به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

قلعه‌ی اپشتاین

اگر الکساندر دوما را فقط با ماجراهای پرهیجان و شمشیرزنی‌های «سه تفنگدار» و «کنت مونت‌کریستو» می‌شناسید، «قلعه‌ی اپشتاین» فرصتی است تا با چهره‌ای متفاوت، تاریک و رازآلود از داستان‌پردازی او روبه‌رو شوید. فضای گوتیک قلعه، رازهای خانوادگی، عشق‌های تراژیک و حضور مرموز گذشته، این رمان کمترشناخته‌شده را به تجربه‌ای متفاوت و پرکشش برای دوستداران داستان‌های کلاسیک تبدیل کرده است. برای آشنا شدن با این کتاب، ادامه‌ی مطلب امروز را مطالعه کنید.
قلعه‌ی اپشتاین

فهرست مطالب

«قلعه‌ی اپشتاین» اثری است از الکساندر دوما (نویسنده‌ی فرانسوی، از ۱۸۰۲ تا ۱۸۷۰) که در سال ۱۸۴۳ منتشر شده است. این رمان داستان سرنوشت یک خاندان اشرافی است که در آن عشق، حسادت، خیانت، انتقام و رازهای گذشته با فضایی گوتیک و عناصر فراطبیعی درهم می‌آمیزند.

درباره‌ی قلعه‌ی اپشتاین

قلعه‌ی اپشتاین با عنوان اصلی Le Château d’Eppstein یکی از آثار متفاوت و کمترشناخته‌شده‌ی الکساندر دوما، نویسنده‌ی نامدار فرانسوی، است؛ رمانی که در مقایسه با آثاری چون سه تفنگدار و کنت مونت‌کریستو کمتر در میان خوانندگان شناخته شده، اما برای علاقه‌مندان به ادبیات گوتیک، داستان‌های رازآلود و روایت‌های آمیخته با عشق و تراژدی، اثری قابل توجه به شمار می‌آید.

دوما بیش از هر چیز با رمان‌های تاریخی، ماجراجویانه و پرحادثه‌اش شناخته می‌شود؛ داستان‌هایی که در آنها قهرمانان جسور، دوئل‌ها، توطئه‌ها، فرارها، انتقام و دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی نقش پررنگی دارند. اما قلعه‌ی اپشتاین حال‌وهوای دیگری دارد. این‌جا با داستانی مواجهیم که فضای تاریک و وهم‌آلود، رازهای خانوادگی، مرگ و باورهای فراطبیعی در آن اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان، فضای گوتیک آن است. قلعه‌ی قدیمی، گذشته‌ی سنگین یک خاندان، محیط طبیعی مرموز و حضور خاطرات و افسانه‌هایی که نسل به نسل منتقل شده‌اند، فضایی می‌سازند که در آن مرز میان واقعیت و خیال چندان روشن نیست. دوما از این فضا برای ایجاد تعلیق و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده استفاده می‌کند و داستان را از یک ماجرای صرفاً تاریخی فراتر می‌برد.

داستان در بستر تاریخی اروپا شکل می‌گیرد و سرنوشت شخصیت‌ها با تاریخ و مناسبات اجتماعی زمانه پیوند می‌خورد. با این حال، دوما تاریخ را همچون برخی رمان‌های مشهور خود صرفاً عرصه‌ای برای ماجراجویی و کشمکش‌های سیاسی قرار نمی‌دهد؛ بلکه گذشته در این اثر به بخشی از فضای روانی و رازآلود داستان تبدیل می‌شود و سایه‌ی آن بر زندگی شخصیت‌ها سنگینی می‌کند.

خاندان اپشتاین در مرکز این روایت قرار دارد؛ خاندانی که گذشته‌ای پر از راز و حادثه دارد و قلعه‌ی آن تنها یک مکان برای وقوع اتفاقات نیست، بلکه تقریباً به یکی از عناصر اصلی داستان تبدیل می‌شود. قلعه با دیوارهای کهن، خاطرات تلخ و افسانه‌هایی که درباره‌اش وجود دارد، گذشته را در زمان حال زنده نگه می‌دارد و به داستان حال‌وهوایی اسرارآمیز می‌بخشد.

در این رمان، عشق نیز همچون بسیاری از آثار دوما جایگاه مهمی دارد، اما با آن نوع عشق پرهیجان و ماجراجویانه‌ای که در برخی آثار مشهور او می‌بینیم تفاوت دارد. عشق در قلعه‌ی اپشتاین با سرنوشت، وفاداری، حسادت، فداکاری و تراژدی درهم می‌آمیزد و شخصیت‌ها را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که انتخاب‌های عاطفی آنها پیامدهایی سنگین به دنبال دارد.

مرگ و خاطره نیز از درون‌مایه‌های برجسته‌ی کتاب هستند. در این اثر، مرگ صرفاً پایان زندگی یک شخصیت نیست؛ بلکه می‌تواند همچنان بر زندگی بازماندگان اثر بگذارد. گذشته از میان نمی‌رود و حوادثی که سال‌ها پیش رخ داده‌اند، همچنان در رفتار و سرنوشت نسل‌های بعدی حضور دارند. همین پیوند میان گذشته و حال، یکی از عناصر جذاب رمان است.

تفاوت مهم دیگر این کتاب با بسیاری از رمان‌های مشهور دوما، میزان حضور عناصر فراطبیعی و وهم‌آلود در روایت است. خواننده در طول داستان با فضایی روبه‌رو می‌شود که در آن افسانه، شایعه، باورهای عامیانه و واقعیت تاریخی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. همین ابهام به رمان کیفیتی دوگانه می‌دهد و باعث می‌شود نتوان آن را صرفاً یک رمان تاریخی یا عاشقانه دانست.

البته قلعه‌ی اپشتاین همچنان نشانه‌هایی از ویژگی‌های شناخته‌شده‌ی سبک دوما را در خود دارد. روایت پرکشش، حوادث پی‌درپی، شخصیت‌های درگیر با سرنوشت‌های دشوار و علاقه‌ی نویسنده به داستان‌پردازی پرتحرک در این اثر نیز دیده می‌شود. با این حال، همه‌ی این عناصر در فضایی تیره‌تر و رازآلودتر قرار گرفته‌اند و به همین دلیل تجربه‌ی خواندن این رمان با بسیاری از آثار معروف او متفاوت است.

از این منظر، قلعه‌ی اپشتاین می‌تواند تصویری دیگر از توانایی داستان‌پردازی دوما ارائه دهد؛ تصویری که در آن نویسنده‌ی ماجراهای بزرگ و تاریخی، به فضای بسته و رازآلود یک خاندان و قلعه‌ای قدیمی نزدیک می‌شود. این تغییر فضا نشان می‌دهد که دوما تنها نویسنده‌ی دوئل‌ها، شمشیرزنان و ماجراهای تاریخی نیست و در خلق فضاهای گوتیک و داستان‌های آمیخته با وحشت و راز نیز تجربه‌هایی قابل توجه داشته است.

یکی از جذابیت‌های رمان برای خواننده‌ی امروزی نیز همین تفاوت است. کسی که دوما را تنها با سه تفنگدار، کنت مونت‌کریستو یا دیگر رمان‌های ماجراجویانه‌ی او می‌شناسد، با خواندن قلعه‌ی اپشتاین با چهره‌ای کمتر دیده‌شده از این نویسنده روبه‌رو می‌شود. در این کتاب، هیجان و کشمکش همچنان وجود دارد، اما جای شمشیر و ماجراجویی‌های پرشتاب را تا حد زیادی فضای سنگین قلعه، رازهای خانوادگی و سایه‌ی گذشته گرفته است.

قلعه‌ی اپشتاین در نهایت رمانی است درباره‌ی گذشته‌ای که حاضر نیست به پایان برسد؛ داستانی که در آن عشق، مرگ، سرنوشت، رازهای خانوادگی و باورهای فراطبیعی در فضایی گوتیک و تاریخی به یکدیگر پیوند می‌خورند. همین ترکیب، این اثر کمترشناخته‌شده‌ی الکساندر دوما را به انتخابی جذاب برای خوانندگانی تبدیل می‌کند که می‌خواهند فراتر از مشهورترین آثار او بروند و با وجهی متفاوت از هنر داستان‌پردازی این نویسنده آشنا شوند.

رمان در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۶۱ است.

خلاصه‌ی داستان قلعه‌ی اپشتاین

داستان قلعه‌ی اپشتاین در سال ۱۷۸۹ و در قلعه‌ای قدیمی در منطقه‌ای از آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که کنت رودولف اپشتاین همراه همسرش گرترود و دو پسرش، ماکسیمیلیان و کنراد، زندگی می‌کند. ماکسیمیلیان، پسر بزرگ‌تر، مردی جاه‌طلب، خشن و مغرور است، در حالی که کنراد شخصیتی آرام، رؤیایی و عاطفی دارد. تفاوت میان دو برادر از همان ابتدا زمینه‌ساز مسیرهای کاملاً متفاوتی برای زندگی آنها می‌شود.

کنراد برخلاف خواست خانواده با نومی، دختر یک جنگلبان، مخفیانه ازدواج می‌کند. پدرش که این ازدواج را لکه‌ای بر شأن خاندان می‌داند، او را از خانواده طرد و مجبور به ترک خانه می‌کند. در مقابل، ماکسیمیلیان با آلبین دو شوالباخ، دختر خانواده‌ای اشرافی و ثروتمند، ازدواج می‌کند؛ ازدواجی که از نظر موقعیت اجتماعی کاملاً با انتظارات خاندان اپشتاین سازگار است. آلبین پس از ازدواج وارد قلعه می‌شود، اما خیلی زود با طبیعت مستبد و خشن همسرش روبه‌رو می‌شود.

چندی بعد، با نزدیک شدن نیروهای فرانسوی، ماکسیمیلیان قلعه را ترک می‌کند و آلبین را در آنجا تنها می‌گذارد. در همین دوران، سربازی فرانسوی به نام ژاک که زخمی شده است، به قلعه پناه می‌آورد. آلبین از او مراقبت می‌کند و ژاک مدتی در قلعه می‌ماند. پس از رفتن او، ماکسیمیلیان بازمی‌گردد و از حضور سرباز فرانسوی و رابطه‌ای که میان او و همسرش شکل گرفته آگاه می‌شود. حسادت و بدگمانی در وجود او شدت می‌گیرد، به‌ویژه هنگامی که درمی‌یابد آلبین باردار است.

ماکسیمیلیان بدون آنکه حقیقت را بداند، آلبین را به خیانت متهم می‌کند. آلبین بی‌گناه است، اما شوهرش حاضر نیست سخنان او را بشنود. سرانجام در شب کریسمس، آلبین نزد ماکسیمیلیان می‌رود تا بی‌گناهی خود را ثابت کند. خشم و حسادت کنت بر او غلبه می‌کند و در جریان درگیری، آلبین به دست شوهرش کشته می‌شود. با این حال، پزشک و همراهان قلعه موفق می‌شوند کودک را از پیکر مادر نجات دهند؛ نوزاد پسری است که او را اورارد می‌نامند.

مرگ آلبین آغاز بخش فراطبیعی داستان نیز هست. بر اساس افسانه‌ای قدیمی، زنان خاندان اپشتاین که در شب کریسمس بمیرند، به‌طور کامل نمی‌میرند و پس از مرگ می‌توانند به جهان زندگان بازگردند. مدتی پس از مرگ آلبین، ماکسیمیلیان با شبح او روبه‌رو می‌شود و آلبین به او می‌فهماند که حتی پس از مرگ نیز مراقب پسرش خواهد بود. این حضور شبح‌گونه، گذشته‌ی جنایت‌بار قلعه را به زندگی نسل بعد پیوند می‌دهد.

طبق وصیت آلبین، اورارد نزد ویلهلمینه، دختر جنگلبان قلعه، بزرگ می‌شود. ویلهلمینه خود دختری به نام روزموند دارد و این دو کودک از همان دوران کودکی همچون خواهر و برادر در کنار یکدیگر رشد می‌کنند. اورارد در محیط طبیعی اطراف قلعه بزرگ می‌شود و برخلاف پدرش، شخصیتی ساده، پاک و بی‌تکلف پیدا می‌کند. او همچنین ارتباطی عمیق با خاطره و حضور مادرش دارد و احساس می‌کند آلبین همچنان از او مراقبت می‌کند.

سال‌ها می‌گذرد. روزموند برای مدتی به صومعه‌ای در وین فرستاده می‌شود و اورارد در محیط جنگل و قلعه به زندگی خود ادامه می‌دهد. او که آموزش رسمی چندانی ندیده، با این حال ذهنی باز و کنجکاو دارد. هنگامی که روزموند بازمی‌گردد، رابطه‌ی میان آن دو به‌تدریج تغییر می‌کند. آنها که سال‌ها یکدیگر را مانند خواهر و برادر می‌دانستند، اکنون به جوانانی تبدیل شده‌اند که احساس عاطفی عمیق‌تری نسبت به یکدیگر پیدا می‌کنند.

در همین زمان، گذشته دوباره به سراغ خانواده می‌آید. اورارد با پدرش، ماکسیمیلیان، روبه‌رو می‌شود؛ اما میان آن دو رابطه‌ای عاطفی شکل نمی‌گیرد و رفتار خشن کنت همچنان ادامه دارد. از سوی دیگر، مردی که در ابتدا با نام ژاک شناخته می‌شد، دوباره وارد داستان می‌شود. سرانجام آشکار می‌شود که ژاک در واقع کنراد، عموی اورارد، است؛ همان برادر طردشده‌ی ماکسیمیلیان که سال‌ها پیش با نومی، دختر جنگلبان، ازدواج کرده بود.

کنراد برای اورارد توضیح می‌دهد که همان سرباز فرانسوی‌ای بوده که سال‌ها پیش در قلعه اقامت داشته و آلبین او را از مرگ نجات داده بود. به این ترتیب، حقیقتی که ماکسیمیلیان از آن بی‌خبر یا درباره‌اش دچار سوءظن بوده، آشکار می‌شود و روشن می‌گردد که آلبین آن‌گونه که همسرش تصور می‌کرد خیانت نکرده است. کنراد همچنین از سرنوشت خود و نومی سخن می‌گوید و گذشته‌ی خانواده را برای نسل جوان بازگو می‌کند.

در این میان، رابطه‌ی اورارد و روزموند به عشق تبدیل می‌شود، اما این عشق با مانعی جدی روبه‌روست: روزموند دختر یک جنگلبان و از نظر اجتماعی هم‌سطح خاندان اشرافی اپشتاین نیست. ماکسیمیلیان که همچنان گرفتار غرور طبقاتی است، چنین ازدواجی را نمی‌پذیرد. پس از مرگ پسر بزرگش آلبرت، او می‌کوشد اورارد را به ازدواجی سیاسی و سودمند برای موقعیت خاندان وادار کند، اما اورارد در برابر خواسته‌ی پدر مقاومت می‌کند و حاضر نیست عشق خود به روزموند را قربانی جاه‌طلبی او کند.

سرانجام رویارویی پدر و پسر به نقطه‌ی بحرانی می‌رسد. ماکسیمیلیان که از سرپیچی اورارد و رابطه‌ی او با روزموند خشمگین است، قصد دارد با خشونت با پسرش برخورد کند، اما کنراد در لحظه‌ای تعیین‌کننده میان آنها قرار می‌گیرد. پس از این وقایع، ماکسیمیلیان بار دیگر در قلعه تنها می‌ماند و در شب کریسمس، شبح آلبین دوباره ظاهر می‌شود. صبح روز بعد، ماکسیمیلیان مرده پیدا می‌شود؛ زنجیری که هنگام دفن آلبین همراه او بوده، به دور گردن کنت پیچیده شده است و مرگ او پایانی هولناک برای جنایتی است که سال‌ها پیش مرتکب شده بود.

اما پایان داستان کاملاً خوشایند نیست. کنراد که در جریان تحولات اروپا بار دیگر به میدان جنگ بازمی‌گردد، در نبرد واترلو بر اثر اصابت گلوله به قلب کشته می‌شود. روزموند نیز یک سال بعد در وین به زندگی مذهبی روی می‌آورد و راه صومعه را در پیش می‌گیرد. اورارد در قلعه‌ی اپشتاین باقی می‌ماند و به زندگی در همان اتاقی ادامه می‌دهد که حوادث هولناک خانواده در آن رخ داده است؛ بدین ترتیب، قلعه همچنان حافظ خاطرات عشق‌ها، جنایت‌ها، مرگ‌ها و رازهایی باقی می‌ماند که نسل‌های مختلف خاندان اپشتاین را به یکدیگر پیوند داده‌اند.

بخش‌هایی از قلعه‌ی اپشتاین

آن شب، در خانه‌ی پرنسس گالیتزین در فلورانس، قرار بر این بود که هر یک از حاضران داستانی برای دیگران تعریف کند؛ اما این داستان می‌بایست داستانی شگفت‌انگیز و خیالی باشد. نوبت به کنت الیم رسیده بود؛ جوانی بلندبالا، باریک‌اندام و رنگ‌پریده که چهره‌ی اندوهگینش گاه با خنده‌هایی ناگهانی و تب‌آلود دگرگون می‌شد.

چندین بار، هنگامی که سخن از ارواح و ظهور مردگان به میان آمده بود، از او درباره‌ی باورش پرسیده بودند و او همیشه با لحنی چنان قاطع پاسخ داده بود:

«من باور دارم.»

اما چرا باور داشت؟ هیچ‌کس هرگز از او نپرسیده بود. در چنین مسائلی، ظاهراً انسان یا باور می‌کند یا نمی‌کند و برای هیچ‌کدام از این دو حالت، دلیل روشنی در دست ندارد.

هنگامی که سرانجام نوبت کنت الیم رسید تا داستان خود را بازگو کند، همه با کنجکاوی به سوی او برگشتند. او گفت که سال‌ها پیش، در جریان یک شکار، در جنگلی گرفتار شده و سرانجام به قلعه‌ای قدیمی و اسرارآمیز رسیده است؛ قلعه‌ای که گذشته‌ای هولناک را در دل خود پنهان کرده بود.

……………………

باد و باران و آذرخش با خشم بر جنگل می‌کوبیدند و جنگل نیز در پاسخ، ناله‌هایی طولانی، اندوهناک و باشکوه سر می‌داد؛ ناله‌هایی شبیه فریاد انسانی درمانده که گویی روزگار، بی‌آنکه گناهی داشته باشد، بر او سخت گرفته است.

باران سیل‌آسا می‌بارید و من دیگر حتی رشته‌ای خشک در لباس‌هایم نداشتم. درختان عظیم در برابر تندباد خم می‌شدند و آسمان هر لحظه با نور برق شکافته می‌شد. در آن تاریکی و آشوب، دیگر نمی‌دانستم به کدام سو باید بروم و تنها چیزی که می‌خواستم، یافتن پناهگاهی بود که مرا از این طوفان نجات دهد.

…………………..

از میان درختان، بر فراز یکی از ارتفاعات، ویرانه‌های قلعه‌ای قدیمی را دیدم. هیچ جاده‌ای وجود نداشت و هیچ نشانی از رفت‌وآمد آدمیان به چشم نمی‌خورد. من که در پی شکار به اینجا رسیده بودم، از میان خارها و بوته‌ها گذشته بودم و اکنون اگر می‌خواستم راهی پیدا کنم، ناچار بودم خودم آن را بجویم.

از آستانه گذشتم و وارد طاقی تاریک شدم. سپس به حیاطی داخلی رسیدم که سراسر از علف و بوته‌های خودرو پوشیده بود. در انتهای حیاط، پشت شیشه‌ای کدر، نوری دیدم که مانند چراغی در میان مه می‌درخشید؛ نوری که در آن لحظه آن را بیشتر به خطایی از سوی خیال خودم شبیه می‌دانستم تا چیزی واقعی.

………………….

اِوراراد شمع را از دست عمویش گرفت و او را به سوی آرامگاه مادرش برد. درِ دخمه باز بود و سنگ مرمر تابوت کنار رفته بود.

آنگاه دست اسکلت، که هنوز زنجیر طلایی را در میان انگشتان خود داشت، نمایان شد؛ و کنت ماکسیمیلیَن با همان زنجیر، در چنگال مرگ گرفتار شده بود.

 

اگر به کتاب قلعه‌ی اپشتاین علاقه دارید، بخش معرفی برترین آثار الکساندر دوما (پدر) در وب‌سایت هر روز یک کتاب، شما را با سایر آثار مشابه نیز آشنا می‌کند.

 

0 0 رای
امتیازدهی به این کتاب
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظر
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

عناوین تصادفی

0
نظر شما برای ما مهم است، لطفاً نظر دهید.x