به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

ویران می‌آیی

اگر به رمان‌های اجتماعی علاقه‌مندید که در آن‌ها یک رابطه عاشقانه در دل تحولات سیاسی روایت می‌شود، ویران می‌آیی تجربه‌ای متفاوت و تأمل‌برانگیز برای شما خواهد بود. با ساختار روایی خاص و شخصیت‌هایی که به‌طرزی باورپذیر شبیه آدم‌های اطرافمان‌اند، این اثر از حسین سناپور شما را وادار می‌کند هم‌زمان با خواندن، به سرنوشت عشق و جامعه بیندیشید. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
ویران می‌آیی

فهرست مطالب

«ویران می‌آیی» اثری است از حسین سناپور (نویسنده‌ی زاده‌ی کرج، متولد ۱۳۳۹) که در سال ۱۳۸۰ منتشر شده است. این رمان داستانی است درباره‌ی عشق نافرجام فردوس و روزبه در بستر تحولات سیاسی و اجتماعی دهه‌ی هفتاد ایران و تأثیر این فضا بر سرنوشت شخصیت‌ها.

درباره‌ی ویران می‌آیی

رمان «ویران می‌آیی» یکی از آثار شاخص حسین سناپور است که در آن، زندگی خصوصی شخصیت‌ها با فضای ملتهب اجتماعی در هم تنیده می‌شود. سناپور در این اثر نیز همچون دیگر نوشته‌هایش، به سراغ آدم‌هایی می‌رود که برای خواننده غریبه نیستند؛ چهره‌هایی که انگار در همسایگی ما زندگی کرده‌اند یا در سال‌هایی نه‌چندان دور با آن‌ها هم‌نفس بوده‌ایم.

داستان در بستری از تحولات سیاسی و اجتماعی دهه هفتاد شکل می‌گیرد؛ دوره‌ای که اعتراضات دانشجویی و کشمکش‌های فکری، زندگی بسیاری را تحت تأثیر قرار داده بود. در چنین فضایی، روایت یک رابطه عاطفی شکل می‌گیرد که سرنوشتش از همان آغاز، سایه‌ای از اندوه بر خود دارد.

محور اصلی روایت، رابطه فردوس و روزبه است؛ دو انسانی که در شرایطی خاص و برای رهایی از وضعیت‌های دشوار زندگی‌شان به یکدیگر نزدیک می‌شوند. آشنایی آن‌ها نه از سر آسودگی، بلکه در دل فشارهای بیرونی و تنگناهای اجتماعی شکل می‌گیرد و همین امر مسیر عشقشان را پیچیده و پرهزینه می‌کند.

یکی از ویژگی‌های چشمگیر کتاب، شیوه چینش بخش‌های آن است. نویسنده ساختاری را برگزیده که امکان خواندن داستان از پایان به آغاز را فراهم می‌کند. این انتخاب روایی، نوعی بازی با انتظار مخاطب است و او را وادار می‌کند به جای تعقیب «چه خواهد شد»، در پی فهم «چرا چنین شد» باشد.

اگر خواننده از ابتدای کتاب شروع کند، در همان صفحات نخست با سرانجام ماجرا روبه‌رو می‌شود. از این رو، کشش داستان نه بر پایه غافلگیری‌های ناگهانی، بلکه بر اساس کنجکاوی نسبت به چرایی رخدادها شکل می‌گیرد. اما اگر مسیر خواندن معکوس شود، روند حوادث به شکلی کلاسیک‌تر پیش می‌رود و پایان، همچون نقطه‌ای ناشناخته در انتظار کشف باقی می‌ماند.

این ساختار وارونه، تجربه‌ای کم‌سابقه در رمان فارسی معاصر به شمار می‌آید و نوعی مهندسی روایت را به نمایش می‌گذارد. سناپور با این تمهید، نشان می‌دهد که ترتیب زمانی رخدادها الزاماً همان ترتیبی نیست که باید در خوانش دنبال شود.

فضای داستان آرام و یکنواخت است؛ نه از تعقیب و گریز خبری هست و نه از اوج‌های ناگهانی دراماتیک. اما همین حرکت نرم و پیوسته، حال‌وهوایی می‌آفریند که خواننده را بی‌آنکه متوجه شود، تا انتها با خود همراه می‌کند؛ گویی در مسیری هموار پیش می‌رود که اطرافش با چشم‌اندازهای آشنا احاطه شده است.

در لایه‌های عمیق‌تر، رمان به مسئله هویت و ناکامی در دستیابی به آن می‌پردازد. شخصیت‌ها در میان گفتمان مسلط خانواده و جامعه، میان نقش‌های تعریف‌شده زن و مرد، سرگردان‌اند و جست‌وجویشان برای یافتن معنایی مستقل اغلب به بن‌بست می‌رسد. این سرگردانی، به‌ویژه در زندگی روزبه و نسبت او با نسل پیش از خود، نمود پررنگی دارد.

تقابل دو نسل با دغدغه‌های سیاسی نیز در متن حضور دارد؛ نسلی که پیش از انقلاب آرمان‌خواه بود و نسلی که در دهه هفتاد با واقعیت‌های تازه‌ای روبه‌رو شد. نتیجه این مواجهه، نوعی دل‌زدگی و کناره‌گیری از سیاست است که بر انتخاب‌های فردی شخصیت‌ها سایه می‌اندازد و آن‌ها را به سمت انفعال سوق می‌دهد.

سرنوشت فردوس، با تجربه بازداشت و فشارهای سخت، تلخی داستان را تشدید می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه عرصه عمومی می‌تواند به شکلی مستقیم و بی‌واسطه به حریم خصوصی نفوذ کند. عشق در این رمان نه پناهگاهی امن، بلکه میدانی آسیب‌پذیر است که از ضربه‌های بیرونی در امان نمی‌ماند.

سناپور که پیش‌تر با رمان «نیمه غایب» جایگاه ویژه‌ای در میان مخاطبان یافته بود، در این اثر نیز همان نگاه اجتماعی و نثر روان خود را ادامه می‌دهد. زبان روایت ساده و خوش‌خوان است و بی‌آنکه به پیچیدگی‌های زبانی متوسل شود، تصویری ملموس از زمانه‌ای پرتنش ارائه می‌دهد.

«ویران می‌آیی» برای خوانندگانی که به رمان‌های اجتماعی معاصر ایران علاقه دارند و می‌خواهند داستانی عاطفی را در زمینه‌ای سیاسی دنبال کنند، انتخابی مناسب است. این کتاب بیش از آنکه بر حادثه تکیه کند، بر حال‌وهوای انسانی و تأثیر شرایط تاریخی بر سرنوشت افراد تمرکز دارد و از همین رو، تجربه‌ای تأمل‌برانگیز و ماندگار به جا می‌گذارد.

رمان ویران می‌آیی در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۲۰ با بیش از ۷۵۱ رای و ۵۵ نقد و نظر است.

خلاصه‌ی داستان ویران می‌آیی

داستان «ویران می‌آیی» با سرانجامی آغاز می‌شود که سرنوشت رابطه‌ای عاشقانه را پیشاپیش آشکار می‌کند. خواننده از همان ابتدا درمی‌یابد که پیوند فردوس و روزبه به بن‌بست رسیده است و همین آگاهی، او را به جست‌وجوی علت‌ها و زمینه‌هایی می‌کشاند که این پایان را رقم زده‌اند.

روایت سپس به گذشته بازمی‌گردد و شکل‌گیری آشنایی این دو شخصیت را در فضای پرتنش دهه هفتاد ترسیم می‌کند. روزبه جوانی اهل اندیشه و درگیر دغدغه‌های اجتماعی است و فردوس نیز در شرایطی قرار دارد که او را به سوی تجربه‌ای تازه سوق می‌دهد. نزدیکی آن‌ها در بستری از نارضایتی‌ها و فشارهای محیطی شکل می‌گیرد.

با گسترش رابطه، امید به ساختن آینده‌ای مشترک در دلشان جوانه می‌زند، اما سایه تحولات سیاسی و فعالیت‌های دانشجویی آرام‌آرام بر زندگی‌شان سنگینی می‌کند. فضای جامعه ملتهب است و هر انتخاب شخصی، ناخواسته رنگ و بوی سیاسی به خود می‌گیرد.

در میانه این آشوب‌ها، فردوس با پیامدهای سختی روبه‌رو می‌شود؛ بازداشت و برخوردهای خشن، مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد. این تجربه تلخ نه‌تنها جسم و روانش را فرسوده می‌کند، بلکه رابطه عاطفی‌اش با روزبه را نیز تحت فشار قرار می‌دهد.

روزبه نیز در کشاکش میان آرمان‌خواهی و واقعیت‌های ناامیدکننده زمانه، دچار تردید می‌شود. او که روزگاری در پی کنشگری فعال بود، به‌تدریج به سمت کناره‌گیری سوق داده می‌شود و مسیر زندگی حرفه‌ای‌اش را به شکلی متفاوت از آنچه تصور می‌کرد ادامه می‌دهد.

در کنار این دو، حضور نسل پیشین، به‌ویژه پدر روزبه، نشان می‌دهد که سرخوردگی سیاسی محدود به یک نسل نیست. آرزوهای بزرگ گذشته جای خود را به دلزدگی و انفعال داده و این چرخه ناامیدی، همچون میراثی نانوشته منتقل می‌شود.

رابطه فردوس و روزبه زیر بار سوءتفاهم‌ها، فشارهای بیرونی و زخم‌های درونی فرسوده می‌شود. عشقی که در ابتدا می‌توانست راه نجاتی از وضعیت موجود باشد، خود به میدان کشمکش بدل می‌گردد و فاصله‌ای عاطفی میان آن‌ها شکل می‌گیرد.

در نهایت، آنچه باقی می‌ماند تصویری است از دو انسان که در جست‌وجوی معنا و آرامش، در برابر نیروهای بزرگ‌تر از خود ایستاده‌اند اما توان غلبه بر آن‌ها را ندارند. رمان با کنار هم گذاشتن این لحظات، سرگذشت عشقی را روایت می‌کند که در برخورد با واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی، آرام‌آرام فرو می‌پاشد.

بخش‌هایی از ویران می‌آیی

روزبه حالا به خودش نگاه می کند، سر می چرخاند، نمی داند به دنبال چه خیابان را جلو و پشت سرش می بیند. نمی داند کی آمده وسط بلوار، چه طور از خیابان و وسط ماشین ها رد شده. حالا بوقها و صدای لاستیکها و خالی شدن یکباره ی هوا در پشت ماشین ها را می شنود. آدم ها نگاه اش می کنند، از نزدیک و از دور.
فقط همان یک ماشین که نباید بوده باشد. این دور و برند حتما. پخش اند حالا همین گوشه و کنار، دنبال طرف دیگر قرار. نرفته اند. نه. فقط یک ماشین رفت. بقیه هستند.

سر می چرخاند به هر طرف. صورتهایی در هر گوشه ی چهارراه؛ سرش به فکر و حساب است انگار آن که کیف به دست دارد و تند می آید، مشغول به خودند این دو نفر که یکی می گوید و یکی میخندد، تخمه میشکنند و می ایند این دو سرباز سبزه رو، شکم گنده ی تاب خور این، این خیره به این ور خیابان و به آن ور. آنور کی می آید؟ این دو نفر که فقط حواسشان به آدم هاست. نباید نگاهشان کند. هیچ کس را نباید توجه شان را جلب کند. هر طرف شاید باشند.

حالا پشت کرده به چهارراه و توی پیاده رو تند می رود؛ شک می کنند این طور! آهسته می رود. از خیابان ۱۶ آذر و سینما بلوار می گذرد. پشت اش چیزهایی سنگینی می کند؛ صدای قدم ها، ترمز ماشین ها، گفت وگوهای آرام، صدای خنده ی یک دختر، بعد یکی دیگر. پاهاش تند می روند، آهسته شان می کند. دوباره پاهاش تند می شوند.

شانه اش و بازوهاش دست هایی را که می خواهند به شان بچسبند حس می کنند. نه، نگاه های روبه رو فقط میگذرند، چیزی درشان پیدا نیست؛ نه هشیاری، نه دل سوزی، نه هیچ چیز دیگر.

…………………….

ورقه‌ها را دست می‌گیرم. چیزی نمی‌بینم جز خط‌های سیاهِ میان سفیدی ها. صدای به هم خوردن می‌آید از پشت سرم. توی قوطی نشسته ام، قوطی سیمانی. سه طرف ام دیوار است و چیزی روشان نیست، روشن، بی خطخطی. چشم‌های کسی روی من است، روی سرم، گردن ام…چشم هام هنوز روی ورقه‌ها می‌دود. کم کم سیاهی‌ها از هم باز میشوند. کلمه‌ها حالا از هم جدا میشوند. چند بار این‌ها را نوشته ام؟ یادم نمی‌آید.

…………………..

بعضی چیزها را آدم نداند بهتر است. چون تا وقتی نمیدانی بهت ربطی هم پیدا نمیکند، اما تا دانستی، یقه ات را میگیرد و دیگر تا آخر عمر باهات است.

…………………………

حالا آنجا نیستم، هیچ جا نیستم؛ بادم که از همه طرف می‌دود و لای این دهانهای گشاد قیقاج میدهد و فرار میکند؛ برگ چنار قهوه ای ام اصلا که یواشکی از کنار چشم شان می‌افتم رو سبزی چمن و قایم میشوم؛ دود سیگار آن آقا هستم که همینطور که خودش میرود پشت سرش جا می‌مانم و سبک میشوم و نازک، و جلو جسم‌ها می‌روم بالا و غیب میشوم.

…………………………..

اصلا دیگر زمان چیست جز سکوتی سنگی، که میتوان بر بالای آن گردش کرد و رفت و بازگشت و از همه طرف نگاهش کرد.

…………………….

من هم میدانستم این لبخند و چهره ی خودم نیست، اما آن را دوست داشتم. این یکی از چیزهای اصل کاری بود که میخواستم همیشه داشته باشم ش تا وقتی آنی میشوم که خودم میخواهم، یعنی آدمی که همه چیز خودش را دوست دارد، این لبخند هم باهام باشد.

……………………..

مقصر کسی نیست. تقصیر یعنی جمع شدن هزار عمل هزار آدم مختلف از پدر پدربزرگهامان تا حالای خودمان.

…………………….

لازم نبود به ش فکر کنم و در خیال بسازم ش. لازم نبود با هر صدایی یا چشمهای قهوه ای یی یا خنده ی ریزریزی چشمم را ببندم و او را ببینم. کنارم بود. آنقدر بود که به این چیزهاش فکر نمیکردم.

 

اگر به کتاب ویران می‌آیی علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار حسین سناپور در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر موارد مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x