«شمس من و خدای من» با نام کامل «شمس من و خدای من: پژوهشی دربارهی زندگی مولانا و ارتباط عرفانی او با شمس تبریزی» اثری است از پرویز عباسی داکانی (نویسنده و محقق زادهی تهران، متولد ۱۳۳۹) که در سال ۱۳۸۷ منتشر شده است. این کتاب پژوهشی دربارهی زندگی مولانا و شمس تبریزی و چگونگی شکلگیری، گسترش و پیامدهای رابطهی عرفانی میان آن دو، بر پایهی منابع تاریخی و روایتهای کهن است.
دربارهی شمس من و خدای من
کتاب «شمس من و خدای من» نوشته دکتر پرویز عباسی داکانی عمیقاً در پیشگاه خواننده مقبول میافتد زیرا اثری است که گویی خود را نه همچون گزارش ساده، که بهسان معراجی در برابر چشم میگشاید؛ متنی که پرتوان و پرپرسش، روایت یک «حضور» را مینگارد: حضور شمس تبریزی در جهان مولوی و حضور مولوی در گسترهی تجربههای مذهبی و عرفانی روزگارش. ساختار کتاب، میان تاریخنگاری مستند و خوانش معنوی گزیدهای از منابع فاصلهای نگذاشته؛ نویسنده با دقت پژوهشی، نقابها را برمیدارد و پیوسته خواننده را به مواجههای مستقیم با متنها و روایات کهن فرا میخواند.
متن کتاب پیراسته از شعارینویسی و پر است از ارجاع منظم به منابع: فصلبندیها و عناوین پیشآمده در فهرست مفصل نشان میدهد که مؤلف همزمان میکوشد هم گزارش تاریخی عرضه کند و هم خوانش معنوی؛ خوانشی که شمس را نه صرفاً به چشم «مرشد غوغاگر» بلکه به منزلهی شخصیتی پیچیده با لایههای اجتماعی، خانوادگی و تفکرات شخصی میبیند. فهرست مطالب کتاب تصویری روشن از گسترهی بحثها میدهد: از زادگاه و زندگی پیش از قونیه تا برخورد شمس و مولوی و سپس پیامدهای غیبت و کشمکشها.
نویسنده در فصلهای مربوط به شمس تبریزی تلاش کرده تا روایتهای پراکنده و گاه متعارض را در متن واحدی بنشاند؛ از نقش او در تبریز و سفرهایش تا نوع مواجههاش با اجتماع و مریدان، آنچه در متن کتاب بارها تکرار میشود این است که شمس شخصیتی است آمیخته به تضاد: هم موعظهگر و هم طردکنندهی عرف مرسوم، هم جذاب و هم آزاردهنده برای ساختارهای رسمی. این زاویهنگاه دوسویه در فصلهای متعددی دیده میشود که روایات شفاهی و مستند را در کنار هم قرار میدهند.
وجه محوری اثر، البته رابطهی شمس و مولوی است؛ نه رابطهای ساده و تاریخی، که پیوندی تجربهمحور و تحولآفرین. متن، از زبان منابع گوناگون صحنههایی را بازمیسازد که در آنها شمس عامل «انقطاع آشنا» و مولوی حامل «گسترش جنون عرفانی» است، و مؤلف با وسواس نشان میدهد که این دگرگونی نه یک حادثهی منفرد که فرایندی پیچیده و دردناک بوده است. خواننده در فصلهایی که به دیدارها و تأثیرات متقابل میپردازند شاهد شرح حالات روحی، گفتهها و سکنات این دو است.
از منظر روایی، یکی از نقاط قوت کتاب، نقل جزئیات انسانی و خانوادگی است: اظهار نسبتها، ازدواجها، تعاملات نزدیکان مولوی و شمس، و حتی شایعات و اتهامات اطراف آنان که متن تاریخی را قابل لمس میسازد. آنچه در چند بخش کتاب برجسته میشود، شرح رابطهی شمس با «کیمیا» و چگونگی ورود شمس به بافت شهری قونیه و تأثیر او بر حلقههای مختلف است؛ روایتهایی که گاهی از زبان منابع سنتی و گاهی از مدار مآخذ معاصر بازتأویل میشوند.
مولفی که این صفحات را سامان داده، اهل تفکیک دقیق میان «سند» و «روایت» است: هرجا که منبعی ضعیف یا افسانهگون مینماید، صریحاً تذکر میدهد؛ و هرگاه شواهد مستدلی پیدا شده، اتکای استوار بر آن مینهد. این رویکرد نقّادانه بهویژه در بخشهایی که به نسب و منازل خانوادگی میپردازد قابل مشاهده است؛ جایی که تلاش شده است تا مرز میان ادعاهای شفاهی و مدارک نوشتاری روشن شود. چنین دقّتمندی به متن وزن پژوهشی میبخشد.
زبان کتاب ترکیبی است از نثر گزارشی محققانه و اغلب عبادتآمیز متون عرفانی که نویسنده در نقل اشعار و حکایات از آنها مدد میگیرد. این اصطلاح دوتایی، گزارش و شاعرانهخوانی، گاه موجب میشود خواننده در فضای میان تاریخ و تأویل گیر کند؛ اما همین گیرایی، جاذبهای است که کار را از متن صرفاً پژوهشی بیرون میآورد و به خواننده امکان میدهد تا تأثر عاطفی مولانا و شمس را نیز تجربه کند.
یکی از جنبههای قابل اعتنا در این بررسی، تمرکز کتاب بر «آسیبهای اجتماعی» پیرامون شمس و مولوی است: نفوذ حسادت، رقابت روحانی، و برخورد نهادهای مذهبی و اجتماعی که نهایتاً به غیبت شمس و تلاطم زندگی مولوی انجامید. فصلهایی که به واکاوی این کشمکشها میپردازند، نشان میدهند چگونه اختلافات محلی و سیاسی با تجربهی عرفانی فردی تلاقی میکند و پیامدهایی تاریخی برجای میگذارد.
نویسنده همچنین به منابع دستاول زندگی مولوی و شمس بازمیگردد و نشان میدهد که چقدر روایتهای متناوب و گاه متضاد میتوانند تصویر متکثّری از حقیقت بسازند. فهرست منابع و فراوانی ارجاعات کتاب بیانگر تلاش دقیق پژوهشگر برای بازیابی آسانهها و بازسازی متن اصلی است؛ این امر به خواننده امکان سنجش روایتها و تشکیل قضاوت شخصی را میدهد.
در لایهای دیگر، «شمس من و خدای من» میکوشد موضع عرفانی را از کلیشههای خشک تاریخی جدا کند و نشان دهد که تجربهی شمس و مولوی دارای وجوهی بوده که تاریخ معمولی قادر به ثبت همهاش نبوده است. نویسنده با ظرافت نقّادانه اما با شکیبایی یک روایتپرداز، خواننده را به شنیدن آن دیگری دعوت میکند، آن واگویههای درونی که تنها متن عشق و سوز را میسازد.
پایان کتاب، نه خاتمهای قطعی که گشایشی مجدد است؛ گویی مؤلف بهجای اعلام یک «حقیقت نهایی»، دعوتی به ادامهی پژوهش و تأمّل میکند. این طرز نگاه، که تاریخ روح را همیشه در پردهی ابهام میگذارد و همزمان ظرفیت فهم بیشتر را باز میگذارد، از بزرگترین شایستگیهای اثر است. خوانندهای که به دنبال صورتبندی ساده است، شاید در میانهی متن کمی حیرت کند؛ اما هر که رغبت به پیمودن عمق دارد، در این صفحات رازهای بسیاری خواهد یافت.
در خاتمه: اگر بخواهیم این کتاب را در یک جمله معرفی کنیم، باید گفت «شمس من و خدای من» اثر پرویز عباسی داکانی کتابی است پژوهشی و روایی که تلاش میکند هم تاریخ را بازگو کند و هم روح عرفان را ترجمه؛ کتابی که خوانندهاش را از سطح گزارش به عمق تجربه میکشاند و او را با پرسشهایی رها میسازد که فقط در سکوت و مطالعه میتوان پاسخ داد. برای کسانی که آرزومند ورود دقیق به متنها و بازسازی روایتهای مولوی و شمساند، این کتاب منبعی غنی و دعوتی است برای بازخوانی مکرر.
کتاب شمس من و خدای من در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۹۰ است.
خلاصهی مطالب شمس من و خدای من
کتاب با معرفی کلی شمس تبریزی آغاز میشود و نویسنده بر اساس نقلهای تاریخی و عرفانی، سیمای شمس را شخصیتی تأثیرگذار، غیرقابل پیشبینی و رازآلود نشان میدهد. در این بخش، به گفتارهای شمس، حالات او، و برداشتهایی که دیگران از او داشتهاند اشاره میشود و نمونههایی از مقالات شمس نقل میگردد تا خواننده با نوع سخن، دیدگاه و روحیات او آشنا شود.
سپس کتاب به مولانا و روزگار او میپردازد. در این فصل وضعیت فرهنگی، اجتماعی و مذهبی دوران مولوی شرح داده میشود و بیان میگردد که مردم زمانه، چه در قونیه و چه در گسترهی روم، با چه چالشهای دینی، اختلافات فرقهای و مشکلات اجتماعی روبهرو بودهاند. شرایط سیاسی سلجوقیان روم، کشاکشهای مذهبی، و حضور ادیان مختلف نیز در این فصل توضیح داده شده است.
در بخش بعد، مولانا و خانوادهاش معرفی میشوند. نسب، پیشینهی خانوادگی و مهاجرت بهاءولد، پدر مولوی، تحلیل میشود و گفته میشود که خانوادهی مولانا در بلخ زندگی میکردند و به دلیل شرایط سیاسی، اجتماعی و مذهبی، ناچار به ترک آن دیار شدند و در مسیر به قونیه رسیدند. شخصیت علمی و عرفانی بهاءولد و تأثیر او بر مولانا نیز توضیح داده میشود.
کتاب سپس به آثار و سخنان و تعلیمات بهاءولد میپردازد و «معارف» بهعنوان متن اصلی باقیمانده از او بررسی میشود. در این فصل گفته میشود که بخشی از سخنان بهاءولد توسط شاگردان و مریدان جمعآوری و بعدها نیز توسط مولانا مرتب شده و تحت نام «معارف» تنظیم گردیده است. نمونههایی از مضامین معارف آورده میشود و ارتباط آن با اندیشههای مولانا نشان داده میشود.
در ادامه، نویسنده وضعیت قونیه را در زمان بهاءولد و مولانا شرح میدهد. ترکیب جمعیتی قونیه، حضور مسلمانان ترک، یونانیان، مسیحیان و دیگر اقلیتها، نقش روحانیون، و فعالیت مدارس و خانقاهها توضیح داده میشود. همچنین نمایش داده میشود که چگونه بهاءولد هنگام ورود به قونیه مورد احترام حاکمان قرار گرفت و منزلتی ویژه یافت.
کتاب سپس به اوضاع جهان اسلام، حملهی مغول، و اثر این بحران بزرگ بر تصوف میپردازد. در این بخش توضیح داده میشود که چگونه فشار مغولان و پریشانی اجتماعی مردم موجب گرایش بیشتر آنان به عرفان و اهل معنویت شد. همچنین از تأثیر این اوضاع بر مهاجرت خاندان مولانا و شکلگیری حلقههای صوفیانه سخن گفته میشود.
فصل مفصل بعد، ورود شمس به تبریز، زندگی پیش از قونیه، و ویژگیهای شخصیتی او را بیان میکند. به سفرهای بسیاری که برای تعلیم و تربیت یا تجربههای روحی انجام داده اشاره میشود و همچنین گفته میشود شمس با آداب ظاهری اهل خانقاه میانهای نداشت و سبک رفتاری او معمولاً سبب حیرت و گاه اعتراض صوفیان و عالمان میشد. نمونههایی از گفتارهای شمس آورده میشود که دیدگاه او را دربارهی عشق، خدا و حقیقت نشان میدهد.
سپس کتاب به زندگی مولوی پیش از دیدار با شمس میپردازد و از تدریس، شهرت علمی، حلقههای شاگردان، و فعالیتهای اجتماعی او سخن میگوید. نویسنده نشان میدهد که مولانا پیش از شمس، فقیهی صاحبنام و واعظی مورد توجه بوده است و بهعنوان «خداوندگار» قونیه شناخته میشده است.
یکی از مهمترین بخشهای کتاب، شرح دیدار نخست مولوی و شمس و تحولی است که در زندگی مولانا رخ داد. این بخش شامل گزارشهای مختلف دربارهی شیوهی برخورد شمس، گفتوگوهای اولیه، واکنش اطرافیان، و آغاز دگرگونی باطنی مولاناست. نویسنده نقل میکند که این دیدار سبب دلآشوبی و بحران روحی مولوی شد و او به تدریج از جایگاه رسمی و علمی فاصله گرفت و به سماع و حالات درونی گرایید.
در بخشهای بعد، کتاب به مخالفتها و حسادتها نسبت به شمس میپردازد و شرح میدهد که چگونه گروهی از اطراف مولانا از حضور شمس ناخشنود بودند و فشارهای اجتماعی و خانوادگی سبب شد شمس یک بار از قونیه غیبت کند. بازگشت شمس، نقش حسامالدین و صلاحالدین زرکوب، و تغییرات رفتاری مولانا نیز در این فصلها بیان میشود. همچنین بعضی نقلها دربارهی رابطهی شمس با کیمیا خاتون مطرح میشود.
کتاب به تفصیل دربارهی غیبت نهایی شمس سخن میگوید. در این بخش گزارشهای مختلف نقل میشود: برخی روایتها از کشته شدن شمس سخن میگویند و برخی از خروج دوبارهی او از قونیه. نقلهایی از افلاکی دربارهی دیدن شمس در رؤیای ولد سلطان، داستان چاه، و بازگرداندن پیکر او آورده میشود. اختلاف روایتها در این زمینه کاملاً ذکر و بیان میشود.
در بخش پایانی، کتاب به ادامهی زندگی مولانا پس از غیبت شمس میپردازد. نقش حسامالدین در آرام کردن مولانا، تنظیم سخنان و نوشتهها، و ادامهی طریقت مولویه شرح داده میشود. همچنین بیان میشود که چگونه صلاحالدین، ولد سلطان و حسامالدین هریک در دورههایی یاران نزدیک مولانا شدند و حالات روحی و آثار او تحت تأثیر این اشخاص پیش رفت.
بخشهایی از شمس من و خدای من
دستگاه حاکمیت که از محبوبیت مردمی و پایگاه اجتماعی شیخ میهراسید، تصمیم به تبعید او گرفت، شاید که بدینسان کانون اصلى انتقاد، به بیرون پرتاب شده، و نظر مردم نسبت به حکومت تغییر کند، و این اخگر گداخته از دامن حکام این دیار، به دامن ظالمان دیار دیگری افتد.
پیغام حاکم، به سلطانالعلماء آن بود که: «در یک اقلیم، دو پادشاه نشاید که باشد. و لله الحمد که حضرت او را دو گونه سلطنت مسّلم شده است: یکی سلطنت این جهانی و دوم سلطنت آخرت؛ اگر چنانکه سلطنت این عالم را به ما ایثار کنند و از سر آن برخیزند، عنایت عمیم و لطف عظیم خواهد بودن.»
………………….
خراسان بزرگ نخستین پایگاه علم و دانش و تصوف بود، اما از این مرکز کانونی شعاعهایی نیز به دیگر نقاط اقالیم پارسی زبان ساطع مى شد. آثار پارسی آرام آرام رو به فزونی میگذاشت، و نویسندگان بزرگی نوشتههای خود را به زبان فارسی به رشتهی تحریر و تالیف درمیآوردند.
زبان پارسی میرفت تا اندک اندک به زبان رسمی شاعران و ادیبان و نویسندگان بدل شود. پیشتر زبان رسمی علم و فرهنگ، زبان عربی بود. پارسیان تازیگو رقم قابل توجهی را درمیان شاعران و نویسندگان عرب زبان به خود اختصاص داده بودند، اما با غلبهی حاکمان ایران تبار و با به در آمدن ایرانیان از زیر یوغ بنى امیه آرام آرام ورق بر گشت، و ادیبان و شاعران دربارهای سامانى و طاهرى وآللیث و آلبویه جانى تازه در کالبد زبان فارسی دمیدند.
تمام ایران تحت تاثیر این شور تازه قرار گرفت، و آذربایجان نیز یکی از کانون هاى مهم واصلی این جریان این بود. در واقع این بخش از ایران نخستین بخشى بود که سخن گفتن به اقتفای خراسان را آغاز کرد.
………………….
مولانا کلام شمس را کلید اسرار می دانست. سعادتمندانه ترین لحظهها از دید او لحظاتی بود که آن ناطق روح الامین زبان بکشاید و شرح راز کند. وصال شمس وصل قیامتوارى بود که ظهور عیسى در آخرالزمان یک جلوه از آن است. او سلامتی تن و قیامت جان را در نسبت با استاد میدید.
مولانا فراق شمس را حاصل نالایقى خویش میدانست. او شمس را می خواست تا از قید خودیاش برهاند. اگر شمس بازگردد درها و دیوارها نیز جانی دوباره خواهند یافت. جانى که به او متصل مى شود، خی بایزید بسطامى را خواهد یافت و بوی عطار نیشابوری را. شمس مخدوم جان مولاناست؛ و اگر زمانی برای مستی آدمها بوده باشد، زمانهی او بوده است.
…………………..
صلاحالدین در هنگام حیات باغی خریده بود که با مر گش اقساط آن عقب افتاد. مولوی در نامهای از مکتوباتش از برخی متمولان کمک مالی برای خاندان صلاحالدین میطلبید که آنان اقساط عقبماندهی باغ را بپردازند! مرگ صلاحالدین مولوی را بر آن داشت تا به فکر تعیین جانشین برای او برآید. برای انجام این مهم دو کاندیدای اصلی وجود داشتند: نخست فرزندش سلطان ولد که دیگر برای خودش سری در میان سرها درآورده بود، و بسیاری از مریدان پدرش نیز به او اعتقاد داشتند، و ستایشش میکردند.
چهرهی محبوب دیگر حسامالدین چلبی بود، فرزند معنوی مولانا. او اگر هم از لحاظ علمی در حد سلطان ولد نبود، اما بی شک در عرفان عملی در نگاه مولانا قویتر به حساب مىآمد. علاوه بر این حسام الدین نسبت به سلطان ولد تجربهی عملی بیشتری در ادارهی امور خانقاه داشت، لذا مولانا به هر دلیل او را به خلافت خویش بر گزید؛ امری که پس از مر گ وی نیز تداوم یافت. تنها پس از مر گ حسامالدین بود که سلطان ولد بر جای پدر به خلافت خانقاه مولویه رسید.
…………………………
در مناقب اوحدی حکایتی نقل میشود که بنا بر آن شبی شیخ زین الدین صدقه و شیخ عمادالدین (قدس الله سّرهم) اتفاق می کنند که بامدادان به حمام روندی؛ (حکایت دوازدهم). بنابر همین متن، زین صدقه در قونیه بساط خانقاه و علم و کتل و مرید داشته، و جماعتی از زنان ساده دل این شهر به او دل بسته بودهاند. مضمون حکایت بازتابی از تندى ووقاحت شیخ صدقه است.
در جای دیگری شمس میگوید: «دی عزم خدمت داشتیم، إَّلا آن عّزالدین مرید عمادالدین بر گذشت، ما را دید. در آمد ما را به خانقاه دعوت کرد که لحظهای برویم؛ مرا عادت است که امر و اشارت یار را عظیم پاس دارم».
او هیچگاه چون شیخ اوحدالدین کرمانی و شیخ فخرالدین عراقی، دل به جوانان زیبارو نبسته بود و در پناه تصّوف به تعبیری سهل «جمال مطلق» را در آینهی جمال مقید تماشا نمیکرد. شمس نیز به شدت با این ضلالت جنسی که مخصوصاً بین بزر گان و اهل تصّوف سخت اشاعه داشت، مخالف بود. روزی در خدمت مولانا از اوحدالدین کرمانی سخن میگفتند که مردی شاد باز بود، اما پاکباز بود و چیزی نمیکرد.
اگر به کتاب شمس من و خدای من علاقه دارید، بخش معرفی برترین کتابهای عرفانی در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









