«دایرهی عظیم» اثری است از مگی شیپستد (نویسندهی آمریکایی، متولد ۱۹۸۳) که در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است. این رمان، دربارهی زندگی خلبان زنی ماجراجو است که رؤیای پرواز به دور جهان را دنبال میکند و سرگذشتش، سالها بعد، با زندگی بازیگری پیوند میخورد که میکوشد حقیقت زندگی او را در میان افسانهها و روایتهای عمومی کشف کند.
دربارهی دایرهی عظیم
رمان «دایرهی عظیم» (Great Circle) نوشتهی مگی شیپستد (Maggie Shipstead)، نویسندهی آمریکایی، اثری گسترده و چندلایه دربارهی رؤیاهای بزرگ، آزادی، خطرپذیری و میل انسان به فراتررفتن از مرزهای تعیینشده است. این رمان که در سال ۲۰۲۱ منتشر شد، با پیوندزدن دو زندگی در دو دورهی زمانی متفاوت، داستانی دربارهی زنی ماجراجو و خلبان را با سرگذشت بازیگری معاصر درهم میآمیزد. شیپستد در این اثر، علاوه بر روایت زندگی شخصیتهایش، به رابطهی انسان با تاریخ، حافظه، شهرت و تصویری میپردازد که دیگران از زندگی او میسازند.
در مرکز داستان، ماریان گریوز قرار دارد؛ زنی که از کودکی با تجربههایی دشوار روبهرو میشود و بهتدریج درمییابد که زندگی مورد انتظار جامعه برای او، با خواستههای شخصیاش سازگاری ندارد. ماریان بهجای پذیرفتن نقشی محدود در چارچوبهای متعارف زندگی زنان در نیمهی نخست قرن بیستم، به پرواز و سفرهای هوایی علاقهمند میشود.
او رؤیای خلبانی دارد و میخواهد در جهانی که بسیاری از فرصتهایش در اختیار مردان است، مسیر خودش را پیدا کند. این خواسته، آغاز سفری است که او را از محیط آشنای کودکی دور میکند و به سوی تجربههایی پیشبینیناپذیر میبرد.
یکی از جذابیتهای اصلی رمان، توجه به زندگی زنی است که جاهطلبیهایش به فعالیتی صرفاً شخصی محدود نمیشود. ماریان میخواهد کاری انجام دهد که پیش از او کمتر زنی فرصت انجامش را داشته است. پرواز برای او فقط وسیلهای برای جابهجایی نیست، بلکه راهی برای تجربهی استقلال و رهایی از محدودیتهایی است که جامعه، خانواده و شرایط تاریخی بر او تحمیل میکنند.
آسمان در این داستان هم فضای تحقق آرزوهاست و هم قلمرویی خطرناک که کوچکترین اشتباه در آن میتواند پیامدهایی جبرانناپذیر داشته باشد. شیپستد از این تقابل برای بررسی بهای آزادی و دشواری دنبالکردن رؤیاهای بزرگ بهره میگیرد.
عنوان «دایرهی عظیم» نیز با همین مضمون ارتباط دارد. در جغرافیا و هوانوردی، دایرهی عظیم به دایرهای بر سطح کرهی زمین گفته میشود که مرکز آن با مرکز کره مشترک است و کوتاهترین مسیر میان دو نقطه را روی سطح کروی مشخص میکند. این مفهوم در رمان، علاوه بر ارتباط مستقیم با پرواز و مسیرهای هوایی، معنایی نمادین پیدا میکند.
زندگی انسانها نیز گاه از مسیرهایی میگذرد که در نگاه نخست مستقیم یا قابل پیشبینی نیستند؛ مسیرهایی که گذشته و آینده، دوری و بازگشت، و انتخابهای فردی و پیامدهای تاریخی را به یکدیگر پیوند میدهند.
شیپستد برای روایت زندگی ماریان، داستان را به یک دورهی تاریخی محدود نمیکند. خواننده با زنی روبهرو میشود که زندگیاش در بستری از تحولات مهم قرن بیستم شکل میگیرد؛ دورانی که پیشرفت فناوری هوانوردی، جنگها، تغییرات اجتماعی و دگرگونی نقش زنان، فرصتها و خطرهای تازهای به وجود میآورند.
این زمینهی تاریخی به داستان عمق میبخشد و نشان میدهد که چگونه سرنوشت یک فرد میتواند با تحولات گستردهی جهان گره بخورد. ماریان در پی تحقق آرزوهایش است، اما مسیر او مستقل از شرایط تاریخی و محدودیتهای زمانهاش نیست.
در کنار داستان ماریان، شخصیت هادلی باکس نیز نقش مهمی در ساختار رمان دارد. هادلی بازیگری است که در دوران معاصر انتخاب میشود تا نقش ماریان را در یک فیلم سینمایی ایفا کند. او با زندگی زنی روبهرو میشود که سرگذشتش به افسانهای عمومی تبدیل شده و روایت رسمی از آن، همهی واقعیت را آشکار نمیکند.
هادلی در جریان آشنایی با زندگی ماریان، به تدریج با پرسشهایی دربارهی حقیقت، بازنمایی و مرز میان شخصیت واقعی و تصویری که دیگران از او ساختهاند مواجه میشود. از این طریق، رمان از داستان یک خلبان فراتر میرود و به بررسی چگونگی تبدیل زندگی انسانها به روایتهایی عمومی و قابل مصرف برای جامعه میپردازد.
پیوند میان ماریان و هادلی یکی از جنبههای مهم ساختار داستان است. این دو زن در زمانههایی متفاوت زندگی میکنند و تجربههایشان از جهان یکسان نیست، اما هر دو باید با انتظارات دیگران و محدودیتهای حرفهای و اجتماعی کنار بیایند. ماریان میکوشد زندگی خود را بر اساس خواستههایش شکل دهد، درحالیکه هادلی درگیر ایفای نقش زنی است که زندگی واقعیاش را نمیتوان بهسادگی در قالب یک فیلم خلاصه کرد.
این تقابل نشان میدهد که چگونه روایتهای عمومی میتوانند پیچیدگیهای زندگی را ساده کنند و چگونه هنرمندان، بازیگران و مخاطبان در ساختن تصویر نهایی یک انسان سهیم میشوند.
رمان همچنین به مسئلهی شهرت و بهای آن توجه دارد. وقتی زندگی فردی به موضوع توجه عمومی تبدیل میشود، مرز میان واقعیت و افسانه بهتدریج مبهم میشود. جزئیات زندگی ممکن است حذف یا تغییر داده شوند و برخی رویدادها، به دلیل جذابیت داستانیشان، بیش از اندازه مورد توجه قرار گیرند.
در مقابل، جنبههایی از شخصیت فرد که با روایت محبوب جامعه سازگار نیستند، ممکن است به حاشیه رانده شوند. شیپستد از طریق سرگذشت ماریان و بازسازی زندگی او در قالب یک فیلم، این پرسش را مطرح میکند که آیا شناخت ما از دیگران بر پایهی حقیقت زندگی آنها شکل میگیرد یا بر اساس داستانی که ترجیح میدهیم دربارهشان باور کنیم.
یکی دیگر از محورهای رمان، جایگاه زنان در محیطهایی است که بهطور سنتی مردانه تلقی شدهاند. هوانوردی در دوران زندگی ماریان، عرصهای دشوار برای زنان بود و دستیابی به موفقیت در آن مستلزم عبور از موانع حرفهای و اجتماعی فراوانی میشد. ماریان در مسیر خود با انتظاراتی روبهروست که میخواهند او را به نقشهایی آشنا و پذیرفتهشده بازگردانند.
بااینحال، او به دنبال تجربهای از زندگی است که در آن استقلال، ماجراجویی و انتخاب شخصی جایگاهی اساسی داشته باشند. داستان او تصویری از مبارزه برای بهرسمیتشناختهشدن تواناییهای زنان ارائه میدهد، بیآنکه دشواریها و تناقضهای انتخابهای فردی را نادیده بگیرد.
از نظر ساختار روایی، «دایرهی عظیم» رمانی بلند و پرجزئیات است که از جابهجایی میان دورههای تاریخی و شخصیتهای مختلف بهره میگیرد. روایت زندگی ماریان و داستان هادلی بهتدریج در کنار یکدیگر قرار میگیرند و هرکدام اطلاعات تازهای دربارهی دیگری و دربارهی معنای رویدادها فراهم میکنند. این شیوه به نویسنده امکان میدهد تا از روایت خطی و ساده فاصله بگیرد و خواننده را به بازنگری در برداشتهای خود وادارد.
در این رمان، گذشته چیزی نیست که بهطور کامل پشت سر گذاشته شده باشد؛ گذشته در بازگوییها، خاطرات و بازنماییهای بعدی ادامه پیدا میکند و هر نسل ممکن است برداشت متفاوتی از آن داشته باشد.
مگی شیپستد در این اثر، میان ماجراجویی، داستان تاریخی و بررسی روانشناختی شخصیتها تعادل برقرار میکند. جزئیات مربوط به پرواز و زندگی خلبانان، فضای داستان را ملموس میسازند و زمینهی تاریخی، گسترهی آن را افزایش میدهد؛ درحالیکه تجربههای شخصی ماریان و هادلی، داستان را از تبدیلشدن به گزارشی صرف دربارهی هوانوردی یا تاریخ بازمیدارند.
نویسنده به انتخابهایی میپردازد که انسانها را از مسیرهای معمول زندگی دور میکنند و نشان میدهد که رسیدن به استقلال همیشه به معنای دستیابی به آرامش نیست. گاهی تحقق یک رؤیا مستلزم پذیرش تنهایی، خطر و از دست دادن چیزهایی است که برای دیگران ارزشمند به نظر میرسند.
«دایرهی عظیم» پس از انتشار با استقبال منتقدان روبهرو شد و در فهرست نهایی نامزدهای جایزهی بوکر سال ۲۰۲۱ قرار گرفت. این جایگاه نشاندهندهی توجه محافل ادبی به گسترهی روایی، شخصیتپردازی و ساختار چندلایهی اثر بود. رمان از یک سو داستانی دربارهی پرواز و ماجراجویی ارائه میدهد و از سوی دیگر، پرسشهایی دربارهی هویت، آزادی، حقیقت و شیوهی بازگویی زندگی انسانها مطرح میکند.
ترکیب این جنبهها، کتاب را به اثری تبدیل کرده است که هم خوانندگان علاقهمند به داستانهای تاریخی و ماجراجویانه را جذب میکند و هم کسانی را که به رمانهای شخصیتمحور و تأملبرانگیز علاقه دارند.
در نهایت، «دایرهی عظیم» داستان تلاش انسان برای انتخاب مسیر خویش در جهانی است که پیوسته میکوشد برای او مرز تعیین کند. سرگذشت ماریان گریوز و مواجههی هادلی با میراث زندگی او، نشان میدهد که آزادی، شهرت و حقیقت هرکدام معنایی پیچیدهتر از ظاهرشان دارند. مگی شیپستد با پیوندزدن آسمان و زمین، گذشته و حال، و زندگی واقعی و روایت سینمایی، رمانی میآفریند که دربارهی میل به پرواز است؛ نه فقط پرواز با هواپیما، بلکه رهایی از نقشهایی که دیگران برای ما تعیین کردهاند. این کتاب دعوتی است به تأمل دربارهی اینکه انسان تا چه اندازه میتواند سرنوشت خود را انتخاب کند و پس از پایان سفرش، دیگران چه تصویری از او در حافظهی خود نگه خواهند داشت.
رمان دایرهی عظیم در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۴.۰۸ با بیش از ۸۷۰۰۰ رای و ۱۰۷۰۰ نقد و نظر است.
خلاصهی داستان دایرهی عظیم
رمان «دایرهی عظیم» (Great Circle) نوشتهی مگی شیپستد، داستان زندگی ماریان گریوز، خلبان زنی را روایت میکند که رؤیای پرواز و پیمودن دور کرهی زمین، مسیر زندگیاش را از همان کودکی تحت تأثیر قرار میدهد. داستان در دو خط زمانی پیش میرود: یکی زندگی ماریان از اوایل قرن بیستم تا ناپدیدشدنش در جریان یک پرواز تاریخی، و دیگری زندگی هادلی باکس، بازیگری معاصر که سالها بعد برای ایفای نقش ماریان در یک فیلم سینمایی انتخاب میشود. این دو روایت بهتدریج در کنار یکدیگر قرار میگیرند و تصویری پیچیده از زندگی زنی ارائه میدهند که سرنوشتش با ماجراجویی، استقلال، خطر و رازهای حلنشده گره خورده است.
ماریان و برادر دوقلویش، جیمی، در سال ۱۹۱۴ به دنیا میآیند. مادرشان، آنابل، در جریان غرقشدن کشتیای به نام «جوزفینا اترنا» ناپدید میشود و پدرشان، ادیسون گریوز، که ناخدای کشتی بوده، پس از این حادثه به زندان میافتد.
دوقلوها به سرپرستی عمویشان، والاس، در شهر میسولا در ایالت مونتانا بزرگ میشوند؛ مردی نقاش که با مشکلات شخصی و اعتیاد به الکل دستوپنجه نرم میکند و چندان آمادگی تربیت دو کودک را ندارد. ماریان و جیمی در محیطی نسبتاً رها و دور از نظارت بزرگسالان رشد میکنند، اما تجربه فقدان والدین و غیبت پدر، از همان آغاز بر زندگی آنها سایه میاندازد. این دوران، زمینهساز شکلگیری روحیه مستقل و سرکش ماریان و علاقه او به ناشناختهها میشود.
زندگی ماریان زمانی مسیر تازهای پیدا میکند که با تریسی بریفاگل، یکی از خلبانان نمایشی، آشنا میشود و نخستین تجربه پرواز را پشت سر میگذارد. این تجربه چنان بر او تأثیر میگذارد که تصمیم میگیرد خلبان شود؛ هدفی دشوار برای دختری نوجوان در جامعهای که هوانوردی را عمدتاً عرصه فعالیت مردان میداند. او برای تأمین هزینه آموزش پرواز به دنبال کار میرود و بهتدریج وارد دنیای هوانوردی میشود.
در همین دوران، رابطهاش با کالب، پسری که از کودکی میشناسد، شکل پیچیدهتری پیدا میکند. با وجود علاقه میان آنها، ماریان حاضر نیست زندگی خود را به رابطهای عاشقانه محدود کند. او میخواهد پرواز کند، سفر کند و سرنوشتش را خودش رقم بزند؛ حتی اگر این انتخاب به معنای پذیرفتن تنهایی و خطر باشد.
ماریان برای پیشرفت در هوانوردی، وارد موقعیتهایی میشود که او را در معرض سوءاستفاده و خشونت قرار میدهند. او مدتی برای یک قاچاقچی مشروبات الکلی به نام مککوئین پرواز میکند و از مهارتش برای جابهجایی محمولهها بهره میبرد. این کار به او فرصت میدهد تجربه بیشتری کسب کند، اما در عین حال، وابستگیاش به مردی سلطهجو و خشن را افزایش میدهد. مککوئین میکوشد زندگی و تصمیمهای او را تحت کنترل خود درآورد و با خشونت، ماریان را از استقلالش محروم کند. ماریان در برابر این وضعیت مقاومت میکند و تلاش دارد راهی برای حفظ آزادی خود بیابد. تجربههای تلخ این دوره، تصویری واقعگرایانه از بهایی ارائه میدهند که او برای دنبالکردن رؤیایش میپردازد.
جیمی نیز در مسیر زندگی خود با دشواریهای فراوانی روبهرو میشود. او که از کودکی به هنر علاقه دارد، به نقاشی روی میآورد و بهتدریج استعداد خود را پرورش میدهد. زندگی او برخلاف خواهرش بیشتر به روابط انسانی، هنر و تجربههای عاطفی گره میخورد. با آغاز جنگ جهانی دوم، جیمی درگیر فعالیتهایی میشود که او را از ماریان دور میکنند و سرانجام برای ثبت تصویری از جنگ به نقاط مختلف سفر میکند.
او در همین دوران با خطرهای فراوانی مواجه میشود و مرگش در جریان غرقشدن یک کشتی، ضربهای عمیق به ماریان وارد میکند. از دستدادن برادری که نزدیکترین همراه او در دوران کودکی بوده، یکی از تلخترین اتفاقات زندگی ماریان است و بر تصمیمها و روابط عاطفی بعدی او تأثیر میگذارد.
در دوران جنگ، ماریان بهعنوان خلبان در نیروی کمکی حملونقل هوایی بریتانیا فعالیت میکند و هواپیماهای نظامی را جابهجا میکند. این تجربه به او امکان میدهد مهارتهای پروازی خود را در شرایط دشوار گسترش دهد و در محیطی حرفهایتر فعالیت کند. در همین دوره، با زنی به نام روث آشنا میشود و به او علاقهمند میگردد. روث با ادی بلوم ازدواج کرده است؛ مردی که همجنسگراست و ازدواجش با روث، راهی برای پنهانماندن گرایش جنسی واقعی هر دوی آنها در جامعهای سختگیر است.
رابطه ماریان و روث پیچیده و پرتنش میشود و احساسات میان آنها در کنار محدودیتهای اجتماعی و تعهدهای موجود، امکان رسیدن به آرامش را دشوار میکند. مرگ روث نیز بعدها به یکی از زخمهای عاطفی ماریان تبدیل میشود؛ زخمی که او نمیتواند بهآسانی با آن کنار بیاید.
پس از پایان جنگ، ماریان همچنان رؤیای پرواز در مسیری بیسابقه را در سر دارد: پیمودن مسیری دایرهای به دور زمین با عبور از هر دو قطب شمال و جنوب. او برای تأمین هزینه این سفر، حمایت مالی ماتیلدا فایفر را میپذیرد؛ زنی که خانوادهاش با گذشته پدر ماریان و ماجرای غرقشدن کشتی ارتباط داشتهاند و اکنون میخواهد بهنوعی جبران مافات کند.
ماریان ادی بلوم را بهعنوان همراه پرواز انتخاب میکند و هواپیمای آنها، «پرگرین»، برای این سفر آماده میشود. در سال ۱۹۵۰، آن دو سفر تاریخی خود را آغاز میکنند و از مناطق دورافتاده و شرایط جوی دشوار عبور میکنند. اما هرچه به پایان مسیر نزدیکتر میشوند، خطرها افزایش مییابد و سفر به آزمونی برای توانایی، اراده و تحمل روانی آنها تبدیل میشود.
در قطب جنوب، هواپیمای ماریان و ادی با شرایطی بسیار دشوار روبهرو میشود. بوران و سرمای شدید به هواپیما آسیب میزند و ادامه سفر را به تصمیمی مرگبار تبدیل میکند. ادی که از تجربههای جنگی و رنجهای شخصی خود آسیب دیده است، دیگر نمیخواهد به مسیر ادامه دهد و تصمیم میگیرد همانجا بماند. ماریان ناچار میشود بهتنهایی پرواز را ادامه دهد.
در مرحله پایانی، نشت سوخت و خطر سقوط هواپیما او را در موقعیتی بحرانی قرار میدهد. بااینحال، برخلاف آنچه جهان بعدها تصور میکند، ماریان در همان حادثه جان نمیبازد. او با چتر نجات از هواپیما بیرون میپرد و در جزیرهای دورافتاده به نام کمپبل فرود میآید؛ درحالیکه هواپیمایش سقوط میکند و دیگران گمان میکنند او در جریان این سفر تاریخی کشته شده است.
ماریان پس از نجات، تصمیم میگیرد از زندگی پیشین خود فاصله بگیرد و اجازه دهد جهان همچنان او را مرده بداند. او مدتی در جزیره میماند و سپس راهی نیوزیلند میشود؛ جایی که با هویتی تازه و در پوشش مردانه زندگی میکند و به کار در مزرعه پرورش گوسفند روی میآورد. او از شهرت، توجه عمومی و تصویری که دیگران از زندگیاش ساختهاند فاصله میگیرد و زندگیای ساده و پنهانی را انتخاب میکند.
با وجود این، گذشته کاملاً از زندگی او محو نمیشود و ارتباطش با کالب نیز در سالهای بعد به شکلی پنهانی ادامه مییابد. ماریان در نهایت سالهای طولانی زندگی میکند، اما حقیقت ناپدیدشدنش برای جهان ناشناخته باقی میماند. به این ترتیب، او نهتنها از یک سفر پرخطر جان سالم به در میبرد، بلکه هویت و سرنوشت خود را نیز از روایت عمومی جدا میکند.
در خط زمانی معاصر، هادلی باکس، بازیگر هالیوودی، پس از گرفتارشدن در حاشیهای جنجالی و از دستدادن موقعیت حرفهای خود، برای ایفای نقش ماریان در فیلمی درباره زندگی و پرواز نهایی او انتخاب میشود. هادلی نیز مانند ماریان در کودکی والدینش را از دست داده و به سرپرستی عمویش بزرگ شده است؛ ازاینرو، با وجود تفاوتهای فراوان میان زندگی آن دو، نسبت به سرگذشت ماریان احساس نزدیکی میکند.
او در جریان آمادهشدن برای فیلم، درباره زندگی خلبان ناپدیدشده تحقیق میکند و درمییابد که روایت رسمی از سرنوشت ماریان، همه حقیقت را در بر نمیگیرد. هادلی بهتدریج با شواهدی روبهرو میشود که از زندهماندن ماریان و ادامه زندگی او در نیوزیلند حکایت دارند. این کشف، نگاه او را به نقش خود، شهرت و مسئولیت بازنمایی زندگی دیگران تغییر میدهد.
در پایان، هادلی از طریق بررسی سرگذشت خانواده گریوز و ارتباط با فرزندان و بازماندگان آنها، به حقیقت ناپدیدشدن ماریان نزدیکتر میشود و درمییابد که او سالها پس از پرواز تاریخیاش زنده مانده است. بااینحال، هادلی تصمیم نمیگیرد این راز را به موضوعی عمومی تبدیل کند یا زندگی پنهانی ماریان را دوباره در معرض توجه قرار دهد. او درمییابد که حقیقت یک زندگی همیشه با روایت مشهور آن یکسان نیست و گاهی احترام به انتخاب فرد، مهمتر از افشای تمام جزئیات سرگذشت اوست.
داستان با پیوند میان زندگی ماریان و هادلی به پایان میرسد: یکی زنی که برای آزادی، حتی از شهرت و هویت پیشین خود میگذرد، و دیگری بازیگری که در مسیر شناخت او، معنای تازهای از استقلال و انتخاب شخصی پیدا میکند.
بخشهایی از دایرهی عظیم
به مردها فشار میآوری و سرانجام به ریشهی همهچیز میرسی؛ به این باورشان که از ما برترند. و همین آنها هستند که این جنگ را به راه انداختهاند. مدتی است دارم به این موضوع فکر میکنم. ما عصبانی میشویم، اما هیچ اتفاقی نمیافتد. مردها عصبانی میشوند و تمام دنیا به آتش کشیده میشود.
بعد، وقتی میخواهیم ما هم سهم خودمان را ادا کنیم، آنها مدام سعی میکنند ما را از خطر دور نگه دارند. انگار بدترین اتفاق ممکن این است که اجازه داشته باشیم خودمان برای خودمان تصمیم بگیریم. بزرگترین ترسشان این است که یک روز از راه برسد و ما هم، درست مثل خودشان، اختیار زندگیمان را به دست بگیریم.
……………………
ماریان در دفتر خاطراتش، در جایی که امروز نامیبیا نامیده میشود، نوشته بود:
«دوست دارم فکر کنم که این ماهِ خاص را، که امشب از زاویهٔ خاصی از این بالکن دیدهام، به خاطر خواهم سپرد؛ اما اگر فراموشش کنم، هرگز نخواهم فهمید که آن را از یاد بردهام، چراکه فراموشی چنین ماهیتی دارد. من چیزهای بسیاری را فراموش کردهام؛ تقریباً هر آنچه را که دیدهام. تجربه همچون موجهایی عظیم بر ما فرومیریزد و از ما میگذرد. حافظه، قطرهای است که در شیشهای به دام افتاده؛ فشرده و شور، و هیچ شباهتی به آن وفور زلال و تازهای ندارد که از دل آن پدید آمده است.»
…………………..
جهان پیوسته گستردهتر میشود و باز هم گستردهتر، و همیشه چیزی فراتر وجود دارد. یک خط، یک دایره، برای دربرگرفتن آن کافی نیست. به پیش مینگرم و افق را میبینم. به پشت سر نگاه میکنم؛ باز هم افق. آنچه گذشته، از دست رفته است. من همین حالا هم برای آیندهام گم شدهام.
اگر به کتاب دایرهی عظیم علاقه دارید، بخش معرفی برترین داستانهای ماجراجویی در وبسایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا میکند.









