به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

شقایق و برف

اگر به رمان‌های تاریخی، داستان‌های عاشقانه و روایت‌هایی درباره رویارویی انسان با قدرت و سرنوشت علاقه دارید، «شقایق و برف» شما را به دل روسیه قرن نوزدهم می‌برد؛ جایی که عشق و آرمان در برابر زندان، تبعید و دگرگونی‌های سیاسی قرار می‌گیرند. هنری ترویا با پیوند زدن یک داستان عاشقانه پرکشمکش با یکی از مهم‌ترین وقایع تاریخ روسیه، روایتی پرحادثه و انسانی ساخته است که از پاریس تا سن‌پترزبورگ و از زندگی اشرافی تا سرمای سیبری، خواننده را با خود همراه می‌کند. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
شقایق و برف

فهرست مطالب

«شقایق و برف» اثری است از هنری ترویا (نویسنده‌ی فرانسوی، از ۱۹۱۱ تا ۲۰۰۷) که در سال ۱۹۶۳ منتشر شده است. این رمان روایت عشق، آرمان‌خواهی و سرنوشت نیکولا و سوفی در روسیه قرن نوزدهم است که زندگی‌شان با جنبش دکابریست‌ها، سرکوب سیاسی و تبعید به سیبری گره می‌خورد.

درباره‌ی شقایق و برف

«شقایق و برف» با عنوان اصلی La Lumière des justes از آثار مهم هنری ترویا، رمانی تاریخی و گسترده است که خواننده را به روسیه در قرن نوزدهم می‌برد؛ دورانی که جامعه روسیه میان سنت‌های دیرپا، اقتدار سیاسی و اندیشه‌های تازه آزادی‌خواهانه در حال کشمکش بود. این اثر در اصل یک مجموعه پنج‌جلدی است که انتشار آن از سال ۱۹۵۹ آغاز شد و تا ۱۹۶۳ ادامه یافت.

ترویا در این مجموعه، تاریخ را تنها به شکل مجموعه‌ای از حوادث سیاسی روایت نمی‌کند، بلکه آن را در زندگی آدم‌هایی دنبال می‌کند که ناخواسته یا آگاهانه در گرداب تحولات زمانه گرفتار می‌شوند. در مرکز داستان، نیکولا اوزارف، افسر جوان روس، قرار دارد که تجربه اقامت در پاریس و آشنایی با جامعه و اندیشه‌های سیاسی اروپا، نگاه او را به کشور و آینده روسیه دگرگون می‌کند.

داستان از سال ۱۸۱۴ آغاز می‌شود؛ زمانی که نیروهای روس پس از شکست ناپلئون وارد پاریس می‌شوند. اوزارف در پایتخت فرانسه با جهانی متفاوت روبه‌رو می‌شود؛ جهانی که در آن مفاهیمی چون آزادی، قانون و حکومت مبتنی بر اصول تازه سیاسی، برای او معنایی ملموس پیدا می‌کنند. همین برخورد میان روسیه تزاری و اروپای پس از انقلاب، یکی از پایه‌های اصلی کشمکش‌های رمان را شکل می‌دهد.

در پاریس، اوزارف با سوفی دو شامپلیت آشنا می‌شود؛ زنی جوان، مستقل و سرسخت که در ابتدا رابطه‌ای ساده و بی‌دردسر با او ندارد. آشنایی این دو به‌تدریج به عشقی عمیق تبدیل می‌شود و ازدواجشان مسیر زندگی هر دو را تغییر می‌دهد. از این پس، داستان شخصی آنها با تاریخ سیاسی روسیه درهم می‌آمیزد و سرنوشتشان دیگر از حوادث بزرگ زمانه جدا نیست.

بازگشت اوزارف و سوفی به روسیه، آغاز مرحله‌ای تازه در زندگی آنهاست. اوزارف که تحت تأثیر اندیشه‌های لیبرال و آرمان‌های دموکراتیک قرار گرفته، دیگر نمی‌تواند نسبت به ساختار سیاسی کشورش بی‌تفاوت باشد. او به گروهی از اشراف و نظامیان جوان می‌پیوندد که خواهان اصلاحات سیاسی و محدود شدن قدرت مطلقه تزار هستند.

در چنین شرایطی، زندگی خصوصی شخصیت‌ها به‌تدریج تحت تأثیر سیاست قرار می‌گیرد. عشق، ازدواج، وفاداری و خانواده در کنار آرمان‌های سیاسی و خطرهای ناشی از مخالفت با حکومت قرار می‌گیرند. ترویا از همین مسیر نشان می‌دهد که تحولات تاریخی چگونه می‌توانند به درون خانه‌ها و روابط میان انسان‌ها راه پیدا کنند و انتخاب‌های شخصی را به مسئله‌ای سرنوشت‌ساز تبدیل کنند.

یکی از نقاط مهم مجموعه، قیام دکابریست‌ها در ۱۴ دسامبر ۱۸۲۵ است؛ جنبشی که گروهی از افسران و اشراف روس در تلاش برای تغییر نظام سیاسی و برقراری حکومتی قانون‌مدار به راه انداختند. شکست این حرکت، فضای داستان را به‌شدت دگرگون می‌کند و بسیاری از شخصیت‌ها را با زندان، مجازات و تبعید روبه‌رو می‌سازد.

اوزارف نیز از پیامدهای این شکست در امان نمی‌ماند و به سیبری تبعید می‌شود. اما داستان در این نقطه پایان نمی‌یابد؛ برعکس، تبعید به سرزمین سرد و دورافتاده سیبری زمینه‌ساز یکی از انسانی‌ترین بخش‌های روایت می‌شود. در آنجا، عشق و وفاداری شکل دیگری پیدا می‌کنند و سوفی نیز تصمیم می‌گیرد سرنوشت خود را از همسرش جدا نکند.

سیبری در رمان تنها یک مکان جغرافیایی نیست؛ نمادی از رنج، محرومیت و آزمونی دشوار برای انسان‌هایی است که آرمان‌های خود را با بهای سنگینی دنبال کرده‌اند. حضور زنان در کنار مردان تبعیدی نیز یکی از جنبه‌های برجسته این بخش از داستان است؛ زنانی که برای همراهی با همسران محکوم خود، امنیت و زندگی راحت را رها می‌کنند و راهی سرزمینی ناشناخته و سخت می‌شوند.

ترویا در سراسر این مجموعه، تاریخ روسیه را با جزئیات زندگی اجتماعی و عاطفی شخصیت‌ها پیوند می‌زند. از سالن‌های اشرافی پاریس و سن‌پترزبورگ تا میدان‌های سیاسی، زندان‌ها و سکونتگاه‌های دورافتاده سیبری، جهان داستان پیوسته در حال تغییر است و شخصیت‌ها نیز همراه با این تغییرات دگرگون می‌شوند. به همین دلیل، «شقایق و برف» را نمی‌توان صرفاً داستانی عاشقانه یا صرفاً رمانی سیاسی دانست.

اهمیت اثر در این است که تاریخ را از زاویه تجربه انسان‌ها روایت می‌کند. آرمان آزادی در کنار ترس، عشق در کنار خیانت، وفاداری در برابر فشار و امید در برابر شکست قرار می‌گیرد و شخصیت‌ها مجبور می‌شوند میان خواسته‌های شخصی و مسئولیت‌های تاریخی خود انتخاب کنند. همین پیوند میان زندگی خصوصی و تاریخ، به مجموعه عمق عاطفی ویژه‌ای بخشیده است.

«شقایق و برف» در نهایت تصویری گسترده از چند دهه از تاریخ روسیه و سرنوشت نسلی ارائه می‌دهد که در جست‌وجوی آینده‌ای متفاوت، با یکی از سخت‌ترین دوره‌های سیاسی کشور خود روبه‌رو شدند. ترویا با ترکیب عشق، ماجراجویی، سیاست، تاریخ و سرنوشت انسانی، روایتی پرکشش خلق کرده است که در آن حوادث بزرگ تاریخی نه در فاصله‌ای دور، بلکه در نزدیک‌ترین نقطه به زندگی شخصیت‌ها تجربه می‌شوند. این مجموعه از نمونه‌های برجسته رمان تاریخی ترویاست و یکی از آثار مهم او در بازآفرینی روسیه قرن نوزدهم به شمار می‌آید.

رمان شقایق و برف دروب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۴.۴۵ است. این کتاب در ایران با ترجمه‌ای از پرویز شهدی به بازار عرضه شده است.

خلاصه‌ی داستان شقایق و برف

در پایان جنگ‌های ناپلئونی و در سال ۱۸۱۴، نیروهای روس وارد پاریس می‌شوند و نیکولا اوزارف، افسر جوان روس، همراه آنان به پایتخت فرانسه می‌رسد. او در این شهر با جامعه‌ای روبه‌رو می‌شود که از نظر سیاسی و اجتماعی با روسیه تزاری تفاوت فراوان دارد. نیکولا در همان‌جا با سوفی دو شامپلیت، زن جوانی از خانواده‌ای اشرافی، آشنا می‌شود؛ زنی زیبا، مستقل و دارای گرایش‌های آزادی‌خواهانه و جمهوری‌خواهانه. با وجود تفاوت عمیق میان جهان‌بینی و پیشینه این دو، رابطه‌ای عاطفی میانشان شکل می‌گیرد.

بازگشت ناپلئون و تحولات سیاسی فرانسه، نیکولا را برای مدتی از سوفی جدا می‌کند، اما پس از شکست نهایی ناپلئون در واترلو، او دوباره به پاریس بازمی‌گردد و به جست‌وجوی سوفی می‌پردازد. عشق آنها سرانجام به ازدواج می‌انجامد و سوفی، با وجود مخالفت خانواده نیکولا، تصمیم می‌گیرد همراه همسرش روسیه را به عنوان سرزمین تازه زندگی خود انتخاب کند. این انتخاب در واقع آغاز سفر دشوار زنی فرانسوی به قلب جامعه‌ای است که ارزش‌ها و قواعد آن با آنچه او می‌شناسد تفاوت بسیار دارد.

سوفی پس از ورود به روسیه ابتدا در سن‌پترزبورگ زندگی می‌کند، اما خیلی زود با واقعیت اجتماعی و سیاسی امپراتوری روسیه روبه‌رو می‌شود. او سپس همراه نیکولا به ملک خانوادگی او، کشتانوفکا، می‌رود؛ جایی که پدر نیکولا، میخائیل بوریسوویچ، مالک قدرتمند و مستبد املاک است. سوفی از مشاهده وضعیت اسفبار رعایا و نظام ارباب‌ورعیتی روسیه تکان می‌خورد و نمی‌تواند در برابر بی‌عدالتی‌های موجود سکوت کند. رفتار صریح و مستقل او به‌تدریج حتی بر پدرشوهر خشنش نیز تأثیر می‌گذارد.

سوفی در کشتانوفکا به‌تدریج با زندگی مردم عادی و رعایا آشنا می‌شود و تلاش می‌کند تا جایی که می‌تواند به آنان کمک کند. او به‌خصوص به نیکیتا، پسربچه‌ای از میان رعایا، توجه نشان می‌دهد و به او خواندن و نوشتن می‌آموزد. نیکیتا نیز دلبستگی عمیقی به سوفی پیدا می‌کند. در مقابل، نیکولا که از زندگی آرام و یکنواخت املاک خسته شده، همچنان دل‌بسته محافل فکری و سیاسی سن‌پترزبورگ است و به گروهی از اشراف جوان اصلاح‌طلب می‌پیوندد که درباره آینده روسیه و ضرورت تغییر نظام استبدادی بحث می‌کنند.

زندگی زناشویی نیکولا و سوفی نیز به‌تدریج با مشکلاتی روبه‌رو می‌شود. نیکولا در دوره‌ای که از زندگی خانوادگی خود احساس ملال می‌کند، با داریا فیلیپونا، زنی از خانواده‌های آشنای خود، رابطه‌ای پنهانی برقرار می‌کند. این رابطه سرانجام آشکار می‌شود و سوفی که پیش از آن نیز با تفاوت‌های فرهنگی و شخصیتی میان خود و همسرش دست‌وپنجه نرم می‌کرد، به‌شدت آزرده می‌شود. در همین دوران، او با مشکلات دیگری در خانواده نیز مواجه است و مرگ خواهر نیکولا و سرپرستی کودک او، سرژ، بر پیچیدگی‌های زندگی خانوادگی می‌افزاید.

در این میان، فعالیت‌های سیاسی نیکولا جدی‌تر می‌شود. او و دوستانش که تحت تأثیر اندیشه‌های لیبرال اروپایی قرار گرفته‌اند، درصدد ایجاد تغییر در ساختار سیاسی روسیه هستند. مرگ تزار الکساندر اول و بحران جانشینی، فرصتی ایجاد می‌کند که این گروه تصور می‌کند می‌تواند به تغییر سیاسی منجر شود. آنان سرانجام در دسامبر ۱۸۲۵ در قیام معروف دکابریست‌ها شرکت می‌کنند؛ قیامی که هدف آن محدود کردن قدرت مطلقه تزار و برقراری نظامی مبتنی بر قانون اساسی است.

قیام دکابریست‌ها در میدان سنا شکست می‌خورد و نیروهای وفادار به نیکولای اول با توپخانه شورشیان را سرکوب می‌کنند. بسیاری از شرکت‌کنندگان دستگیر می‌شوند و نیکولا نیز به زندان می‌افتد. در حالی که سوفی هنوز از خیانت زناشویی او رنج می‌برد، ناگهان با واقعیتی بسیار بزرگ‌تر از اختلافات خانوادگی روبه‌رو می‌شود: همسرش در آستانه محکومیت و تبعید قرار گرفته است. این حادثه نگاه سوفی را به زندگی مشترکش تغییر می‌دهد و او تصمیم می‌گیرد گذشته را کنار بگذارد و سرنوشت خود را با نیکولا پیوند بزند.

نیکولا به سیبری تبعید می‌شود و سوفی نیز، برخلاف دشواری‌های فراوان، تصمیم می‌گیرد او را دنبال کند. سفر او به سیبری سفری طولانی، خطرناک و فرساینده است. او در این مسیر با زنان دیگری که همسرانشان از دکابریست‌ها هستند همراه می‌شود؛ زنانی که مانند او زندگی امن و مرفه خود را رها کرده‌اند تا در کنار مردان تبعیدی بمانند. سرانجام سوفی به محل تبعید می‌رسد و زندگی او در کنار نیکولا و دیگر محکومان سیاسی وارد مرحله‌ای کاملاً تازه می‌شود.

زندگی در سیبری اگرچه با سختی و محدودیت همراه است، اما میان تبعیدیان نوعی همبستگی و زندگی اجتماعی شکل می‌گیرد. سوفی در کنار دیگر زنان تلاش می‌کند شرایط زندگی محکومان را تحمل‌پذیرتر کند و با رفتار سختگیرانه مأموران زندان و تبعیدگاه مقابله کند. با این حال، رابطه او و نیکولا بار دیگر با بحران روبه‌رو می‌شود. خاطره نیکیتا، علاقه عمیقی که آن جوان رعیت به سوفی داشته و گذشته پرتنش زندگی زناشویی، همچنان میان زن و شوهر فاصله ایجاد می‌کند.

سرنوشت نیکولا سرانجام به تراژدی ختم می‌شود و او در سیبری، در جریان حادثه‌ای در دریاچه بایکال، جان خود را از دست می‌دهد. سوفی که پس از سال‌ها رنج و تبعید بیوه شده است، در میان تبعیدیان باقی می‌ماند و به‌ویژه به دکتر وولف، پزشکی شریف و همراه آنان، نزدیک می‌شود. میان سوفی و وولف رابطه‌ای همراه با احترام و دلبستگی شکل می‌گیرد و سوفی برای نخستین بار پس از مرگ نیکولا با امکان آغاز زندگی تازه روبه‌رو می‌شود؛ اما این امکان چندان دوام نمی‌آورد.

پس از سال‌ها، تزار اجازه بازگشت سوفی به روسیه را صادر می‌کند و او ناچار می‌شود سیبری و دنیای تبعیدیان را ترک کند. بازگشت او به کشتانوفکا با آرامش همراه نیست؛ زیرا سرژ، همان کودکی که سال‌ها پیش او را در خانواده دیده بود، اکنون مردی جوان و صاحب قدرت شده و با رعایای املاک رفتاری مستبدانه دارد. سوفی نمی‌تواند با شیوه حکومت او کنار بیاید و در برابرش می‌ایستد. تحولات سیاسی و اجتماعی روسیه، جنگ کریمه و تغییر فضای جامعه نیز زندگی او را بار دیگر دستخوش آشوب می‌کند.

در پایان، سوفی پس از سال‌ها زندگی میان روسیه و فرانسه، به زنی سالخورده‌تر تبدیل شده است که دیگر نمی‌تواند به‌سادگی خود را متعلق به یکی از این دو جهان بداند. او عشق، ازدواج، خیانت، انقلاب، تبعید، مرگ و دگرگونی‌های سیاسی چند دهه را پشت سر گذاشته است. سرنوشت او و نیکولا در سراسر داستان با سرنوشت روسیه قرن نوزدهم درهم می‌آمیزد و «شقایق و برف» در نهایت به روایت زندگی زنی تبدیل می‌شود که در میان دو فرهنگ و دو سرزمین، در جست‌وجوی جایگاه و معنای زندگی خویش است.

بخش‌هایی از شقایق و برف

نیکولا با وجود سوگ و اندوهی که بر دل داشت، از خندیدن همراه دیگران احساس معذب بودن می‌کرد. البته همه دوستانش برای عرض تسلیت به خانه‌اش آمده بودند، اما پس از انجام این رسم، در حضور او به همان آزادی گذشته صحبت می‌کردند.

آیا ترجیح می‌داد برای آنکه مجبور نباشد شوخی‌های آنان را بشنود، در خانه بماند؟ مگر نه اینکه در میان این جوانان خوش‌ذهن و خوش‌زبان به او خوش می‌گذشت! آنان که بر روی بالش‌ها نشسته یا روی کاناپه‌ها لم داده بودند، با یونیفورم‌های باز، چهره‌هایی گل‌انداخته و پیپ‌هایی بر لب، اکنون درباره شایستگی‌های دو رقصنده بزرگ، کولوسووا و ایستومینا، بحث می‌کردند.

هر یک از این دو رقصنده طرفداران دوآتشه خود را داشت. در مورد خوانندگان زن نیز همین‌طور بود. وقتی کوزلوسکی ادعا کرد که تحسینی بی‌قیدوشرط برای خواننده اپرای فرانسوی، دانژویل-واندربرگه، دارد، کوستیا که شیفته خواننده ایتالیایی، کاتالانی، بود، از کوره دررفت، همه سوپرانوهای فرانسوی را «زباله‌های موسیقایی» خواند و برای فرونشاندن خشم خود ناچار شد جام دومی را به نشانه کفاره سر بکشد.

با گرم‌تر شدن بحث‌ها، صحبت به‌طور طبیعی به سیاست کشیده شد. در این زمینه همه با یکدیگر هم‌عقیده بودند که دودلی‌ها و تردیدهای تزار الکساندر را محکوم کنند. او سال گذشته نوعی قانون اساسی به لهستان اعطا کرده بود. پس چه چیزی مانعش می‌شد که همین اقدامات لیبرال را در روسیه نیز گسترش دهد؟ آیا مردم خود را آن‌قدر بالغ و شایسته نمی‌دانست که از همان حقوقی برخوردار شوند که همسایگانشان داشتند؟ نه‌تنها نظارت پلیس کاهش نیافته بود، بلکه بر شدت آن نیز افزوده شده بود.

…………………

و او با بی‌حوصلگی به دنبال پسرش راه افتاد. در انتهای راهرویی طولانی، نیکولا دری را باز کرد. میخائیل بوریسوویچ از آستانه گذشت و با حیرت سر جایش ایستاد. در نیمه‌تاریکی، تختی با سایبان زرد، دو پاتختی استوانه‌ای، کمدی با سردرِ منبت‌کاری‌شده و شمایل مریم مقدس ایبریایی را که در گوشه اتاق قرار داشت، تشخیص داد. این همان اتاقی بود که اندکی پس از ازدواج، همراه همسرش، اولگا ایوانونا، در آن زندگی کرده بود.

نیکولا بیست‌وپنج سال پیش، درست در همین اتاق به دنیا آمده بود. میخائیل بوریسوویچ دچار سرگیجه‌ای عجیب شد و احساس کرد اضطراب، شادی و غروری که سرچشمه‌شان مدت‌ها بود خشکیده، دوباره در وجودش زنده شده‌اند. یادآوری آن گذشته چنان روشن و دقیق بود که برای لحظاتی فراموش کرد برای چه به اینجا آمده است. به جوانی خود می‌اندیشید؛ به لحظه‌های خوشبختی، سخنان عاشقانه، خنده‌ها و بوسه‌ها، و دیگر سوفی را نمی‌دید.

ناگهان او را از میان پرده‌ای از مه دید. سوفی در جای همسرش، در همان تختی که زمانی متعلق به همسرش بود، دراز کشیده بود و چهره‌اش حالتی از خستگی و شجاعت داشت؛ درست همان حالتی که اولگا پس از زایمان داشت. اما آن روز، در کنار اولگا، گهواره‌ای بود که نوزادی در آن قرار داشت. در کنار سوفی هیچ‌چیز نبود. میخائیل بوریسوویچ با خود اندیشید: او چقدر باید از این خلأ رنج ببرد!

……………….

او کاغذها را میان دو دکمه تونیکش گذاشت و در حالی که لنگ‌لنگان راه می‌رفت، به سوی اتاق نگهبانی برگشت.

میخائیل بوریسوویچ اوزارف به پشتی نیمکت تکیه داد، پاهایش را دراز کرد و چشم‌هایش را بست. تنها چهار روز طول کشیده بود تا از ملکش در کشتانوفکا به سن‌پترزبورگ برسد و با وجود دشواری‌های سفر، هیچ خستگی‌ای احساس نمی‌کرد. لابد خوشحالی به او جوانی دوباره بخشیده بود! همین که نامه پسرش را دریافت کرده بود که خبر تولد سرژ کوچولو را می‌داد، تصمیم گرفته بود راه بیفتد.

آیا هنوز می‌توانست به عروسش خصومت بورزد، فقط به این دلیل که فرانسوی و کاتولیک بود و او زمانی با ازدواجشان مخالفت کرده بود؟ او با به دنیا آوردن پسری که وارث نام خانوادگی اوزارف بود، خود را فراتر از سرزنش‌های پدرشوهرش قرار داده بود. پس از چهار سال جدایی، میخائیل از فرصتی که برای آشتی هر دوی آنها فراهم شده بود خشنود بود؛ فرصتی که در آن نه او و نه عروسش مجبور نبودند غرور و عزت نفس خود را زیر پا بگذارند.

در اعماق وجودش، او هرگز از احترام گذاشتن به این زن دست نکشیده بود. ناگهان متوجه شد که در این ماجرا کمتر به پسرش و بیشتر به عروسش فکر می‌کند. عجیب آنکه این سوفی بود، نه نیکولا، که بی‌صبرانه انتظار دیدنش را می‌کشید.

ساعت جیبی‌اش را از جیب جلیقه بیرون آورد: ساعت ده شب بود. آیا برای سرزده رفتن به خانه زنی که به‌تازگی زایمان کرده بود، خیلی دیر نشده بود؟ او ضرورتی ندیده بود آمدنش را از پیش خبر دهد؛ نامه درست هم‌زمان با خودش به مقصد می‌رسید. لبخندی خاموش بر لبانش نشست.

با خود اندیشید: «و بچه چطور است؟ سبزه و مو مشکی مثل مادرش است، یا بور مثل پدرش؟ این نیکولای احمق حتی در نامه‌اش هم چیزی درباره قیافه بچه ننوشته است!»

در ذهنش نوزادی تنومند و خندان را مجسم کرد؛ چیزی شبیه یک هرکول کوچک که در گهواره‌اش مارها را خفه می‌کند.

مرد معلول کاغذها را بازگرداند.

 

اگر به کتاب شقایق و برف علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار ادبیات فرانسه در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x