به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

شام آخر در سرخ ده

شام آخر در سرخ‌ده روایتی پرکشش از دوستی، سکوت و رازهایی است که سال‌ها در دل مانده‌ و اکنون در آستانه‌ی مرگ، سر باز می‌کنند. این رمان با زبانی روان و نگاهی ژرف به درون انسان، شما را به سفری احساسی و اندیشمندانه میان گذشته و اکنون می‌برد؛ سفری که تا پایان، رهایتان نخواهد کرد. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
شام آخر در سرخ ده

فهرست مطالب

«شام آخر در سرخ ده» اثری است از بلقیس سلیمانی (نویسنده‌ی زاده‌ی کرمان، متولد ۱۳۴۲) که در سال ۱۴۰۰ منتشر شده است. این رمان درباره‌ی گروهی از زنان میانسال است که در روزهای پایانی عمر یکی از دوستانشان گرد هم می‌آیند تا رازهای پنهان سالیان را فاش کنند و در این مسیر، با حقیقتِ خود و گذشته‌شان روبه‌رو می‌شوند.

درباره‌ی شام آخر در سرخ ده

رمان شام آخر در سرخ‌ده نوشته‌ی بلقیس سلیمانی روایتی از زنانی است که در میانه‌ی عمر ایستاده‌اند و در تلاقی گذشته و حال، به بازخوانی زندگی خود می‌پردازند. آنان بارِ سنگین رازهایی را بر دوش دارند که سال‌ها در دل نگه‌ داشته‌اند؛ رازهایی که نه تنها سرنوشت فردی‌شان را شکل داده، بلکه ریشه در تاریخ و فرهنگ نسلشان دارد. این اثر، از خلال گفت‌وگوها و خاطرات این زنان، تصویری از نسلی ارایه می‌دهد که روزگاری آرمان‌خواه و پرشور بود و اکنون با نگاهی پُر از تأمل و پرسش به پشت سر می‌نگرد.

بلقیس سلیمانی در این کتاب، همانند بسیاری از آثارش، سراغ جهان زنان رفته است؛ اما این بار با نگاهی پخته‌تر و عمیق‌تر، سرگذشت زنانی را روایت می‌کند که تجربه‌های مشترک آن‌ها از عشق، دوستی، رنج و پنهان‌کاری، تصویری از جامعه‌ی امروز ایران را بازتاب می‌دهد. نویسنده با قلمی صمیمی و زبانی شفاف، فضای داستان را میان گذشته و حال در نوسان نگه می‌دارد و از دل روابط میان این زنان، لایه‌هایی از تاریخ اجتماعی و فرهنگی را بیرون می‌کشد.

ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که چند دوست قدیمی، پس از سال‌ها دوری، در بحبوحه‌ی دوران کرونا تصمیم می‌گیرند در روستایی به نام سرخ‌ده گرد هم آیند. این دیدار ظاهراً بهانه‌ای برای تجدید خاطرات است، اما در واقع سفری است به اعماق وجود و گذشته‌ی آنان. در این جمع، فریده، زنی مبتلا به سرطان که آخرین روزهای زندگی‌اش را می‌گذراند، حامل رازی است که همه مشتاق شنیدنش هستند. هرچند، در روند تلاش برای افشای این راز، هر یک از زنان نیز ناگزیر می‌شوند با حقیقت‌های نهفته‌ی خود روبه‌رو شوند.

سلیمانی با مهارت خاص خود، این جمع دوستانه را به بستری برای کندوکاو در مفاهیم روانی و اخلاقی تبدیل می‌کند. پرسش‌هایی بنیادین در دل رمان شکل می‌گیرد: آیا گفتن راز، انسان را سبک و رها می‌کند یا او را از درون تهی می‌سازد؟ آیا پنهان‌کاری نشانه‌ی ترس است یا راهی برای حفظ هویت؟ نویسنده این پرسش‌ها را بی‌آنکه پاسخی قطعی ارایه دهد، در ذهن خواننده می‌کارد تا او را به تفکر وادارد.

در این رمان، مکان و فضا نقش مهمی ایفا می‌کنند. سرخ‌ده، روستایی سرد و دورافتاده در نزدیکی دماوند، نه فقط صحنه‌ی رخدادها بلکه نمادی از انزوا و سکوت است. باغ کتایون که محل اقامت زنان است، در سرمای پاییزی و دوری از جهان بیرون، همچون پناهگاهی موقت عمل می‌کند؛ جایی که مرز میان واقعیت و خیال، میان دوستی و دشمنی، و میان راز و فاش‌گویی کم‌کم از بین می‌رود.

بلقیس سلیمانی در این اثر از اقلیم بومی کرمان، که در آثار پیشینش نقش پررنگی داشت، فاصله گرفته و داستان را در فضایی متفاوت روایت کرده است. این تغییر مکان، نشانه‌ی بلوغ نویسنده در پرداختن به جهانی فراتر از جغرافیا و تأکید بر روح انسان معاصر است. زنانی که در شام آخر در سرخ‌ده می‌بینیم، نه فقط شخصیت‌هایی داستانی، بلکه نمونه‌هایی از زن ایرانی امروزند؛ تحصیل‌کرده، مستقل، تجربه‌دیده و درگیر تناقض‌های عاطفی و اجتماعی.

روایت در پنج بخش تنظیم شده که هر بخش معادل یک روز از اقامت آن‌ها در سرخ‌ده است. از روز شنبه تا چهارشنبه، زمان و مکان در هم می‌تنند و هر روز، گوشه‌ای تازه از رازها و گذشته‌ی زنان آشکار می‌شود. آغاز کتاب با ورود شش زن در سه خودرو به روستا و پایان آن با خروج شش نفر در چهار خودرو، بی‌صاحب راز، استعاره‌ای از سفر از پنهانی به روشنی، و از حیات به مرگ است.

زبان سلیمانی در این اثر زبانی صمیمی اما پرقدرت است. او با جمله‌هایی روان و دیالوگ‌هایی زنده، توانسته فضایی ملموس بسازد؛ فضایی که در آن، خواننده نه تنها نظاره‌گر گفت‌وگوهای زنان است، بلکه حس می‌کند در کنارشان نشسته و با آنان هم‌نفس است. در لابه‌لای این گفت‌وگوها، طنز تلخی جاری است که از واقعیت زندگی برمی‌خیزد و از بار تراژیک داستان می‌کاهد.

شام آخر در سرخ‌ده بیش از آنکه صرفاً درباره‌ی راز باشد، درباره‌ی هویت است؛ درباره‌ی اینکه چگونه انسان با رازهایش تعریف می‌شود و چگونه افشای آن‌ها می‌تواند مرز میان صداقت و ویرانی را درنوردد. در دل این روایت زنانه، پرسشی نهفته است که هر خواننده‌ای را به تأمل وا‌می‌دارد: اگر روزی همه‌ی رازها فاش شوند، آیا هنوز چیزی برای ادامه دادن باقی می‌ماند؟

نویسنده با بهره‌گیری از شرایط خاص دوران کرونا، انزوای شخصیت‌ها را باورپذیرتر می‌سازد. قرنطینه و محدودیت‌ها در رمان، نه فقط پس‌زمینه‌ی زمانی بلکه استعاره‌ای از زندانی بودن در حصارهای ذهنی است. زنان داستان، همان‌قدر که از ویروس می‌گریزند، از حقیقت درون خود نیز هراس دارند. این هم‌نشینیِ زمانه و روان، یکی از درخشان‌ترین جنبه‌های اثر است.

رمان شام آخر در سرخ‌ده نمونه‌ای از ادبیات معاصر ایران است که در عین پرداختن به موضوعات فردی، نگاهی اجتماعی و فلسفی نیز دارد. بلقیس سلیمانی در این اثر نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با روایت تجربه‌های زنان میانسال، به فهمی عمیق‌تر از جامعه و تاریخ رسید. او از خلال زندگی این شش زن، تاریخ ناگفته‌ی نسلی را به تصویر می‌کشد که میان آرمان‌خواهی و واقع‌گرایی سرگردان مانده است.

در نهایت، شام آخر در سرخ‌ده داستانی است درباره‌ی دوستی، مرگ، پنهان‌کاری و مواجهه با حقیقت. اثری که در ظاهر ساده و روزمره می‌نماید، اما در عمق خود لایه‌هایی از فلسفه‌ی زندگی و مرگ را در خود نهفته دارد. این کتاب نه فقط حکایت چند زن، که آینه‌ای از جامعه‌ای است که رازهایش را در سینه نگاه داشته و هنوز در پی گفت‌وگویی صادقانه با خود است.

رمان شام آخر در سرخ ده در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۱.۶۵ با بیش از ۵۱ رای و ۱۱ نقد و نظر است.

خلاصه‌ی داستان شام آخر در سرخ ده

رمان شام آخر در سرخ‌ده داستان شش زن میانسال است که پس از دو سال دوری در دوران همه‌گیری کرونا تصمیم می‌گیرند دوباره یکدیگر را ببینند. آن‌ها سال‌هاست دوستانی نزدیک‌اند و اکنون در آستانه‌ی پیری، هرکدام با مشکلات و دغدغه‌های خاص خود زندگی می‌کنند: یکی بازنشسته است، دیگری طلاق گرفته، یکی درگیر کار و کارآفرینی است و دیگری با بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کند. اما دلیل اصلی این گردهمایی نه صرفاً تجدید دیدار، بلکه شنیدن راز بزرگ فریده است؛ زنی که به سرطان مبتلا شده و روزهای آخر عمرش را می‌گذراند.

قرار می‌گذارند چند روزی را در باغی دورافتاده در روستای سرخ‌ده، نزدیک دماوند، کنار هم بگذرانند. در این سفر کوتاه، تصمیم می‌گیرند از دنیای بیرون فاصله بگیرند و حتی موبایل‌هایشان را خاموش کنند تا با ذهنی آزادتر در کنار هم باشند. در ظاهر همه‌چیز آرام است: غذا می‌پزند، خاطره می‌گویند، می‌خندند و گاهی از گذشته‌ها حرف می‌زنند؛ اما زیر پوست این آرامش، تنش و اضطرابی پنهان جریان دارد. هرکدام از آن‌ها چیزی در دل دارد که تا به حال از دیگران پنهان کرده و حالا، در حضور مرگِ نزدیکِ فریده، مرز میان گفتن و نگفتن در وجودشان متزلزل می‌شود.

در طول اقامت در باغ، گفت‌وگوهای میان زنان کم‌کم از سطح خاطرات روزمره فراتر می‌رود. یکی از آن‌ها از شکست عشقی‌اش در سال‌های جوانی سخن می‌گوید، دیگری از خیانتی که سال‌ها در دل نگه داشته بود، و دیگری از حسرت مادرنشدن. این اعتراف‌ها نه تنها میان آن‌ها صمیمیت و همدلی به وجود می‌آورد، بلکه تنش‌هایی نیز ایجاد می‌کند. برخی از رازها زخم‌های کهنه را باز می‌کنند و دوستی دیرینه‌شان را به لرزه می‌اندازند.

در این میان، فریده، محور اصلی جمع، همچنان خاموش و درون‌گراست. دیگران با کنجکاوی و گاه با فشار، سعی می‌کنند او را به گفتن وادارند. او اما میان ترس و نیاز به رهایی دست‌وپا می‌زند. به‌تدریج روشن می‌شود که راز او نه تنها شخصی، بلکه مربوط به گذشته‌ای جمعی است؛ گذشته‌ای که هر یک از زنان به‌نوعی در آن نقش داشته‌اند. در یکی از شب‌های سرد سرخ‌ده، وقتی برق می‌رود و تاریکی باغ را دربرمی‌گیرد، فریده تصمیم می‌گیرد حقیقت را بگوید.

راز فریده با مرگ، عشق و خیانت پیوند دارد؛ رازی که بر زندگی همه‌ی آن‌ها سایه انداخته و سکوت سال‌ها را توضیح می‌دهد. افشای آن راز مانند آتشی است که نه فقط فریده، بلکه دیگران را نیز دربرمی‌گیرد. برخی از زنان احساس رهایی می‌کنند، برخی فرو می‌ریزند و برخی دیگر درمی‌یابند که شاید دانستن، همیشه شفابخش نیست.

با طلوع آخرین روز اقامتشان در باغ، همه چیز تغییر کرده است. فریده که نیروی جسمی‌اش تحلیل رفته، به سکوتی عمیق فرو می‌رود و دوستانش در میان حس فقدان و بهت، آماده‌ی ترک سرخ‌ده می‌شوند. آنان آمده بودند تا راز را بشنوند، اما اکنون هر یک رازی تازه در دل دارند. خروجشان از باغ با چهار ماشین، و بدون صاحب راز، نشانه‌ای است از پایان دوره‌ای در زندگی آنان و آغاز مواجهه‌ای تازه با خود.

در پایان رمان، سلیمانی همه‌چیز را بی‌آنکه نتیجه‌گیری کند، به خواننده می‌سپارد. زنانی که به خیال سبک شدن آمده بودند، با باری دیگر بازمی‌گردند. باغ سرد و خاموشِ سرخ‌ده به مکانی نمادین تبدیل می‌شود؛ جایی که رازها نه به تمامی آشکار، نه کاملاً پنهان مانده‌اند، بلکه در خلأی میان مرگ و زندگی، گفتن و نگفتن، برای همیشه معلق‌اند.

بخش‌هایی از شام آخر در سرخ ده

فریده اولین‌بار کتی را در صف دست‌شویی پارک لاله می‌بیند، فریده و دوست‌هایش رفته بودند پارک لاله درس بخوانند. البته که درس‌خواندن بهانه بوده، برادر دوست فریده با آن‌ها می‌آمده پارک تا هم درس بخواند هم از دخترها محافظت کند، هم یک دل سیر آن‌ها را دید بزند و زیر ذره‌بین بگذارد تا همسر آینده‌اش را از بین دوست‌های خواهرش انتخاب کند که می‌کند.

فریده بگویی‌نگویی به پسرک که دو سال هم از خودش کوچک‌تر بوده گوشه‌ی چشمی داشته (آخرین بار همین شش ماه قبل که داستانش را برای هزارمین بار تعریف می‌کرد، نگفت گوشه‌ی چشمی داشته، گفت رویش کراش داشته، از دخترش این اصطلاح را شنیده بود) و آن‌قدر استرس و اضطراب داشته که دم‌به‌ساعت باید می‌رفته دست‌شویی.

در دست‌شویی، وقتی داشته دست‌هایش را می‌شسته، یک دخترخانم تیتیش‌مامانی که آن سال‌ها حکم کیمیا را داشت از او خواهش می‌کند کیف، روسری و مانتو و شلوارش را بگیرد تا او بتواند کارش را بکند.

………………..

ما تشنه ی این جور رازها بودیم، برای مان حکم آب حیات را داشتند، از خمودی و بی حالی درمان می آوردند، به تکاپو می انداختندمان و جوان مان می کردند. تقریبا یک هفته از خوردوخوراک افتادیم، کارمان شده بود تلفن زدن، چت کردن و قصه ساختن. قصه های گوناگون.

………………..

نرگس هم فی‌الفور از فیلم زیرزمین امیر کاستاریکا حرف زد که بعد از بیست سال آدم‌هایی که در دوره‌ی جنگ در زیرزمینی پنهان شده‌اند و برای یک قاچاقچیْ اسلحه می‌سازند بیرون می‌آیند و جهان را همچنان صحنه‌ی جنگ می‌بینند، انگار زمان برای‌شان نگذشته است یا نمی‌خواهند بپذیرند گذشته است.

فریده که خوابید ما هم خوابیدیم، بعضی روی نیمکت‌های چوبی طبقه‌ی بالا و بعضی روی فرش طبقه‌ی پایین، هم خسته بودیم هم بی‌کار، هم مضطرب، بعضی قرص پروپرانولول خوردیم، بعضی لوزارتان، بعضی آسنترا، بعضی پوکساید. از همین حالا احساس جداافتادگی از جهان می‌کردیم و نمی‌دانستیم چه‌طور این زمان خالی را که کش می‌آمد و نمی‌گذشت پُر کنیم. خواب بهترین گزینه بود، باید خودمان را برای یک شب پُرالتهاب آماده می‌کردیم.

شاید زد و فریده همین شب اول همه‌چیز را ریخت روی داریه، به قول الهام. خوابیدیم چون حالا که فریده خواب بود ما هم باید می‌خوابیدیم، این هفته هفته‌ی فریده بود.

چشم که باز کردیم باغ در سیاهی فرو رفته بود. سیاهیِ باغ سیاهیِ خاصی بود. مهناز که بیدار شد نهیب زد به کتی که چراغ‌های باغ را روشن کند. اگر شرایط دیگری بود، حتی سر سیاه زمستان، نورالله و زنش بودند که خُرده‌فرمایش‌های ما و به‌خصوص کتی و مهناز را اجرا می‌کردند، اما نورالله را کتی به پیشنهاد گروه فرستاده بود باغ برادرش در کردان.

……………………

میانگین نفری یک ساعت هم نتوانستیم بخوابیم. نرگس نتوانسته بود حتی پلک روی هم بگذارد. روزی چنان پُرحادثه، چنان زجرآور، چنان طولانی به عمرش ندیده بود. حتی آن شب که چشم‌های شهریار رو به او ثابت مانده بود و یک عمر او را عذاب داده بود به این بلندی نبوده. کتی یک ساعتی خوابیده بود، در واقع از زور خستگی بی‌هوش شده بود اما با احساس خفقانی بی‌سابقه از خواب پریده بود و دیگر نتوانسته بود بخوابد.

مهناز دو ساعتی خوابیده بود ولی باورش نمی‌شد فقط در یک شبانه‌روز آن‌همه مصیبت بر گروه‌مان نازل شده باشد. فاطمه تا چشمش گرم می‌شده جیغ زنی او را از خواب می‌پرانده، نمی‌دانسته جیغ یک زایو بوده یا صدای کتی که جنازه‌ی زرین را آونگ‌شده وسط آلاچیق دیده بود. الهام نخوابیده بود، کل بسته‌ی سیگارش را توی تراس در آن سرمای بی‌پیر دود کرده بود و سرصبح که همه جمع شدیم تا آن‌چه بر سرمان آمده مرور کنیم کلافه بود و دلش فقط یک نخ سیگار می‌خواست.

در نهایت هم سیگار نیم‌کشیده‌ی نرگس را از لابه‌لای آشغال‌های روی میز کرسی پیدا کرد و کشید. مهناز صبح زود به کمپ امید زنگ زد و درخواست یک کپسول اکسیژن کرد و منتظر بود یکی از کارکنانش آن را بیاورد، کپسول قبلی در شرف تمام شدن بود و الهام به‌ایماواشاره، طوری که فاطمه ناراحت نشود، به مهناز فهماند که دارد با طولانی کردن روند احتضار فریده هم فریده و هم ما را عذاب می‌دهد و بهتر است کار را یکسره کند، البته اگر تابه‌حال نکرده.

صبح وقتی سرنگ‌های مختلف را در سرم فریده خالی می‌کرد الهام خیلی بی‌پروا گفت کدام ذره‌ذره جانش را می‌گیرد.

صبحانه را با هم درست کردیم. در سکوت، با خمیازه‌های کش‌دار، با آه‌هایی که بوی دهان بی‌صبحانه می‌دادند، با گیجی‌ای که همه یک‌باره دچارش شده بودیم، ظرف مربای بِه در دست‌مان بود ولی توی یخچال دنبالش می‌گشتیم و بوی نان سوخته را که در خانه پیچیده بود نمی‌شنیدیم.

بی‌خوابی و آن روز هفتادساله‌ی جهنمی (فاطمه می‌گفت هر روز در جهنم هفتاد سال است) و حس این‌که فریده در آن اتاق دربسته پشت سرای مرگ ایستاده به‌کل گیج‌مان کرده بود. نرگس می‌گفت بعضی روزها پرتاب می‌شویم در وضعیت کِی‌آس یا وضعیت هرج‌ومرج، درست مثل کاینات پیش از نظم‌دهی یا نظم‌گیری‌شان، می‌گفت کِی‌آس هم یک وضعیت بشری است.

و البته بشر تاب‌وتحمل آن را ندارد. بعد از آن‌که سریال وست ورد تمام شد و همه آن را دیدیم و یک جلسه برای تحلیلش گذاشتیم، این حرف‌ها را زد. گفت سازندگان آن جهان حفاظت‌شده، آن جهان تحت مراقبت، می‌خواستند جهان آدمی را نظم بدهند وگرنه همه در یک کِی‌آس یا هرج‌ومرج درمی‌غلتیدند و در چنین جهانی چیزی جز کُشت‌وکشتار و بی‌قانونی نیست.

اما الهام معتقد بود کِی‌آس را عشق است (گفت اگر قبلاً این واژه را شنیده بود اسم پسرش را به جای کیارش می‌گذاشت کیاس)، گفت فقط در چنین جهانی اراده‌ی آزاد معنا می‌یابد و پرده‌ها می‌افتند و هیولاها آزاد می‌شوند و زرورق‌ها بی‌مقدار می‌شوند و همه‌چیز آن‌طور که هست پدیدار می‌شود.

 

اگر به کتاب شام آخر در سرخ ده علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار بلقیس سلیمانی در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر موارد مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x