«سومین پلیس» اثری است از فلن اوبراین (نویسندهی ایرلندی با نام اصلی برایان اونولان، از ۱۹۱۱ تا ۱۹۶۶) که در سال ۱۹۶۷ منتشر شده است. این رمان داستان مردی است که پس از ارتکاب قتلی مرموز، وارد جهانی وهمآلود و نامعقول میشود؛ جهانی که در آن مرز میان واقعیت، مرگ، زمان و جنون از میان میرود.
دربارهی سومین پلیس
کتاب «سومین پلی» (The Third Policeman) اثر فلن اوبراین (Flann O’Brien) یکی از متفاوتترین و شگفتانگیزترین رمانهای قرن بیستم است؛ اثری که مرز میان واقعیت، خیال، فلسفه و طنز را در هم میشکند و خواننده را به جهانی میبرد که در آن منطق روزمره جای خود را به قواعدی عجیب و هراسآور میدهد. این رمان اگرچه در سالهای ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰ نوشته شد، اما به دلیل نیافتن ناشر تا پس از مرگ نویسنده منتشر نشد و سرانجام در سال ۱۹۶۷ در دسترس مخاطبان قرار گرفت.
داستان از همان صفحات نخست نشان میدهد که قرار نیست با یک روایت جنایی معمولی روبهرو باشیم. هرچه پیشتر میرویم، جهان داستان از قواعد شناختهشده فاصله میگیرد و جای خود را به فضایی میدهد که در آن هر اتفاقی، هرچند نامعقول، کاملاً طبیعی به نظر میرسد. همین ویژگی باعث شده است که رمان همواره یکی از شاخصترین نمونههای ادبیات ابزورد و پستمدرن به شمار رود.
فلن اوبراین با بهرهگیری از طنزی سیاه و هوشمندانه، مفاهیمی چون هویت، مرگ، زمان و حقیقت را به بازی میگیرد. او به جای ارائه پاسخ، پرسشهایی عمیق پیش روی خواننده میگذارد و او را وادار میکند تا درباره بدیهیترین باورهای خود دوباره بیندیشد. در این جهان، حتی قوانین فیزیک نیز میتوانند شکلی تازه و غیرمنتظره پیدا کنند.
یکی از ویژگیهای برجسته این کتاب، استفاده از پاورقیهایی است که در ظاهر به شرح نظریات دانشمندی خیالی به نام «دو سلبی» میپردازند. این پاورقیها به تدریج به بخشی جداییناپذیر از روایت تبدیل میشوند و با طنزی ظریف، زبان دانشگاهی و جدلهای علمی را دست میاندازند، در حالی که همزمان بر پیچیدگی فضای داستان نیز میافزایند.
فضای روستایی ایرلند در این رمان، برخلاف ظاهر آرامشبخش خود، بستری برای رخدادهایی رازآلود و وهمآلود است. شخصیتهایی که راوی با آنها روبهرو میشود، هر یک منطق و رفتاری غیرمنتظره دارند و همین مسئله سبب میشود مرز میان شوخی و کابوس به تدریج از میان برود.
اوبراین در این اثر، مهارت کمنظیر خود را در ترکیب کمدی و فلسفه به نمایش میگذارد. خواننده ممکن است در یک لحظه به گفتوگویی خندهآور بخندد و چند صفحه بعد، همان گفتوگو را حامل اندیشهای عمیق درباره سرنوشت انسان یا ماهیت واقعیت بیابد. این دوگانگی، یکی از دلایل ماندگاری رمان است.
راوی بینام داستان نیز از جذابترین عناصر کتاب به شمار میآید. او شخصیتی است که همواره میان یقین و تردید، عقل و توهم و حقیقت و خیال سرگردان است. نگاه او به جهان، خواننده را وادار میکند تا نسبت به آنچه میبیند و میخواند، همواره با دیده تردید بنگرد.
ساختار روایی کتاب نیز با بسیاری از رمانهای کلاسیک تفاوت دارد. روایت به شکلی تدریجی از یک داستان نسبتاً ساده فاصله میگیرد و وارد لایههایی از استعاره، نماد و بازیهای ذهنی میشود. این شیوه روایت سبب شده است که هر بار خواندن کتاب، کشف تازهای برای مخاطب به همراه داشته باشد.
منتقدان ادبی، «سومین پلیس» را اثری پیشرو دانستهاند که سالها جلوتر از زمان خود نوشته شده بود. بسیاری آن را پلی میان ادبیات مدرن و پستمدرن میدانند و معتقدند که نوآوریهای روایی و فلسفی آن بر نسلهای بعدی نویسندگان تأثیر گذاشته است.
در کنار لایههای فلسفی، کتاب از نظر ادبی نیز سرشار از خلاقیت است. توصیفهای دقیق، گفتوگوهای غیرمنتظره، طنز گزنده و تخیل بیحد نویسنده، فضایی خلق کردهاند که مشابه آن را به ندرت میتوان در ادبیات جهان یافت. این ویژگیها سبب شدهاند که رمان همچنان پس از گذشت دههها تازگی و جذابیت خود را حفظ کند.
«سومین پلیس» اثری نیست که تنها برای سرگرمی نوشته شده باشد؛ بلکه رمانی است که ذهن خواننده را به چالش میکشد و او را به تأمل درباره مفاهیمی بنیادین مانند واقعیت، اختیار، مرگ و چرخه بیپایان زندگی دعوت میکند. هر فصل آن لایهای تازه از معنا را آشکار میسازد و تجربهای متفاوت از خواندن یک رمان را رقم میزند.
اگر به آثاری علاقهمند هستید که از قالبهای متعارف فاصله میگیرند و با تلفیق طنز، فلسفه، معما و خیال، تجربهای فراموشنشدنی میآفرینند، «سومین پلیس» انتخابی درخشان خواهد بود. این رمان نمونهای ممتاز از نبوغ فلن اوبراین است؛ کتابی که پس از پایان یافتن نیز مدتها در ذهن خواننده باقی میماند و او را به بازاندیشی درباره جهان پیرامونش وا میدارد.
رمان سومین پلیس در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۹۶ با بیش از ۲۳۹۰۰ رای و ۲۹۰۰ نقد و نظر است. این کتاب در ایران با ترجمهای از پیمان خاکسار به بازار عرضه شده است.
خلاصهی داستان سومین پلیس
راوی بینام داستان که از کودکی شیفته آثار فیلسوفی خیالی به نام «دو سلبی» شده است، پس از مرگ والدینش به خانه و مزرعه خانوادگی بازمیگردد. او بیشتر وقت خود را صرف مطالعه و نگارش کتابی درباره اندیشههای دو سلبی میکند و اداره مزرعه را به مردی به نام جان دیونی میسپارد. اما برای چاپ کتابش به پول نیاز دارد و همین نیاز، زمینه ورود او به مسیری تاریک را فراهم میکند.
دیونی به او پیشنهاد میکند پیرمرد ثروتمندی به نام ماترز را به قتل برسانند و صندوق پول او را تصاحب کنند. نقشه اجرا میشود؛ دیونی ابتدا ماترز را از پا درمیآورد و راوی نیز با وارد کردن ضربهای مرگبار، قتل را کامل میکند. اما پس از جنایت، دیونی صندوق را پنهان میکند و محل آن را از راوی مخفی نگه میدارد و میان آن دو بیاعتمادی عمیقی شکل میگیرد.
سه سال بعد، دیونی سرانجام محل اختفای صندوق را فاش میکند و راوی را برای آوردن آن به خانه متروک ماترز میفرستد. هنگامی که راوی به محل میرسد، ناگهان همه چیز تغییر میکند؛ صندوق ناپدید شده و خود ماترز، که باید مرده باشد، در برابر او ظاهر میشود. از همین نقطه، داستان وارد جهانی میشود که قوانین آن دیگر با واقعیت آشنا همخوانی ندارد.
راوی در ادامه صدای موجودی را میشنود که خود را «جو» معرفی میکند و در حقیقت روح یا جنبهای درونی از وجود اوست. این صدا گاه با او گفتوگو میکند و گاه رفتارهایش را زیر سؤال میبرد. حضور «جو» بر ابهام داستان میافزاید و نشان میدهد که راوی بیش از پیش در جهانی نامعمول و رازآلود گرفتار شده است.
در جستوجوی صندوق، راوی به پاسگاهی عجیب میرسد و با دو پلیس به نامهای گروهبان پلاک و مککروسکین آشنا میشود. این دو پلیس به جای پرداختن به جرم و قانون، ساعتها درباره دوچرخهها، نظریههای عجیب علمی و قوانین نامعمول جهان سخن میگویند. رفتار آنها به همان اندازه که خندهآور است، ترسناک و گیجکننده نیز هست.
پلیسها باور دارند که انسانها و دوچرخهها بر اثر استفاده مداوم، ذرات یکدیگر را مبادله میکنند و کمکم بخشی از وجود هم میشوند. آنها همچنین راوی را به مکانهایی شگفتانگیز میبرند؛ از جمله فضایی زیرزمینی به نام «ابدیت» که در آن زمان معنای معمول خود را از دست میدهد و دستگاههایی اسرارآمیز پیوسته اعدادی ناشناخته را ثبت میکنند.
در میانه این ماجراها، قتل ماترز دوباره مطرح میشود و پلیسها راوی را به ارتکاب آن متهم میکنند. با این حال، محاکمه و بازجویی نیز از منطق معمول پیروی نمیکند. استدلالهای عجیب مأموران قانون و قوانین متناقضی که بر این جهان حاکم است، باعث میشود راوی هرچه بیشتر احساس کند در کابوسی بیپایان گرفتار شده است.
پس از فرار از پاسگاه، راوی با سومین پلیس، یعنی فاکس، روبهرو میشود. فاکس چهرهای شبیه ماترز دارد و در ایستگاهی مخفی زندگی میکند. او رازهایی درباره صندوق سیاه و مادهای اسرارآمیز به نام «اومنیوم» فاش میکند؛ مادهای که میتواند به هر چیزی تبدیل شود و سرچشمه بسیاری از اتفاقات عجیب داستان است.
سرانجام راوی به خانه خود بازمیگردد، اما درمییابد که در حالی که از نگاه او تنها چند روز گذشته، در دنیای واقعی شانزده سال سپری شده است. دیونی اکنون پیر شده، خانواده تشکیل داده و با دیدن راوی وحشتزده میشود. او اعتراف میکند که هنگام پنهان کردن صندوق، بمبی جای آن گذاشته بوده و راوی همان زمان بر اثر انفجار کشته شده است؛ حقیقتی که تاکنون از آن بیخبر بوده است.
پایان داستان تصویری هولناک و در عین حال طنزآمیز از چرخهای بیپایان ارائه میدهد. راوی، که اکنون از مرگ خود آگاه شده، دوباره در همان جاده به سوی پاسگاه پلیس حرکت میکند و همه چیز دقیقاً مانند آغاز داستان تکرار میشود. این پایان حلقهای نشان میدهد که او و دیونی در چرخهای ابدی از تکرار، گناه و سرگردانی گرفتار شدهاند؛ پایانی که «سومین پلیس» را به یکی از ماندگارترین رمانهای ابزورد و فلسفی ادبیات جهان تبدیل کرده است.
بخشهایی از سومین پلیس
روز هفتم مارچ بود و سنم هم حول و حوش شانزده. هنوز هم به نظرم آن روز مهم ترین روز زندگی ام است و برایم از روز تولدم مهم تر. چاپ اول کتابی بود به اسم ساعات طلایی، دو صفحه ی آخرش هم کنده شده بود. وقتی نوزده سالم شد و تحصیلاتم تمام، دیگر آگاه شده بودم که کتاب ارزشمند است و به همین خاطر دزدیدمش.
باید بگویم که بدون ذره ای عذاب وجدان کتاب را در کیفم انداختم و اگر الان هم به گذشته برگردم باز همین کار را خواهم کرد. شاید در داستانی که قرار است برایتان تعریف کنم، این نکته مهم باشد که به خاطر داشته باشید اولین خطای جدی زندگی من به خاطر دو سلبی بود. به خاطر او هم بود که بزرگترین گناه زندگی ام را مرتکب شدم.
……………………
بعد از چند روز مرا سوار اتوبوس کردند و فرستادند به یک مدرسه ی عجیب و غریب. مدرسه ای شبانه روزی که پر بود از آدم هایی که نمی شناختم، بعضی از من کوچک تر و بعضی بزرگ تر.
به زودی متوجه شدم مدرسه ام خیلی درست و حسابی و گران است ولی من پولی به مدیران آنجا نمی دادم، چون اصلا پولی نداشتم که بخواهم به آن ها بدهم. تمام این ها و خیلی چیزهای دیگر را بعدا فهمیدم. زندگی ام در مدرسه خیلی اتفاق مهمی نیست، البته به جز یک چیز. آن جا بود که برای اولین بار با دو سلبی آشنا شدم.
…………………..
هنوز یک سال نگذشته بود که متوجه شدم دیونی در مکالماتش از کلمه ی «ما» و بدتر از آن، از ترکیب «مال ما» استفاده می کند. می گفت اوضاع آنجا سر و سامان ندارد و مدام بحث استخدام یک کارگر را پیش می کشید.
موافق نبودم و به خودش هم گفتم. گفتم که برای مزرعه ی به این کوچکی نیازی به نفر سوم نیست و با اندوه اضافه کردم که ما فقیریم. بعد از تمام این حرف ها دیگر گفتن این که من صاحب همه چیزم، کاملا بی فایده بود. شروع کردم به قانع کردن خودم که حتی اگر من صاحب همه چیز باشم، او صاحب من است.
اگر به کتاب سومین پلیس علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستانهای طنز در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر موارد مشابه نیز آشنا میکند.









