. مردها ادامه داده بودند
از لاى تار و پودِ در هم تنیده جنگل و به یک ساعت نرسیده دخترک را چسبیده به درخت دیده بودند و بعد همگى پشت کرده بودند براى ندیدنِ آن صحنه که پلیس جوان خم شده بود تا دستهاى دخترش را جدا کند از درخت و مردها همگى سر آویخته بودند، وقتى آهسته و سنگین گام برمىداشتند به طرف ماشینها و دخترک دستش آویزان مانده بود از آغوش ِ پدر و چه خسته و شکستخورده برمىگشتند مردها.
………………….
هفت نفر بودند. سه دیگ بزرگ میبستند به خودشان و میزدند به کوه. سنت نذری در آن دهِ محصور در دره سالها بود و ــ چه کسی میدانست ــ قرنها بود که بود و حالا هم بر گردن این جوانها بود که هر کجا باشند خودشان را برسانند و گرمکنهای قدیمیشان را بپوشند و با کفشهای کتانی و با کمترین امکانات راه پرشیب دامنه را بگیرند و بروند بالا.
بقچههای پر از سبزی و حبوبات و گوشت را بگیرند بر دوش و دو روز و دو شب راه بروند و کمی استراحت کنند و باز راه بیفتند تا برسند به ده که از آن بالا شبیه خبری بد افتاده بود یک گوشه تا کسی بیاید و برش دارد. جوانها از بچگی مدام داستان را شنیده بودند. اینکه جد بزرگِ تمامشان، جد بزرگ تمام اهالی روستای خودشان، سالها قبل خوابی میبیند.
مرد خواب دهی کوچک و دورافتاده را میبیند که میان کوهی قرار گرفته که فقط از یک طرف آن میتوان با چهارپا به نزدیکترین قریههای اطراف رفت. کوه، شبی از آخرین شبهای پاییز، با صدای غرش سهمگینی اهالی را بیدار میکند. زمین از جا کنده میشود و روان میشود کوه. قیامت میشود.
آن سمتِ آزادِ ده با رانش زمین مسدود میشود و مردم میمانند و خودشان. روزها و هفتهها میگذرد و سرما سنگینتر مینشیند روی سر ده و کسی برای کمک نمیآید. مردم گرفتار میشوند و به دو ماه نکشیده تمام خوردنیهای موجود تمام میشود. مواد غذایی جیرهبندیشده ته میکشد و فقط آب پیدا میشود برای خوردن. مردم از سینه کوه راه میافتند برای فرار از ده محصور و کوه جوابشان میکند، دستههای چندنفری را که راه افتادهاند برای آوردن کمک یا فرار میغلتاند پایین.
جای پاهای لغزنده آنها تاب وزنشان را نمیآورد و سرازیر میشوند پایین. میمیرند، با دست و پاهایی شکسته برمیگردند و میدانند که کوه نفرینشان کرده. کوه آن بالا، دورتادور نشسته به تماشای مردنشان. کمی میگذرد تا اینکه مردم از سر ناچاری سگ و خرهایشان را میکشند و توی دیگ میاندازند و کمی بعد دیگر جنبندهای روی زمین و ریشه گیاهی زیر آن پیدا نمیشود برای جویدن.
چنوزادِ ده یکییکی میمیرند و ریشسفیدها بهاجبار حکم میدهند به خوردن گوشت نوزادان. زمستان طولانی میشود و نوبت بچهها میشود که از بیطاقتی جان بدهند. مردم بچههای جانباخته را خورشت میکنند و پخش میکنند بین خودشان و کمکم باقی مردم شروع میکنند به مردن و بیدعوا و بیجنجال خورده میشوند تا آنها که زندهاند چند صباحی بیشتر بتوانند عمر کنند شاید که کسی بیاید به کمک.
تیغههای افراشته دامنه کوه، دورتادور ده، نظاره میکنند و به احدی اجازه نمیدهند از سینه پرشیبشان بالا برود به درخواست کمک. به رساندن صدای اهالی. جد بزرگ خواب را چند بار دیگر هم میبیند و هر بار با جزئیاتی تازه.
……………………….
راننده هم خوابی دیده بود که تمامش را به یاد داشت و آنقدر عجیب بود که توانسته بود ربطش بدهد به خوراک مفصل لوبیایی که مادرش شب قبل پخته بود و راننده بلافاصله بعد خوردن آن سر گذاشته بود روی بالش. از آن خوابها بود که آدم نباید برای کسی تعریفشان کند. خواب دختر جوانی را دیده بود که چشمهایش میخندیدند موقع نگاهکردن. صورتی زیبا با اجزای کوچکِ بهاندازه.
بینهایت خواستنی. توی ایستگاه مترو بودند و آسمان ایستگاهِ زیرزمینی پوشیده شده بود از ابرهای خاکستری پنبهای غرّان که توی هم میپیچیدند و طرحهای غریب میساختند توی آسمان. راننده کیسهای سنگین روی دوش داشت و منتظر بود خود را بیندازد جلوِ قطار بعدی. تمرکز بالایی لازم داشت و نمیتوانست بگذارد دختر حواسش را پرت کند. قطار قبل از ایستگاه ترمزش را بهکار میاندازد، اما سرعتش برای اینکه جمجمه آدمیزاد را خرد کند کافی است.
باید بهموقع خودت را پرت کنی و حواست باشد که سرت قبل از هرچیز بخورد به فلز سخت دماغه قطار. نباید فرصت جانکندن و درد به خودت بدهی. پریدن با کیسهای به آن سنگینی کار آسانی نبود، اما راننده از پسش برمیآمد. جنم خودکشی را که دیگر داشت، نداشت؟
…………………..
چشمهایت را ببند تا نترسی از مهتاب. از ماه نترسی که آن قدر روشن است و آن همه سایه درست میکند روی بام و روی همسایهها. نترسی از این که آن قدر نزدیک است و انگار هربار چشمهایت را باز کنی قدمی دیگر نزدیک میشود و نترسی از اینکه نیمه شب بیدار شوی و ببینی ماه دارد حرف میزند. دهان باز کرده و توی آن تاریک روشنای خوفناک چیزی میگوید: «آدمیزاد به درد زنده است».
اگر به کتاب شهری از خواب علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستانهای کوتاه ایرانی در وبسایت هر روز یک کتاب، شما با سایر موارد مشابه نیز آشنا میکند.









