«ترس و لرز» اثری است از غلامحسین ساعدی (نویسندهی اهل تبریز، از ۱۳۱۴ تا ۱۳۶۴) که در سال ۱۳۴۷ منتشر شده است. این کتاب روایت زندگی مردمانی فقیر در جنوب ایران است که در مواجهه با فقر، ناشناختهها، طبیعت و بیگانگان، گرفتار ترس، خرافه، انفعال و سرانجام فروپاشی اجتماعی میشوند.
دربارهی ترس و لرز
کتاب «ترس و لرز» یکی از مجموعهداستانهای شاخص غلامحسین ساعدی است؛ اثری متشکل از شش قصه که اگرچه هرکدام ماجرایی مستقل را دنبال میکنند، در فضایی مشترک و میان مردمانی با زندگی و سرنوشت مشابه شکل میگیرند. ساعدی در این مجموعه به سراغ جامعهای در جنوب ایران میرود و جهانی را پیش چشم خواننده میگشاید که در آن فقر، ناآگاهی، باورهای عامیانه و هراس از ناشناختهها در تار و پود زندگی مردم تنیده شده است.
فضای داستانها به روستایی ساحلی در جنوب ایران تعلق دارد؛ جایی که نام دقیق آن مشخص نمیشود و زمان وقوع حوادث نیز تعمداً در هالهای از ابهام باقی میماند. همین بینامونشانی، روستا را از یک مکان جغرافیایی مشخص فراتر میبرد و آن را به تصویری کلی از جوامعی تبدیل میکند که در حاشیه ماندهاند و در برابر اتفاقاتی که نمیتوانند توضیحشان دهند، به باورهای سنتی و جمعی پناه میبرند.
در جهان «ترس و لرز»، واقعیت و خیال مرز روشنی با یکدیگر ندارند. اتفاقی معمولی ممکن است در ذهن مردم صورتی غیرطبیعی پیدا کند و یک پدیده طبیعی به موجودی صاحب اراده و قدرت تبدیل شود. ساعدی بدون آنکه همیشه توضیحی قطعی برای وقایع ارائه دهد، خواننده را در موقعیتی قرار میدهد که باید میان تفسیر عقلانی و برداشت وهمآلود از رویدادها دست به انتخاب بزند.
ترس در این کتاب فقط نتیجه حضور موجودی ناشناخته یا رخدادی عجیب نیست؛ بلکه از شرایط زندگی انسانها نیز سرچشمه میگیرد. گرسنگی، بیماری، محرومیت و ناتوانی در برابر طبیعت، زمینهای میسازند که در آن کوچکترین اتفاق غیرعادی میتواند به عاملی برای اضطراب عمومی تبدیل شود. به همین دلیل، وحشت در داستانهای ساعدی بیشتر از آنکه ناگهان ظاهر شود، آرامآرام در زندگی روزمره ریشه میدواند.
یکی از ویژگیهای مهم مجموعه، توجه نویسنده به فرهنگ عامه و شیوه شکلگیری باورهای جمعی است. شخصیتها در جامعهای زندگی میکنند که شایعه، حرف مردم، تجربههای گذشتگان و اعتقادات محلی تأثیر فراوانی بر رفتار افراد دارد. در چنین محیطی، یک برداشت شخصی میتواند خیلی زود به باوری عمومی تبدیل شود و ترس یک نفر، تمام جامعه را درگیر کند.
ساعدی در این داستانها بیشتر از آنکه بر قهرمانان منفرد تمرکز کند، خودِ جامعه و واکنش جمعی مردم را در مرکز توجه قرار میدهد. آدمهای قصه اغلب در برابر حوادث تازه، به جای اقدام مؤثر، منتظر میمانند تا ببینند سرنوشت چه چیزی برایشان رقم خواهد زد. این رفتار تدریجی، تصویری نگرانکننده از مردمانی ارائه میدهد که فقر و ترس، قدرت تصمیمگیری و مقاومتشان را کاهش داده است.
شش قصه کتاب از نظر حوادث به یکدیگر وابسته نیستند، اما پیوند عمیقی میان آنها وجود دارد. محیط، شخصیتهای اجتماعی، نوع نگاه مردم و حضور مداوم امر ناشناخته، وحدتی پنهان میان داستانها ایجاد میکند. بنابراین مجموعه را میتوان همچون قطعات مختلف تصویری واحد دید؛ تصویری از جامعهای که هر بار با شکل تازهای از ناشناخته و تهدید مواجه میشود.
در برخی قصهها، یک غریبه وارد زندگی مردم میشود و حضور او نظم موجود را دگرگون میکند. در برخی دیگر، اتفاقی طبیعی یا کودکی ناشناس کافی است تا فضای عادی روستا به محیطی آکنده از سوءظن و اضطراب تبدیل شود. نکته قابل توجه این است که ساعدی معمولاً پاسخ روشنی در اختیار خواننده نمیگذارد و همین خلأ اطلاعات، تخیل مخاطب را فعال میکند و بر دلهره داستان میافزاید.
در قصههای این مجموعه، طبیعت نیز تنها پسزمینهای برای وقوع حوادث نیست. دریا، ساحل، طوفان و فضای ناشناخته پیرامون روستا، حضوری تأثیرگذار دارند و گاه چنان با ذهنیت شخصیتها درهم میآمیزند که تشخیص واقعیت از تصور دشوار میشود. انسانهایی که ابزار و دانش کافی برای توضیح جهان اطراف خود ندارند، نیروهای طبیعی را از دریچه باورهای خود تفسیر میکنند.
«ترس و لرز» همچنین روایتی از فقر و پیامدهای روانی و اجتماعی آن است. مردمی که از امکانات اولیه زندگی محروماند، در برابر چیزی که نوید آسایش یا رهایی میدهد، آسیبپذیری بیشتری دارند. ساعدی نشان میدهد که وابستگی به یک عامل بیرونی چگونه میتواند جامعهای محروم را برای مدتی دگرگون کند و سپس با از میان رفتن آن عامل، وضعیتی حتی تلختر به وجود آورد.
در پس فضای وهمآلود کتاب، نوعی نگاه انتقادی به جامعهای دیده میشود که در آن فرد کمتر میتواند مستقل از جمع تصمیم بگیرد. ترسها و باورهای مشترک، رفتار آدمها را شکل میدهند و گاه چنان قدرتی پیدا میکنند که خودِ مردم به عاملی برای تشدید مشکلاتشان تبدیل میشوند. از این منظر، وحشت موجود در کتاب فقط از بیرون به سراغ شخصیتها نمیآید؛ بخشی از آن در ذهن و رفتار خود جامعه ساخته میشود.
«ترس و لرز» برای خوانندهای که به داستانهای کوتاه با فضای رازآلود، ادبیات بومی و روایتهایی درباره زندگی مردم مناطق کمتر دیدهشده علاقه دارد، تجربهای متفاوت خواهد بود. ساعدی با زبانی داستانی و فضاسازی قدرتمند، جهانی میسازد که در آن امر روزمره بهتدریج غریب میشود و خواننده، همانند شخصیتها، در برابر اتفاقاتی قرار میگیرد که توضیح سادهای برایشان پیدا نمیکند. حاصل کار، مجموعهای ماندگار و تأملبرانگیز است که پس از پایان هر قصه نیز بخشی از اضطراب و پرسشهای خود را در ذهن مخاطب باقی میگذارد.
کتاب ترس و لرز در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۸۰ با بیش از ۱۱۲۰ رای و ۱۶۵ نقد و نظر است.
خلاصهی داستانهای ترس و لرز
قصهی اول
در نخستین قصه، سالم احمد با مردی ناشناس روبهرو میشود که حضورش برای او عادی به نظر نمیرسد. سالم احمد این برخورد را از دریچه باورهای سنتی و مذهبی خود تفسیر میکند و تصور میکند با موجودی فراتر از انسان مواجه شده است. اضطراب او بهتدریج به دیگر اهالی سرایت میکند و ماجرایی که ابتدا تجربهای شخصی است، به نگرانی عمومی تبدیل میشود. ساعدی در این قصه نشان میدهد که چگونه یک اتفاق مبهم، وقتی وارد فضای ذهنی جامعهای آکنده از ترس و خرافه شود، میتواند ابعاد بسیار بزرگتری پیدا کند.
قصهی دوم
در قصهی دوم، فردی غریبه که خود را اهل دعا و امور ماورایی معرفی میکند، وارد زندگی مردم میشود و بهسرعت توجه اهالی را به خود جلب میکند. حضور او بهویژه بر زندگی زنان اثر میگذارد و مجموعهای از اتفاقات عجیب و نگرانکننده را رقم میزند. شخصیتهای روستا برای توضیح آنچه رخ میدهد، بیش از آنکه به واقعیتهای قابل مشاهده تکیه کنند، سراغ باورهای جادویی و خرافی میروند. فضای داستان هرچه پیش میرود، مرز میان فریب، باور و امر غیرطبیعی را مبهمتر میکند و خواننده را در برابر پرسشهایی بیپاسخ باقی میگذارد.
قصهی سوم
قصهی سوم درباره زنی است که پس از زایمان دچار حالتی غیرعادی میشود و اهالی آن را به پدیدهای ناشناخته نسبت میدهند. همسر او حاضر نیست صرفاً به توصیههای مردم اکتفا کند و تصمیم میگیرد برای درمانش از پزشکی کمک بگیرد؛ تصمیمی که مستلزم سفر، هزینه و تحمل دشواریهای فراوان است. با این حال، تلاش برای یافتن راهحل عقلانی سرانجام دوباره به فضای دعانویسی و باورهای سنتی کشیده میشود. داستان از این طریق نشان میدهد که چگونه اعتقادات ریشهدار یک جامعه میتوانند حتی در مواجهه با روشهای متفاوت درمان و شناخت، همچنان بر تصمیمهای افراد مسلط بمانند.
قصهی چهارم
در چهارمین قصه، اهالی با کودکی ناشناس مواجه میشوند که از گذشته و خاستگاهش هیچ اطلاعی در دست نیست. سکوت او و رفتارهای غیرمعمولش، به جای آنکه حس همدلی مردم را برانگیزد، موجب نگرانی و سوءظن میشود. اهالی نمیتوانند رفتار کودک را بفهمند و همین ناتوانی در شناخت او، ترسشان را بیشتر میکند. سرانجام به جای آنکه مسئولیت نگهداری از این کودک بیپناه را بپذیرند، تلاش میکنند او را از محیط زندگی خود دور کنند. این قصه تصویری تلخ از مواجهه جمعی با انسانی است که تنها به دلیل متفاوت بودن، به موجودی تهدیدکننده تبدیل میشود.
قصهی پنجم
در قصهی پنجم، زندگی اهالی با دریا و نیروی ناشناخته طبیعت درگیر میشود. مردم برای بهبود وضعیت اقتصادی خود دست به کاری جمعی میزنند و امید دارند وسیلهای که فراهم کردهاند، راهی برای کسب درآمد بیشتر باشد؛ اما طوفان همهچیز را دگرگون میکند. آنان به جای آنکه این حادثه را صرفاً یک رخداد طبیعی بدانند، برای دریا شخصیت و ارادهای مستقل قائل میشوند و آن را همچون نیرویی میبینند که میتواند با انسان همراه یا دشمن او باشد. در این قصه، ناتوانی انسان در برابر طبیعت با ترسهای جمعی و باورهای بومی درهم میآمیزد.
قصهی ششم
در آخرین قصه، برای نخستین بار حضور بیگانگان نه فقط با ترس، بلکه با منفعت و رفاه همراه میشود. کشتیای خارجی در نزدیکی محل زندگی اهالی توقف میکند و ارتباط مردم با سرنشینان آن، شرایط زندگی روستا را بهسرعت تغییر میدهد. کسانی که سالها با کمبود و دشواری زندگی کردهاند، ناگهان به امکانات و خوراک فراوانی دسترسی پیدا میکنند و بهتدریج کار و شیوه پیشین زندگی خود را کنار میگذارند.
اما این رفاه وابسته به حضور غریبههاست و با رفتن آنان، جامعهای که دیگر آمادگی بازگشت به زندگی سابق را ندارد، با بحرانی جدی روبهرو میشود. در پایان، نیاز و حرص جای همکاری را میگیرد و روابط میان مردم به خشونت و غارت میانجامد؛ پایانی تلخ که معنای اجتماعی گستردهتری به مجموعه میبخشد.
بخشهایی از ترس و لرز
آن وقت عاملهها پشت سر هم به طرف دیگر مطاف راه افتادند. چیزی نرفته بودند که ناگهان عبدالجواد داد زد:« هی، هی، اونجارو،اونجارو!»
همه برگشتند و زکریا را دیدند که سوار بر تخته پارهای روی آبها افتاده است. پسرکدخدا پرید توی آب و کمک کرد، زکریا را سوار عامله کردند. مردی که تکهای چرم روی شانهاش بسته بود به زکریا آب داد. محمد حاجی مصطفی نشست روبهروی زکریا، در حالی که شانههای او را گرفته بود، تند تند میپرسید:« هی، زکریا، چطور شد؟ چطور شد؟»
زکریا چشمهایش را باز کرد و گفت:« رفت زیر آب.»
محمد حاجی مصطفی گفت:« پس چطور شد تو نرفتی؟»
زکریا گفت:« منو نمیخواست، موتور لنجو میخواست.»
و چشمهایش را بست و به خواب رفت.
…………………
آفتاب وسط روز بود که سالم احمد از خواب بیدار شد. هوا دم کرده بود و عوض خنکی اول صبح، گرمای شدیدی از سوراخی سقف بادگیر به داخل اتاق می ریخت. سالم احمد بلند شد و لنگوته اش را از کنار دیوار برداشت و دور سر پیچید و رفت توی تن شوری و سطل ها را برداشت و آمد روی ایوان. چند لحظه ای منتظر شد تا به روشنایی تند ظهر عادت کند و بعد سطل ها را زمین گذاشت و دوچرخه اش را که به درخت کنار تکیه داده بود، آورد توی سایه.
طناب پشت بند دوچرخه را باز کرد و سطل ها را به ترک دوچرخه بست و کفش های چوبی اش را پوشید و در حالی که دوچرخه را با دست راه می برد، از حاشیه ایوان به طرف بیرون راه افتاد. همین طور که می رفت نیمتنه ف دوچرخه و پاهای خودش را در شیشه های تاریک اتاق های زمستانی تماشا می کرد.
اگر به کتاب ترس و لرز علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار غلامحسین ساعدی در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار این نویسنده نیز آشنا میکند.









